کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: اردو جهادی
مفید
بلااستفاده
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 8 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اردوهای جهادی
۲۱:۵۷, ۱۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام
دوستان گرامی من سعی دارم معرفی اجمالی از اردوهای جهادی ، اهداف این اردوها ، اسطوره و پایه گذار اردوهای جهادی و سایر مطالبی که بتواند برای شما کاربران عزیز سودمند باشد.ان شالله
قسمت اول :
از قول پیامبر اکرم داریم که بهترین سخنان کوتاه ترین ، فصیح ترین و سودمند ترین آنها است ، پس بنده بدون اتلاف وقت و کش دادن مطب یک توضیح اجمالی میدم.
به تمامی حرکت های خودجوش و سازمان یافته که در مناطق محروم و دور افتاده کشور انجام میشود و در مدت مشخصی به فعالیت های عمرانی ، فرهنگی و اشتغال زایی می پردازند اردو جهادی میگویند.
اعم فعالیت های گروه های جهادی تحت نظارت بسیج سازندگی کشور صورت میگیرد.گروه های جهادی خود به چند بخش ؛ - دانشجویی ، - دانش آموزی ، - طلاب ، - پزشکان و محله محور تقسیم میشود.
اهداف عمده اردوهای جهادی به 3 بخش تقسیم میشود(البته لازم به ذکر هست که بنده حقیر توفیق حضور در گروه جهادی نافع را دارم ، پس مطالبی که عرض میکنم عقیده ، روش و اهداف ما در این گروه می باشد و ممکن است که دیگر گروهها نظرات دیگری داشته باشند)
1- بحث عمرانی در منطقه ( در این بخش اعم فعالیت های گروه ما بیشتر به فعالیت های عام المنفعه مانند ؛مسجد ،حسینیه ، مدرسه و ... اختصاص دارد)
2- بحث فعالیت فرهنگی در منطقه ( گروه جهادی ما که از سال 1387 فعالیت خود را آغاز کرده در این حوزه به کمک خواهران طلبه و برادران روحانی به انجام فعالیت هایی همچون کلاس های احکام ویژه پسران و دختران ، کلاس آموزش قرائت قران و مفاهیم و ...)
3- تزکیه نفس و خودسازی افراد شرکت کننده در اردو ( در این بخش مجال برای صحبت طولانی نیست اما شما در همین حد بدانید که افرادی هستند که از رزمندگان 8سال دفاع مقدس بوده اند وهمراه ما به اردو میان و در پایان اردو مگین جوی که بر اردو حاکم هست آدم رو یاد شب های عملیات میندازه)ان شالله در فرصت مناسب در خصوص این موضوع بیشتر برایتان تعریف میکنم
ادامه دارد ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۳۰, ۱۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام علیک
اومیدوارم تا اینجا از مطالب ارائه شده از اردوهای جهادی اگر استفاده نکرده اید لااقل متنفر نشده باشید.
دوستان اگر قسمت اول رو خونده باشن در باب اهداف اردوی جهادی 3مورد مطرح شد که گزینه آخر به تزکیه نفس و خود سازی افراد شرکت کننده در اردو نام نهادیم.حال میخواهم مقداری در این خصوص صحبت کنم.
من مطلبی در این مورد عرض کردم(جو اردو آدم رو یاد شب های عملیات دفاع مقدس میندازه)عزیزان من در این مورد هیچ اقراری نکردم.
شما این حالاتی که من میگم رو با فیلم ها ، عکس ها و کتابهایی که در مورد دفاع مقدس هست مقایسه کنید:
شما حالتی رو فزض کنید که در یک جمع 40نفری که حدود 20 نفر از اونا نوجوون های زیر 18 سال تشکیل میدن از ساعت 4 صبح از خواب بلند میشن(تازه اونایی که از ساعت3 برای نماز شب بیدار شدن هیچی). نماز جماعت میخونن(در مورد نمازهای شبشون باید مفصل توضیح بدم)بعد از نماز همه ادعیه نماز صبح میخونن ( دعایی که هیچ وقت تو اردوهای ما ترک نمیشه دعای عهد است) بعد از دعای عهد بچه ها شروع میکنن به گیر دادن که روضه حضرت زهرا بخونید.
بعد از این همه برنامه(نماز و دعا)ساعت تازه 5صبح رو نشون میده.من نمیدونم یه نوجون 16 ساله ساعت 5صبح این همه اشک و ناله و داد رو برای حضرت زهرا از کجا میارن.ساعت 6صبح دیگه باید بریم دامن مداح رو بگیریم که آقا جان هرکی دوست داری روضه رو قطع کن بریم به کارمون برسیم.
دوستان این نوجوون ها بدون هیچ دستمزدی میان توی این اردوها تازه الان 3ساله که هر کی میخواد اردوهای گروه ما رو بیاد باید 30تومن پول بده.جالبتر از اون اینکه یکسری از بچه ها برای اینکه اردو رو بیان سنشون رو بزرگتر میگن.
به نظر شما بچه هایی که از ساعت 4 صبح بیدار شدن و از ساعت 7 صبح زیر آفتاب مستقیم(تو بعضی از مناطقی که میریم برای کار دمای هوا تا30 درجه بالا میره ، شما فرض کن تو این هوا باید پشت سر هم بیل بزنی، فرقون ببری و ...)تا ساعت 4 بعد از ظهر کار میکنن. بعد دوباره بعد از نماز مغرب و عشاء میان گیر میدن دوباره رو ضه و ایندفعه باید سینه زنی هم باشه.
ساعت 9 شب هیئت رو شروع میکردیم تا 11 شب بچه ها ضجه میزدن.تازه بعد از اینکه مداحمون دعای آخر مراسم رو میکرد دبگه چراغ ها رو روشن نمیکردیم.به نظرتون دلیلش چیه؟؟
شاید باورتون نشه.تازه خیلی از بچه ها بعد از هیئت میشینن یه گوشه و خودشون میشن روضه خون.
بله خودشون میخونن ، خودشون گریه میکنن. یا فاطمة الزهرا اغیثینی یا مولاتی!!
ادامه دارد...

