|
خاطراتي شنیدنی از مقام معظم رهبري
|
|
۸:۰۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه ی چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهایشان زدیم که آنها از ما بیخبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده ی شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محلهها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محله ی مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانه ها را زدیم و با آنها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمانها ما میرویم سلام میکنیم و میگوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی میگوییم و کارتی نشان میدهیم. بین ارمنیها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست میخواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم. برای نماز مغربوعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ میکنند، میرویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای اینکه ما توی منطقه هستیم با بیسیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش میشود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بیسیم گفتم به گوشم.موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کمتر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمیفهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید میکردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و اینها بروند تو. کارگردان رفت پشتبام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بیسیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصلهای که بود به این خانم چون احیا بشود، اینجوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف میشوند منزل شما. گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟ من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیدهاید ـ،تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که فعلا به مادرتان رسیدگی کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه. دخترها گفتند: چه شد؟ گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری میآیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید. تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد اینها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بیسیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در میایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتیمان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.گفتم: بفرمایید.گفت شما؟ گفتیم: صاحبخانه غش کرده.گفت: کس دیگری نیست؟ یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم میتوانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.گفت: من بدون اذن صاحبخانه به داخل نمیآیم. معنی و مفهوم حفاظت، خودش را اینجا از دست نمیدهد. مهمتر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمیشود. ضدحفاظتترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند. من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم. به آقا گفتیم: که رفتهاند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.گفتند: نه میایستم تا بیایند. چند دقیقهای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچههایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوشآمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت میرسیم. رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت اینها پدر ندارند؟گفتم: نمیدانم. چون صبح نپرسیده بودم.گفت بزرگتر ندارند؟ برادر ندارند؟رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟گفتند، مرده.گفتیم، برادر؟ گفتند، یکی داشتیم شهید شده.گفتیم، بزرگتری، کسی؟ گفتند، عموی ما در خانة بغلی مینشیند. فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباسها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافهات تابلو است. در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم. این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی میکنند؟ بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید. او را داخل که بردیم و آقا را که دید، افتاد. او را بلند کردیم و نشاندیم روی صندلی کنار آقا. اینها به خودی خود زبانشان با ما فرق میکند. سلام علیک هم که میخواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوالپرسی کرد و درنهایت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم. حضرت آقا چایی و شیرینیشان را خورد رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمدهایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچهها را آوردند.دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟گفتند: دانشجو هستند.آقا خیلی تحسینشان کرد و با اینها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟ اینها همهاش درس است. من خودم نمیدانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا میخورد یا نمیخورد؟ نمیدانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اینها میگویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟ آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان میپرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما میخوریم. بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آبمیوه بیاورید، من هم چایی، هم آبمیوة شما را میخورم. اینها رفتند چایی، آبمیوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمانها اینطوری است. یک نفر چند تا میوه پوست میکند میدهد دست آقا، آقا هم دعا میکند. همانجا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم میکنیم، همه یک قسمتی از این میوه میخورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنیها هم همین کار را باید میکردیم؟ واقعاً نمیدانستیم.چایی آوردند، آقا خورد، آبمیوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنیها نشستند و با اینها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمیبینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم. توی خانة مسلمانها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. میپریم و میآوریم. اینها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. همینجوری صفحهها را ورق میزدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟ یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید. ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F ۱۴، بمبافکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد میزنند. شهید، هواپیما را تا آنجا که ممکن است، اوج میدهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا میآید و بقیهاش را بهسمت ایران سرازیر میشود. چهار تا موتور هواپیما منهدم میشود. هواپیما لاشهاش توی خاک ایران میافتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمیکرده، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید. ارمنیای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی بهدست عراقیها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند. مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من میتوانم جملهای به شما عرض کنم؟آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا که حرف شما را بشنوم. گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضههایتان شرکت میکنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمیآییم. روز شهادت امام حسین(علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههای سینهزنی امام حسین(علیه السلام) شربت میدهیم. میآییم توی دستههایتان مینشینیم، ظرف یکبارمصرف میگیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمیخوریم. توی مجالس شما شرکت میکنیم و بعضی از حرفها را میشنویم. من تا الآن نمیفهمیدم بعضی چیزها را.میگفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیمالشأن اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است ـ را بین درودیوار گذاشتهاند، سینهاش را سوراخ کردهاند. میخ، مسمار به سینهاش خورده. نمیفهمیدم یعنی چی. میگفتند مسلمانها یک رهبری داشتند به نام علی(علیه السلام). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمیفهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما میگذاشت روی کولش میرفت خانه یتیمهایش. این را هم نمیفهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست. امروز با ورود شما به منزلمان، با این همه گرفتاریای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید. من فهمیدم علی(علیه السلام) که خانة یتیمهایش میرفت چهقدر بزرگ است. از ورود آقای خامنهای به منزلشان، به علی(علیه السلام) و ۲۵ سال حکومت غصب شدهاش و زهرا(سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(علیه السلام) شفایش نمیدهد؟ بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازة چند کتاب از اینها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوهشان را خورد. بعضی از دوستهای ما نخوردند. کاتولیکتر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزباللهیتر از آقا هستم دیگر!با آنها خداحافظی کردیم و بهسمت دفتر بهراه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچهها را بگویید بیایند. آمدند. فرمودند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانهشان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به اینها محسوب میشود. نمیخواستید داخل نمیآمدید. منبع:سایت روایتگر http://ravayatgar.org ماهنامه امتداد (خاطره ای از غلام شاهپسندی یکی از محافظین آقا) |
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۹:۳۸, ۶/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/شهریور/۹۲ ۹:۴۰ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
قبل از انقلاب من سيزده ساله بودم كه از طرف اداره اوقاف در مسابقات سراسري قرائت قرآن مشهد شركت كردم. در افتتاحيه مسابقات يكي از داوران از من خواست تا قرآن بخوانم .( من به علت اين كه جلسات از طرف دستگاه شاهنشاهي بود)نپذيرفتم. او اصرار كرد و من باز جواب رد دادم. در كنار من پيرمرد تاجري بود كه مرا مي شناخت. به من گفت: جواد چرا نمي روي قرآن بخواني؟ من گفتم نمي خوانم. گفت: اگر بروي پنجاه تومان به تو خواهم داد، گفتم: نمي روم. گفت: اگر بروي صد تومان مي دهم، گفتم: نمي روم. گفت دويست تومان مي دهم، گفتم: حتي اگر 500تومان هم به من بدهي، قرآن نخواهم خواند. بعدها پيرمرد جريان را براي پدرم نقل كرده بود. روزي خدمت حضرت آيت الله خامنه اي بودم همين كه آقا مشغول صحبت بودند، يك دفعه صحبتشان را قطع كردند و فرمودند: من يك بدهي به جواد آقا دارم و پانصد تومان از جيب خود در آوردند به من دادند. من متعجب ماندم. آقا فرمودند: خودت هم نمي داني براي چه به تو بدهكارم!؟ ما هميشه به خاطر قرآن خواندن شما جايزه مي داديم ولي اين بار به خاطر قرآن نخواندنت به شما هديه مي دهيم. بعدها فهميدم كه جريان فرآن نخواندن مرا پدرم براي ايشان نقل كرده بود جواد سادات فاطمي ( از قاريان قرآن- مشهد) |
|||
|
|
۱۲:۱۲, ۳۰/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/شهریور/۹۲ ۱۲:۱۷ توسط مجتبی110.)
