کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: خاطره یا داستانی که نوشته ام با اسم خودم منتشر شود
بله
خیر
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تقاضای همکاری و انتشار خاطرات در مورد حجاب ***
۲:۳۷, ۲۸/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۲:۴۳ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: 323536_QBmalehB.png]
  • سلام
    کاربران گرامی در این تاپیک خاطرات و دل نوشت های خودتان در مورد حجاب ، اعم از اینکه :
  • چگونه با حجاب شدم .
  • یا داستان هایی از حجاب که دیدید و مورد توجهون قرار گرفته رو قرار بدید .
    این تاپیک در راستای تبدیل کردن این خاطرات به کتاب هست و از شما انتظار همکاری داریم .

    با تشکر
    یادمون باشه ان شاالله اگر این مطالب کسی رو تکون داد یا ایمان کسی رو محکم تر کرد مورد رضای پروردگار قرار خواهیم گرفت .
    اجرتون با اقا (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

    پ.ن
این موضوع پیرو موضوع :

تقاضای همکاری جهت کتاب کردن مطالب تالار (خاطرات)

ایجاد شده است .

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، مجنون الحسین ، Farzaneh ، ضحی ، blue.blood ، mohaddese ، سید محمد حسین ، مجید املشی ، faraz_223 ، meshkat ، مفقود الاثر ، fiftynine ، جویای حقیقت ، fatemeh ، سید ابراهیم ، شیدا ، آرین (الهه.ع) ، سدرة المنتهی ، SAViOR ، Mohammad Trust ، help me ، Aryha ، السا ، آفتاب
۱:۳۱, ۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام

چرا هیچ یک از خواهرا پستی قرار نمیده ؟

لطفا قرار بدید تا ما هم بتونیم در بین خانواده از اونها استفاده کنیم

ممنون
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، فاطمه خانم ، مجید املشی ، مجنون الحسین ، faraz_223 ، مفقود الاثر ، جویای حقیقت ، fatemeh ، Farzaneh ، سید ابراهیم ، آفتاب
۵:۱۸, ۵/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/فروردین/۹۲ ۵:۴۰ توسط مجنون الحسین.)
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