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۱۰, ۱۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
سلام
با تشکر از دوستانی عزیزی که وقت میذارن و مطالب این حقیر رو مطالعه میکنن.
من قول داده بودم از نماز شب های بچه ها تو اردوی جهادی براتون تعریف کنم.
فقط یه خاطره کوتاه میگم تا الکی وقت شما گرفته نشه.
نوروز سال 87 برای اولین بار رفتم جهادی. بعد از روز اول کاری وقتی همه خسته و کوفته اومدن محل اسکان همه رفتن یه گوشه مثل میت افتادن.من تو دلم گفتم عجب ادم های بیخیال و تنبلی هستن. به جای اینکه بلند بشن
و از فرصت استفاده کنن و کاری انجام بدن گرفتن خوابیدن.آقا گذشت و شب گرفتیم خوابیدیم.من اون موقع مسئول تدارکات اردو بودم.صبح زود باید بلند میشدم و چای و صبحونه ردیف میکردم.
از اوانجایی که میگن کافر همه را خویش خود پندارد وقتی حدود ساعت 4 بلند شدم (حالا اون موقع اذان صبح به افق اونجایی که ما بودیم ساعت 5 یا 5:15بود) و نشستم دیدم از جمعیت60 نفری اردو فقط من و چندتا دیگه که به انگشتهای 2دست هم نمیرسیدن خوابن.
حالا من فکر کردم بچه ها از خستگی خواب موندن و اینایی هم که دارن نماز میخونن ، دارن نماز صبح میخونن.
گرفتم با خیال تخت خوابیدم.
دمه اذان بود که بچه ها اومدن با کلی ناز بیدارم کردن.اگر بدونید چه حالی داشتم. ای کاش هیچ وقت تو همچین موقعیتی قرار نگیره.
-


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۲۶, ۱۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
سلام
دوستان بنده چون خیلی وقت بازی کردن تو تالار رو ندارم بخاطر همین هرموقع وقت کنم مطلب میذارم.پس یه موقع شاکی نشید که چرا پشت سر هم مطلب مینویسم.
خاطره ی کوتاه دیگه ی از جو مذهبی و غیر قابل وصف اردو :
همین امسال بود که این موضوع پیش اومد.
ما هر شب تو اردو یه بحثی داریم که تو جلسات شبانه(یه توضیح مفصل از شبانه + خاطرات از شبانه طلب شما)بهش میپردازیم.بعضی وقت ها دروغ ، عصبانیت ، فحاشی و چندتا بحث کاربردی و ضروری دیگه.
یه شب بحث شبانه مون درباره نماز شب.بچه ها شروع کردن صحبت کردن در مورد نماز شب. جلسه تموم شد و همه شام خوردیم و گرفتیم خوابیدیم.
من از اونجایی که خوابم سبکه شب ساعت 3 بود که دیدم صدای زنگ موبایل با نوای مناجات میاد.یه چند دقیقه همینطوری داشت آلارم میداد و کسی هم نبود خاموشش کنه.
چند دیقه گذشت صدای این موبایل قطع نمیشد.تو دلم گفتم عجب آدم مردم آزاری هست .زنگ گذاشته اما بیدار نمیشه.
بالاخره خودم رو از رختخواب کندم برم ببینم گوشی کیه اینجوری زنگ میزنه.به قول اون ضرب المثل قدیمی رفتم دیدم جا تره و بچه نیست.
بله اون دوست عزیزی که ساعت کوک کرده بود برای نماز شب نگو زودتر از موقع بلند شده و رفته شروع کرده به نماز شب خوندن و یادش رفته آلارم گوشیش رو خاموش کنه.
حالا من سر این موضوع اعصابم خورد بود رفتم ببینم کی بوده از اتاق رفتم بیرون(پشت محل اسکان ما یه محوطه بود که خوراک نماز شب و ... بود) وقتی رفتم بیرون دیدم اکثر بچه ها اونجا در حال نماز هستن.دیگه روم نشد چیزی بگم.
فقط ته دلم یه آرزو کوچیک داشتم.
خدایا ! من رو مشمول دعای این بچه ها قرار بده.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۵۳, ۷/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
سلام

دوستان میدونم بودن یا نبودن من یا مطلب گذاشتن یا نذاشتنحقیر هیچی توفیقی نه برای شما داره نه برای تالار اما از بابت تاخیر زیاد از همهشما عذر میخوام.
[/font]از این به بعد مطالب اردوی مقدس جهادی رو تو قالب خاطراتیاز کتاب اسطوره خدمت میگم.
کتاب اسطوره خدمت خاطراتی از بزرگ مرد جهاد و خدمتگذاری حاجعبدالله والی است.
قسمت اول:

داستان باور نکردنی

از حاجی پرسیدم برای اولین بار کجا نام بشاگرد را شنیدید و متوجه شدید که درایران منطقه ای به این نام وجود دارد ؟ ایشان در پاسخ گفت : « سال 61 بود . پس از15 روز که در خط بودیم ، خسته وکوفته پشت خط آمدیم . بچه های جبهه دور هم جمع شدهبودند که حاج آقا ملکشاهی راجع به منطقه بشاگرد صحبت کرد و در مورد فقر آنها مطالببسیار عجیبی نقل نمود . تصور من این بود که بچه ها خسته اند و حاج آقا هم میخواهند بچه ها را سرگرم کنند ، تا شب به پایان برسد . لذا به دوستانم گفتم حاجی یکداستانی می گوید که به عقل جور در نمی آید ! من که می روم بخوابم . فردا صبح حاجآقا ملک شاهی به من گفت : عبد ا... این چه کاری بود دیشب کردی ؟ گفتم آخه مگر ممکناست ؟ شاه ملعون بود و مال مردم راخورد ، گور پدر شاه . ولی مگر می شود مردمی وضعغذا و لباسشان این باشد که شما می گوئی . گفت قبول نداری بیا برو ببین . این بودکه یک اکیپ 35 نفره تشکیل دادند تا به بشاگرد بیائیم و این منطقه را شناسائی کنیمکه خود قصه مفصلی دارد.»


سید محمدرضا مهاجر
[font=Times New Roman]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۰۰, ۸/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
[/font]




سلام
شاید بعضی از دوستان فکر کنند مطالبی که از حاج عبدالله والی نقل میکنم ساخته تخیلات ذهنی یا بزرگنمایی هست.[b]اگر دوستان همچین افکاری بهشون دست داد یه سر به منطقه بشاگرد بزنن یا برای یکسری هم که شده بایکی از گروه های جهادی برید اردو و ببینید.قسمت دوم :
مهاجر تنها
مدتها بود حاجی قول داده بود داستان اولین سفر خود به بشاگرد را برایم نقل کند. یک روز فرصتی پیش آمد ایشان گفت :
« سال 65 به عنوان سرپرست یک اکیپ 35نفره قرار شد بشاگرد را بررسی کنیم . ازتهران به میناب آمدیم و در هلال احمر مستقر شدیم . من وآقای سلمان اسدی نیا برای تهیه کنسرو برای استفاده در سفر رفتیم . وقتی برگشتیم دیدیم افراد اکیپ نامه ای نوشته اند و عذر خواهی کرده اند که ادامه راه خطر ناک است و ما رفتیم ، شما اگر مایل هستید تنهائی سفر را ادامه بدهید. منوآقای اسدی نیا و یک نفر برادر روحانی ، سفر را ادامه دادیم . نه راهنما داشتیم و نه نقشه . همان روز حرکت کردیم ، جاده هم که نبود ، از همان کف رودخانه می رفتیم. ماشین آقای اسدی نیا «لندرور» بود و جلو می رفت ومن هم به دنبال ایشان حرکت میکردم . همان شب اول همدیگررا گم کردیم .ماشین را گذاشتم و با آن برادر روحانی به دنبال آقای اسدی نیا گشتیم. بر اساس آنچه در داستانها خوانده بودم کنار جاده سنگ می گذاشتم که در بازگشت ماشین را پیدا کنم .همان شب گرفتار قاچاقچیان شدیم . ولی چون اسلحه را در ماشین جاسازی کرده بودم وآنها هم دیدند ما مسلح نیستیم و برایشان خطری نداریم و برای خدمت به مردم بشاگردآمده ایم ، کمکمان کردند و آقای اسدی نیا را پیدا کردیم . آن شب را در کپرقاچاقچیان خوابیدم . اولین بار بود که کپر می دیدم . صبح یک نفر از آنها ما را به سندرک رساند . شب شده بود. در سندرک ماندیم . در آنجا بود که با فردی به نام اباصلت آشنا شدیم . سه شرط برای راهنمائی ما گذاشت . ماهم پذیرفتیم . دو سه روز باماشین رفتیم تا به سردشت رسیدیم . دیگر امکان رفتن با ماشین نبود . ابا صلت شتربرایمان کرایه کرد ، ماهم شتر سواری بلد نبودیم ، از پادرد دادمان در آمد و ناگزیرپیاده راه را ادامه دادیم تا به یک روستا رسیدیم و الاغ کرایه کردیم و مابقی سفررا با الاغ رفتیم . 45 روز در منطقه بودیم و تقریباً یک سیصدم منطقه رابررسی کردیموبه تهران باز گشتیم و فیلم و اسلاید و گزارشها را ارائه کردیم . قرار شد در خدمت کمیته امداد ، کار در منطقه را شروع کنیم . »
سید محمد رضا مهاجر
[font=Times New Roman]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۳۵, ۱۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
[/font]سلام برادران و خواهران عزیز از این جا به بعد قضیه و داستانهایی که براتون میگم یهمقدار نیاز به توجه و دقت و احساس همدردی داره. پس از این به بعد من دیگه کمتر حرف میزنم و از شما دوستان هم میخوام که با همو به کمک هم بیاید اردوی جهادی که بسیار مظلوم و تنها واقع شده و همچنین اسطورهاین اردوها(حاج عبدالله والی) رو به مردم بیشتر معرفی کنیم.بنظر من وظیفه تک تک ما است که برای ترویج هر بیشتر این امر تقریبا واجب اقدامو عملی بکنیم.بنده عاجزانه و ملتمسانه از شما میخوام کاری بکنید.اگر میشه به بقیه اعضاء تالار که باهاشون ارتباط دارید بگید که بیان مطالبمربوط به جهادی رو بخونن تاجامعه بیشتر به سمت کار جهادی سوق پیدا کنه.اگر بدونید در این کار خیر چه ثمرات و برکاتی خوابیده(چه فردی چه اجتماعی)حتما تمام عزیزان مشتاقانه پیگیر موضوع میشن.از این به بعد هر از چند گاهی هم مطالبی از امام و رهبری در مورد اردوی جهادیمطرح میکنم.
حضرت روح الله موسوی الخمینی(رحمة الله علیه):
محرومیت زدایی عقیده و راه ورسم زندگی ما است
مأموریت بی پایان
از حاجی پرسیدم پس از سفر 45 روزه ، شما به عنوان مسئول کمیته امداد بشاگرد بهمنطقه می آئید وکار را شروع می کنید ، چرا قرار شد کمیته امداد در منطقه فعالیتکند و چی شد که شما انتخاب شدید ؟
ایشان گفت : « در طول 45روز که در منطقه بودیم یک سری عکس و اسلاید گرفتیم ومصمم شدیم صدای این شیعیان مظلوم ومحروم را به گوش مسئولین برسانیم . در آن زمانحاج آقا عسگر اولادی وزیر بازرگانی بودند و استان هرمزگان نیز چهار وزیر معین داشت. گزارش سفر را خدمت آقای عسگر اولادی ارائه نمودم . ایشان جلسه ای تشکیل دادند ومارادعوت کردند به آن جلسه . وقتی عکس ها واسلایدها رابه ایشان دادم خیلی گریهکردند ، خیلی متأثر شدند . با هلی کوپتر به منطقه آمدند و با توجه به وضعیت خاصمنطقه ، تصمیم بر آن شد که کار ازطریق کمیته امداد آغاز شود . در ابتدا جناب آقایاسدی نیا به عنوان مسئول کمیته به منطقه بشاگرد آمدند ، اما متأسفانه ده یا پانزدهروز بیشتر نماندند و برگشتند . حاج آقا عسگر اولادی با توجه به رهنمود حضرت امام(رحمة الله علیه) مسئولیت را به گردن من گذاشتند و قرار شد به مدت دو سال در منطقه باشم که آندو سال شد ، این همه سال که در خدمت عزیزان بشاگردی هستیم .»
سید محمد رضا مهاجر
[font=Times New Roman]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۳۵, ۲۰/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
سلام دوستان....