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
خاطره ای بسیار شندینی از دیدار رهبر با خانواده ی مسیحی صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای شان زدیم که آنها از ما بی خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محله مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده ها را زدیم و با آنها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمانها ما می رویم سلام می کنیم و می گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می گوییم و کارتی نشان می دهیم. بین ارمنی ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم. برای نماز مغرب و عشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می کنند، می رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این که ما توی منطقه هستیم با بیسیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بیسیم گفتم به گوشم. موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کمتر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و اینها بروند تو. کارگردان رفت پشت بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بیسیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله ای که بود به این خانم گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می شوند منزل شما. گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟ من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده اید ـ، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه. دخترها گفتند: چه شد؟ گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید. اینها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بیسیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در می ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم. گفتم: بفرمایید. گفت: شما؟ نه این که ما را نمی شناخت، گفتند، تو چه کاره ای یعنی؟ گفتیم: صاحب خانه غش کرده. گفت: کس دیگری نیست؟ یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل. گفت: من بدون اذن صاحب خانه به داخل نمی آیم. معنی و مفهوم حفاظت، خودش را اینجا از دست نمی دهد. مهمتر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضد حفاظت ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همه مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند. من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل. لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم. به آقا گفتیم: که رفته اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل. گفتند: نه می ایستم تا بیایند. چند دقیقه ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می رسیم. رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت اینها پدر ندارند؟ گفتم: نمی دانم. چون صبح نپرسیده بودم. گفت بزرگتر ندارند؟ برادر ندارند؟ رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟ گفتند، مرده. گفتیم، برادر؟ گفتند، یکی داشتیم شهید شده. گفتیم، بزرگتری، کسی؟ گفتند، عموی ما در خانه بغلی می نشیند. فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قد و قواره، همه دو متر درازی و لباسها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه ات تابلو است. در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم. این بنده خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانه یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانه برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می کنند؟ بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید. او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. اینها به خودی خود زبانشان با ما فرق میکند. سلام علیک هم که می خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال پرسی کرد و درنهايت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم. حضرت آقا چايي و شيرينيشان را خورد. رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه ها را آوردند. دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟ گفتند: دانشجو هستند. آقا خيلي تحسینشان کرد و با اینها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟ اینها همه اش درس است. من خودم نمی دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می خورد یا نمی خورد؟ نمی دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اینها می گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟ آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می خوریم. بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آبمیوه بیاورید، من هم چایی، هم آبمیوه شما را می خورم. اینها رفتند چایی، آبمیوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانه مسلمانها اینطوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می کند می دهد دست آقا، آقا هم دعا می کند. همانجا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنیها هم همین کار را باید می کردیم؟ واقعاً نمی دانستیم. چایی آوردند، آقا خورد، آبمیوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنیها نشستند و با اینها صحبت کردند. مثل بقیه جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم. توی خانه مسلمانها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می پریم و می آوریم. اینها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحه اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همینجوری نگاه می کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین جوری صفحه ها را ورق می زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟ یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید. ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازه شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمبافکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می زنند. شهید، هواپیما را تا آنجا که ممکن است، اوج می دهد. هواپیما در اوج تا نقطه صفر خودش، که اتمسفر است بالا می آید و بقیه اش را به سمت ایران سرازیر می شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می شود. هواپیما لاشه اش توی خاک ایران می افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی کرده، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید. ارمنی ای بود که حتی حاضر نشد، لاشه هواپیمای جمهوری اسلامی به دست عراقیها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. درباره شهادتش و اخلاقش تعریف کردند. مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علی (علیه السلام) كيست. مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می توانم جمله ای به شما عرض کنم؟ آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا که حرف شما را بشنوم. گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه هایتان شرکت می کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی آییم. روز شهادت امام حسین (علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته های سینه زنی امام حسین (علیه السلام) شربت می دهیم. می آییم توی دسته هایتان می نشینیم، ظرف یکبار مصرف می گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمی خوریم. توی مجالس شما شرکت می کنیم و بعضی از حرفها را می شنویم. من تا الآن نمی فهمیدم بعضی چيزها را. می گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیمالشأن اسلام (صلوات الله علیهما) است ـ را بین در و دیوار گذاشته اند، سینه اش را سوراخ کرده اند. میخ، مسمار به سینه اش خورده. نمی فهمیدم یعنی چی. می گفتند مسلمانها یک رهبری داشتند به نام علی (علیه السلام). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می گذاشت روی کولش می رفت خانه یتیم هایش. این را هم نمی فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی (علیه السلام) کیست. امروز با ورود شما به منزلمان، با این همه گرفتاری ای كه داريد، وقت گذاشتید و به خانه منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محله ما به خانه ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید. من فهمیدم علی (علیه السلام) که خانه یتیم هایش می رفت چه قدر بزرگ است. از ورود آقای خامنه ای به منزلشان، به علی (علیه السلام) و 25 سال حکومت غصب شده اش و زهرا (سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا (علیه السلام) شفایش نمی دهد؟ ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازه چند کتاب از اینها درس گرفتیم. آقا در خانه ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه شان را خورد. بعضی از دوستهای ما نخوردند. کاتولیکتر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب اللهی تر از آقا هستم دیگر. با آنها خداحافظی كرديم و به سمت دفتر به راه افتاديم. وقتی رسيديم آقا فرمودند: این بچه ها را بگویید بیایند. آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به اینها محسوب می شود. نمی خواستید داخل نمی آمدید.
