|
سلام بر ابراهیم (کتاب سلام بر ابراهیم)
|
|
۱۹:۲۵, ۱۰/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام خدمت همه ی دوستان
کتابی که می خوام بهتون معرفی کنم در واقع زندگینامه شهیدی ست به نام "ابراهیم هادی" یه کتاب فوق العاده است،تو مایه های خاک های نرم کوشکه! وقتی خوندمش با اینکه برای خواهرم بود رفتم یکی هم برای خودم خریدم،به چند تا از دوستام هم دادم که بخونند! یکی از اتفاقات جالب که برای خود نویسنده در مورد گذاشتن عنوان برروی کتابش رخ می ده اینه که نویسنده بعد ازاتمام کتاب چند تا عنوان رو بررسی می کنه ولی می بینه هیچ کدومش در خور این کتاب نیست،در آخر از خدا کمک می گیره و قرآن رو باز می کنه! فکر می کنید کدام آیه باز می شه؟؟؟ ((سلام بر ابراهیم او از بندگان صالح ما بود)) و اسم کتاب رو میذاره " سلام بر ابراهیم " من با خوندنش فهمیدم که چقدر با یک مؤمن واقعی فاصله دارم اگه موقع خوندن چشماتون خیس شد برای من حقیر هم دعا کنید. |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۱۰, ۲۷/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام بر ابراهیم (قسمت ۱۳ و پایانی) شهید ابراهیم هادی کرامت شهید حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال ۱۳۷۶ زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم و خیلی چیزها هم از این تصویر دیدم. همون زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد . یک شب جمعه ای بود.خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم. سید نقاش چهره ابراهیم می گوید: پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان تصویر زرد و خراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد و خیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه. یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود .شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید. خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. کسانی که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من و شما در این عالم فانی شدند. شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص شهید ابراهیم هادی صلوات الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهمْ |
|||
|
|
۱۸:۰۳, ۱/تیر/۹۴
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
«بسم الله الرحمن الرحیم» شهیدابراهیم هادی![]() ![]() کانال کمیل و پروانه ی تنها: عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد. من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم:از کجا می آیید. حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند. با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟ در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد. هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود. عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد. یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش و گفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟ گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟ گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید. یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین. این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود. چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمود وند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود: امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(سلام الله علیها). «اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم وحشرنا معهم»
|
|||
|
|
۱۶:۲۳, ۲/تیر/۹۴
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
«بسم الله الرحمن الرحیم» گمنامی يكي از بچههاي محل كه همراه ابراهيم به جبهه آمده بود. در ارتفاعات بازي دراز به شهادت رسيد و پيكرش جا ماند. ابراهيم وقتي مطلع شد، خيلي تلاش كرد كه به سمت ارتفاعات برود. ولي به علت حساسيت منطقه و حضور نيروهاي دشمن فرماندهان اجازه چنين كاري را به او ندادند. ابراهيم هم روي حرف فرماندهي چيزي نگفت و اطاعت كرد. يك ماه بعد كه منطقه آرام شد. يك شب ابراهيم بالاي ارتفاعات رفت و توانست پيكر اين شهيد را پيدا كند و با خودش به عقب منتقل كند. بعد با هم مرخصي گرفتيم و به همراه جنازه اين شهيد به تهران اومديم و در تشييع پيكر شهيد شركت كرديم. چند روزي تهران ماندیم كه كارهاي شخصي را انجام دهيم. در روز بازگشت با ابراهيم به مسجد محمدي رفتيم. بعد از نماز، پدر همان شهيد جلو آمد