حقیر هم بعضی از برکات و ثمرات این اردوهای جهادی رو که در زندگی شخصی ام دیدم براتون عرض میکنم:


مهمترینش :همین برایم بس که پسرم از سال گذشته که به عنوان کوچکترین عضو گروه و برای اولین بار به اردوی جهادی رفت با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود به لطف خدا تا امروز نمازش ترک نشده


و نکته بسیار مهم دیگه اینکه امسال میگه منو تو یک مدرسه ای ثبت نام کنید که بچه هاش انقدر تو فکر مارک لباس و زرق و برق دنیا نباشند !!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۲۹, ۲۰/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار
نقل قول: بعد از دعای عهد بچه ها شروع میکنن به گیر دادن که روضه حضرت زهرا بخونید.
نقل قول:شاید باورتون نشه.تازه خیلی از بچه ها بعد از هیئت میشینن یه گوشه و خودشون میشن روضه خون.
نقل قول:وقتی رفتم بیرون دیدم اکثر بچه ها اونجا در حال نماز هستن.
نه بابا واقعا!!!! یعنی تو این دوره از این آدما هم پیدا میشن!!!!! چه چیز خوبیه این اردوی جهادی!!! انشالله قسمت ما هم بشه بریم!!!!
حتما این بچه ها طلبه بودن ولی شما گفتین سنشون کوچیک بوده!!!!
آخه ما دو سال پیش یه بار یه اردوی مذهبی رفتیم جمکران و قم... خوب بودا. اتفاقا یه صبح حاج آقا واسمون روضه خوند کلی گریه کردیم حال داد خیلی فضاش معنوی بود ولی درکل بچه هاش اصلا اهل حال نبودن:
یه شب همه توی یک نماز خونه خوابیدیم من و حاج آقا با هم واسه نماز بیدار شدیم و حاج آقا بهم گفت بچه ها رو بیدار کن که نماز جماعت بخونیم:
آقا باورتون نمیشه!!!!!!!!! هر کار میکردم یکیشون رو بیدار کنم نمیتونستم!!!! چون غریبه هم بودن منم روم نمیشد که داد بکشم یا یه لگد بزن تو شکمشون بیدار شن هر چی میگفتم داداش داداش بیدار شو نماز صبح هیچکدوم بیدار نمیشدن!!!!!!!!!!
آقا من بدجور خندم گرفته بود و البته با تعجب!!!! با زور یکی دو نفر رو بیدا کردم!!!
بالاخره یکی از بچه هایی که ماشالله اصلا خجالتی نبود رو بیدار کردم که این آقا کار منو راحت کرد!!!!
با صدای بلند فریاد کشید آقا بلند شین آقا بلند شین بعد همه بیدار شدنBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin
البته همه دعواش کردن که چرا داد میکشی ما ترسیدیم و ... ولی پسرهDodgy
یک مرده بود تو اردو خیلی چاق بود هر کار میکردم بیدار شه اصلا انگار صدای منو نمیشنید!!!!! انگار با دیوارم!!!!
بالاخره تا بیا همه بچه هدار شدن هوا روشن شد و کم مونده بود نماز قضا شه!!!!!
بعدش فهمیدم حاج آقای بیچاره چطور هر شب این بچه ها رو بیدار میکنه!!!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۴:۱۱, ۲۱/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
بار اول که پسرم میخواست بره اردو جهادی از خونه آماده شدم که برم تا جلوی اتوبوس برای بدرقه شون..گفت نمیخواد بیای همینجا خداحافظی کنیم.. احساس کردم چون فرد کوچک گروهه از این خجالت میکشه که افراد دیگه تو دلشون بگن فلانی بچه ننه است... قبول نکردم و باهاش رفتم تا کنار اتوبوس که از جلوی مسجد آماده حرکت بود
خلاصه بوسیدمش و رفتند..
بار اول بود که انقدر طولانی از خانواده دور باشه..رفت تا 12_13 روز دیگه!!!وقتی برگشتم خونه حسابی افتادم به گریه کردن از طرفی دلتنگی از طرفی هم دلشوره اینکه اگر اتفاقی بیافته و... تا چند روز پیرهنش رو بو میکردم و گریه میکردمSmile