دلنوشته:
خیلی دلم می خواست شروع سال جدید در مشهد الرضا باشم ولی به دلایلی عازم ترکیه شدم...
خدا را هزاران بار شکر که توانستم با حجاب برتر معرف یک زن شیعه ایرانی باشم
در جایی که بسیاری از خانمهای ایرانی از فرصت گذشت از مرز استفاده میکنند و مسلمانی را فراموش میکنند!!!
اهالی انجا و حتی بعضی از ایرانیها با دیدن چادرم تعجب میکردند
ولی.........به حجابم خیلی افتخار میکردم و به شیعه بودنم میبالیدم
خدا را هزاران بار شکر که اگر توفیق زیارت ثامن الحجج علیه السلام را نداد توفیق تبلیغ عملی حجاب اسلامی را نصیبم کرد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، faraz_223 ، meshkat ، وحید110 ، سید محمد حسین ، مفقود الاثر ، فاطمه خانم ، fiftynine ، جویای حقیقت ، fatemeh ، Farzaneh ، سید ابراهیم ، شیدا ، آرین (الهه.ع) ، یا امام رضا ، بیداری12 ، آفتاب
۱۱:۵۶, ۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-12...l#pid89432
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، مفقود الاثر ، فاطمه خانم ، جویای حقیقت ، مجنون الحسین
۸:۲۹, ۱۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
من یک محجبه ام..
...آنگاه چادری شدم!
داستانهایی از حجاب و عفاف
احساستون در مورد حجاب چیه؟
چرا با حجاب شدم؟مباحثه،مباحثه،مباحثه
خاطره ای زیبا،(خیلی زیبا) در مورد حجاب
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Farzaneh ، وحید110 ، pure
۱۲:۰۲, ۱۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
بنام خداوند بخشاینده بخشایشگر
درخیمه امن مادر
روزهای زمستان فرارسیده بود باز چشمان مادر خیس بود جلوی عکس پدر که درست در کنار آینه شمعدان یادگاری عروسی بود ایستاده بود و دور ازچشمان من و زهرا اشک می ریخت خوب میدانستیم که این طور وقتها نباید مزاحم خلوتش باشیم از دیروز صبح که مادر بزرگ از شهر به خانه ما آمده بود باید می فهمیدیم که دوباره پدر راهی جبهه است همیشه مادر بزرگ این وقتها از صبح می آمد و چند روزی را میهمان خانه ما می شد حالا که خوب فکر میکنم می بینم آن روزها من و خواهرم زهرا ازمعنای رفتن پدر به جبهه چیزی متوجه نمیشدیم و شاید حتی به خاطر سوغاتی های جورواجوری که پدر هنگام بازگشت برایمان می آورد خوشحال هم میشدیم اما هیچ وقت در دنیای بچه گانه مان نمیدانستیم که جنگ شده جنگ یعنی خرابی یعنی ویرانی هروقت بابا ازجبهه میامد با دست پر می آمد هربار یک هدیه می آورد ولی بارآخر سوغاتش با همیشه فرق داشت او برای من و خواهرم زهرا یکی یک قواره پارچه چادری آورده بود آه که چقدر خوشحال بودیم از اینکه ماهم قرار بود هرکدام چادرخودمان را داشته باشیم و باقی مانده پارچه های چادری مادر برایمان چادرهای کوتاه نباشد مادرم خیاط خوبی است هیچ وقت یادم نمی رود که موقع دوخت چادرها چقدر بی تاب بودیم پارچه چادرها سفید بود با گلهای صورتی و نارنجی و برگهای ریز سبز کم رنگ که سرتاسر پارچه را گلباران کرده بود مادر میگفت:این چادر نماز است نباید با آن بازی کنی نباید کثیف شود باید از آن مراقبت کنید تا موقع نماز تمیز و زیبا باشد و خدا از آن خوشش بیاید هردو قول دادیم ولی مگر میشد باید با آن چادر مادر کوچک عروسکهایی میشدیم که منتظر خاله بازی ما بودند من خاله عروسکهای خواهرم میشدم او خاله عروسکهای من چه روزهایی داشتیم مثل روضه های خانه مادربزرگ همدیگر را دعوت میکردیم دعا می خواندیم و چای درست میکردیم گاهی پدر مهربان به میهمانی ما می آمد برایمان از جبهه می گفت و ما مثل بزرگترها از او سوال می پرسیدیم سوالهایی که نمیدانستیم یعنی چه مثلا چندروز اندیمشک بودید از آبادان چه خبر کجاهارا زده بودند الهی صدام بمیره و ذلیل بشه تمام حواسمان به مهمانمان بود که به او بد نگذرد گاهی از اینکه پدر اول به خانه خواهرم میرفت عصبانی میشدم و با هم دعوا میکردیم و پدر میانجی میشد چه روزهایی بود آن روزها حالا که خوب فکر میکنم میبینم اصلا چیزی که مهم نبود صدای آژیر قرمز بود آن روز زمستانی رفتن پدر را ندیدیم نه من و نه خواهرم شب قبلش هردو روی زانوهایش نشسته بودیم و او قصه شکست غول بزرگی را برایمان گفت موقع خواب وقتی پلکهایم هنوز سنگین نشده بود ازشکاف دراتاق اورا دیدم که با مادر صحبت میکرد :خدا بزرگ است ان شاءالله که خداوند کمک میکند و ما پیروز میشویم شما مراقب باش من که نباشم شما مرد خانه میشوی اشکهای مادر را صبح جلوی عکس پدر دیدیم شب به آهستگی فرامی رسید و ما به همراه مادربزرگ کنار حوض کاشی خانه وضو میگرفتیم خوشحال و سرمست از اینکه قراربود با چادر نماز خودمان نماز بخوانیم چادری به رنگ سفید که با گلهای صورتی و نارنجی گلباران شده بود مادر برایمان جانماز دوخته بود و روی آنرا از گلهای چادرمان گلدوزی کرده بود مادر گفت :خوب حواستان را جمع کنید و هرچه من میگویم تکرار کنید ما به هم خیره شدیم خندیدیم و منتظر ماندیم مادر شروع کرد به خواندن اذان و اقامه دستانش زیر آن چادر سفید و بلند بالا رفت و تا نزدیک گوشهایی که زیر مقنعه از جنس چادرش پنهان شده بود بالارفت صدای الله اکبر او با خاموش شدن ناگهانی لامپ وسط اتاق همراه شد صدای آژیر قرمز بلند شدو کسی گفت :این صدایی که میشنوید به معنی وضعیت قرمز است هرچه سریعتر محل فعلی خود را ترک کرده و به پناهگاه بروید ترسیده بودم خیلی زیاد اصلا یادم رفته بود که درحال نمازم جیغ زدم صدای بمباران می آمد چشمهایم جایی را نمی دید همیشه این وقتها مادر بغلم می کرد و مرا تا پناهگاه مسجد می برد پس به دنبال مادر سر گرداندم مادر را از روی قامت بلند و سفید چادر و صدای مهربانش که به نماز ادامه می داد شناختم او اصلا متوجه من نبود با خود اندیشیدم شاید چون چادر مادر بزرگ است حتما او نمی ترسد زیر چادر او خزیدم گرمای وجود او قلب پرتپشم را تسکین میداد صدای بمباران دوباره بلند شد انگار پشت خانه را می زدند شیشه های چسب زده خانه می لرزید دوباره جیغ کشیدم و اینبار اشک امانم نداد و فریاد زدم :مامان من میترسم دستانم راروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم دستهای گرمی به نرمی روی دستان یخ زده ام را پوشاند سرم را بالا آوردم مادر به من خیره شده بود لبخندی روی لبهایش بود چشمانش ستاره باران شده بود مرا در آغوش گرفت و گفت :مگه نگفتم نباید موقع نماز ازجات جم بخوری خدا حرمت داره دختر خوب با ترس گفتم :مگه نمی بینی بمبارون شده بامهر اشکهای روی گونه ام را گرفت صدای آژیر سفید بلند شد مادر با خنده گفت :پس چادرت کو دخترم بابا با هزار زحمت اونو ازجبهه برات آورده تو نباید حتی موقع بمباران اونو جا بذاری مرا بوسید نفسهایش بوی عطریاس می داد زهرا جلو آمدو گفت :مامان من نترسیدم مادر بزرگ در حالیکه لیوان آب قند را هم میزد جلو آمد و گفت :عیبی نداره نجمه هم دیگه نمی ترسه اصلا هرکی نماز میخوونه که نباید بترسه مادر چادرم را دوباره سرم کرد و گفت:دیگه هیچ وقت نمازت را بخاطر ترس از بمبارون دشمن ترک نکن قول بده نگاهم به صورت زیبای مادر بود چشمهای مهربانش پراز مردانگی بود و مرا یاد پدر می انداخت خودم را در آغوشش انداختم و گفتم :چشم هیچ وقت چادرم را به خاطر بمباران رها نمیکنم مادر خندید وگفت:من چی گفتم زهرا جان ؟