|
کـــــمــــــکــــــــــ...
|
|
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377 ) تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم . از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم . استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها ! خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش ). میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم . اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ... الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه. دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم! در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم. اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود. بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم. تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن) اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم) از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد! تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد! حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه. در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم! (زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! ) از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم. اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد! شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد! این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده )خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم! و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم. من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم منتظر جواب هاتون هستم و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندید ![]() یا حق
|
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۲:۴۳, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
۱۲:۵۳, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۵:۵۸ توسط رمز شب.)
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
سلام
ببنید دوستان واقعا راست میگن!حرفاشون عینا حقیقته,یعنی چیزی هست که وجود داره حالا می تونید انکار کنید یا بپذیرید و چند سالی بیوفتید جلو یا میتونید ادامه بدید وسط آشوب برید بعد چند سال دیگه بیاین و هرکی که تاپیکی مثه شما زد رو نصیحت و پند و اندرز بدید که نکن خوب نیست آخرش شکستهه و روحیه داغون!!! تعلق خاطر چیزه بدی نیست عشق ماهیتا بد نیست و خیلی زیباست...چون وجود آدم سرد رو گرم میکنه و برای خیلی ها محرک میشه تا به موفقیت های خوبی برسن.ولی میدونین قشنگ ترین نوع دوست داشتن چیه؟(این دقیقا عمل افراد برنده تو این قضیه است) اینکه به خاطر خوشبختی طرف مقابل ازش گذشتن و رد شدن پلی ساختن اوج گرفتن آخرش هم به خاطره گذشتی که کردن سعادتمند و خوشبخت شدن!نه که داستان سرایی کنم نه!حقیقته خیلی ها رو میشناسم که این کار رو کردن و خیلی ها هم بهشون غبطه میخورن (۴/تیر/۹۲ ۱۲:۲۰)فدايي ولايت نوشته است: یه نکته در مورد کارگری.خب خیلی هایی که حتی تو سن 25 سالگی هم ازدواج میکنن،تا حالا پشت میز هم ننشستن،چه برسه به کارگری!فقط داشتن درس میخوندن. بعد حالا چی شده شما ها گیر دادید به کارگری من؟؟؟!ایشالاه برید از نزدیک تو بطن زندگیشون میبینید که اونام کم کم به این نتیجه میرسن اگه با مدرکشون کاری پیدا نکنن واقعا مجبورن کارگری کنن!!!! من تو بیوگرافی تون خووندم طراحی صنعتی دوست دارید,اگه واقعا میخواید آدم موفقی بشید و کسی بهتون نگه برو کارگری کن تمرکزتون رو روی اون قرار بدید.تا به محض ورود به دانشگاه شاید توی شرکت های مربوطه جذب شید.این خیلی نقطه قوتیه واقعا اگه بخواین میتونید. |
|||
|
|
۱۳:۱۴, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
(۴/تیر/۹۲ ۱۲:۵۳)رمز شب نوشته است: من تو بیوگرافی تون خووندم طراحی صنعتی دوست دارید,اگه واقعا میخواید آدم موفقی بشید و کسی بهتون نگه برو کارگری کن تمرکزتون رو روی اون قرار بدید.تا به محض ورود به دانشگاه شاید توی شرکت های مربوطه جذب شید.این خیلی نقطه قوتیه واقعا اگه بخواین میتونید.اتفاقا من تو همین تابستون قراره اگه خدا بخواد با چند تا شرکت ایرانی و خارجی حرفایی بزنم،قضیه خودمو براشون مطرح کنم.چون الان حس میکنم دارم تلف میشم
|
|||
|
۱۳:۲۴, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۳:۲۶ توسط Fatemeee.)
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
سلام آقای فدایی ولایت میشه بگید ازکجافهمیدید به بلوغ لازم برای ازدواج رسیدید؟ شماالان تحت تاثیراحساساتتون هستید شکی ندارم توش... ناراحتم نشید ولی به نظرمن اون دختر شمارونمیپذیره برای ازدواج...من یه خانومم این چیزارومیدونم... بطورمعمول میگن آقایون ازخانومابزرگترباشن تاازلحاظ پختگی هم سطح اون خانوم باشن! حالاچطوریه که شمامیخواید بایه خانومیکه ازخودتون بزرگتره ازدواج کنید؟تازه اگه ایشون موافق باشه... شمابا15سال سن چطوری تجربه کسب کردی و سردوگرم روزگاروچشیدی.. ازدواج تواین شرایط الان جامعه ی ماآسون نیست... دقت کنید... اونم بااین سن شما... ولی سوال منوجواب بدید: ازکجافهمیدید به بلوغ لازم برای ازدواج رسیدید؟ |
|||
|
|
۱۳:۲۹, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۴:۵۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
یه سوال دارم جناب فدایی ولایت؟؟
به نظر شما چرا بسیاری از جوونها ، با اینکه سنشون به سن ازدواج رسیده ، ازدواج نمیکنن؟؟؟ |
|||
|
|
۱۳:۳۱, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۳:۳۴ توسط رمز شب.)