|
|||
|
|
۱۲:۰۸, ۴/مهر/۹۲
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
اگر بچهها شهید یا مجروح شدند هیچ اشکالی ندارد
حضور بی سروصدای فرزندان امام خامنه ای (دام ظله) در جبهه چندی پیش در حاشیه فعالیت ستاد برگزاری شهدای روحانی گفتگویی را با سردار محمد کوثری فرمانده سابق سپاه محمد رسول الله(صلوات الله علیه و آله) و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی داشتیم که در این مصاحبه سردار کوثری به نکات زیبایی از حضور بی سروصدای فرزندان مقام معظم رهبری در جبهه های نبرد اشاره نمودند که بخشی از این گفتگو در ادامه می آید. سردار کوثری در حین بیان خاطرات حضور روحانیون و علما در جبهه های نبرد حق علیه باطل در دوران دفاه مقدس با اشاره به حضور فرزندان رهبر انقلاب در جبهه های نبرد این چنین روایت نمودند: آقا مجتبی در عملیات کربلای 1 در مهران در تیر ماه 65 حضور داشت. ما نمیدانستیم که ایشان به لشکر آمده است؛ چون با فامیلی دیگری آمده بود تا شناسایی نشود. موقعی که ایشان در گردان حبیب بود ما برای نظارت بر خط و برای اینکه ببینیم در خط چه وضعی است به آنجا رفتیم. موقعی که من آنجا حضور پیدا کردم دیدم فرمانده گردانش میگوید که این بسیجی را میشناسی؟ گفتم: نه. دیدم همه سر و صورت او خاکی است. داشت جعبه مهمات را جابهجا میکرد، یک جوان بسیار لاغری بود که لباس به تن او گریه میکرد؛ یعنی اینقدر لاغر بود. در نهایت، من چون 20 یا 30 متر با ایشان فاصله داشتم نشناختم و فرمانده گردانش، او را معرفی کرد. آقا مجتبی در گردان بود، در عملیات کربلای 1 هم بود و در نهایت ما هم متوجه نشدیم که چه موقع تسویه کرد و رفت. اخوی بزرگتر ایشان، آقا مصطفی هم همینطور آمدند؛ ولی خوب چون دیگر حضور متوجه شده بودیم در همه شناساییهایی که میرفتیم آقا مصطفی را میبردیم و منطقه را کاملاً توجیه شده بودند. این کار برای انتقال اخبار اطلاعاتی جبههها بسیار مؤثر بود. مخصوصاً در عملیات نصر 7 در سال 66 که آن عملیات هم به لطف خدا با موفقیت صددرصد به اتمام رسید. آن موقع یک پیامی به ما رسیده بود که مقام معظم رهبری (مدظله العالی) فرموده بود اگر بچهها شهید یا مجروح شدند هیچ اشکالی ندارد؛ امّا اسیر نشوند. ما سعی کردیم این مسئله عملی شود؛ بعد از جنگ از مقام معظم رهبری (مدظله العالی) پرسیدم منظور شما از آن پیام چه بود؟ فرمود: چون سؤال کردید میگویم. منظورم این بود که نباید این بچهها اسیر میشدند چون اگر اسیر میشدند؛ و دشمن متوجه میشد که بچههای رئیس جمهور هستند، میخواستند از من امتیاز بگیرند. البته امتیاز نمیدادم؛ ولی تأکید کردم که اسیر نشوند؛ امّا شهید و مجروح شدن هیچ اشکالی نداشت. |
|||
|
|
۱۹:۱۰, ۵/مهر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/مهر/۹۲ ۱۹:۱۱ توسط monazzah.51.)
