|
سطرهائی از یک کــتــــاب !
|
|
۲۲:۵۱, ۷/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۱ ۲۳:۱۰ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بارها پیش آمده هنگام مطالعه یک کتاب غیر درسی، به سطر یا سطرهائی برخوردیم که تأمّل برانگیز بوده اند و این قسمت ها را یا در ذهن و یا در همان کتاب، هایلایت و برجسته کرده ایم. این تاپیک، فرصتی است که این سطرها را با هم در میان بگذاریم تا اگر نکته ای، یا موضوعی آموزنده در پس ِ این سطر یا سطور نهفته است، آن را متذّکر شویم و از این آموزه ها بهره مند شویم. این بخش ها و سطرهای انتخابی، از هر کتابی با هر زمینه ای (به استثنای کتب ضدّ دینی و ضدّ اخلاقی) می توانند باشند. لطفاً :1- حداکثر 6 سطر در هر ارسال قرار دهید. 2-حتماً نام نویسنده و نام کتاب را ذکر بفرمائید. 3-از کپی/ پیست های طویل و کم ارزش خودداری بفرمائید. 4-فقط قسمت های تأمّل برانگیز را انتخاب و ارسال بفرمائید. پیشاپیش از حُسن همکاری و مشارکت شما در این تاپیک، تشکر می کنم. |
|||
|
| آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۲:۱۸, ۱۰/مهر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۲ ۱۳:۵۰ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #61
|
|||
|
|||
(۵/مهر/۹۲ ۱۰:۰۱)™SAViOR نوشته است: یک داستان کوتاه بسیار عالــی بخش دیگری از همین کتاب؛ مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی می کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم، البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه رو شدم، که می شوم ـ مهم نیست! مهم این است که زندگی یا مرگِ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد... |
|||
|
|
۱۳:۰۵, ۱۰/مهر/۹۲
شماره ارسال: #62
|
|||
|
|||
|
ما هر کجا قدم می نهیم ، ظلمت اندر ظلمت است و با هر که همنشین می شویم ، غفلت اندر غفلت.
ما دل به چه خوش کرده ایم و بدنبال چه معشوقی می گردیم و او به دنبال چه میگشت که جیفه مردار دنیا را و بلکه دو عالم را به یکباره از دل تنگ برون کرد تا جای معشوق باشد؟ و او مگر خدای خود را چگونه شناخت که یک چشم بهم زدن غافل از آن ماه نشد تا از قفس تن پرید و در کنار قدسیان که نه ، بلکه « فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ » جایگاهش شد ؟ او از توحید چه درک کرد که ما را قدرت بر درک آن نیست ! عطش / سیر توحیدی آیت الله قاضی |
|||
|
|
۲۲:۲۹, ۲۳/مهر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مهر/۹۲ ۲۲:۳۱ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #63
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
هر کس روزنه ایست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود، اگر به شدت اندوهناک شود. "مقدمه کتاب روی ماه خداوند را ببوس / داستان کوتاه کیفیت تکوین فعل خداوند برگرفته از کتاب «چند روایت معتبر» نوشته مصطفی مستور |
|||
|
|
۲۳:۳۴, ۳۰/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #64
|
|||
|
|||
|
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست باد پیغام رسان من و او خواهد ماند گرچه خود بی خبر از بوسه ی پنهانی ماست آن ها فاضل نظری |
|||
|
|
۱۴:۳۹, ۸/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #65
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود!. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دست هایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد!. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود! .... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند، طوری که بشنود، می گویند : علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم!. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سال های طولانی خانه نشین باشد!. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود بر همین دیوار و گفته بود : " نمی گذارم ببریدش"!. ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که ...! خدا خانه دارد، فاطمه شهیدی |
|||
|
|
۱۸:۲۷, ۱۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #66
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دوست دارید مثل حر رستگار شید؟ "آنچه حر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته، غفلت است... غفلتی پنهان! شاید تعبیر "غفلت در غفلت" بهتر باشد، چرا که تنها راه خروج از این چاه غفلت، آن است که انسان نسبت به غفلت خویش تذکر پیدا کند! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... امام می فرماید : "ثَکلتکَ اُمُکَ! ما تُریدُ مِنی؟ مادرت در عزای تو بگرید! از من چه می خواهی؟!"