زهرا گفت :شما گفتی هیچ وقت نمازت را بخاطر بمباران ترک نکن مادر گفت :آفرین دختر خوب من با ناراحتی گفتم :خب چه فرقی داره مادر با مهر گفت :آخه نماز باعث میشه تو چادرتو رها نکنی شربت قند مادربزرگ شیرین بود اما نه به شیرینی آغوش مادر وقتی که درسجاده نشسته و ذکر میگوید هنوز هم دلم برای آن آغوش مهربان پر میزند امروز بمباران ها قلبهایی را نشانه میگیرد که نه چادری میشناسد و نه نمازی و نه چادرنمازی به امید روزهای زیبای ظهورونماز دسته جمعی زیر گنبد کبود به اقامت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)باچادرنمازهایی از جنس سفیدی اعتقاد شیعیان که با گلهایی به رنگ عشق گلباران شده باشد .
این خاطره را من باکمی دخل و تصرف نوشتم شاید که خوشتان بیاید .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، فاطمه خانم ، Farzaneh ، zryy ، وحید110 ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع)
۱۵:۵۳, ۱۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان خاطره ای که ملاحظه می کنید متعلق به یکی از آشنایان است که در خانواده ای غیر مذهبی چشم باز کرد و بزرگ شد اما هیچ گاه عقاید و افکار آنها نتوانست او را از مسیری که برای زندگی اش انتخاب کرده منحرف کند، و انشاالله بعد از این هم بتواند حرکت در مسیر بندگی رب مهربان را حفظ کند.
من توی یه خانواده مذهبی بزرگ نشدم، حتی الان که 32 سالمه هنوز هم از این مطلب رنج میبرم. هنوز هم نمیتونم برای چاق کردن روحیه اسلامی پای منبر برم تا احساس زنده بودن کنم. همیشه حسرت داشتن یه خانواده همراه و هم دل رو داشتم.خانواده ای که بتوانم در کنار آنها محرم ها و رمضان ها، کمیل ها و ندبه های به یاد ماندنی را در فضایی روحانی تجربه کنم.
همیشه دوست داشتم بتونم راحت و بی دروغ برم نمازجمعه یا جاهایی که میتونست حداقل چند صباحی خودمو از خودم راضی نگه داره. همیشه توی خونه ای که همه چیز بود جز خدا احساس کمبود میکردم. جای چیزی تو زندگیم خالی بود. تا اینکه یه روز فهمیدم اونی که جاش خالیه خداست.
[b]اولین باری که چادر پوشیدم سال چهارم دبستان بودم تق و لق میپوشیدم خانواده هم جدی نگرفتن فکر میکردن یه احساس کودکانست تمام میشه میره پی کارش، تا سال اول راهنمایی که پا کردم تو یه کفشو به دروغ گفتم مدرسه گفته چادر اجباریه و باید حتما بپوشید. البته مجلس اون روزا یه طرحی داده بود که دانش آموزان و آموزش پرورشیها باید چادر بپوشند اما تصویب نشد. اینقدر اصرار کردم تا پدر اجازه داد مادر برام چادر بدوزه. دیگه مرتب چادر سرم بود در هیچ شرایطی هم حاضر به در آوردنش نبودم. من تو یه خانواده پرجمعیت مردسالار بزرگ شدم، پدر و چند برادر که هر کدام برای خود فرهنگ لغتی داشت و ما مجبور به اطاعت.
برای کنار گذاشتن چادر خیلی تحقیر شدم، خیلی کتک خوردم، خیلی عذاب کشیدم. دوره دبیرستان را تقریبا هر روز با سر و صورت چنگ انداخته مدرسه میرفتم مدرسه شده بود برام ایمن ترین جا. زنگ آخر دلم پر از غصه میشد که باید دوباره برگردم تو خونه ای که هیچ کس منتظرم نبود یا اگر هم منتظر بودن دلیلش زخم زبان و توهین کردن به چادرم و اشخاصی بود که من دوستشان میداشتم و میدارم. هیچ وقت اجازه نداده بودم توی مدرسه کسی بفهمد مشکل دارم. [/b]
