کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: به نظر شما وجود همچین تاپیکی مفید است؟
بله خیلی زیاد
نه چندان تأثیری ندارد
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 7 رای - 4.71 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
۱۳:۱۴, ۲۲/فروردین/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام رفقا
در این تاپیک قرار هست به امید خدا
اون اتفاقات جالب از لحاظ معنوی و ارتباط با خدایی رو که هر کدوم به نوعی در زندگی خودمون یا اطرافیانمون افتاده و میتونه شنیدنش اثر مثبتی رو سایرین بگذاره و درسی برای سایر دوستانمون داشته باشه رو قرار بدیم
برای شروع من با چند مورد کار رو آغاز میکنم

این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم
داستان از این قرار است
پدری داشتم که کارمند بود اما بی اندازه دست و پا خیر بود
راستش ما نمیدونستیم که از کجا می آورد اینقدر به این و آن کمک میکند
آدم بسیار رند و زیرکی بود در معامله با خدا
چند نمونه از رندیهایش را برایم گفت تا از آن درس بگیرم من هم میگویم تا بلکه شما هم به کارتان آید

این نزدیک ما می گفت من علاقه عجیبی به مولا علی دارم و سر این مطلب را هم نمیدانستم
البته علل مختلفی میتواند داشته باشد اما روزی پدر برایم یکی از رازهایش را فاش کرد
بعد از این که حال عجیبی از ارادت و محبت به مولا علی در من پیدا شد من از پدرم پرسیدم سر این علاقه خودمو به مولا نمیدونم چیه؟
به من گفت: پسرم در لحظاتی که من به نیت این که خدا به ما فرزندی عنایت کند.... من در نیتم این بود که خدایا این فرزندی را که قرار است به ما عطا کنی از نوکران مولا علی قرارده
رفقا خیلیه آدم تو اون لحظات بتونه چنین نیتی رو در ذهنش بگذرونه

یکی دیگه از رندی های پدرش رو که برام تعریف کرد این بود که
گفت: من داشتم کتاب دینی را میخواندم که در پاورقیش نوشته بود که روزی مردی در مقابل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی غیبت میکند و میرزا پس از زنجش بسیار از غیبت شنیدن میگوید چهل روز مرا به زحمت انداختی، بعد از خواندن این مطلب نام این بزرگوار در ذهنم ثبت شد و در درونم نسبت به ایشان احساس محبت و احترام حس میکردم روزی در مورد حقایق و اسرار نماز از پدر سوالی کردم و ایشان پاسخم را داد بعد گفتم آیا کتابی هست که به بیان حقایق نماز پرداخته باشد ایشان کتاب اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را به من داد که مال خودش بود و در جوانی آن را خوانده بود (بعد ها او این کتابش را به من هم داد) و گفت تأثیر شگرفی از مطالعه اون کتاب بردم و گویی به صرف مطالعه اش در من و اعمالم اثر داشت بعد ها پدرم سرّ این اثر گذاری را به من گفت
پدرش به او گفته بود قبل از ازدواج با مادرت میرفتم سر قبر مرحوم ملکی تبریزی که قبرشان در شیخان قم است و به سیدی پول میدادم تا بر مزار میراز جواد آقا الرحمن بخواند و از او میخواستم که بعد ها دست پسرم را بگیرد

