|
مردی که متهم است؟؟؟
|
|
۱۵:۱۷, ۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آذر/۹۲ ۱۹:۲۵ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بار ها برایم پیش آمده که از عقاید این مرد بزرگ سخن گفته ام یا حتی نامش را بر زبان آورده ام و مورد تمسخر غیر مذهبی ها و مورد مواخذه مذهبی ها(افراطی ها) قرار گرفته ام و برایم جالب این بود که هیچکدام از طرفین حتی یکبار هم به نوشته ها سخنرانی ها و عقاید این اندیشمند بزرگ نگاه و توجه نکرده بودند و همان ماجرایه همیشگی ،پیش داوری ،به همین علت تصمیم گرفته ام با معرفی این اندیشمند و عقاید و نوشته هایش ،کمی از بار این مسئولیت و وجدان درد خود بکاهم .(البته این را می دانم که من فقط می توانم بخشی از چهره ی این اندیشمند را نشان بدهم .)
((نامی آشنا اندیشمند و روشنفکر بزرگ جناب آقای دکتر علی شریعتی)) ابتدا کلام :هیچ مذهبی ،تاریخی و ملتی ،چنین خانواده یی ندارد :خانواده یی که در آن ،پدر((علی))است ، و مادر ((فاطمه)) و پسر ((حسین)) ، و دختر ((زینب)). [b]به هیچ خانواده یی از جانب ملتی ،این همه عشق و اخلاص و ایمان و شعر و خون ، نثار نشده است !ملت ما ،برگرد در و بام خانه ی ((فاطمه))، یک فرهنگ پدید آورده است ! دکتر علی شریعتی آثار دکتر علی شریعتی
زندگینامه دکتر علی شریعتی در یکی از روزهای سال 1312 در خانواده محمد تقی شریعتی مرد دین و خدا، آموزگاری خردمند و انسانی پارسا و کوشا نوزادیچشم به جهان گشود. پدرش با ارادت خاصی که به پیشوای بزرگ شیعیان و ابرمرد دنیای اسلام داشت، او را" علی" نام نهاد. علی شریعتی دوران کودکی را پشت سر گذاشت و راهی دبستان شد. علی شریعتی شش سال بعد به دبیرستان فردوسی رفت و سپس دانشسرای مقدماتی را در مشهد به پایان برد. همه آنهائی که علی شریعتی را از نزدیک میشناختند بدین واقعیت اعتراف دارند که میان علی جوان 19 ساله با دیگر جوانان هم سن و سالش تفاوتی قابل درک وجود داشت. علی شریعتی بر خلاف دیگر جوانان علم و آگاهیش به آموخته هایش در دوره دبیرستان و دانشسرا محدود نمی شد، وی با شوقی بسیار در محضر پدر فاضلش به کسب علم واقعی پرداخته و در آن سن وسال به آگاهی های چشمگیر دست یافته بود که تحصیلات درسی اش اعتبار چندانی در برابر آن آموخته ها نداشت. علی شریعتی با پایان کار دانشسرا به آموزگاری پرداخت و به کلاس درس قدم گذارد و به کاری پرداخت که در تمامی دوران زندگی کوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ایمانی خالص با تمامی وجودش آنرا دنبال کرد. علی شریعتی در سال 1334 به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشکده مشهد وارد گشت ورشته ادبیات فارسی را برگزید. سال 1335 سالی است که با آن مرحله خاصی در زندگی علی شریعتی آغاز می شود. در این سال علی همسری برمی گزیند و با یکی از همکلاسان خود بنام، پوران شریعت رضوی ازدواج می کند. علی شریعتی ازآن تاریخ با بهره مند بودن از صمیمیت فداکاری، گذشت و جنبه های انسانی همسرش، دغدغه خاطری از بابت زندگی خانوادگی نداشت تا جائی که عمده بارمسئولیت زندگی بر دوش همسر فداکارش بود. علی شریعتی در طول مدت تحصیل در دانشکده ادبیات با علاقه ای خاص به کار تحقیق و پژوهش در زمینه های مختلف پرداخت و دست به انتشار آثاری چون، ترجمه ابوذرغفاری، ترجمه نیایش اثرالکسیس کارل و یک رشته مقاله های تحقیقی در این زمینه همت گماشت. این همه معرف خصوصیات روحی و جهت فکری ودقت و ارزش کارهای تحقیقاتی جوانی بود که هیچگاه از تفکر، خلق و آفرینش بازنایستاد. سفر به دیارغرب: علی شریعتی در سال 1337 پس از دریافت لیسانس در رشته ادبیات فارسی چون شاگرد اول رشته شده بود، برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد.((در سه سال اقامتش در این سرزمین، همراه تحصیل به سازمان آزادی بخش الجزایر پیوست و به همین اتهام در پاریس به زندان افتاد.)) او جزء معدود دانشجویانی بود که بجا و به موقع برای ادامه تحصیل و برخورداری از امکانات وسیع علمی روانه غرب شدند. علی شریعتی که اندوخته ای به نسبت وسیع از فرهنگ ملی و اسلامی در حد یک انسان با تجربه و صاحب نظر با دنیای پرتلاطم و اقیانوس بیکران فرهنگ غرب برخورد نمود و با قدرت لازم توفیق آن یافت را تا به یاری بینش وسیع و موشکافش آنچه را که نمی دانست بیاموزد و بضاعت و شناخت علمی خود را درزمینه های مختلفی چون، جامعه شناسی، مبانی علم تاریخ ، تاریخ و فرهنگ اسلامی و بسیاری زمینه های دیگرغنی سازد و با برخورداری از محضراستادانی صاحب مکتب و متفکرانی آزاد اندیش پا ازحریم تحصیلات کلاسیک دانشگاهی بیرون نهاد و قدرت اندیشه اش را تعالی بخشید. بازگشت به وطن دکترعلی شریعتی پس از بازگشت به ایران مستقیماً به زندان رفت و بعد از چند ماه به خراسان زادگاه خویش رفت جایی که جمع فراوانی از دوستان و پیروان مکتب پدر ارجمند او، انتظارش را می کشیدند. دکتر علی شریعتی به دانشگاه مشهد پیوست و شوق وشوری ناگفتنی در بین دانشجویان بوجود آورد. مکتب سازندگی حسینیه ارشاد سال 1348 را باید سالی مهم در تاریخ زندگی دکتر علی شریعتی و در تاریخ حوادث و رویدادهای سالهای اخیر وطنمان به شمار آورد. در این سال است که درهای حسینیه ارشاد بعنوان یک مرکز فرهنگی اسلامی، به روی همه مردم و بخصوص جوانان گشوده می شود و بعد از سالهای دراز سکوت وسکون موج دوستداران علم و جویندگان حقیقت به سوی این محفل سرازیر می گردد. در این محل است که دکتر علی شریعتی با قدرت و نیروی کم نظیری هرهفته ساعتها به گفتارمی نشیند و درمباحث مختلف سخن می گوید. علی شریعتی با کنجکاوی ودیدی وسیع از یکسو به تجزیه و تحلیل تاریخ وطنش، تاریخ جهان اسلام، چهره های مقدس و شخصیتهای بزرگ اسلام پرداخت و از سوی دیگر با ظرافت و بینشی خاص به توجیه چگونگی حیات جامعه کنونی وطنش، ضعف های آن ، نابسامانیها، پریشانیها و بالاخره جنبه های انحطاطی آن اقدام نمود و با شجاعتی کم نظیر کوشید تا مردم و بخصوص نسل جوان را از واقعیت های دردناک سرزمین خویش آگاه کند و جامعه هویت از کف داده وطنش را با اصالت های فرهنگ خویش آشنا سازد. دوران سکوت و زندان دکتر علی شریعتی با تلاش خستگی ناپذیر شب ها تا صبح سرگرم خواندن و نوشتن بود و روزها بعد از مدت کمی استراحت به سخن گفتن می پرداخت. هر چه بیشتر می نوشت و بیشتر می گفت اقبال مردم و جامعه به او بیشتر می شد و در عوض دشمنان دین و ملت را به هراس می انداخت . به همین دلیل کار استادی و آموزشی اش در دانشگاه مشهد پایان دادند و بعنوان عنصر نامطلوب از تدریس او جلوگیری به عمل آوردند. زمانی بعد از ادامه سخنرانیهای دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد ممانعت به عمل آوردند و کمی بعد حسینیه ارشاد را تعطیل ساختند تا دیگر مردم امیدی به شنیدن سخنان دکتر شریعتی نداشته باشند. دکتر علی شریعتی که دور از مردم بودن و در خاموشی بسر بردن برایش زجری بزرگ بود، با تمام این ناراحتی ها ساخت و خود را با نوشتن هر چه بیشتر مشغول داشت، ولی بداندیشان ودشمنان مردم را این همه بس نبود و سرانجام در مهر ماه سال 1353 بزندانش افکندند و مدت 18 ماه او را در سلولی کم نور و تنها قرار دادند. رهائی و مرگ دکتر علی شریعتی در 25 اردیبهشت ماه 1356 تهران را به سوی اروپا ترک گفت به این امید که به زودی با پیوستن همسر و فرزندانش ، به او دوران جدیدی از زندگیش را آغاز کند و بتواند به خلق آثاری بیشتر، قوی تر و روشنگرتر بپردازد. سرانجام روز یکشنبه 29 خرداد ماه 1356 فرا رسید. در آن روز دوستان دکترعلی شریعتی ضمن آنکه شاهد سیمای آرام و لبخند صمیمی و همیشگی او بودند، به خوبی احساس می کردند که نوعی شادی توام با انتظار و تشویش وجود آن مرد بزرگ را در بر گرفته است. علی آن روز در انتظار آن بود تا از همسر و سه فرزندش استقبال کند. از چند روز پیش به او خبر داده بودند که خانواده اش در آنروز به لندن وارد خواهند شد. زمان انتظار به سر رسید. هواپیما در فرودگاه لندن به زمین نشست و شریعتی کمی بعد خود را تنها در برابر دو دختر سیزده و چهارده ساله اش یافت که تنها بدون مادر و فرزند کوچک خانواده آمده بودند. همسر و فرزند کوچک دکتر شریعتی اجازه خروج از فرودگاه را نیافتند وبه عنوان گروگان در ایران نگاه داشته شدند. علی رطوبت بازمانده از اشکهای فشانده بر گونه های فرزندان دلبندش را در هنگام بوسیدن آنها احساس کرد . و سرانجام در 29 خرداد 1356 دکتر شریعتی به طرز مرموزی دیده از جهان فرو بست و چراغ پر فروغ زندگی پربارش درزمانی که می رفت تا از آن پس در اوج پختگی و توانائی فکری و عملی سالیان دراز به خلق آثار شگرف بپردازد و به ملت و سرزمین و فرهنگ خویش صادقانه خدمت کند، خاموش گشت و یاران وفادارش را در غم ازدست دادن عزیزی چون او سوگوار ساخت. منبع:.tebyan.net((البته در تاریخ ها کمی تناقض هست )) (( نکته : اکثر مطالب این تایپیک تا صفحه ی 8 ،از کتاب ، حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی ، به تدوین و مقدمه : ش . لامعی است )) ![]() |
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۱:۱۹, ۱۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
میدونید اون هایی که می خوان افرادی مثل شهید دکتر علی شریعتی رو خراب کنند دست میذارند روی نکات ریز و مثال هایی میزنند و از مثال به اصل می رسند
در جواب این افراد باید گفت اولا ما نگفتیم ایشون کامل هستند دوما افکار ایشون در اون زمان به نوبه ی خودش بی نقص است واقعا در اون زمان مطرح کردن یه سری از نظریات نشون از تفکر در دین دارد ایشون می گویند : در مورد امام حسین : به جای این که افکار امام حسین را به ما نشان دهند زخم هایش را به ما نشان دادند شرایط تاریخی و فرهنگی اون زمان را در نظر بگیرید واقعا مردم ما در اون زمان نیاز به تفکرات امام حسین داشتند در حالی که به زخم های ایشون نگاه می کردند نمیشه گفت ایشون کتاب های بی نقص نوشتند اما کلیات کتاب ایشون نشان از تفکر در دین دارد نه عادت و نه تقلید کورکورانه |
|||
|
|
۰:۳۸, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
این نگاره توسط اِنی کاظمی در تاریخ 9th فوریه, 2013 و در دسته خاطراتِ زندان ارسال شده است :
نویسنده : اِنی کاظمی خاطرات کسانی که سالها در زندان های مخوف طاغوت تحت شدید ترین شکنجه ها قرار داشتند بسیار خواندنی است. چرا که آنها از نزدیک با ظلم شاه و اطرافیانشان در ارتباط بودند و به خوبی میتوانند تاریخ آن دوره را روایت کنند. آنچه میخوانید خاطره ای جالب است از یک زندانی سیاسی زمان پهلوی: *یکی از روزها که نوبت حمام رفتن ما شده بود دسته دسته پشت سر هم به طرف حمام در حرکت بودیم. وقتی به نزدیکی دوشهای حمام رسیدیم متوجه شدم که همه زندانیان هنگام ورود به سالن حمام به داخل یکی از حمامها با دقت نگاه میاندازند و چند لحظهای تامل میکنند و دکتر علی شریعتی را دیدم که با متانت خاصی مشغول استحمام بود. من از دیدن ایشان به وجد آمده بودم چند لحظهای مکث کردم تا او را بیشتر ببینم. چند نفر دیگر هم به متابعت از من ایستادند و محو تماشای ایشان شدند.
[*]روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !ماموران زندان با دیدن تجمع چند نفری جلوی یک حمام حساس شدند و جلو آمدند. یکی از آنها از دکتر پرسید: تو چریکی؟ از این سؤال او فهمیدم که آنها با دیدن تجمع ما در مقابل دکتر شریعتی تصور کردهاند که او چریکی معروف است که احتمالا قبل از دستگیری چند نفر را کشته و یا چند محل مهم را منفجر کرده است. پاسخ داد: بله چریکم. - اسلحه هم از تو گرفتهاند؟ - بله اسلحه هم داشتم. - وای وای تو حتما اعدام میشوی راستی اسلحهات مسلسل بود؟ - آره مسلسل بود. - از کدام مسلسلها بود؟ اسمش چی بود؟ - مسلسل بیک. یک باره با شنیدن این پاسخ ماموران جا خوردند مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کردند. دکتر گفت: مسلسل من قلم است قلم من هم مارکش بیک است و همین قلم با صدها مسلسل شما برابری میکند. |
|||
|
|
۱۶:۵۵, ۱۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱۷:۳۱ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
دکتر علی شریعتی :
جنابی بود که با هفت هشت نفر در مجلسی می نشست و ضمن پوست کندن پرتقال ها ،به این و آن حمله می کرد ، و پس از کوبیدن و آلوده کردن و محکوم کردن همه ی آن هایی که دست به قلمی دارند و قدمی بر می دارند و کاری می کنند ، می دید که خود تبرئه است و از همه ی دنیا طلب کار .، آن وقت به خانه اش می رفت ،تا سال دیگر و مجلسی دیگر که همه را دوباره بکوبد و خود را دیگر بار تطهیر کند . مسلما این همه انتقاد به کسانی وارد است که کار می کنند ، و گرنه آن که در کاغذ پیچیده است و همیشه سر در آخور خویش دارد ، هرگز نمی لغزد . ممکن نیست که آن عالم بی ناطق ، نظریه ی ضعیف داده باشد و یا خلافی گفته باشد .و آن روشنفکری که جز از پوسته ی منافع شغلی و صنفی خویش قدمی بیرون نمی گذارد ، ممکن نیست که گامی بلغزد . این ها همیشه ، تر و تمیزو آبرومند و بدون هیچ گونه تهمت ، [b]زندگی می کنند ، و دست و پای کسی آلوده می شود که دستش در کار و پایش در راه . « حکایت جنگ زرگری » یک سیدی هست در این مزینان ما ، عموی من در انجا زندگی می کرد. روزی می اید پیش عموی من و می گوید : « در بهمن اباد خروس ارزان است. یکی پنج تومن ! » عمویم اعتراض می کند که چطور ممکن است ؟ این جا خروس ده تومن است . آن وقت یک کیلومتر آن طرف تر ، یک پنج تومان ؟ سید می گوید : « نه اقا ممکن است شما پولش را بدهید من برایتان می اورم » عمویم بلافاصله می گوید : « بگیر این پنجاه تومن ،برو ده تا بیاور » اوهم می رود ده تا خروس چاق و چله می آورد. تا این که روزی حاج دایی من از همان بهمن آباد می آید به دیدن عمو و در ضمن صحبت ها می گوید : والده ی فلانی ، وقتی که مرغ خانه مان را خواباند، نذر کرد که هر چند تا از جوجه ها خروس درآمد، وقف شما باشد . به نذر خود عمل کرد ، همه را فرستاد خدمت شما ، خوب جوجه ها خوب بود ؟ عمویم با حیرت می پرسد : کدام جوجه ها ؟ حاج دایی می گوید : همان ده تا یی که فرستادیم ان سید بیاورد خدمت شما ! عمویم می گوید : او که یکی پنج تومن فروخته و پولش را گرفته! عمویم می گفت : فهمیدم که این سید آمده به بهمن آباد .،و حاجی دایی هم به او گفته که هر وقت به میزینان رفتی ، این ده تا خروس را هم پیش آقا ببر . سید هم اول می آید به مزینان ، پیش عمو و ... در همین موقع که داشتیم راجع به خروس ها حرف می زدیم ، یک مرتبه سید وارد می شود و می بیند که خود حاج دایی که خروس ها را داده ، نشسته پهلوی عمو، می بیند که همه چیز معلوم می شود و همه می فهمند قضیه چیست ، تا وارد شد و ما می خواستیم مطرح کنیم که((حقه ! خروس چی ؟ دم خروس پیداست !چرا خود خروس پیدا نیست !)) یک مرتبه سید با حالتی غیر عادی داد کشید که : « اقا چه نشسته اید ؟ دو تا خون جلوی خانه تان افتاده ، سه نفر دیگر رفتند دنبالش ، یکی دیگر از بین رفته ،خانه ی فلانی اتش گرفته! ما با عجله با همان لباس از خانه بیرون زدیم ،دیدیم هیچ کس نیست! یکی دو نفر نشسته اند و بی خیال دارند چپق می کشند! پرسیدیم: کی بود ؟ کجا؟چی بود؟ هیچ خبری نبود! برگشتیم دیدیم سید هم نیست،یعنی زده به چاک! چون می خواست مساله خروس مطرح نشود، می گوید: « جنگ است،خون راه افتاده!بیایید بیرون!جلوی خون را بگیرید!» مساله خروس را مجهول نگه می دارد و معطل می کند ، به یک جنگ زرگری، به یک جنگ دروغین می کشد ، یک «جبهه ی فرعی» در کنار «جبهه ی اصلی» درست می کند ، مدتی ذهن ها مشغول می شوند ،جنگ شعر نو و شعر کهنه،جنگ چادر و مینی ژوپ،جنگ با ریش بی ریش،جنگ خط فارسی و خط لاتین،جنگ متقدم یا متجدد،همه اینها جنگ های دروغین ، فرعی! همه اش جنگ خروس است ،برای این که مساله اصلی مطرح نشود!! [align=START]با تشکر((forum.hammihan.com))[/align] |
|||
|
|
۱۷:۱۱, ۱۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/تیر/۹۲ ۱۷:۲۴ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
پنجم ابتدایی بودم ((محرم بود )) معلمان وارد کلاس شد ،در دستش برگه ای بود (احتمالا برگه عزاداری) ناراحتی را می توانستم در چشمانش ببینم ، گفت:یعنی چی این چه وضع است ، هی گریه کن ،گریه کن، امروز نباید روز عزا باشد ،امروز باید، روز شادی ما باشد روز غرور انگیز ما ،امروز باید یزیدیان آه و ناله کنند ،نه ما ،امام حسین با هفتاد و دو نفر شجاعانه به مصاف ظلم رفت ،آن وقت ما ،خلاصه :او از عزاداری هایه بیهوده ناراحت بود و من اصلا او را درک نمی کردم ، نمی فهمیدمش ،تا اینکه فهمیدم؟ او منظورش شهادت بود، شهادت ؟ [/font]------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ ![]() آنها نشان دادند، شهيد نشان ميدهد و ميآموزد و پيام ميدهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه ميپنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف ميكند»، و اي كساني كه ميگوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز ميشود و اگر دشمنش را نميكشد، رسوا ميكند. یکی از بهترین و حیات بخش ترین سرمایه هایی که در تاریخ تشیع وجود دارد ،((شهادت)) است . ما از وقتی که به گفته ی جلال آل احمد- سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم ، مرگ سیاه را ناچار گردن نهادیم .و از هنگامی که به جای شیعه ی ((علی)) بودن ، شیعه ی ((حسین )) بودن و شیعه ی (( زینب )) بودن ، یعنی پیرو شیهدان بودن ، زنان و مردان ما ( عزاداری شهیدان شده اند و بس ) در عزای همیشگی مانده ایم ! «اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمدهاي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفتهاند: كساني ميتوانند خوب زندگي كنند كه ميتوانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (علیه السلام) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما ميآييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زندهاند و هميشه حاضرند و نمونه عملاند و الگوياند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انساناند.»و شهيد، يعني به همه اين معاني.شهيد قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگ هاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد. جامعهاي كه رو به مردن ميرود، جامعه یي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست دادهاند، جامعهاي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعهاي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعهاي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعهاي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد هم چون قلبي، به اندامهاي خشك مرده بي رمق اين جامعه، خون خويش را ميرساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه، به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را ميبخشد.شهيد حاضر است و هميشه جاويد. كي غايب است؟ حسين (علیه السلام) يك درس بزرگتر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمهتمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمهتمام ميگذارد و شهادت را انتخاب ميكند، مراسم حج را به پايان نميبرد تا به همه حجگزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (علیه السلام) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (علیه السلام) حج را نيمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، همچنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنههاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، ميخواهد با حضورش اين پيام را به همه انسانها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش! وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعهات نيستي، هركجا كه ميخواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است. شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است. و غيبت؟! آنهايي كه حسين (علیه السلام) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكياند: چه آنهايي كه حسين (علیه السلام) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (علیه السلام) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محرابها و زاويه خانهها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آنجا كه حسين(علیه السلام) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (علیه السلام) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بيمعناست و ميبينيم كه هست.و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها، در همه جنگها و در همه جهادها، در همه صحنههاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت كند. و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم. آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(علیه السلام) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تنهاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز ميشود. اين رسالت بر دوشهاي ظريف يك زن، «زينب» (سلام الله علیها)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (سلام الله علیها) دشوارتر و سنگينتر از رسالت برادرش. آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زدهاند، اما كار آنها كه از آن پس زنده ميمانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پياش، وصفهاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر ميشود، از صحنه برميگردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام ميرسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد ميزند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...» زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است. اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ ميماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسلها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ ميماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم ميمانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسلها سخن ميگويند، سخنشان را كسي نميشنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسانها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(علیه السلام) ميگريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آوردهاند، و به همه كساني كه پيام حسين(علیه السلام) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:[/b] هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را [font=Times New Roman]«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند ، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند ،وگرنه ، يزيدياند»! در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه "زمین حرام" بود و ماه های رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم "زمان حرام". دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می کردند. اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت، سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله پرچم سرخی می افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که جنگ پایان نیافته است. آنها که به کربلا می روند، می بینند که ، جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است: "بگذار این سال های حرام بگذرد" |
|||
|
|
۱۸:۰۴, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه "زمین حرام" بود و ماه های رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم "زمان حرام". دو قبیله که با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می کردند. اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت، سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده ی قبیله پرچم سرخی می افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند که جنگ پایان نیافته است. آنها که به کربلا می روند، می بینند که ، جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است: "بگذار این سال های حرام بگذرد" [/quote] ممنون فوق العاده بود |
|||
|
|
۱۰:۴۱, ۱۵/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۲ ۱۰:۴۲ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
دکتر علی شریعتی
فلسفه ی تمکین، به نام اخلاق ! روزی در شورای دبیران مدرسه ی دخترانه یی ، طفلک شاگردی را می خواستند به پیشنهاد چند تن از معلمان برای همیشه ، یا به در خواست ملایمان منصف ، پانزده روز از مدرسه اخراج کنند .چرا؟ چون جرم بزرگ اش این است که ، می رود و کتاب می خواند و سوژه پیدا می کند و از صحت و سقم و تازه و کهنه بودن مطالب معلمین ، بحث می کند و ایراد می گیرد و مخالفت می کند ! نظر مرا خواستند. گفتم : اگر قرار بر بیرون کردن به حق است ، باید همه ی این شاگردان بره را ،که معلمبی قدرت را، قادر مطلق می پندارند، و هرچه دیکته کنی می نویسند ، بیرون ریخت ، و تنها او را نگه داشت ، که اعمالش در نظر شما غیر اخلاقی است ،و آن بچه های نجیب دیگر را ، که نمره ی انضباط و رفتار و اخلاق و ادب شان بیست است، یک جا از مدرسه فرستاد به بهشت زهرا ! در طول دوران های متناوب تاریخ ، به نام مذهب ، فلسفه ، معنویت ، ملیت ، جامعه و انسانیت ، یک نوع (( روحیه و صفات و رفتار )) به نام ((اخلاق )) تبلیغ می شده است ،که ((فلسفه ی تمکین )) بوده است برای توده ی مردم ، در قبایل سلطه ی قدرت های حاکم ، (( اخلاق )) را با نصیحت های آقاجان و بابا بزرگ ، نباید یکی گرفت ،و نباید چنان به اخلاق اندیشید ، که اکثر اولیاء! و بسیاری از موعظه گران و نیز معلمان ، می اندیشیدند و می اندیشند . |
|||
|
|
۱۹:۱۲, ۱۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
(۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۳۱)سید ابراهیم نوشته است: این فرهنگ داشت به شدت وارد مکتب شیعه می شد و شیعه میخواست همان تصوری را از امام حسین بکند که مسیحیان از مسیح!!!!! درباره عزاداری باید بگم که دکترشریعتی عزاداری به سبک کنونی را نوعی تقلید از عزاداری مسیحیان میدونن و حتی علم فلزی که در جلوی هیاتها هست را نماد صلیب در مسیحیت میدونن که در زمان صفویه وارد ایران و عزاداری ما شده. بعلاوه شریعتی یکی از مهمترین ایرادات این نوعی عزاداری را انحراف و فاصله گرفتن از آرمانهای کربلا میدونن. چون که شیعیان در بازه زمان خاصی به این واقعه (آن هم کاملا سطحی) نگاه میکنن و بعد آن را به کناری میگذارن و تا سال بعد به آن کاری ندارن. شریعتی میگن:"ما داستان کربلا را از روز تاسوعا میدانیم و عصر عاشورا ختمش میکنیم بعد دیگر نمیدانیم چه شد.همینطور هستیم تااربعین (آنجا شله ای میدهیم و بعد قضیه دیگر بایگانی است)و بعد سال دیگر باز همینطور و سال دیگر وسال دیگر باز همینطور.داستان کربلا، نه از آغازتاسوعا – ویا محرم شروع میشود، و نه به عصر عاشورا یا اربعین تمام میشود.این است که از دو طرف قیچیش کردیم و آنرا از معنی انداختیم." شریعتی معتقده جدا کردن واقعه کربلا و امام ازهم به منزله قلبی است که از بدن خارج کرده ایم و دیگر قلب نیست .قلب وقتی معنی دارد که در درون سینه و اندام بزرگ بشری و تاریخ انسان بگذاریمش. آنوقت تپش پیدا میکنه و خون حسین(علیه السلام)، خون میشه و حیات میبخشه.در غیر اینصورت از آن ماده تخدیری درست کرده ایم و این تا چه اندازه با حقیقت این داستان چقدر متضاد است! لذا این عزاداریها باعث شده که حقیقت قیام امام را محدود به چند روز خاص و از زندگی و روزمرگی خود حذف بشه. در واقع شریعتی عزاداری را در شرایط کنونی (آزادی شیعه برای بیان اعتقادات مذهبی و انتقال به نسل بعد) متضاد کاربری آن در زمان خفقان شیعه (خصوصا بنی امیه و بنی عباس) میدونه. یعنی آنرا عامل فراموش کردن کربلا در مابقی روزهای سال میپنداره و معتقده که در چنین شرایطی شیعیان با عزاداری به فراموش کردن پیام امام حسین(علیه السلام) کمک میکنن و مانع از رساندن پیام ایشان به نسلهای آینده میشن و ادامه میدن "...اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده اند و ما شب شام غریبان میگیریم و پایانش را اعلام میکنیم. و می بینی چگونه در گریستن بر حسین و عشق به حسین، با یزید همدست و همداستانیم؟ او که میخواست این داستان به پایان برسد..." در چنین شرایطی که شیعیان از اهداف و حقایق مکتب عاشورا فاصله گرفته و با آن بیگانه شدن – از دید شریعتی ، گریستن بر امام حسین - بعنوان عکس العمل طبیعی و عاطفی روح یک انسان آگاه و بیداری که یک منظره را میبیند – تبدیل میشود به یک هدف و یک عمل و این میشود تلقی از این موضوع که امام کشته شده و عزادار میخواهد. یعنی محدود شدن به زمان خاص و سطحی نگریستن بر این واقعه تحت عنوان فقط گریستن و عزاداری برای امام حسین عاملی برای محروم ماندن از درسهای واقعه کربلا است. چون شریعتی علت برگزاری عزاداری را در طول تاریخ - فراموش نشدن آن واقعه بزرگ در شرایط حکومت غیر شیعی و یا ضد شیعی میدونن و اجرای این مراسمات را به منزله زنده نگه داشتن و به نسل بعد انتقال دادن و در نتیجه به فراموشی نسپردن این واقعه.در صورتی که الان که شیعیان دیگه ناچار به تقیه مذهبشون نیستن که مجبورباشن برای حفظ آن واقعه بزرگ به برگزاری عزاداری بسنده کنن! |
|||
|
|
۱۰:۰۱, ۱۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
این مطلب عین نوشته ایشون بود یا برداشت شما از مطلب هم داخلش گنجانده شده بود؟
|
|||
|
۱۱:۱۳, ۱۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
(۱۶/تیر/۹۲ ۱۰:۰۱)ارش کمانگیر نوشته است: این مطلب عین نوشته ایشون بود یا برداشت شما از مطلب هم داخلش گنجانده شده بود؟ دو تا متن آبی اولی و دومی عین نوشته دکتر هست و بقیه نوشته های منه.البته برداشت من نیست بلکه عقاید دکتر به زبان خودم بود. از کتب" بینش تاریخی شیعه" "شهادت" و "تشیع علوی و صفوی چیزهایی که فهمیدم نوشتم و از خودم چیزی در نیاوردم! |
|||
|
۱۹:۳۰, ۲۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
(۲۳/تیر/۹۲ ۰:۱۰)Islam نوشته است:اصلا هم چنین چیزی صحت نداره. خیلیها در زمان حیات امام (رحمة الله علیه) تلاش کردن از ایشون خط یا نوشته ای علیه دکتر شریعتی بگیرن ولی امام هرگز علیه دکتر شریعتی چیزی نگفتن. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: 367328_Vwno4Fb9.jpg]](http://images.persianblog.ir/367328_Vwno4Fb9.jpg)
![[تصویر: hhe252.jpg]](http://www.beytoote.com/images/stories/economic/hhe252.jpg)





![[تصویر: 034.jpg]](http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2013/02/034.jpg)
![[تصویر: 1261575895_www.ghadir40_(Tazohor.com).jpg]](http://dl.tazohor.com/dl1/filez/1261575895_www.ghadir40_(Tazohor.com).jpg)