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
ایشان چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه و معمم هستند و حقیقتاً هم درس میخوانند. خوب هم درس میخوانند. من با اینها مأنوسم، این توفیق را دارم. اُنسی دارم، نشست داریم، صحبت میکنیم. یک بار ندیدهام که اینها راجع به پولی، امکاناتی و چیزهای از این قبیل صحبت بکنند. گویی افرادی معمولی هستند و پدرشان هم یک فرد معمولی است. ![]() [/i] [b]در این تصویر قدیمی فرزندان رهبر به ترتیب از بزرگ به کوچک سید مصطفی، سید مجتبی، سید محسن(مسعود) و سید میثم میباشند[/i] [b] با توجه به خواست کاربران مبنی برآشنایی بیشتر با خانواده مقام معظم رهبری، شرحی مختصر پیرامون زندگی فرزندان ایشان مخصوصا فرزندان پسر معظم له خدمت شما ارائه می گردد: رهبر بزرگوار و عالیقدر انقلاب اسلامی حضرت آیت الله سید على خامنه اى"دام الله ظله علی رئوس المسلمین" فرزند مرحوم آیت الله حاج سید جواد حسینى خامنهاى(رحمة الله علیه) در روز 24 تیرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس، چشم به دنیا گشود. ایشان دومین پسر خانواده هستند. معظم له اکنون دارای 6 فرزند هستند. نام خانوادگی همسر ایشان«خجسته» است. نام دخترانشان بشری و هدی، و نام فرندان پسرشان سید مصطفی، سیدمجتبی، سیدمسعود و سیدمیثم است. دو تن از فرزندان پسر ایشان 8 سال در جبهههای جنگ ایران و عراق حضور داشتند.[/b] یکی از دختران ایشان همسر فرزند آیت الله محمدی گلپایگانی رئیس دفتر رهبری است که ضمن آراستگی به لباس شریف روحانیت و علم دین در دانشگاههای کشور نیز به تدریس متون حقوقی به زبان فرانسه اشتغال دارند و دختر دیگر ایشان همسر فرزند آیت الله باقری کنی از علمای تهران است. سید مصطفی فرزند بزرگ ایشان با دختر آیتالله خوشوقت ازدواج کرده است. سید مجتبی داماد دکتر غلامعلی حداد عادل است. سید مسعود نیز با فرزند آیتالله خرازی و خواهر صادق خرازی ازدواج کرده است. سید میثم کوچکترین فرزند ایشان نیز به ازدواج دختر آقای لولاچیان از بازاریان متدین در آمده است. مقام معظم رهبری همچون امام راحل فرزندان خود را از فعالیت های سیاسی و اقتصادی مبرا داشته و به ایشان توصیه کرده اند که در کارهای اقتصادی وارد نشوند. حضرت حجتالاسلام و المسلمین احمد مروی "دامت برکاته" در این رابطه چنین بیان داشتند: "ایشان چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه و معمم هستند و حقیقتاً هم درس میخوانند. خوب هم درس میخوانند. من با اینها مأنوسم، این توفیق را دارم. اُنسی دارم، نشست داریم، صحبت میکنیم. یک بار ندیدهام که اینها راجع به پولی، امکاناتی و چیزهای از این قبیل صحبت بکنند. گویی افرادی معمولی هستند و پدرشان هم یک فرد معمولی است. فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانیهایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغههایی است که خود آقا دارند این خیلی ارزش دارد که امکانات باشد و موقعیت فراهم باشد و هیچ اقبالی به آن نشان داده نشود. این خیلی ارزشمند است. برای خود حضرت آقا، همه رقم امکانات هست ولی هیچ اقبالی ما نمیبینیم. نه خودشان، نه خانوادهشان! قطعاً خود حضرت آقا دوست ندارند که بستگانشان و مخصوصاً آقازادههایشان در کارهای اقتصادی باشند، قطعاً این را آقا نمیپسندند. [i]خود اینها هم، هیچ رغبتی و هیچ اقبالی ندارند. حالا به هر صورت این جور تربیت شدهاند که هیچ اقبالی به این چیزها ندارند. فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانیهایی که نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغههایی است که خود آقا دارند. این که آنها برای خودشان دنبال آیندهای باشند زندگی، مال، منال، پول، پسانداز اصلاً وجود ندارد. اگر بود، من مطلع میشدم. چون خیلی با اینها مأنوسم. من چنین چیزی واقعاً در اینها ندیدهام.