آنچه حربن یزید در جواب امام گفته، سخنی است جاودانه که او را استحقاق توبه بخشیده است! روزنه ای از نور است که به سینه حر گشوده می شود و سفره ی ضیافتی است که عشق را به نهان خانه دل او میهمان می کند!
حر گفت : " هان والله! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم. کائناً ما کان: هرچه بادا باد... اما والله مرا حقی نیست که نام مادر تو را جز به نیکوترین وجه بر زبان بیاورم!"
سخن، ثمره ی گل بوته ی دل است و حر را ببین که از دهانش یاس و یاسمن می ریزد! این سخن، ریحانی از ریاحین بهشت است که از گل بوته ی ادب حر برآمده..." ---- ---- ----
فتح خون، سید مرتضی آوینی |
|||
|
|
۱۳:۵۳, ۲۱/آذر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/آذر/۹۳ ۱۷:۴۸ توسط حفیظ.)
شماره ارسال: #67
|
|||
|
|||
|
دین داری... دین داری... می شود دین دار خیلی چیزها را نداشته باشد؛ انگشتر، جای مهر روی پیشانی، محاسن, عبا و عمامه... اما بدان! دین دار حکما دین دارد... جوان! اوجِ دین داریِ ابوالفضل العباس، که آقای همه ی لوطی های عالم است، می دانی کجا بود؟ختمِ دین داری اش کنارِ علقمه بود. جایی که اصلش دست نداشت، تا انگشت داشته باشد؛ اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشترِ عقیق و فیروزه داشته باشد...
منِ او نوشته رضا امیر خانی
|
|||
|
|
۱۴:۴۴, ۲۵/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #68
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
... نوری از دریچه به داخل تابید. آب انبار روشن شد. فهمید که مادرش است. - مامان؟ - مامان و زهرمار، مامان و درد بی درمون، این وقت شب تو آب انبار چی کار میکنی؟ قورباغه! خواست حرفی بزند که مادر با چوب افتاد به جانش . خودش را کشاند گوشه ی آب انبار،چوب آنجا نرسید . همچنان نفرینش می کرد . چند جای بدنش خراش برداشته بود . کز کرد گوشه ی آب انبار و به ستون نوری که از دریچه روی آب مواج افتاده بود ، چشم دوخت . با آنکه بزرگ شده بود ، اما هر از گاهی مادر با چوب و جارو و با لنگه کفش می افتاد به جانش . مثل آن وقت هایی که بچه بود و به جای رفتن به مدرسه ، سر از خیابان ها و پارک ها در می آورد. با این حال هیچ وقت نشده بود که به رویش برگردد ، صدایش را بلند کند و حتی دست هایش را بگیرد که نتواند بزند. فقط می خندید و از دستش در می رفت. آخر سر به گناهش اعتراف می کرد و عفو می طلبید. وقتی آتش غضب مادر فرو می نشست ، چند روز بعد باز هم پی کار خودش می رفت . ... بخش هایی از رمان اسماعیل ، شاهکار مرحوم امیر حسین فردی ![]() این رمان تصویر بسیار هنرمندانه و واقعی از نوع زندگی قبل انقلاب ارائه میده. زندگی معمولی یک جوان معمولی که با نسیم های اغازین انقلاب دیگر معمولی نیست... برخورد پدر مادر های آن دوره و سبک تربیتیشون که کلی نکته داره. مادرهایی که حتی یک کتاب روانشناسی نخونده بودند اما مادری را خوب بلد بودند. بچه هایی که حتی بدون درس خواندن، سواد برخورد با پدر و مادر رو خوب میدونستند. این رمان پر است از نکات اخلاقی . به هیچ وجه از دستش ندید. |
|||
|
|
۲۳:۵۴, ۲۵/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #69
|
|||
|
|||
|
قیدار به صفدر:یک بار دیگر به من بگو سیدگلپا چه گفت؟؟
فرمود,خوش نامی قدم اول است...از خوش نامی به بدنامی رسیدن قدم بعدی بود...قدم آخر,گم نامی است...طوبا للغرباء! رضا امیر خانی...قیدار |
|||
|
|
۰:۲۰, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #70
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
اين قسمت قيدار برا منم خيلي جالب بود : "گنده نامی...گندنامی...گمنامی... کاش پیش حضرت حق، اسم نداشتیم اما مرد بودیم، طوبی للغربا! پای منبر همه میگویند: حق حق" |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





:







![[تصویر: 70119108818835353133.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/70119108818835353133.jpg)