|
سطرهائی از یک کــتــــاب !
|
|
۲۲:۵۱, ۷/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۱ ۲۳:۱۰ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بارها پیش آمده هنگام مطالعه یک کتاب غیر درسی، به سطر یا سطرهائی برخوردیم که تأمّل برانگیز بوده اند و این قسمت ها را یا در ذهن و یا در همان کتاب، هایلایت و برجسته کرده ایم. این تاپیک، فرصتی است که این سطرها را با هم در میان بگذاریم تا اگر نکته ای، یا موضوعی آموزنده در پس ِ این سطر یا سطور نهفته است، آن را متذّکر شویم و از این آموزه ها بهره مند شویم. این بخش ها و سطرهای انتخابی، از هر کتابی با هر زمینه ای (به استثنای کتب ضدّ دینی و ضدّ اخلاقی) می توانند باشند. لطفاً :1- حداکثر 6 سطر در هر ارسال قرار دهید. 2-حتماً نام نویسنده و نام کتاب را ذکر بفرمائید. 3-از کپی/ پیست های طویل و کم ارزش خودداری بفرمائید. 4-فقط قسمت های تأمّل برانگیز را انتخاب و ارسال بفرمائید. پیشاپیش از حُسن همکاری و مشارکت شما در این تاپیک، تشکر می کنم. |
|||
|
| آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۵۲, ۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #41
|
|||
|
|||
|
هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد و آن دستِ جوانمرد است.
جوانمرد نام دیگر تو/عرفان نظرآهاری |
|||
|
|
۱:۱۴, ۱۷/تیر/۹۲
شماره ارسال: #42
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ـ می دانی به تازگی چه چیزی فهمیده ام؟ ـ گفتم: نمی دانم گفت: شنیده ام که مومنان و کافران، همه باید از جهنم عبور کنند چون پل صراط از وسط شعله های دوزخ می گذرد. صفحه119 مادرم چیزهایی می گوید که هر چه سعی می کنم معنای آنها را بفهمم نمی توانم. می گوید از اینکه در دنیای به این بزرگی کسی به فکر خداوند نیست، غمگین است. می گوید آنقدر دلش برای خداوند می سوزد که گاهی شبهای جمعه تا صبح برای او گریه می کند، بعد دستهاش رو در موهام فرو می برد و می گوید: " گاهی هوس می کنم بمیرم. " صفحه125 عشق روی پیاده رو / مصطفی مستور |
|||
|
|
۹:۴۸, ۱۷/تیر/۹۲
شماره ارسال: #43
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سالهاست که می دانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی ـ خواهرم ـ بمیرد، من باز گریه خواهم کرد، به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است. نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند... صفحه31 من گنجشک نیستم/مصطفی مستور |
|||
|
|
۱۳:۰۷, ۲۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #44
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
... خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه ی دوطرفه س. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومنِ به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوندِ آن شبان بزرگتر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی(علیه السلام) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی(علیه السلام) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوندِ علی(علیه السلام) بی شک بزرگترین خداوندیه که می تونه وجود داشته باشه. ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی(علیه السلام) چنگ بزنیم رستگار شده ایم اما برای کسیکه ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره. روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور |
|||
|
|
۱۶:۵۵, ۲۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/تیر/۹۲ ۱۷:۰۰ توسط s-r.)
شماره ارسال: #45
|
|||
|
|||
|
چهره ی آن مرد، در سایه گم شده بود. تنها چیزی را که می توانستم ببینم، برق گیرای چشمانش و سفیدی مطبوع دندان های پیشینش بود. هنوز نمی دانم فضای آنجا بود یا شخصیت آن مرد که مرا برای انقلاب آماده کرد. من آن سخنان را از آدم های دیگری نیز شنیده بودم. اما هیچ کدام تاثیر سخنان آن مرد را نداشتند. چیزی در کلام او بود که به دورم می پیچید. مرا در خود می گرفت. افسونی در سخنانش بود که به شراره های آتش می مانست و همه وجودم را می سوزاند. به مسیحای مجرد شباهت داشت که فقط خورشید برازنده هم وثاقی اش بود. او از حماقت و جزمیت می گریخت. از سخنانش پیدا بود که سرزمین های بیشماری را دیده و هزاران ماجرا را از سر گذرانیده است. او در آن نقطه متروک، تنها می زیست و منتظر روز واقعه بود. هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفت و گوها به پایان رسید و لحظه ی جدایی نزدیک شد. گفتم: "کیستید؟" خندید و گفت: "من، منم" و ادامه داد: "مردم را دریاب! هرگز سازش نکن! آری، کسانی که سازش نمی کنند، می میرند اما مرگ شان عین حیات و زندگانی است. آری تو نیز می میری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله ای. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد. تو همان اندازه مفید هستی که من هستم. آه، تو نمی دانی که تا چه اندازه کمک هایت به مردم مفید است مردمی که تورا قربانی خواهند کرد. خندید. برق دندان های سفید اش را دیدم. او تاریخ را پیش گویی می کرد. دستم را گرفت. گرمای دستانش همچون نجوایی دور به گوشم رسید. این شیوه خداحافظی او بود. با سخنان او، شب آرام آرام خودش را جمع کرد و به دور دلم پیچید. او رفت، در حالی که من در جایم میخکوب شده بودم. نگاه کردم، گام هایش علف ها را نمی آزرد. در عوض با هر گامی که برمی داشت، شب پره های روشن، همچون فانوس هایی کوچک، از لابلای علف ها بیرون می آمدند و به دنبال گام های او روان می شدند. او که بود؟ تصمیم گرفتم خودم را وقف مردم کنم. از کتاب "خاطرات سفر با موتورسیکلت: ارنستو چه گوارا |