[/b] ![]() . از راست به چپ: حجت الاسلام سید میثم خامنه ای- حجت الاسلام سید مصطفی خامنه ای- آیت الله مجتهدی- حجت الاسلام سید مجتبی خامنه ای- حجت الاسلام سید محسن خامنه ای. توضیح اضافه اینکه هر 4 پسر رهبر شاگرد آیت الله مجتهدی بودند. سید مصطفی آقازاده بزرگ آقا همان سال اول ازدواجشان که طلبه قم بودند، الان هم قم هستند خانهای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند - الان هم مستأجرند - ما را یک روز برای ناهار دعوت کردند. ما رفتیم منزل ایشان. یک سال از ازدواج ایشان نگذشته بود، ماههای اول ازدواج ایشان بود. ما هم یک گلدان معمولی خریدیم و رفتیم که دست خالی نرویم. من واقعاً تعجب کردم که آیا این خانه، خانه یک تازهداماد است؟ حالا نه خانه فرزند رهبر انقلاب و مقام اول کشور، حتّی خانه یک تازهداماد هم این نیست. یعنی یک خانه تازهداماد، بالاخره یک زرق و برقی دارد؛ تا مدتها این زرق و برق خانه تازهداماد و خانه تازه عروس، هست. من توی خانه اینها، واقعاً همان زرق و برق معمولی یک تازهداماد و یک تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه در چهار چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه میکردم. حواسم بود و تا آنجا که میتوانستم، رصد میکردم اوضاع و احوال خانه را. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی. زندگی ساده و خوبی در آقازادههای ایشان سراغ داریم. آقازادهها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والان هیچ کدام از آقازادهها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول نیستند. ممحّض در درس و کار طلبگی هستند. درس میخوانند و انصافاً هم درسشان خیلی خوب است. خیلی خوب پیشرفت کردهاند. خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس میکنند. ایشان مکاسب و کفایه در قم تدریس میکنند." [/b] امکاناتی که برای فرزندان رهبری مهیا هست [b] "احمد مروی" معاون ارتباطات حوزه ای دفتر مقام معظم رهبری می گوید: من یک وقتی درمورد آقازادههای آقا فکر میکردم که اینها چرا این قدر به تعبیر بنده، بچههای خوبی هستند. از هر جهت، خیلی خوب تربیت شدهاند. دیانت، پاکی، زهد، بیتعلقی به دنیا و عدم اقبال به مسائل دنیا و امکانات. ایشان در این موقعیتی هستند، که خیلی امکانات برایشان هست. برای کسانی که خیلی خیلی مراتب پایینتر هستند، بالاخره امکاناتی هست. برای اینها که در این مقام، در این رتبه هستند، خیلی امکانات برایشان بیشتر هست. امّا حقیقتاً ما نمیبینیم که از این امکانات استفاده بکنند. یک علت آن، این است که هم خود آقا، هم خانواده ایشان. یعنی این پدر و مادر، دو بال هستند برای رُشد و پرورش و تربیت فرزند. هم پدر، هم مادر، هر دو نقش دارند. اگر یک بال شکسته باشد، آن رشد و آن پرواز را ما شاهد نیستیم، باید هر دو بال باشد و این را ما در زندگی حضرت آقا کاملاً احساس میکنیم. همان جوری که خود آقا مقید به زهد و سادگی و بیآلایشی و بیرغبتی به دنیا و زیورهای دنیایی هستند؛ ما همین را هم در مورد خانواده آقا احساس میکنیم. یعنی همسر ایشان هم دقیقاً همین جور هستند. این دو نمونهای که من عرض کردم، هر دوی آنها مربوط به خانواده حضرت آقا میشد. همین جور در مهمانیهایی که خانواده آقا تشریف میبرند، گاهی خانوادههای ما هم هستند، میآیند تعریف میکنند که خانواده حضرت آقا تقریباً جزو سادهترینها در این مهمانیها، از نظر لباس و وضع ظاهری، هستند. آقازادههای حضرت آقا هم همین جورند. حجه الاسلام سید مصطفی خامنه ای حجه الاسلام سید میثم خامنه ای در کنار پدر همسرش آقای لولاچیان حجه الاسلام سید مسعود خامنه ای در کنار پدر همسرش حضرت آیت الله خرازی کوه آبیدر ـ سید مسعود و سید میثم در کنار پدر در سفر امسال مقام معظم رهبری به استان کردستان