و سلام و عليك كرد و ضمن عرض تشكر گفت: "آقا ابراهيم، ديشب پسرم رو تو خواب ديدم كه از دست شما ناراحت بود". ابراهيم كه داشت لبخند ميزد يكدفعه لبهاش جمع شد و با چشماني بزرگ شده پرسيد: "چرا حاج آقا؟! ما با سختي پسرتونر و آورديم عقب" پدر شهيد با كلامي بغضآلود ادامه داد: "ميدونم، اما پسرم توي خواب گفت: اون يك ماه كه ما گمنام توي كوه افتاده بوديممرتب مادر سادات حضرت زهرا (سلام الله علیها) به ما سر ميزد و خيلي براي ما خوب بود. اما از زماني كه پيكر ما برگشته ديگه اين خبرا نيست و ميگن اين افتخار براي شهداي گمنامه ." ابراهيم كه اشك توي چشمانش جمع شده بود ديگه نتونست خودش رو كنترل كند و گريهاش گرفت. پدر شهيد هم همينطور. بعد از آن بود كه هميشه در دعاهاي ابراهيم آرزوي شهادت و آرزوي گمنامشدن كنار هم قرار گرفت و آرزو ميكرد شهيد گمنام باشه. بعد از اين ماجرا نگاه ابراهيم به جنگ و شهداي جنگ بسيار تغيير كرد و ميگفت: "ديگه شك ندارم كه شهداي جنگ ما چيزي از اصحاب رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و اميرالمؤمنين كم ندارن. مقام اونها پيش خدا خيلي بالاست". بارها شنيدم كه ميگفت: "اگر كسي آرزو ميكرده كه همراه امام حسين (علیه السلام) تو كربلا باشه، حالا وقت امتحانه" ابراهيم ديگه مطمئن بود كه دفاع مقدس محلي براي رسيدن به مقصود و سعادت و كمال انسانيه. براي همين هر جا ميرفت از شهدا ميگفت. از رزمندهها و بچههاي جنگ تعريف ميكرد. اخلاق و رفتار خودش هم روز به روز عوض ميشد. به طوري كه در همان مقر اندرزگو كمتر ميديدم كه شبها پيش بچهها باشه. معمولاً دو سه ساعت اول شب رو ميخوابيد و بعد ميرفت بيرون و براي نماز صبح برميگشت و بچهها رو صدا ميزد. يكبار با خودم گفتم: "چند وقته كه ابراهيم شبها رو اينجا نميمونه " يك شب دنبال ابراهيم رفتم و ديدم شبها براي خواب میره پيش بچههاي آشپزخونه سپاه كه نزديك ميدون شهر قرار داشت. روز بعد از يكي از پيرمردهاي داخل آشپزخانه كه از رفقاي قديمي بود پُرس وجوكردم و فهميدم چون بچههاي آشپزخونه همگي اهل نماز شب هستن، براي همين ابراهيم اونجا ميره و ديگر به قول خودش "تابلو نميشه اما اگه بخواد داخل مقر نماز شب بخونه هم ميفهمن. حركات و رفتار ابراهيم اين اواخر من رو ياد حديث امام علي (علیه السلام) به نوفه بكالي ميانداخت كه فرمودند: "شيعه من كساني هستند كه عابدان شب و شيران روز باشند. " ميزانالحكمه حديث3421 ص311 در همان ايام خبر رسيد كه از فرماندهي سپاه، مسئولي براي گروه انتخاب شده و با حكم مسئوليت راهي گيلانغرب شده. ما هم منتظر شديم ولي خبري از فرمانده نشد. تا اينكه خبر رسيد، جمال تاجيك كه مدتي است به عنوان بسيجي در گروه فعاليت داره همان فرمانده مورد نظر است. با ابراهيم وچند نفر ديگه رفتيم سراغ جمال و از او پرسيديم: چرا خودت رو معرفي نكردي؟ چرا نگفتي كه مسئول گروه هستي؟ جمال هم نگاهي به ما كرد وگفت : "مسئوليت به خاطر اينه، كه كار انجام بشه . خدا رو شكر اينجا كار به بهترين صورت انجام ميشه. من هم از اينكه بين شما هستم خيلي لذت ميبرم . از خدا هم به خاطر اينكه مرا با شما آشنا كرد ممنونم. از شما هم ميخوام به كسي حرفي نزنين. تا نگاه بچهها به من تغيير نكنه. "جمال بعد از آن مدت كوتاهي با ما بود ودر عمليات مطلعالفجر در حالي كه فرمانده يكي از گردانهاي خط شكن بود به شهادت رسید «اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم وحشرنا معهم»
|
|||
|
|
۱۷:۰۱, ۴/تیر/۹۴
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
«بسم الله الرحمن الرحیم» ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ابراهیم مال ماست | قبیله منتظر | 13 | 5,428 |
۱/اسفند/۹۴ ۱۲:۰۷ آخرین ارسال: Anti gods |
|
| سلام میکنیم به 175 شهید غواص | نرگس مهدوی | 43 | 19,507 |
۱۹/مرداد/۹۴ ۱۹:۵۷ آخرین ارسال: Silence |
|
| سلام بر شهیدان | عمار رهبری | 5 | 2,325 |
۲۳/خرداد/۹۴ ۲۲:۳۴ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| شهید گمنام سلام | گل مرداب | 21 | 11,584 |
۲۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۵۹ آخرین ارسال: Farzaneh |
|
| معجزه اذان(روایت داستانی از شهید ابراهیم هادی) | یاوران مهدی | 0 | 1,346 |
۲۴/بهمن/۹۳ ۱:۲۵ آخرین ارسال: یاوران مهدی |
|
| سلام گرم مرا از فرسنگها راه دور بپذیرید(حتما بخوانید) | Abasaleh | 0 | 1,459 |
۲/آذر/۹۰ ۲۲:۴۵ آخرین ارسال: Abasaleh |
|









شهید![[تصویر: untitled.png]](http://s3.picofile.com/file/8195118726/untitled.png)
![[تصویر: 4949164_b.jpg]](http://s6.picofile.com/file/8195703942/4949164_b.jpg)