و اما بزرگترین رندی ای که برایم از پدرش تعریف کرد این بود
گفت: پدرم از سالها قبل کفالت یک بچه سید یتیمی را که پدرش روحانی بود را به عهده گرفته بود وقتی به سنین نزدیک دبیرستان رسید به پیشنهاد پدرم رفت حوزه و ملبس به لباس مرحوم پدرش شد و بعد از چند سال پدرم برایش امر ازدواجش را محیا کرد و حتی سیسمونی فرزندش را هم تهیه کرد و البته به لطف خدا کودک دیروز و شیخ امروز الآن امام جماعت امام زاده ای در شهرستان رباط کریم است
روزی به من گفت: فرزندم میدانی چرا من کفالت این آقا سید را به عهده گرفتم؟
گفتم نه پدر جان
گفت روزی که تصمیم گرفتم کفیل این فرزند شوم با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
میگفت یکی دوسالی از این ماجرا گذشت و پدرم به رحمت خدا رفت
ما او را به طرز حیرت انگیزی در همان امام زاده ای دفن کردیم که آقا سید که پدرم کفالتش رو به عهده گرفته بود امام جماعتش بود و نماز میت را هم همان سید برایش خواند
پدر مرحوم این آشنای نزدیک ما، خودش از شیفتگان مولا علی بود و شب جمعه 1 رجب تولد امام باقر علیه السلام به رحمت خدا رفت و خاکسپاری شد، فرزندش میگفت با اینکه من ماندم در رباط تا پدرم در اولین شب تنها نماند
اما بدون هماهنگی به یکباره امام جماعت مسجد اعلام کرد که امشب دعای کمیل را در خانه آقای فلانی میخوانیم و پدرم که انس عجیبی با دعای کمیل داشت حض و بهره ای برد
فرزندش میگفت : پس فردای شب هفت پدرش به حج دانشجویی مشرف شد و 9 روز پس از فوت پدرش در مسجد النبی در مقابل رسول خدا ایستاده بود
خودش میگفت اولین بار وقتی گفتم السلام علیک یا رسول الله یاد حرف پدرم و قولی که با رسول خدا گذاشته بود افتادم ، و دیدم که چقدر عالی و بینظیر پیامبر خدا وفای به عهد کرده
بعد گفت پس از 14 روز که از حج برگشتم 10 روز بعد سفری برایم مهیا شد به طور پیشبینی نشده با تعیین مکان و بدون نیاز به پرداخت هزینه از سوی من تا به مدت 10 روز من به مشهد الرضا سفر کنم و خدا میداند که چه سفری بود و چه میزبانی و چه میهمان نوازی
و خلاصه من داغ فراغ پدر را با این میهمان نوازی های پیاپی رسول خدا و آل طاهرینش نفهمیدم
و بعد از آن به شکل بی اندازه حیرت انگیزی که برای ما هم توضیح نداد از لحاظ مالی در استقلال کامل است و میگه بعد از فوت پدرش از احدی پول نگرفته و خودش مرتب جور میشه

به من میگوید همیشه که آدم عاقل کسی است که بداند باید با چه کسی در این عالم معامله و معاشقه کند!!!

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، aramino ، وحید الف ، مسافر ، MESSENGER ، MohammadMeraj ، elhamA ، EMPERATOR ، بیداری اندیشه ، Reza2035 ، fazel ، سپهسالار ، boghz ، najmeh ، Seyed Mohsen ، m.shirazi80 ، Hadith ، hesam110 ، montazer ، aliakbar ، sunrise59 ، Reza14 ، 7parsa4 ، seyyedi ، مجنون الحسین ، oO DaViD Oo ، أین المنتظر ، libera ، محب الزهرا ، hajiali.m ، فقط خودم ، am_po ، pajoheshgar ، Mitsonary ، تازه مسلمان ، محیصا ، حسن عزتي ، sayed reza ، در جستجوی سختی ، F_R ، ترنم ، SARV ، حسام+ ، چشم انتظار ، ELENOR ، راحیل ، nafas ، فرید ، yashar1374 ، 872325 ، m.hossein ، یا صاحب الزمان ، آرین (الهه.ع) ، K-1 ، فدک زهرا ، ali.khm ، shafagh_mah ، revenger ، black ، علمدار133 ، سرباز سید علی ، تفکر ، Havbb 110 ، M03TAFA ، ZaHrA110M ، mia'd ، taleb ، یوسف خان ، Farzaneh ، بیداری12 ، saloomeh ، شیدا ، only_y2d ، tazevared ، منادی حق ، وحید110 ، یاوران مهدی ، عماره ، عبدالرحمن ، sagheb ، یا امام رضا ، help me ، یاســین ، خیبر110 ، Night_World ، Islam ، Just God ، قلب ، Reza71 ، خادمة الزهرا ، عبدالمجید ، Mohammad Trust ، آفتاب ، ساجد ، N2376DIR ، mohammad reza

آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۲:۵۴, ۱۲/آذر/۹۲
شماره ارسال: #61
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

بنده خدایی را می شناختم که چندین سال قبل باعث از هم پاشیدگی زندگی یک مسلمان شد

و کمک به رسیدنشان هم نکرد و مسخره کرد

چند وقت پیش دیدم یه آدم فوق العاده جنس خراب دامادشون شده و غیر از اینکه جدا شدند یک ساله اذیتشون میکنه با دادگاه بردن و کلانتری بردن با دروغ و کلک

این شخص خیلی ادعای زرنگی می کرد و ارتباطات زیادی داشت

ولی چوب خدا صدا نداره ولی اگر بزنه خیلی درد داره

خدا صبرش خیلی زیاده

نتیجه گیری اخلاقی:منم در چنین مواردی سعی می کنم بجای انتقام گرفتن به خدا توکل کنم.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، آیلار ، مجنون الحسین ، سید ابراهیم ، خیبر110 ، یاســین ، لبخند خدا ، السا ، Reza71 ، Farzaneh ، آیدا77
۱۰:۲۲, ۱۳/آذر/۹۲
شماره ارسال: #62
آواتار
یه حقیقت فوق العاده تلخ و البته عبرت آموز:


دوران دانشگاه با یکی سلام و علیکی داشتم که البته بعد از پی بردن به طینت خبیثش باهاش قطع رابطه کردم... این بنده عاصی خدا خبره بود در فریب زنان متاهل.... AngryAngryAngryAngryاین عمل را بسیار انجام داده بود... و حتی زمانی که دوستاش میگفتن فلانی این چه کار کثیفیه که میکنی حداقل با دخترا باش...


ایشان افاضه می کردند: اینطوری هیجان داره و درضمن قدرت خودمو میتونم به همه نشون بدم... متاسفانه تو چندین مورد تا حد طلاق و فروپاشی خانواده هم می‌رفت...
حقیر با واسطه ای بهش پیام دادم مطمئن باش در همین دنیا چوب این کارهاتو میخوری... در ضمن بار دیگه بفهمم این غلطارو کردی خودم گردنتو میشکنم.
(خب خیلی داغون شده بودم از شنیدن کارهاش:dodgySmile

زمان گذشت و با یکی از دختران خانواده های فوق العاده مذهبی تهران ازدواج کرد، خانواده خانمش آنقدر مذهبی و متدین بودند که تقریبا شهره بودند... خلاصه به ما زنگ زد و گفت: سید عروسی مان نمیای؟؟؟ گفتم: نمیتونم بیام... قیافتو ببینم و حالم بهم بخوره... خندید و گفت : راستی جهت اطلاعت نه چوبی خوردیم و نه چیزی... خدا که فقط به ما حال داده و بس...


حدود یک ماه پیش یکی از رفقای مشترکمون رو دیدم و گفتم از فلانی چه خبر، گفت مگه نمیدونی داره طلاق میگره. گفتم: جدی؟؟ بابا ایناکه خانواده خوبی بودن...


گفت : سید! وضعش افتضاح در افتضاح شد... آبرو ریزی. عروسه با داداش داماد.....


اصلا تعجبی هم نداره... بچه ها فکر کنید چه بلایی سرش اومد، حالا زنشو طلاق بده، داداششو میخواد چه کنه تا آخر عمر....


و خداوند حکیم است و علیم....

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: خیبر110 ، مجتبی110 ، یاســین ، هادی... ، help me ، عبدالرحمن ، اسکای ، مجنون الحسین ، Aryha ، در جستجوی سختی ، لبخند خدا ، قلب ، Patriot ، السا ، Reza71 ، ترنم ، علمدار133 ، Ali#59 ، N2376DIR
۱۱:۰۷, ۱۳/آذر/۹۲
شماره ارسال: #63
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
ما تو حیاطمون گربه داشتیم کلا خانوادگی حیوان دوست هستیم،گربه مون دوتا بچه داشت،یکی زشت بود،رنگ خاصی نداشت و اخلاقشم مثل سگ ها بود،ما هم سگ صداش میکردیم،اون یکی کلی ملوس و خوشگل،بچه گربه ام که دیدید خیلی شیرینه
خلاصه ما میخواستیم بریم مهمونی،همیشه بابام زیر ماشین رو نگاه میکرد که گربه زیرش نباشه.
سوار شدیم بریم،یکم بابا که عقب رفت فهمیدیم یه چیزی رفته زیر چرخ.
هیچکی طاقت نداشت با واقعیت روبرو شه،بابام پیاده شد دید اون گربه خوشگله است رفته زیر چرخConfused
منم رفتم دیدم،نمیگم چی دیدمConfused
بابام خاکش کرد و سوار شدیم بریم مهمونی،هیچکس تو ماشین حرف نمیزد منم اشکامو پنهان میکردم که بابام خیلی ناراحت نشه بالاخره دست هیچکس نبود
نزدیک خونه دوستمون که شدیم یهو چندتا بچه فسقلی مثل سرخ پوستا بدون اینکه جایی رو نگاه کنن ریختن وسط خیابون
اینقدر این لحظه سریع اتفاق افتاد ،تنها چیزی که یادمه اینه یه بچه داشت میرفت زیر چرخ و یهو نرفت......
من ،بابا و مامان شوک زده شده بودیم،بعدا که با هم حرف زدیم دیدم در اون لحظه همه به چیز فکر میکردیم
اگه اون گربه زیر ماشین نرفته بود،شاید اون بچه الان اونجا بود
خیلی اوقات مصیبت های کوچولویی که در زندگی ما رخ میده لطف خداست که مصبیبت های بزرگتر و وحشتناکتر رو واسه مون رد کنه
البته ادم اینقدر غرق روزمرگی میشه که یادش نمیمونه که خدا بهش چه چیزا که نشون نداده
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، help me ، عبدالرحمن ، اسکای ، مجنون الحسین ، sevenmoons ، لبخند خدا ، قلب ، السا ، Farzaneh ، مجید املشی ، N2376DIR
۲۰:۱۰, ۱۳/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/آذر/۹۲ ۲۰:۱۵ توسط اسکای.)
شماره ارسال: #64
آواتار
3 تا از دوستان من بابت 1 نمره تو دفتر استاد خیلی بحث کردند . من هم شاگرد زرنگ کلاس کلی با غرور اومدم و جلوی استاد گفتم
خجالت داره آدم مگه برای نمره درس میخونه . وقت استاد رو گرفتید. من جای شما خجالت میکشم .


غرور مسخره ای داشتم .


3 ماه بعدش، سر امتحان دیر رسیدم و اصلا حواسم جمع نبود و درس رو افتادم . برای من این فاجعه بود . اما بدترش این بود که التماس من برای همون 1 نمره جلوی همون بچه ها اتفاق افتاد . خیلی وضعیت بدی بود . هم غرورم یه جورایی رفت زیر سوال . هم نگاه ادم هایی رو دیدم که خودم 3 ماه پیش همین نگاه رو داشتم .


هیچ وقت با غرور کسی رو سرزنش نکنیم و نگیم من از این کار ها نمیکنم . واسه من که اتفاق افتاد.
من این حدیث رو تو زندگیم دیدم . جدی بگیرید.
هر کس مؤمنى را بر انجام دادن گناهى سرزنش کند، نمي ميرد تا آن‏که خود آن گناه را مرتکب شود
مَن غيرَ مُؤمِناً بِذَنبٍ لَم يمُت حَتّى‏ يرتَکبَهُ
(الکافى، ج 2، ص 356)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون الحسین ، آیلار ، sevenmoons ، عبدالرحمن ، مجید املشی ، در جستجوی سختی ، سید ابراهیم ، لبخند خدا ، یاســین ، قلب ، Patriot ، Tolou ، Bahar ، السا ، Reza71 ، ترنم ، مجتبی110 ، علمدار133 ، Ali#59 ، مصطفي مازح7610 ، N2376DIR
۱:۴۴, ۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #65
آواتار
همسر برادرم قبل از ازدواج نامزدی داشت که بعد از مدتی راضی به ازدواج با او نبود.....
برای همین با یک سری کارها... هنگام آزمایش خون به خانواده نامزدش گفتند خونشان به هم نخورده و اگر ازدواجی سر بگیرد فرزندشان سالم نمیشود....
با این دروغ نامزدی آنها را به هم زدند و آن دختر خانم بعدها با برادرم ازدواج کرد...
اما با وجودی که خون آنها به هم خورده بود و مشکلی نداشت فرزند اولشان معلول ذهنی شد .......
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، آیلار ، یاســین ، Bahar ، السا ، Reza71 ، مجنون الحسین ، ترنم ، مجتبی110 ، علمدار133 ، Farzaneh ، مصطفي مازح7610 ، N2376DIR
۱:۵۲, ۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #66
آواتار
خدای جای حق نشسته هیچ موقع فکر نکنید خدا فراموشتون کرده فقط کمی صبر.......

حالا یه اتفاقی چند وقت پیش افتاد که بدلایلی دیرتر لازم شد بگم

یبار داشتم میرفتم یک جایی

مادرم گفت بشین شله زرد بخور!

منم تو فکرم این بود که باید زودتر برسم

ولی نشستم!

حالا چی شده بود؟

وقتی از خونه بیرون اومدم دقیقا چند دقیقه قبلش جلوی راهم یدونه درخت خیلی بزرگ بخاطر ضعیف شدن ریشه از جا در اومده بود افتاده بود تو خیابون

دقیقا جلو راهم بود

حالا شاید زیاد هم به چشم نیاد

شاید افراد مثل من هم مشابه این براشون ممکن بود پیش بیاد

ولی خب افتاده بود روی یک ماشین سر راهش!

شاید راننده ماشین هم خیرش تو این بود که سر موقع به مقصدش نرسه

و خیلی شایدهای دیگه


چه بسا از چیزی بدتان بیاید ولی خیر شما در آن باشد(البته من شله زرد دوست دارم! جفتش خوشایند بود!)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: TaRaNe ، آیلار ، یاســین ، Bahar ، السا ، Reza71 ، Farzaneh ، مجنون الحسین ، مجتبی110 ، علمدار133 ، Ali#59 ، مصطفي مازح7610 ، N2376DIR
۲:۰۴, ۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #67
آواتار
(۲/دی/۹۲ ۱:۵۲)عبدالرحمن نوشته است:  چه بسا از چیزی بدتان بیاید ولی خیر شما در آن باشد

خواستگار ثروتمندی داشتم که خانواده اش راضی نبودند .....

به اجبار دختری از یک طبقه اجتماعی بالا را برایش عقد کردند ....

همه جا هم به من گوشه و کنایه انداختند و ناراحتم کردند ....

سه چهارسال بعد ....
مشخص شد این دختر خانم بعد از ازدواج با آقایی ارتباط پیدا کرده

و طلاقش دادند ...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آیلار ، عبدالرحمن ، یاســین ، Bahar ، السا ، Reza71 ، مجنون الحسین ، Farzaneh ، سدرة المنتهی
۲:۵۱, ۲۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #68
آواتار
یکی از اقوام تنها مشرف شد کربلا
چند وقت بعد دیدیم باز با همسر و فرزندان و پدر و مادر و... مشرف شد
رفتیم دیدنش،گفت:
" سری قبل که تنها رفته بودم تو زیارت وداع به امام حسین گفتم آقا..ما ایرانیها وقتی مهمون تنها بیاد خونمون موقع خداحافظی بهش میگیم باز هم بیاین این طرفها...با خانواده تشریف بیارین...
شما هم داماد ما ایرانیها شدید،به رسم ما ها به منم میگین که باز هم بیا....و با خانواده بیا...؟؟؟!!!! "
.
.
چند ماه بعدش خدا قسمت کرد و من مشرف شدم
اونجا که همش با خودم میگفتم ای کاش همسر و بچه هام و خانواده ام هم بودن
تو زیارت وداع حرفهای اون خانم رو عرض کردم و به اقا گقتم به منم میگین باز هم بیا....با خانواده بیا...؟؟؟؟!!!!!
(البته نه به همین راحتی!!!با گریه و التماس)
.
.
خدا رو شکر این بار که مشرف شدم خانواده ام هم همراهم بودند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، مجید املشی ، اسکای ، soheyl68 ، یاســین ، علمدار133 ، Farzaneh ، مصطفي مازح7610 ، N2376DIR
۲۰:۳۶, ۲۲/اردیبهشت/۹۵
شماره ارسال: #69
آواتار
(۲/دی/۹۲ ۲:۰۴)TaRaNe نوشته است:  خواستگار ثروتمندی داشتم که خانواده اش راضی نبودند .....

به اجبار دختری از یک طبقه اجتماعی بالا را برایش عقد کردند ....

همه جا هم به من گوشه و کنایه انداختند و ناراحتم کردند ....

سه چهارسال بعد ....
مشخص شد این دختر خانم بعد از ازدواج با آقایی ارتباط پیدا کرده

و طلاقش دادند ...


نتیجه واگذاری شکایت به خدا.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  درخواست بحث با کسانی که اندیشه بیداری دارند. HARIMEREYHANE 9 3,931 ۲۸/فروردین/۹۴ ۱۰:۲۴
آخرین ارسال: dehmojtaba
  آخرین تاپیک مفصل علی 110 در تالار گفتگوی بیداری اندیشه علی 110 2 3,602 ۲۶/مرداد/۹۱ ۲۲:۱۸
آخرین ارسال: علی 110

پرش در بین بخشها:


بالا