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
(۴/تیر/۹۲ ۱۳:۱۴)فدايي ولايت نوشته است: اتفاقا من تو همین تابستون قراره اگه خدا بخواد با چند تا شرکت ایرانی و خارجی حرفایی بزنم،قضیه خودمو براشون مطرح کنم.چون الان حس میکنم دارم تلف میشمواقعا دارید میگید؟!اگه اینجور باشه که خیلی خوب میشه واسه خوانندگی هم میخواستم بگم چرا تو مسابقه ی awaking talent کمپانی awaking record شرکت نکردید؟اونجا استعداد یابی میکردن |
|||
|
|
۱۵:۱۹, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
(۴/تیر/۹۲ ۱۳:۲۴)Fateme135 نوشته است: ازکجافهمیدید به بلوغ لازم برای ازدواج رسیدید؟حالا ما یه قدم عقب نشینی کنیم،باز شما یه قدم جلو کشیدید.بنا بر این،مقاومت همچنان ادامه دارد من تا آخر ایستاده ام![]() ![]() عرضم به حضورتون که تقریبا از گفت و گو با دیگران به این نتیجه رسیدم (۴/تیر/۹۲ ۱۳:۲۹)مهسا110 نوشته است:شما اول موضع خودتونو مشخص کنید تا من جوابتونو بدم.الان این سوال تهاجمی بود یا صلح آمیز؟ ![]() (۴/تیر/۹۲ ۱۳:۳۱)رمز شب نوشته است: واقعا دارید میگید؟!اگه اینجور باشه که خیلی خوب میشهاصلا نمیدونم اون چیزی که میگید،چیه!ممنون میشم توضیح بدید
|
|||
|
|
۱۶:۳۱, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۶:۴۳ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
اول اولا صلح آمیز.یه ذره که گذشت تهاجمی.
آخر برادر من ! مگه ماها دل نداریم؟؟؟ والا همه جوونا وقتی بهشون میگی ازدواج اینجوری میشن ![]() اما از اونجایی که شرایطی برای شروع یه زندگی لازمه ، و شرایط واقعا سخته و گاو نر میخواهد و مرد کهن ، اکثرا منصرف میشن و عطایش را به لقایش میبخشند.... البته الان لحنم کاملا صلح آمیزه ، میتونید جواب بدید.
|
|||
|
|
۱۹:۴۸, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۲۰:۰۳ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
احسنت به این دلو جراءت. واققعا اعتماد ب نفس بالایی دارید.