یک روز دبیر عربیمان که خیلی دوستش داشتم کنار حیاط مدرسه تنها گیرم آورد و گفت: مدرسه میخواد برات یه چادر بخره و اشاره کرد به چادرم که از روی بازوی دست راستم به شکل بدی با اتو سوخته بود "جنس چادرای اون موقع مثل الان نبود زود چروک میشد و باید حتما اتو میشد" و برای کسی با آن حجاب محکم بسیار جلب توجه میکرد. گفت خوب نیست با این چادر تردد کنم. و مدرسه تصمیم دارد مثل بقیه ی بچه های فقیر مدرسه برای من هم چادر تهیه کند.
دلم عجیب شکست. دنیا روی سرم خراب شد. بی اختیار اشک قلمبه قلمبه از چشم هایم فرو می افتاد. خانواده ی من ندار نبود، اما برای اینکه چادر را کنار بگذارم برایم تهیه نمی کردند، اما مدرسه فکر میکرد فقیرم. داغون شده بودم، نفسم بالا نمی یومد. حتی دیگه توی مدرسه هم احساس آرامش نمی کردم.
[b]به مادرم قضیه را نگفتم تا همین چند سال پیش. اون موقع میگفتم فایده نداشت، فقط جو خونه بدتر از قبل میشد و مادرم به دردسر میفتاد.
اون روزا با تمام سختی هایی که داشت برام احترام برانگیزه. اون روزا خدارو با تمام وجود احساس میکردم. باهاش حرف میزدم، درددل میکردم، نامه مینوشتم، گریه میکردم. گریه گفتم،هر شب بالشم از اشک خیس خیس بود واسه این که کسی صدای گریمو نشنوه ملحفه رو تا جایی که میشد تو حلقم فرو میکردم. هر چند زیاد طول نکشید بی صدا گریه کردن رو یاد بگیرم. [/b]
هر روز کبود و خونی بودم، خیلی موقع ها چادرمو پنهان میکردن تا بی چادر بیرون برم ، وقتی میدیدن فایده نداره و من مدرسه نمیرم، دوباره پسش میدادن. خوبی اون روزا این بود که، خدا تو تمام لحظات باهام بود. حسش میکردم با تمام وجود. به خاطر اعتقاد به پوشیدن چادر خیلی عذاب کشیدم و تمام زندگیم تحت الشعاع این قضیه قرار گرفت، اما پشیمون نیستم چون چادر سیاست، دیانت و اعتقادم بود و باعث نزدیکی بیشترم به خدا.
[b]خانوادم الان دیگه اونقدر مخالف نیست خیلی تلاش کردم تا تونستم اوضاع خونه رو تغییر بدم الان سه تا خواهر دیگم هم چادر میپوشند با حجاب کامل و مردای خونه اعتقاداتشون بهتر شده. نماز می خونن و روزه میگیرن. خیلی طول کشید اما شد. تو تمام این سالها تنها دوستم خدا بوده. اصلا خودش ارتباط مستقیم با تربیت اسلامی من داشت، منی که توی خونه خودمون از همه جا غریب تر بودم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، فاطمه خانم ، وحید110 ، yektasepas ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع) ، بیداری12 ، Asma
۲:۱۵, ۱۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
خیلی کم سن و سال بودم ...
همیشه بابا و مامانم رو نگاه می کردم که نماز می خوندند .
از اینکه موقع نماز جوابم رو نمی دادند تعجب می کردم !!
از چادر هم خیلی خوشم میامد . یک بار رفتم توی اتاق و چادر مامان رو انداختم روی سرم و رو به قبله ، جلوی جانماز ایستادم ... فقط ایستادم ! شاید می خواستم حسش رو بفمم . حس توام چادر با نماز ...
بعد مثل مامان چادر رو بستم و گذاشتمش روی سجاده و از اتاق بیرون اومدم .
چند دقیقه بعد مامان از توی اتاق صدام کرد . یک پارچه گل گلی دستش بود .
گفت این رو کنار گذاشتم برای وقتی که خودت خواستی نماز بخونی این رو برات بدوزم ...
خیلی ذوق زده شدم ... برای اولین بار یه چادر که قد خودم بود . Heart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، وحید110 ، fatemeh ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع) ، بیداری12 ، آفتاب
۱:۰۵, ۲۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

دخترک رو به مرد کرد و گفت: آقا واقعا ؟!
مرد جواب داد: ببخشید چی واقعا ؟!
گفت: واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد !
مرد جواب داد: بله
گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند، محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید
فقط سر پایین میندازید و رد میشید!!
مرد جواب داد: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه !
گفت: کمه ؟ ببخشید متوجه نمیشم ؟
مرد جواب داد: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(سلام الله علیها) باید زانو زد
حقا که سرپایین انداختن کمه
آره تو راست میگی …

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، فاطمه خانم ، مجنون الحسین ، آرین (الهه.ع) ، بیداری12 ، pure ، آفتاب
۱:۳۹, ۲۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

دخترک دبیرستانی که بود یه روز در حالی که تو ایستگاه منتظر اتوبوس نشسته بود، چند تا دختر بدحجاب که در حال آدامس جویدن بودن و بلند بلند می خندیدن و نگاه همه رو به خودشون جلب کرده بودن بهش نزدیک میشن. دخترک برای اینکه اونام بتونن بشینن با لبخند خودشو جمع میکنه و تعارف می کنه بشینن. تو این مدت هر وقت دخترا نگاهشون به نگاه دخترک گره می با تبسم او مواجه میشدن، تا اینکه بالاخره،
یکی از دخترا با نگاه موشکافانه ای گفت: تو چرا اینقدر با بقیه دختر چادریا فرق داری و این همه خوش رویی؟
دخترک تبسمی کرد و گفت: اون چادری هایی که شما ازشون حرف میزنی اتفاقا تو جمع های خصوصیشون خیلی از الان شما شلوغ تر و بشاش ترن، باید برید میونشون تا بفهمید من چی میگم. اونا فقط نمیخوان کاری کنن که کسی تو خیابون شیش دنگ حواسش بهشون باشه.
دخترا که متوجه مکالمه دوستشون با دخترک شده بودن خودشونو جمع کردن و لحظاتی سکوت بینشان حاکم شد. چند لحظه بعد، یکی از دخترا برای تمسخر از دخترک پرسید: تو گرمت نمیشه تو گرمای 45 درجه چادر مشکی پوشیدی؟
دخترک دوباره لبخندی زد و گفت: راستشو بخواید! چرا خیلی گرمم میشه!!
یکی دیگه از دخترا با تعجب پرسید: خب کی مجبورت کرده، نپوش. مگه خودآزاری داری؟
دخترک تبسم تلخی کرد و گفت: نه کسی مجبورم نکرده. فقط وقتی به آتیش جهنم فکر میکنم، می بینم با گرمای الان قابل مقایسه نیست.
دختر پرسید: مگه تو از اونجا خبر داری؟ از کجا معلوم بهشت و جهنمی باشه؟
دخترک میگه: به فرض هم که نباشه، من چیزی از دست ندادم. اما اگر باشه همه چیزمو از دست دادم.
جمله ی آخر دخترک که چند از اونا کوچیکتر بود، یه جور دیگه تو گوششون طنین انداخت.
به فرض هم که نباشه، من چیزی از دست ندادم. اما اگه باشه همه چیزمو از دست دادم.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، مجنون الحسین ، بیداری12
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نیاز به همکاری در مورد مستند قربانی کردن انسان بیداری اندیشه 9 7,577 ۱۹/آبان/۹۱ ۱۳:۰۵
آخرین ارسال: سرود پیروزی
  تقاضای همکاری (2) مهم وحید110 27 9,621 ۹/مرداد/۹۰ ۲۰:۲۳
آخرین ارسال: Gryffen

پرش در بین بخشها:


بالا