|||
|
|
۱۳:۴۵, ۵/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #46
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
درقرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛اسم بعضی غیرپیامبران هم،چه صالح وچه طالح آمده است...صلحاعاشق حضرت باری هستند....اما حضرت حق،بعضی راخودش هم عاشق است... عاشقی خداتوفیرداردباعاشقی ما...خداعاشقی است که حتی دوست ندارد،اسم معشوقش راکسی بداند...به او میگوید،رجل! همین..مرد!...همین... میفرمایدوَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَىٰ... جای دیگر میفرمایدوَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدینَةِ یَسْعى،یعنی این دوتارجل باهم فرق می کنند...یکی می آیدموسای نبی رانجارت می دهد...قوم بنی اسرائیل رادراصل نجات می دهد... دیگری هم قومی راازعذاب نجات می دهد...اسمش چیست؟ اسم شان چیست؟نمی دانیم...رجل است... . . کاش پیش حضرت حق اسم نداشتیداما مرد بودید. قیدار--- رضای امیر خانی |
|||
|
|
۲:۱۶, ۷/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #47
|
|||
|
|||
|
درود بر شما
با صورت به زمین خوردم . صداها، بوها، طعم خاک و خون ...همه چیز قاطی شده بود و من در حالی که روی زمین افتاده بودم با همه ی توانم سعی کردم بدانم چه شده است . سرم را به زحمت از زمین بلند کردم ، اما هیچ جا را نمی دیدم . دستم را به صورتم بردم تا خاک و خون را از چشمانم کنار بزنم اما ناگهان دستم توی صورتم فرو رفت !!! مایعی گرم و لزج انگشتانم را خیس کرد . دلم ریخت . آیا صورتم له شده است ؟ در اولین لحظه... کتاب "نورالدین پسر ایران" خاطرات سید نورالدین عافی به نگارس معصومه سپهری . |
|||
|
|
۱۷:۲۴, ۷/مرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/مرداد/۹۲ ۱۷:۲۶ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #48
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا! من کلی دعای مستجاب نشده دارم.چرا همه ی دعاهایم را مستجاب نمی کنی.شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم.راستش،گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند.آن وقت من ناامید می شوم و می گویم اصلا این دعا کردن چه فایده ای دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد. / اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم،می بینم چقدر خوب شد که خیلیهایش را مستجاب نکردی.اصلا چقدر خوب است که تو همه ی دعاها را مستجاب نمی کنی.راستی اگر قرار بود تو همه ی دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی،حتما دنیا زیر و رو می شد. خدایا،دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم.شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی.هر کدامشان که به دردم می خورد مستجاب کنی و هر کدامشان که فکر می کنی برایم خوب نیست،بگذاری کنار. " نامه های خط خطی / عرفان نظرآهاری " |
|||
|
|
۲۰:۱۵, ۷/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #49
|
|||
|
|||
|
آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گولزدن من نیستند؟ آیا یکمشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گولزدن من بهوجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
بوف کور نوشته صادق هدایت |
|||
|
|
۲۳:۵۵, ۲۷/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #50
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
رئیس: به نظر شما تفاوت بین رئیس شرکت و کُلفَت چیه؟ ماری: از نظر من؟ خُب، اولش فرقِ دفتر کاره. / رئیس: (تشویقش می کند) بله؟ ماری: یک رئیس دفترش رو کثیف می کنه درحالیکه یه کلفت تمیزش می کنه. غیب آموز: ادامه بدین. ماری: طرز صحبتشونم فرق می کنه. یه رئیس با همه طوری حرف می زنه انگار که مردم آشغالن، درحالیکه یه کلفت وقتی حرف می زنه انگار که خودش آشغاله. غیب آموز: بعدش؟ ماری: بعدشم جونم واستون بگه، یه رئیس یه عالمه عنوان جلو و عقب اسمش یدک میکشه: جناب آقای رئیس فلان، رئیس شرکت ساختمانی سهامی بهمان، عضو شورای مرکزی اداره نمی دونم چی،... یه کلفت فقط اسمش رو داره، تازه اون رو هم خیلی زود از دست میده و فقط اسم کوچیکش واسه ش می مونه و بس. تازه چی بگم بهتره اسمش از قبل ماری باشه چون به هر حال از اونجا که صاحب کارها حافظه خوبی ندارند دیر یا زود اسمش ماری میشه! " نمایشنامه "مهمانسرای دو دنیا" / اریک امانوئل اشمیت " |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





:






