|
هر کی بسیجی تر پر...
|
|
۱۴:۱۸, ۱۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
کلاس درس شلوغ بودو همه در حال صحبت کردن بودند؛ هرکی با دوستای خودش گرم گرفته بودو خلاصه کلاس رو هوا بود! یهو معلم اومد تو کلاس و سرو صدا یواش یواش خوابید، بعد طبق روال قبلیش شروع به خوندن لیست حضور وغیاب کرد؛...
غیرت همت ...غایب بزرگراه همت …حاضر مردونگی همت …غایب ورزشگاه همت... حاضر سمینار همت... حاضر همایش همت... حاضر آقایی همت... غایب مجتمع فرهنگی همت...حاضر صفای همت... غایب مرام همت... غایب صداقت همت... غایب ... همت... غایب ... همت... غایب ... همت… غایب غایبا از حاضرا بیشتربودند؟کلاس تعطیل!!!؟؟..... """"عشق پر ، خاک پر ، عاطفه پر ، هرکه بسیجی تر پر"""" به امید ظهور یار… صلوات |
|||
|
|
۱۵:۱۲, ۱۲/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۱۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
""""عشق پر ، خاک پر ، عاطفه پر ،غیرت همت پر..... اتل متل يه مادر نحيف و زار و خسته با صورتي حزين و دستاي پينه بسته بپرس ازش تا بگه چه جور ميشه سوخت و ساخت با بيست هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت اجارههاي سنگين خرج مدرسه ما خرج معاش خونه خرج دواي مينا بپرس ازش تا بگه چه جوري ميشه جنگ كرد با سيلي جاي سرخاب صورتا رو قشنگ كرد بپرس ازش تا بگه چه جوري ميشه جنگ كرد يااينكه بي رنگ مو موي سياهو رنگ كرد وقتي كه گفتند بابا تو جبههها شهيد شد خودم ديدم يك شبه چند تا موهاش سفيد شد مي خواي بدوني چرا نصف موهاش سفيده؟ بپرس كه بعد بابا چي ديده، چي كشيده يا ميره داروخانه برا دواي مينا يا كه ميره سمساري يا كه بهشت زهرا(س) يه روز به دنبال وام مامان ميره به بنياد يه روز به دنبال كار پيرِ آدم درمياد هر وقت به مامان ميگم: «طعم غذات عاليه» مامان با گريه ميگه: «جاي بابات خاليه» بعضي روزا كه توي خونه غذا نداريم غذاي روز قبلو برا مينا ميذاريم مينا با غم ميپرسه: «غذا فقط همينه؟» مامان با گريه ميگه: «بابات كجاس ببينه؟» وقتي كه بيست ميگيرم مياد پيشم ميشينه نوازشم ميكنه نمرهها مو ميبينه ميگم: «معلمم گفت كه نمره هات عاليه» مامان با گريه ميگه: «جاي بابات خاليه» يه بار گفتم: «مامان جون اين آقا بقاليه با طعنه گفت تو خونه جاي بابات خاليه؟» تا حرف من تموم شد با دست تو صورتش زد با گريه گفت: «اي خدا بيشرفي تا اين حد؟» ميگم : «مامان راست بگو اگه بابا دوست داشت چرا ازت جدا شد پس چرا تنهات گذاشت؟» چشم ميدوزه تو چشمام لب ميگزه ، ميخنده بيرون ميره از اتاق محكم در و ميبنده رفتم و از لاي در توي اتاقو و ديدم صداي گريههاشو از لاي در شنيدم داشت با بابام حرف ميزد چشاش به عكس اون بود انگار كه توي گلوش يه تيكه استخون بود «مرتضي جون ميدونم زندهاي و نمردي بعد خدا و مولا ما رو به كي سپردي؟ دست خوش آقا مرتضي خوش به حالت كه رفتي ما اينجا مستأجريم تو اونجا جا گرفتي؟ خواستگاريم يادته؟ چند تا سكه مهرمه مهريه مو كي ميدي؟ گره توي كار مه مهريهمو كي ميدي دختر مون مريضه بياببين كه موهاش تند تند داره ميريزه مهريهمو كي ميدي؟ اجاره خونه داريم صاحب خونه ميگفتش ديگه مهلت نداريم امروز كه صاحب خونه اومد برا اجاره همسايمون وقتي گفت مهلت بده نداره يهو تو كوچه داد زد: اينا همش بهونهاس دقّ اجاره داره دردش اجاره خونهاس به من چه شوهرش رفت يا كه زن شهيده خونه اجاره كرده يا خونه مو خريده؟ درد دل خستهمو فقط برا تو گفتم چون از تموم مردم «به من چه» ميشنفتم ميگم خونه نداريم خيلي مريضه بچه ساية سرنداريم همه ميگن «به من چه» با آه خود به عكس بابا جونم جون ميده چادرو وَرميداره موهاشو نشون ميده صورتشو ميذاره روصورت شهيدش بابام نگاه ميكنه به موهاي سفيدش اشك مامان ميريزه روصورت باباجون بابام گربه ميكنه براي غمهاي اون بابا با چشماش ميگه قشنگِ مهر بونم همسر خوب و تنهام غصه نخور ميدونم اتل متل يه مادر نحيف و زار و خسته با صورتي حزين و دستاي پينه بسته دستاي پينهدارش عجب حماسه سازه دستايي كه شوهرش خيلي به اون مينازه دستايي كه پرچمِ بابا رو ورميداره توي خزون غيرت دستايي كه بهاره دستايي كه عينهو دست بابا ميمونه نميذاره سلاحِ بابام زمين بمونه دستي كه بچههاشو بسيجي بار مياره بذر غيرت و ايمان تو روحشون ميكاره درسته كه شوهرش تو جبههها شهيد شد درسته كه موي اون بعد بابا سفيد شد اما خون بابا و موهاي مادر من وقتي با هم جمع شدن سيلي زدن به دشمن سرخي صورت اون سرخي خون باباست موي سفيد مادر افتخار بچههاست بايد فهميده باشي چه جوري ميشه جنگ كرد با سيلي جاي سرخاب صورتا رو قشنگ كرد بايد فهميدهباشي چه جوري ميشه جنگ كرد يا اينكه بيرنگ مو موي سياهو رنگ كرد اتل متل يه مادر خيلي چيزا ميدونه از بيمروّتيها از بازي زمونه اي كه در اين حوالي غربت مارو ديدي صداي نالههاي مادرمو شنيدي دست رو گوشات گذاشتي چشماتو خيره كردي زل زدي به مادرم فكر كردي خيلي مردي؟ تو كه به زخم قلب مامان نمك گذاشتي اگه مامان بميره مادرمو تو كشتي اگه بابام نبودش هر چي داشتي ميخوردن مال و منالت كه هيچ مادرتم ميبردن اگه مامان بميره دق ميكنم، ميميرم پيش خدا و بابام من جلو تو ميگيرم |
|||
|
|
۱۵:۳۶, ۱۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بابام شده نردبون ؟ اتل متل توتوله چشم تو چشم گلوله اگر پاهات نلرزيد نترسيدي قبوله ديدم كه يك بسيجي نلرزيد اصلاً پاهاش جلو گلوله وايستاد زُل زده بود تو چشاش گلوله هم اومد و از دو چشم مردونه گذشت و يك بوسه زد بوسهاي عاشقونه عاشقي يعني اينكه چشمهايي كه تا ديروز هزار تا مشتري داشت چندش مياره امروز اما غمي نداره چون عاشق خداشه بجاي مردم خدا مشتري چشماشه يه شب كنار سنگر زير سقف آسمون مياي پيش رفيقت تو اون گلوله بارون با اينكه زخمي شده برات خالي ميبنده ميگه من كه چيزيم نيست درد ميكشه ميخنده چفيه رو ور ميداري زخم اونو ميبندي با چشماي پر از اشك تو هم به اون ميخندي انگاري كه ميدوني ديگه داره ميپّره دلت ميگه كه گلچين داره اونو ميبره زُل ميزني تو چشماش با سوز و آه و با شرم بهش ميگي داداش جون فدات بشم دمت گرم ميزني زير گريه اونم تو آغوشته تو حلقه دستاته سرش روي دوشته چون اجل معلق يه دفعه يك خمپاره هزار تا بذر تركش توي تنش ميكاره يهو جلو چشماتو شره خون مي گيره برادر صيغهايت توبغلت ميميره هيچ ميدوني چه جوري يواش يواش و كمكم راوي يك خبرشي يك خبر پراز غم هيچ ميدوني چه جوري يواش يواش و كمكم راوي يك خبرشي يك خبر پراز غم به همسفر رفقيت كه صاحب پسر شد بري بگي كه بچه يتيم و بيپدر شد اول ميگي نترسين پاهاش گلوله خورده افتاده بيمارستان زخمي شده، نمرده زُل ميزنه تو چشمات قلبتو ميسوزونه يتيمي بچه شو از تو چشات ميخونه درست سال شصت و دو لحظة تحويل سال رفته بوديم تو سنگر رفته بوديم عشق و حال تو اون شلوغ پلوغي همه چشارو بستم دستهاتوي دست هم دورسفره نشستيم مقلب القوب رو با همديگر ميخونديم زوركي نقل ونبات تو كام هم چپونديم همديگر و بوسيديم قربون هم ميرفتيم بعدش برا همديگر جشن پتو گرفتيم علي بود و عقيلي من بودم و مرتضي سيد بود و اباالفضل اميرحسين و رضا حالا ازاون بچه ها فقط مرتضي مونده همونكه گازخردل صورتشو سوزونده آهاي آهاي بچه ها مگه قرار نذاشتيم هميشه با هم باشيم نداشتيما، نداشتيم بياين برا مرتضي كه شيميايي شده جشن پتو بگيريم خيلي هوايي شده ميسوزه و ميخنده خيلي خيلي آرومه به من ميگه داداش جون كار منم تمومه مرتضي منم ببر يا نرو، پيشم بمون ميزنه تو صورتش داد ميزنم مامان جون مامان مياد ودست بابا جون و ميگيره بابام با اين خاطرات روزي يه بار ميميره فقط خاطره نيست كه قلب اونو سوزونده مصلحت بعضيها پشت اونو شكونده برا بعضي آدما بندههاي آب و نون قبول كنين به خدا بابام شده نردبون همونايی كه راه دزدی رو خوب می دونن ما خون داديم و اون ها عين زالو می مونن دشمنای انقلاب ترسوهای بی پدر آهای غنيمت خورا بپا بابا ، يواش تر ای كه به اين انقلاب چسبيدی عين كنه خط و نشون می كشی النگوهات نشكنه فكرنكنی علی رو
ماها تنها می ذاريم مااهل كوفه نيستيم دخلتونو مياريم... |
|||
|
|
۱۱:۱۹, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
نقطه، سر خط آب ، بابا ، نا ندارد . از بس که دستش پينه بسته نا ندارد . سارا نمي فهمد چرا در بين آن ها . بابا که از جنگ آمده يک پا ندارد . بابا هواي سينه اش ابري ست، سارا! . اما کسي در فکر بابا نيست ، سارا! . از بس که سرفه کرده ديگر نا ندارد . اما نميداند دليلش چيست سارا . بابا برايم قصه مي گويي دوباره . از آسمان از ابر از باران، ستاره . از عشق مي گويم برايت خوب سارا . از مردهاي عاشقي که تکه پاره ... . سارا کجايي ديکته ... خانم پدر رفت . از پيش ما ديروز تنها ، بي خبر رفت . خانم معلم چشم هايش خيس شد ، . بعد نقطه، سرخط، عاقبت بابا سفر رفت .. ![]() .. شهید شهد شهادت را نوشید و رفت ... ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ..
![]() |
|||
|
|
۱۹:۳۸, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
جمله عجیب یک مادر شهید به امام خمینی/عکس
عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است. عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت. عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(رحمة الله علیه) دارد می لرزد..امام(رحمة الله علیه) گریه اش گرفته بود.. فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم... |
|||
|
|
۱۲:۳۳, ۱۸/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/تیر/۹۲ ۱۸:۱۴ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
همه چشم چرانهای شهر ، فدای چشم تو ...
کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند که روحانی جوانی برای کمک به دخترک، به سمت آنان می رود شیشه نوشابه ای را خرد می کنند و چشم راست فرزاد را می درند...پزشک می گوید چشم او تخلیه می شود روحانی جوان قبل از بیهوشی می گوید" الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم " همه چشم چرانهای شهر ، فدای چشم تو ... همه جوانهایی که کنار کهف الشهدا با دوست دخترشان برف بازی می کنند فدای تو شوند........... چشمت مرحمی باشد بر زخم دل امام زمان عجل الله تعالی فرجه و... |
|||
|
|
۲۰:۳۱, ۱۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
دخترک بی حجابَکَم!
صورتش شده آزمایشگاه هسته ای لوازم آرایش... خوب که ببینی اش تازه می فهمی قیافه اش خراب تر از هیروشیما و ناگازاکی ست و در پس این همه فقط یک روح ناآرام... که دارد دست و پا می زند و طعمه کرده خویش را شکارچی تازه کار! ................................. پ ن باشد هرچقدر خواستی عقب بده روسری ات را ولی بدان زشتی هنوز دخترک بی حجابَکَم! |
|||
|
|
۱۳:۵۵, ۲۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
صرفا جهت اطلاع:
نقل قول:اشعار مرتبط با شهدا ودفاع مقدس شهدا و حجاب: خواهرم؛ چادرت! حجاب و عفاف: چادر اذیتت نمی کنه؟ زن؛ ریحانه آفرینش ! لحظه ای مکث.. |
|||
|
|
۱:۳۵, ۷/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
نکته ناب
|
|||
|
|
۱۳:۲۵, ۲۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| بسیجی یعنی چی ؟ ! | قبیله منتظر | 0 | 1,079 |
۵/فروردین/۹۵ ۱۵:۵۰ آخرین ارسال: قبیله منتظر |
|
| جرم من، بسیجی بودن است............ | عبدالرحیم | 20 | 11,452 |
۴/دی/۹۳ ۲۱:۴۸ آخرین ارسال: عبدالرحیم |
|
| بیایید بسیجی باشیم | ema1392 | 8 | 5,869 |
۲۵/خرداد/۹۱ ۱۵:۵۷ آخرین ارسال: نجف آبادی |
|









![[تصویر: 1357660212893162_large.jpg]](http://hadinet.ir/i/attachments/1/1357660212893162_large.jpg)
![[تصویر: 1353530941361220_large.jpg]](http://hadinet.ir/i/attachments/1/1353530941361220_large.jpg)
![[تصویر: simt4f_398.jpg]](http://media.afsaran.ir/simt4f_398.jpg)
![[تصویر: sixj3o_375.jpg]](http://media.afsaran.ir/sixj3o_375.jpg)
