کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطراتي شنیدنی از مقام معظم رهبري
۸:۰۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار


[تصویر: 62d9246edabc0346c241ad9fa793d312_M.jpg]



صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه ی چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده ی شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم.

صبح رفتیم گشتیم توی محله ی مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانه ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.


کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟


من اسم حضرت آقا را گفتم.

ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌،تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که فعلا به مادرتان رسیدگی کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.گفت شما؟
گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است

که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند. من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.
چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم.

چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم. رفتند بیرون.

آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟
گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟گفتند، مرده.گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.


این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.


او را داخل که بردیم و آقا را که دید، افتاد. او را بلند کردیم و نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند.
آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟


آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.


این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند.
خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده.
توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها
آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم.

این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است.
هواپیمایش F ۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.


مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست


مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(علیه السلام) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم.

من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.
می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(علیه السلام). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(علیه السلام) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.


از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(علیه السلام) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(علیه السلام) شفایش نمی‌دهد؟


بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر!
با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.
آمدند. فرمودند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.



منبع:سایت روایتگر http://ravayatgar.org
ماهنامه امتداد (خاطره ای از غلام شاه‌پسندی یکی از محافظین آقا)


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: emj ، ztb ، yektasepas ، شهیدطیبه واعظی ، R3Z4 ، مرهم ، Ali#59 ، sagheb

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۳۹, ۵/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/خرداد/۹۲ ۱۵:۴۱ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #21
آواتار

علاقه به والیبال
از مقام معظم رهبرى در مورد بازى كردن پرسیدند، فرمود:
بله ، بازى هم مى كردیم . منتهى در كوچه بازى مى كردیم در خانه جاى بازى نداشتیم و بازیهاى آن وقت بچه ها فرق مى كرد. یك مقدار هم بازیهاى ورزشى بود؛ مثل والیبال و فوتبال و اینها كه بازى مى كردیم . من آن موقع در كوچه ، با بچه ها والیبال بازى مى كردیم ، خیلى هم والیبال دوست مى داشتم . الان هم اگر گاه بخواهم ورزش دستجمعى بكنیم البته با بچه هاى خودم به والیبال رو مى آوریم كه ورزش خیلى خوبى است .

بازیهاى غیر ورزشى آن وقت گرگم به هوا و بازیهایى بود كه در آنها خیلى معنا و مفهومى نبود؛ یعنى اگر فرض كنى كه بعضى از بازیها ممكن است براى بچه ها آموزنده باشند و انسان با تفكر، آن ها را انتخاب كند، این بازى هایى كه الان در ذهن من هست ، واقعا این خصوصیت را نداشت ، ولى بازى و سرگرمى بود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: reyhaneh.sh ، مهدی2012 ، monazzah.51 ، امیریان ، راحیل ، warior ، جویای حقیقت ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی
۲۳:۲۱, ۵/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #22
آواتار
جدیت و تلاش در جوانی



در دوران جوانی (هجده سالگی) زمانی که خدمت پدر بزرگوار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله سید جواد خامنه ای می رسیدم، از من موقعیت درسی ام را سؤال می کرد و سپس مکررا تاکید می کرد: که آقا سید حسین، خوب درست را بخوان و مثال می زد و می فرمود: ببین! آقا سید علی به زودی به مقام اجتهاد می رسد.
از چیزهایی که به یاد دارم این است که مرحوم آقا سید هاشم میردامادی - پدربزرگ مادری مقام معظم رهبری - و مرحوم پدر مقام معظم رهبری عنایت خاصی به آقا داشتند و بارها شنیدم که می فرمودند: علی آقا آینده خوبی دارد; چرا که خیلی کنجکاو و پی گیر درس است، به استاد زیاد اشکال می کند و به مباحثه کردن علاقه دارد.
تکیه کلام پدر مقام معظم رهبری این بود که (به زبان ترکی) می فرمود: علی پسرم! علی پسرم



!



آقای سید حسین میردامادی (دایی مقام معظم رهبری - مشهد



)




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، monazzah.51 ، Agha sayyed ، امیریان ، راحیل ، warior ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی ، آیات
۱۶:۳۵, ۸/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/خرداد/۹۲ ۱۶:۳۶ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #23
آواتار
زمزمه عاشقانه با امام رئوف

در یکی از سفرهایی که مقام معظم رهبری به مشهد داشتند، مستقیم به زیارت مشرف شدند . اتاق تاریکی در انتهای دفتر آقای طبسی است که مشرف به حرم است و پنجره کوچکی دارد که مقام معظم رهبری آنجا زیارت نامه می خوانند . وقت شام رفتم تا ایشان را برای شام دعوت کنم، دیدم معظم له در حال گریه و زاری است . بار دوم رفتم، باز دیدم ایشان غرق در توسل است . بار سوم رفتم، باز ایشان را در همان حال دیدم . ما و نیروهای حفاظت تصمیم گرفتیم، ایشان را از آن حال خارج کنیم; چرا که ممکن بود - بعد از دو ساعت گریه و زاری - برای ایشان اتفاقی بیافتد . این بار جلوتر رفتم، در را زدم و عرض کردم: دوستان منتظرند تا شما تشریف بیاورید . آقا همانطور که در گریه و توسل بودند، بلند شدند و زیارت امین الله را شروع کردند . بعد از زیارت و راز و نیاز عاشقانه، تشریف آوردند.


حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت - تهران)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، مهدی2012 ، امیریان ، monazzah.51 ، MohammadSadra ، Agha sayyed ، راحیل ، warior ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی
۰:۲۵, ۱۴/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/خرداد/۹۲ ۰:۲۶ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #24
آواتار
پس از اجراي صيغه عقد عده اي از جوانان- كه فرزند بنده نيز در جمع آن ها بود- توسط مقام معظم رهبري، ايشان، عروس و دامادها را چنين نصيحت فرمودند:
اگر شما يك جسم بي جاني را به منزل ببريد و بخواهيد آن را به عنوان يك كالا نگهداري كنيد چندان به رسيدگي نياز ندارد، شايد لازم باشد هر چند ماه يك بار گردگيري شود. اما اگر يك گلدان زنده را به منزل ببريد، بايد هر روز به آن رسيدگي نماييد و از آن مراقبت كنيد؛ در آب، نور و هواي آن دقت لازم را به كار بريد
[/font]
مقام معظم رهبري در ادامه كار فرمودند:”شما هم يك گل زنده را به منزل مي بريد و بايد از آن به طور مرتب مراقبت كنيد تا پژمرده نشود. عروس خانم ها بايد از داماد مراقبت و پذيرايي كنند.آقا دامادها نيز بايد مراقب عروس خانم ها باشند و به آن ها محبت كنند ...

[font=Tahoma]


حجت الاسلام سيد علي حسيني تهران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهسا110 ، امیریان ، مهدی2012 ، soheyl68 ، monazzah.51 ، MohammadSadra ، Agha sayyed ، راحیل ، warior ، جویای حقیقت ، شهیدطیبه واعظی ، Patriot ، MOHSEN-Z ، مرهم
۱۵:۱۱, ۱۶/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/خرداد/۹۲ ۱۵:۱۲ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #25
آواتار
بعـد خا نـواد گی : احسان به پدر و عنايت خدا
پدر مقام معظم رهبري يكي از ائمه جماعت مشهد بودند. ايشان به دليل يك عارضه چشمي در معرض نابينايي قرار مي گيرند و براي معالجه و درمان لازم بود به تهران منتقل شوند، در ضمن ايشان به يك پرستار نياز داشتند، از طرفي اين پدر و فرزندانش علاقه وافري ( زیادی( نسبت به همديگر ابراز مي كردند، همانند انس و علاقه مابين حضرت يعقوب و يوسف.
در اين شرايط مقام معظم رهبري مردّد بودند كه بمانند و درسشان را در قم ادامه دهند يا اينكه از پيشرفت علمي خود صرف نظر كنند و پرستاري پدر را بر عهده گيرند. اين شبهه براي ايشان پيش مي آيد كه شايد خدمت به پدر واجب تر باشد. با يكي از دوستانشان ( كه اهل معرفت بود)مشورت مي كنند.
او مي گويد: عقيده
من اين است كه شما براي خدمت به پدر به مشهد برويد، خدا قم را به مشهد مي آورد، يعني آنچه خدا مي خواهد در قم به شما بدهد در مشهد به شما مي دهد. اين حرف به دل ايشان مي نشيند؛ از تحصيل در قم و آن شرايط ممتازي كه در قم پيش آمده بود صرف نظر مي كنند و با پدر به مشهد برمي گردند



آيت الله مصباح يزدی
[font=Tahoma][/font]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، monazzah.51 ، MohammadSadra ، Agha sayyed ، راحیل ، warior ، ilidin ، شهیدطیبه واعظی
۱۳:۲۱, ۱۸/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/خرداد/۹۲ ۱۳:۲۱ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #26
آواتار



در ليبي، خيمه اي بر پا كرده بودند كه ارتفاع در ورودي آن خيمه كوتاه بود و به ناچار هركس مي خواست

وارد بشود، بايد خم مي شد.
از طرفي داخل خيمه، روبروي در، عكس قذاّفي بود، يعني هر كس وارد ميشد ناخواسته در مقابل عكس قذّافي سر خم مي كرد.

حضرت آيت الله خامنه اي وقتی ميخواستندوارد خيمه شوند، به قهقرا(پشت)
وارد مي شوند تا در مقابل عكس قذّافي سر خم نكنند.





آيت الله خزعلی



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: monazzah.51 ، MohammadSadra ، Agha sayyed ، راحیل ، warior ، مهدی2012 ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، Patriot
۱۷:۴۰, ۲۲/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۲ ۱۲:۵۵ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #27
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی
این داستان (ارسال شماره 1) رو من تو کتاب در امتداد امام خوندم که نگاهی به سیره و سلوک فردی و اجتماعی امام سید علی خامنه ای دارد. و بسیار کتاب زیبا یی است حتما از دوستان خواهش میکنم این کتاب رو بخونند...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Asma ، فاطمه خانم ، soheyl68 ، بیداری اندیشه ، arman mohseny ، جویای حقیقت ، warior ، 313flowers ، hesam110 ، ali0077
۲۰:۳۲, ۸/تیر/۹۲
شماره ارسال: #28
آواتار
بعـد اجتماعی - سياسی :
در اولين ملاقاتي كه مقام معظم رهبري با كوفي عنان داشتند، در آغاز مذاكرات درباره تاريخچه كشور غنا و شخصيت هاي بزرگ آن و موقعيت سياسي و اجتماعي كشور غنا صحبت كردند.

كوفي عنان بعد از ملاقات گفته بود: من با اينكه اهل كشور غنا هستم، درباره كشور خود به اندازه ايشان اطلّاع ندارم. ايراني ها و مسلمان ها بايد افتخار كنند كه چنين رهبري دارند. اي كاش ايشان دبير كل سازمان ملل بودند.

همچنين بعد از جلسه، كوفي عنان به خبرنگاران گفته بود از همان ابتداي ملاقات، حضرت آيت الله خامنه اي قلب مرا تسخير كردند .



حجت الاسلام پاينده ( از اساتيد دانشگاه)



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: راحیل ، SAViOR ، warior ، Agha sayyed ، مهدی2012 ، جویای حقیقت ، .amin. ، sagheb ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، Patriot
۱:۲۱, ۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۲ ۱۲:۵۶ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #29
آواتار
من خودم بارها با یکی از محافظای اقا صحبت کردم و او این ملاقات ها ،دیدار با خانواده شهدا را در زمان ریاست جمهوری حضرت اقا برایم تعریف کرد که اقارو با لباس مبدل و خیلی ساده میبرده خونه ی خانواده شهدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فرشته مهربون ، hesam110 ، MOHSEN-Z ، مرهم
۴:۰۹, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #30
آواتار
روایتی از توجه امام خامنه ای (مدظله العالی) به سلامت كودكان . . . .
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در روز چهارم تیرماه ۱۳۶۷، زمانی كه رئیس‌جمهور ایران بودند، به درخواست دكتر علیرضا مرندی -وزیر پیشین بهداشت و درمان- در مراسم افتتاح طرح «بسیج سلامت كودكان» شركت كردند و پس از سخنرانی در آن مراسم، با خوراندن قطره‌ی فلج اطفال به چند كودك، فاز عملیاتی این طرح را افتتاح كردند. ایشان در آن سخنرانی، از كودك به عنوان یك ذخیره‌ی ارزشمند و بی‌بدیل برای آینده‌ی جامعه یاد می‌كنند كه خانواده‌ها و مسئولان و مدیران جامعه باید نسبت به سلامت جسمی و روحی آن اهتمام ویژه داشته باشند. دكتر مرندی خاطرات خویش از این رویداد را در قالب عكس‌نوشت روایت می‌كند و در ادامه به ماجرای فرمان رهبر انقلاب به فرماندهان نیروی مقاومت بسیج در سال ۱۳۷۳ برای اجرای طرح «بسیج واكسیناسیون فلج اطفال» می‌پردازد.

در تیر ماه سال ۱۳۶۷ از آیت‌الله خامنه‌ای كه آن موقع رئیس‌جمهور بودند، تقاضا كردم طرح «بسیج سلامت كودكان» را ایشان افتتاح كنند. هدف از اجرای این طرح یك‌هفته‌ای، رشد و ارتقاء شش شاخص در حوزه‌ی سلامت كودكان بود.

مراسم افتتاحیه در بیمارستان فیروزگر تهران بود. آیت‌الله خامنه‌ای آمدند و من گزارشی از روند كارها ارائه دادم. ایشان هم در آن جلسه سخنرانی كردند و پس از اتمام سخنرانی‌، خواهش كردیم كه برای افتتاح عملی این طرح، به چند كودك قطره‌ی فلج اطفال بخورانند و این‌گونه فاز عملیاتی طرح بسیج سلامت كودكان را رسماً افتتاح كردند.

در سال ۱۳۷۲ كه بنده دوباره وزیر بهداشت شدم، تصمیم گرفتم طرح ریشه‌كنی فلج اطفال را اجرا كنم. مقدمات كار شروع شد تا سال ۷۳ كه برنامه‌ریزی‌ها صورت گرفت و نهایتاً قرار شد طرح «بسیج واكسیناسیون فلج اطفال» را اجرایی كنیم. با رهبر معظم انقلاب مكاتبه كردم و از ایشان خواستم كه نیروهای بسیجی در این طرح به ما كمك كنند. ایشان هم به مسئولان ذیربط در نیروی مقاومت بسیج نامه نوشتند و توضیح دادند كه این كار بسیار خوب است. همچنین به آن‌ها نوشتند كه با وزارت بهداشت در این باره همكاری كنند.

البته در اجرای این طرح بزرگ، نهادهای دیگری مانند شهرداری‌ها هم به ما كمك كردند. در نتیجه این طرح با مشاركت ۶۰۰ هزار بسیجی انجام گرفت. نیروهای اجرایی از بسیج یا وزارت بهداشت به درب تك‌تك منازل مردم مراجعه كردند و به هر كودك زیر پنج سال، واكسن فلج اطفال خوراندند. به این ترتیب، بیش از ۹ میلیون كودك در ظرف كمتر از ۱۲ ساعت در اقصی‌نقاط كشور واكسن فلج اطفال را دریافت كردند. طی آن برنامه‌ی ۱۲ساعته مقدمه‌ی ریشه‌كنی فلج اطفال فراهم شد تا این‌كه تدریجاً به طور كلی این بیماری در كشور ما ریشه‌كن گردید.

این كار بزرگ در حوزه‌ی سلامت با دستورها و تشویق‌های رهبر معظم انقلاب انجام گرفت و ایشان هم به واسطه‌ی این كار به ما خیلی اظهار لطف كردند. در ضمن فرمانده وقت بسیج هم از انجام یك فعالیت غیر نظامی توسط بسیج پس از پایان جنگ بسیار اظهار خرسندی می‌كرد.
[تصویر: 72896315073486105523.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، مهدی2012 ، Agha sayyed ، ali0077 ، شهیدطیبه واعظی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مقام معظم رهبری:بنده تنم می‏ لرزد. یاوران مهدی 14 8,773 ۲/مهر/۹۳ ۰:۲۹
آخرین ارسال: میم.حسین.الف
  مزاح مقام معظم رهبري با رئيس جمهور کشور اسلامي مصطفي مازح7610 0 1,165 ۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
  احاديث مقام معظم رهبري در درس خارج monazzah.51 0 1,510 ۹/فروردین/۹۲ ۱۳:۲۰
آخرین ارسال: monazzah.51
  بصیرت­ مداری در انديشه مقام معظم رهبری میثاق 1 1,844 ۷/فروردین/۹۲ ۱۷:۱۸
آخرین ارسال: sunrise59
  جوان از دیدگاه مقام معظم رهبری Mitsonary 0 1,924 ۲۴/شهریور/۹۱ ۲۱:۳۷
آخرین ارسال: Mitsonary
  دانشگاه از ديدگاه مقام معظم رهبري فدايي ولايت 4 3,104 ۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۷:۳۴
آخرین ارسال: فدايي ولايت
  مبارزات مقام معظم رهبری به روایت ساواک فدايي ولايت 0 1,312 ۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۱۵
آخرین ارسال: فدايي ولايت

پرش در بین بخشها:


بالا