![]() حالا بزارید بگم راه حلتون چیه. ![]() خدا میگه با دیگران مشورت کنید و کار خوبی که شما آقا پسر زرنگ و درس خون انجام دادین همین کاره که از دیگران مشورت گرفتی. ![]() برید با چند نفر از آشناها که سنشون بین 25 تا 35 سال هست در مورد ازدواج و مسائل مربوط به اون صحبت کنید تا بهتون بگن چه چیزی جلو روتونه. ![]() سعی کنید این افراد از سه دستهی 1-ازدواج نکرده، 2- ازدواج کرده و 3- نامزد کرده باشن تا دقیقاً حساب بیاد دستتون. ![]() با این اتشی که دارید احتمالاً گرم مزاج باشید؟؟!! ![]() خانوم مهسا110 گفتن که احتمال داره نظرتون عوض بشه، منم 100٪ تائید میکنم. ![]() با گذشت زمان نظر آدم عوض میشه.(البته تو این سن خیلی شدیدتر عوض میشه) من نمیخوام نا امیدتون کنم ولی این مسائل سر راهتونه که باید حلش کنید بعد ازدواج کنید. ![]() 1-بلوغ عقلی و جسمی. ![]() 2-تحصیل ![]() 3-سربازی ![]() 4-شغل ![]() شما هنوز دیپلم هم نگرفتین!!!! ![]() ![]() یه پیشنهاد دارم اگه عملیش کنید خودتون میتونید تصمیم بگیرید: ![]() ![]() فرض کنید الان رفتید خواستگاری و جواب بله رو گرفتین و عروس خانمو آوردینش خونه. 1-کجا میخواین ببریدش؟؟؟؟؟ ![]() 2-آیا درآمدی دارین که بتونید خواستههاشو برآورده کنید؟؟؟ ![]() 3-اگه مشکلی(روحی و جسمی) واسش پیش بیاد میتونید کمک کنید که حلش کنه(بالاخره اون خانم از همسرش انتظار حمایت داره دیگه)؟؟؟ ![]() 4- اگه بگه بیا بریم بیرون بگردیم میتونی از درس و تفریحت بزنی و بری اونجایی که اون دلش میخواد؟؟؟ ![]() 5- به نظرت با اومدنش تو زندگیت میتونی اونطوری که باید آیندتو بسازی(درسو کار و...)؟؟؟ ![]() 6-اگه یه روز با دوستات قرار بزاری برید بیرون و اون مخالفت کنه میتونی نری؟؟؟ ![]() خیلی زیاده ![]() منظورم اینه که حداقل یک ماه خوتو ازدواج کرده فرض کن و خودتو تو مسائلی که احتمال داره پیش بیاد قرار بده. ![]() اون وقت میفهمی که چند سالی باید صببببببببببببببببببببببببببر کنی. و کار به جایی نکشه که بگی: ای کاش... ![]() سعی کن دوستات و اون کسایی که الان باهاشون رفتو آمد داری رو عوض کنی. حتماً حتماً حتماً ![]() ![]() ![]() البته این نظر ابنجانب حقیر بود. یا حق. خودمونیما، با این حرفا که زدین، انصافاً اصلاً بهتون نمیاد 15 سالتون باشه. خیلی خوب نوشتین. خیلی از لیسانسه های ما نمیتونن جملات رو اینطوری کنار هم بچینن. واقعاً آفریییییییییییییییییییییین. انشاالله ب زودی این مساله تون حل شه. |
|||
|
|
۱۲:۴۷, ۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
بازم سلام و عرض تشکر به همه
نقل قول:سعی کن دوستات و اون کسایی که الان باهاشون رفتو آمد داری رو عوض کنی. حتماً حتماً حتماًمیشه توضیح بدید؟ یعنی الان من رفیقامو ول کنم؟ رفیقام که اصلا در این موضوعات دخیل نیستن.از همون اولشم این فکر به سر خودم اومد دیشب یه کم با خودم فکر کردم،با توجه به حرفهایی که تا حالا اینجا زده شد،به این نتایج رسیدم: 1-من الان عاشق اسطوره ای هستم که اونو بر اساس احتمالات از یک آدم ساختم.نه عاشق خود اون آدم! البته نه اینکه عشق خودمو نقض کنم! خیلی از ویژگی هایی اصلی ای که در این اسطوره وجود داره،در اون شخصیت اصلی هم میدونم که وجود داره.بنابراین من همچنان عاشق اون شخص هستم و انشالله اونو فراموش نخواهم کرد! 2-بنا بر این من باید کمی نسبت به افکارم محتاتانه تر عمل کنم ، که زمانی که فهمیدم در نهایت این آدم با من جور نیست،خود کشی نکنم! 3-با افراد بزرگتر مخصوصا بین فامیل مشورت کنم.اما در عین حال قبول دارم که اگه همین الان هم اقدام به ازدواج کنم،حداقل در 16-17 سالگی بهش میرسم.بنابراین نباید خیلی اون جمله هایی که میگن هنوز سنت کمه رو چندان هم جدی بگیرم.چون اگر این پروسه همین الان هم شروع شه،حداقل 2-3 سال بعد تموم میشه.و اون موقع کمی بزرگتر میشم 4-حس خودمو به اون شخص حفظ کنم.یعنی در این مدت طوری فکر نکنم که بعدش سایه اونم با تیر بزنم! اما در عین حال توکلم به خدا باشه 5-اساسا سر و ته قضیه بایذد به خدا توکل کنم ![]() فکر کنم دیگه ادامه بحث باید با توجه به این جمع بندی باشه راستی نظرتون راجع به ازدواج در 16-17 سالگی چیه؟ |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






















![[تصویر: angel.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/angel.png)