|
|||
|
|
۱۲:۲۶, ۲۵/آبان/۹۲
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
![]() امام خامنه ای به سردار قاسم سلیمانی: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند! (در مورد یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان) این خاطره رو یکی از مسئولین صدا و سیما نقل کرد برای بنده ( یه بنده خدایی تو پلاس گذاشته بود ) از جلسه ای که با سردار سلیمانی داشتند: سردار قاسم سلیمانی می گوید یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان رو که سالها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعالیت می کرد و هم از تعداد زیادی از بچه های ما شهید گرفته بود رو با روشهای پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه ی خاصی و پس از ورود آنها به آنجا او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم... خیلی خوشحال بودیم... او کسی بود که حکمش مثلا پنجاه بار اعدام بود... در جلسه ای که خدمت امام خامنه ای رسیده بودیم این مسئله رو مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم... رهبری بلافاصله فرمودند: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند!!! من بدون چون و چرا زنگ زدم و بلافاصله با تعجب بسیار زیاد پرسیدم که آقا چرا؟ من اصلا متوجه نمی شم که چرا باید این کار رو می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟ رهبری گفتند: مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟ بعد از این جمله من خشکم زد و البته ایشان فرمودند: حتما دستگیرش کنید و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم... مرام شیعه این است... از کسی دعوت می کنی و مهمان توست...حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی... |
|||
|
|
۱:۳۹, ۲۴/آذر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۲ ۱۲:۲۸ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دو داستان با یک موضوع داستان اول: دوستمان جناب خیبر 110 نقل کردند و داستان دوم: فلاش بکی به سال 60 هجری جناب مسلم بن عقیل علیه السلام در خانه جناب هانی سلام الله علیه بودند ابن زیاد لعنت الله علیه به خانه هانی می آید پسر مرجانه تنها بود و براحتی امکان کشتنش برای مسلم قهرمان فراهم بود ابن زیاد یک واجب القتل بود به واسطه محاربه و فسادش اما........ اما جناب مسلم از قتل وی خودداری کردند شاید اگر ابن زیاد به درک واصل می شد هیچ گاه کربلایی رخ نمیداد اما پسر مرجانه مهمان بود این است مرام و مسلک شیعه سلام بر مهمانی که حرمتش نگهداشته نشد |
|||
|
|
۲:۳۴, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
ترس آمریکا از آقا! (سید علی 5ساله پیش حضرت امام)
![]() چندی پیش کودکی به نام سید علی عزیزی که کودک پنج سالهای است به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی خدمت مقام معظم رهبری رفته بود. وقتی آیتالله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی برای اقامه نماز وارد حسینیه میشوند؛ سید علی ۵ ساله دست پدر خود را رها میکند و به سمت ایشان میدود و دست رهبر انقلاب را میگیرد. سید علی که علیرغم سن کم خود حافظ ۵ جزء قرآن کریم نیز هست خطاب به رهبر انقلاب میگوید: “آقا میشود چفیهتان را به من بدهید؟”. تصویر هدیه شدن چفیه رهبری واقعهای بوده که او بارها از تلویزیون آن را تماشا کرده است. مقام معظم رهبری پاسخ درخواست سیدعلی را با لبخندی داده و خطاب به همراهان خود میگویند که ” چفیه را بدهید به آقا”. پدر سید علی در خاطرهای میگوید: از آن به بعد هر وقت با این بچه هم کلام میشوم او به من میگوید که “آقا به من گفتند آقا”. در ادامه ماجرای دیدار این کودک با رهبر انقلاب در حالیکه آیتالله خامنهای دست نوازش بر سر او میکشیدند سید علی ۵ ساله از ایشان میپرسد: “آقا شما که اینقدر مهربان هستید، چرا آمریکا اینقدر از شما میترسد؟” که این سؤال با لبخند دیگری از سوی رهبر انقلاب مواجه میشود. در همین هنگام یکی از همراهان رهبر انقلاب در پاسخ به سؤال سید علی میگوید: “حضرت آقا آدم خوبی است؛ و چون از خدا میترسد آنها(آمریکاییها) هم از آقا میترسند.. |
|||
|
|
۱:۱۳, ۱۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
![]() دانه های برنج را دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند, دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده . . . تازه می فهمیم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید، از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛ برای تمیز ماندن برنج هاست،که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند. با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر… |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| مقام معظم رهبری:بنده تنم می لرزد. | یاوران مهدی | 14 | 9,012 |
۲/مهر/۹۳ ۰:۲۹ آخرین ارسال: میم.حسین.الف |
|
| مزاح مقام معظم رهبري با رئيس جمهور کشور اسلامي | مصطفي مازح7610 | 0 | 1,183 |
۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۱۰:۱۲ آخرین ارسال: مصطفي مازح7610 |
|
| احاديث مقام معظم رهبري در درس خارج | monazzah.51 | 0 | 1,528 |
۹/فروردین/۹۲ ۱۳:۲۰ آخرین ارسال: monazzah.51 |
|
| بصیرت مداری در انديشه مقام معظم رهبری | میثاق | 1 | 1,866 |
۷/فروردین/۹۲ ۱۷:۱۸ آخرین ارسال: sunrise59 |
|
| جوان از دیدگاه مقام معظم رهبری | Mitsonary | 0 | 1,944 |
۲۴/شهریور/۹۱ ۲۱:۳۷ آخرین ارسال: Mitsonary |
|
| دانشگاه از ديدگاه مقام معظم رهبري | فدايي ولايت | 4 | 3,136 |
۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۷:۳۴ آخرین ارسال: فدايي ولايت |
|
| مبارزات مقام معظم رهبری به روایت ساواک | فدايي ولايت | 0 | 1,328 |
۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۱۵ آخرین ارسال: فدايي ولايت |
|





![[تصویر: 62d9246edabc0346c241ad9fa793d312_M.jpg]](http://ravayatgar.org/media/k2/items/cache/62d9246edabc0346c241ad9fa793d312_M.jpg)




![[تصویر: 5613318819820099194168156155142210102971822.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/5613318819820099194168156155142210102971822.jpg)
![[تصویر: 23993120851911212521841217089164112212237153.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/23993120851911212521841217089164112212237153.jpg)
![[تصویر: 8013121752162020122251431882071527370228.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/8013121752162020122251431882071527370228.jpg)
![[تصویر: 16113523794125162711767572827017351146.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/16113523794125162711767572827017351146.jpg)
![[تصویر: 232227679414516016818819072791442471337.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/232227679414516016818819072791442471337.jpg)
![[تصویر: 642531651097019841348617120864432622626.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/04/642531651097019841348617120864432622626.jpg)
![[تصویر: 138458594489451.jpg]](http://nooromahdi.ir/upload/uploads/138458594489451.jpg)
![[تصویر: gal315.jpg?845945088]](http://www.miyanali.com/usr/navid-jj/gal315.jpg?845945088)
![[تصویر: siezjNl_535.jpg]](http://media2.afsaran.ir/siezjNl_535.jpg)