وقتی برگشت خیلی دیدنی بود!!!
انگار چند سال بزرگتر شده بود !!! با تواضع...سجده های طولانی
باور کنید چهره اش مثل کسانی شده بود که از حج یا سفر کربلا برمیگردند....نورانی و خوشبو
از برنامه های ساخت مسجد و...تعریف میکرد و کمکهایی که کرده بودند
از هیئت و برنامه های شبانه که با گروه داشتند
از اینکه در جمع از خاطرات جنگ و کرامات شهدا براشون میگفتند و گریه میکردند


میگفت دیگه هرسال میرم........زن و بچه دار هم بشم میرمSmile
بهش گفتم از این به بعد بیام کنار اتوبوس برای خداحافظی ناراحت نمیشی؟؟!!
گفت نه!!رزمنده ها هم می خواستند برن جبهه مادراشون میومدن برای خداحافظی!!!


سری بعد که می خواست بره خودش با افتخار اومد منو بوسید و سوار اتوبوس شد..
به پای زمان جنگ و رزمنده ها و مادران اونها که نمیرسه ولی شبیه اون حال و هوا بود


نقل قول:نه بابا واقعا!!!! یعنی تو این دوره از این آدما هم پیدا میشن!!!!! چه چیز خوبیه این اردوی جهادی!!! انشالله قسمت ما هم بشه بریم!!!!
حتما این بچه ها طلبه بودن ولی شما گفتین سنشون کوچیک بوده!!!!


بار آخر نزدیک عید نوروز امسال بود..چون قرار بود بعد از نماز مغرب و عشا حرکت کنند با تعدادی از مادر ها بعد از نماز جلوی درب مسجد ایستادیم منتظر امدن اتوبوس و خداحافظی..
به مادرهای دیگه (که از دوستانم هستند و پسرهاشون تو سنین دانشجویی و هر سال در این اردوها شرکت میکنند) گفتم شکر خدا این اردوها خیلی رو پسرم اثر مثبت گذاشته....نمازش رو مرتب میخونه و تو گوشیش پر از عکس شهداست
جالبه همشون بالاتفاق در مورد پسرهاشون همین نظر رو داشتند و به من سفارش میکردند که اگر نگران تربیت فرزندان هستی نگذار بین اونها و اردو جهادی فاصله بیافته!!!


وقتی اتوبوس اومد و اعضای گروه خداحافظی میکردند و از زیر قرآن رد میشدند و سوار میشدند ..دوباره همون حال و هوای اعزام رزمنده ها زنده میشد
حدود 40 نفری که تعدادی دانش اموزی و بقیه دانشجویی و بزرگتر بودند..وقتی نگاهشون میکردیم چهره های بهشتی..


دعای هممون (مادرها)این بود:بلند بلند بین خودمون میگفتیم ان شاءالله یاور حقیقی امام زمان باشند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا