کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معجزات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
۲۲:۳۱, ۱/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/مرداد/۹۲ ۱۹:۰۱ توسط Reza2035.)
شماره ارسال: #1

معجزات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
قسمت اول

اشاره:
عالم شهير، علامه سيد هاشم حسيني بحراني(رحمة الله علیه) مؤلف اثر گرانسنگ تفسير البرهان، المحجة في ما نزل القائم الحجّة و آثار گرانسنگي كه برپاية روايات اهل بيت(علیه السلام) مي‌باشد، در كتاب ارزشمند ديگري به نام معاجز المهدي(علیه السلام) به گردآوري يكصد و بيست و پنج مورد از معجزات حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) پرداخته بوده‌اند كه اين كتاب در حال حاضر از سوي مؤسسة فرهنگي موعود در دست ترجمه و انتشار مي‌باشد.
گزيده‌اي از ميان معجزات بسيار فراوان آن حضرت(علیه السلام) را براي اين شمارة مجله انتخاب كرده‌ايم كه به حضور شما تقديم مي‌گردد.

1.حقّ پسرعموها

مردي از سرزمين عراق، اموالي را به ناحية مقدسة صاحب الزمان(علیه السلام) رسانيد، پذيرفته نشد و به او گفته شد:
أخرج حقَّ ولد عمِّك منه و هو أربعمائه درهم.
حق پسر عموهايت را، كه 400 درهم است، از اين مال خارج كن.
آن مرد، ملكي از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شريك بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب كرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهارصد درهم بود، آن مقدار را بيرون كرد و بقيه را فرستاد، پذيرفته شد.1

2.شمشير فراموش شده

علي بن محمد مي‏گويد: مردي از اهل «آبة» مالي را آورده بود كه به (ناحية مقدسه) برساند، اما يك شمشير را فراموش كرده بود. آنچه را همراه داشت، تقديم نمود، حضرت(علیه السلام) به او نوشتند:
ما خبر السَّيف الَّذي نسيته؟
از شمشيري كه فراموش كردي چه خبر؟2

3. عزل خادم معصيت كار

حسن بن حنشيف از پدرش نقل مي‏كند، كه حضرت قائم(علیه السلام) خدمتگزاراني را به مدينه فرستادند و همراه آنان، دو خادم نيز بودند [كه غلام نبودند، بلكه اجير شده بودند] و به خفيف هم، نامه نوشتند كه با آنها حركت كند. هنگامي كه فرستادگان به كوفه رسيدند، يكي از آن دو خادم شرابي مست كننده آشاميد. هنوز از كوفه بيرون نرفته بودند كه از سامرا توقيعي رسيد كه:
الخادم الِّذي شرب المسكر و عزل عن الخدمة.
خادمي كه شراب نوشيده، برگردانيده و از خدمت، معزول شود.3

4. پانصد درهمي كه بيست درهم كم داشت

محمد بن شاذان نيشابوري مي‏گويد: پانصد درهم (از سهم امام) كه 20 درهم آن كم بود نزد من جمع شده بود. برايم ناگوار بود كه 500 درهمي را كه 20 درهمش كم است، بفرستم. لذا 20 درهم از مال خودم روي آن گذاشتم و نزد اسدي (نماينده حضرت(علیه السلام)) فرستادم ولي ننوشتم چقدر از خودم گذاشته‏ام؛ توقيعي برايم رسيدكه:
و صلت خمسمائة درهم لك منها عشرون درهماً.
پانصد درهمي كه بيست درهمش، از آن تو بود رسيد.4

5. دستبند قلابي

علي بن محمد مي‏گويد: ابن عجمي، ثلث دارايي خود را نذر ناحية مقدسة حضرت صاحب(علیه السلام) نمود و سند آنرا نيز نوشت، ولي پيش از آنكه آن ثلث را خارج كند، بخشي از اموالش را به پسرش، ابي مقدام، داد اما كسي از آن آگاه نبود؛ توقيعي از جانب حضرت(علیه السلام) به او رسيد كه:
فأين المال الّذي عزلته لأبي المقدام؟
[سهم نذر ما از] مالي كه براي ابي مقدام كنار گذاشتي چه شد؟5

6. نياز به كفن

علي بن زياد صيمري به امام عصر(علیه السلام) نامه‏اي نوشت و تقاضاي كفني كرد، حضرت براي او مرقوم داشتند:
إنَّك تحتاج إليه في سنة ثمانين.
تو در سال 80 به آن احتياج پيدا مي‏كني.
و او در سال 80 مرد و چند روز پيش از وفاتش، [كفن را] براي او فرستادند.6

7. دكان‌ها به جاي قرض

محمد بن هارون مي‏گويد: پانصد دينار از اموال حضرت(علیه السلام) (بابت سهم امام) به عهدة من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دكان‏هايي دارم كه آنها را به 530 دينار خريده‏ام، [آنها را] به جاي 500 دينار متعلق به ناحيه مقدسه مي‏گذارم. و اين مطلب را حتي به زبان نياوردم. امام عصر(علیه السلام) به محمد بن جعفر طي نامه‏اي نوشتند كه:
إقبض الحوانيت من محمّد بن هارون بالخمسمائة دينار الَّتي لنا عليه.
به جاي پانصد ديناري كه از محمد بن هارون مي‏خواهيم، دكان‏ها را از او بگير.7

8. كتمان نيابت به فرمان امام(علیه السلام)

حسين بن حسن علوي مي‏گويد: مردي از نديمان «روزحسني» و مرد ديگري كه همراه او بود به او گفت:
اينك او (يعني صاحب الزمان(علیه السلام)) اموال مردم را [به عنوان سهم حضرت(علیه السلام)] جمع‏آوري مي‏كند، و او وكلايي دارد، سپس وكلاي آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند، نام برد، و اين خبر به گوش عبيدالله بن سليمان (وزير) رسيد؛ وزير همت گماشت تا وكلا را بگيرد. سلطان گفت: جستجو كنيد و ببينيد خود اين مرد [يعني امام عصر(علیه السلام)] كجاست، زيرا اين كار سختي است.
عبيدالله بن سليمان گفت: وكلا را مي‏گيريم. سلطان گفت: نه، بلكه اشخاصي را كه نمي‏شناسند به‏عنوان جاسوسي با پول نزد وكلا مي‏فرستيم، هر كس از آنها پولي قبول كرد، او را مي‏گيريم.
از جانب حضرت توقيعي صادر گرديد كه به همه وكلا دستور داده شود، از هيچ‏كس چيزي نگيرند و از گرفتن سهم امام خودداري نمايند و خود را به ناداني بزنند.
مردي ناشناس به‏عنوان جاسوسي نزد محمد بن احمد [نايب امام(علیه السلام)] آمد و در خلوت به وي گفت: مالي همراه دارم كه مي‏خواهم آن را [به آن حضرت(علیه السلام)] برسانم.
محمد گفت: اشتباه كردي، من از اين موضوع خبري ندارم. او مدام مهرباني و حيله‏گري مي‏كرد و محمد خود را به ناداني مي‏زد. آنها جاسوس‌ها را در اطراف منتشر كرده بودند، اما وكلا به واسطة دستوري كه به آن‏ها رسيده بود، از دريافت وجوهات خودداري مي‏كردند.8

9. نهي از زيارت كاظمين

[از ناحية مقدس حضرت صاحب‏الامر(علیه السلام)] توقيعي صادر شد كه در آن زيارت مقابر قريش [امامان مدفون در كاظمين(علیه السلام)] و حاير [كربلاي معطي ] نهي گرديده بود. چون چند ماه گذشت، وزير [يعني ابوالفتح جعفر بن فرات] باقطايي را خواست و به او گفت: با بني فرات9 و برسي‌ها ملاقات كن و به آنها بگو، مبادا به زيارت مقابر قريش بروند، زيرا خليفه دستور داده است، تا هر كس را زيارت كند، در كمينش باشند و او را بگيرند.10

10. نام و نسب غيرواقعي

نصربن‏صباح مي‏گويد: مردي از اهالي بلخ، پنج دينار را توسط رساننده‏اي به جانب امام زمان(علیه السلام) فرستاد و نامه‏اي نوشت كه نام خود را در آن تغيير داده بود. رسيدي از سوي آن حضرت(علیه السلام) به نام و نسب اصلي وي، به همراه دعاي خير برايش صادر شد.11

11. چرخاندن انگشت و بيان حاجت

محمّد بن شاذان مي‏گويد: مردي از اهالي بلخ، اموالي را به همراه نامه‏اي كه ضميمة آن بود به امام عصر، ارواحنا فداه، ارسال داشت كه هيچ اسم و آدرسي همراه آن نبود، و انگشت خود را بي‏آنكه چيزي نوشته باشد، روي آن چرخانيده و به نامه‏رسان گفته بود: اين مال را ببر و هركس داستان آن را به تو گفت و پاسخ نامه را داد، مال را به او بده.
آن مرد به محلّة عسكري، به سراغ جعفر [نايب امام زمان(علیه السلام)] رفت و داستان را به او گفت. جعفر گفت: آيا تو به بداء اقرار داري؟ آن مرد گفت: آري، گفت: براي صاحب تو بداء شده و به تو امر كرده كه اين مال را به من بدهي. نامه‏رسان گفت: اين جواب مرا قانع نمي‏سازد و از نزد او بيرون آمد، و در حالي كه ميان اصحاب ما مي‏چرخيد، اين توقيع از جانب خود آن حضرت(علیه السلام) براي او صادر شد:
هذا مال قد كان غرِّر به و كان فوق صندق، فدخل اللُّصوص البيت و أخذوا ما في الصُّندق و سلم المالُ.
اين مال، در معرض خطر و بالاي صندوقي بوده است و دزداني به آن خانه آمده و محتويات صندوق را برده ولي اين مال سالم مانده است.
جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود:
كما تدور سألت الدُّعاء فعل الله بك و فعل.
وقتي انگشتت را روي نامه مي‏چرخاندي، التماس دعا داشتي خداوند برايت چنان كند؛ و چنان كرد.12

12. درخواست نانوشته

ابي محمد ثماني مي‏گويد: دربارة دو مسئله به امام عصر(علیه السلام) نامه‏اي نوشتم و مي‏خواستم تا راجع به مسئله سومي نيز بنگارم، اما با خود گفتم: شايد آن حضرت(علیه السلام) اين مسأله را پسنديده نشمارند؛ و توقيعي صادر شد كه در آن به دو موضوع و موضوع سوم، كه فقط در دلم بود و آنرا ننوشته بودم، پاسخ گفته بودند.13

13. تغيير توقيع بر اساس سؤال جديد

ابوالحسن اسدي مي‏گويد: توقيعي از جانب نايب امام زمان(علیه السلام) شيخ ابوجعفر، محمّد بن عثمان عمري(رحمة الله علیه) ابتداً و بدون سؤال، بدين شرح صادر گرديد:
بسم الله الرَّحمن الرَّحيم، لعنة اللهِ والملائكة والنَّاس أجمعين علي من استحلَّ من مالنا درهماً.
به نام خداوند بخشاينده و مهربان، لعنت خداوند و ملائكه و همه مردم بر كسي باد كه درهمي از مال ما را بر خود حلال شمارد.
مي‏گويد: در دلم خطور كرد كه اين توقيع دربارة كسي است كه درهمي از اموال ناحيه را بر خود حلال شمارد و نه كسي كه از اموال ناحيه مي‏خورد ولي آن را بر خود حلال نمي‏شمارد، و با خود گفتم: آن دربارة همة كساني است كه حرامي را حلال شمارند، پس برتري امام(علیه السلام) بر ديگران در اين باب چيست؟
مي‏گويد: قسم به خدايي كه محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به پيامبري فرستاد، ديگر بار به آن توقيع نگريستم و ديدم آن توقيع بر طبق آنچه در دلم خطور كرده، تغيير يافته و چنين شده است:
بسم اللّهِ الرَّحمن الرَّحيم، لعنةُ الله والملائكة والنَّاس أجمعين علي من أكل من مالنا درهماً حراماً.
به نام خداوند بخشنده و مهربان، لعنت خداوند و ملائكه و همه مردم بر كسي باد كه درهمي از مال ما را به حرام بخورد.
ابوجعفر خزاعي مي‏گويد: ابو علي اسدي اين توقيع را و ما به آن نگريستيم و آن را خوانديم.14

پي‌نوشت‌ها:

1. الكليني، محمد بن يعقوب بن اسحاق، اصول كافي، ج 1، ص 518، ح 7؛ با استفاده از ترجمه سيد جواد مصطفوي؛ نيز الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 702، ح 19.
2. همان، ج 1، ص 523، ح 19.
3. همان، ج 1، ص 523، ح 21.
4. همان، ج 1، ص 523، ح 23.
5. اصول كافي، ج 1، ص 524، ح 26.
6. همان، ج 1، ص 524، ح 26.
7. همان، ج 1، ص 524، ح 26.
8. همان، ج 1، ص 524، ح 28.
9. بني فرات قبيله‏اي هستند، شيعة مذهب كه بيشتر آنها به مقام وزارت رسيدند، يكي از آنها همين «ابوالفتح بن فرات» است كه وزير «مقتدر» هيجدهمين خليفة عباسي بود و پس از مقتدر، وزير «محمد ابن جعفر» و برس دهي است بين كوفه وحله و گفته‏اند اين واقعة و واقعه سابق از موجبات غيبت كبري شد كه در سال 329 ق. اتفاق افتاد.
10. كليني، همان، ج 1، ص 525، ح 29.
11. طبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص 287.
12. همان، ص 287.
13. همان.
14. محمدبن علي‏بن الحسين بن بابويه (شيخ صدوق)، كمال‌الدين و تمام النعمة، باب 45، ح 52؛ با استفاده از ترجمه چنگيز پهلوان؛ نيز ابي منصور احمدبن طالب (شيخ طبرسي)، الإحتجاج، ص 480.

ماهنامه موعود شماره 56 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام

قسمت دوم به زودی ...

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، hussain ، علی 110 ، jalalhaji ، meshkat ، در جستجوی سختی ، TheVampire ، منادی حق ، عبدالرحمن
۱۰:۲۸, ۲/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/مرداد/۹۲ ۱۹:۰۴ توسط Reza2035.)
شماره ارسال: #2



معجزات امام زمان(عليه السلام)

قسمت دوم

طلب وجه اسب و شمشير از جانب حضرت

بدر، غلام احمد بن حسن مي‏گويد: وارد جبل1 شدم در حالي كه معتقد به امامت [حضرت صاحب‏الامر(علیه السلام)] نبودم، ولي اولاد علي(علیه السلام) را به طور كلي دوست مي‏داشتم تا آنكه يزيد بن عبدالله مرد و در زمان بيماريش وصيت كرد كه اسب سمندش را با شمشير و كمربندش به مولايش [حضرت قائم(علیه السلام)] بدهند. من ترسيدم كه اگر آن اسب را به «اذكوتكين»2 ندهم، آزاري از او به من برسد، لذا آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود به هفتصد دينار قيمت كردم و به هيچ‏كس اطلاع ندادم؛ ناگاه از عراق توقيع مباركي از امام زمان(علیه السلام) به من رسيد كه:
هفتصد ديناري را كه بابت بهاي اسب و شمشير و كمربند نزد تو است، براي ما بفرست.
[و از اينجا به امامت آن حضرت معتقد شدم].3

مژده مولود توسط حضرت

مردي مي‏گويد: براي ابراهيم پسري متولد شد، گفت: به حضرت امام عصر(علیه السلام) نامه‏اي نوشتم و از ايشان اجازه خواستم تا او را در روز هفتم ختنه كنم؛ جواب رسيد:
انجام مده.
او هم در روز هفتم يا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را برايشان نوشتم، پاسخ فرمودند:
به جاي او، [فرزندان] ديگري به تو عطا شود كه نام اولي را احمد و بعد از او را جعفر بگذار.
و همان‌طور شد كه فرموده بودند.
همچنين، زماني آماده عزيمت به سفر حج شدم و با مردم خداحافظي كردم، و آماده حركت بودم كه توقيعي از ناحيه مقدس حضرت(علیه السلام) به اين مضمون برايم صادر گرديد:
ما اين كار را خوش نداريم، خود داني.
و من دلتنگ و اندوهگين شدم و براي حضرت نوشتم: من بر شنيدن امر و فرمان‏بردن از شما پابرجا ايستاده‏ام، ولي از بازماندن از حج نيز اندوهگينم. توقيع شريف ديگري ارسال فرمودند كه:
دلتنگ مباش كه سال آينده حج خواهي گزارد.
چون سال بعد رسيد، عريضه‌‌اي به محضرشان نوشتم و اجازه خواستم؛ و حضرت اجازه فرمودند. سپس نوشتم: من محمد بن عباس را، به عنوان هم كجاوه خود، برگزيده‏ام و به ديانت و صيانت او اطمينان دارم، پاسخ آمد:
اسدي، خوب رفيقي است، اگر او ‏آمد ديگري را برمگزين.
و اسدي، خود، آمد و با او هم كجاوه شدم.4

پاسخ حضرت و رفع اختلاف درباره امامت

حسن بن عيسي مي‏گويد: چون امام عسكري(علیه السلام) درگذشتند، مردي از اهل مصر، در حالي‌كه مالي متعلق به امام زمان(علیه السلام) همراه داشت، به مكه آمد و درباره جانشين امام(علیه السلام) اختلاف شده بود. بعضي از مردم مي‌گفتند: امام عسكري(علیه السلام) بدون فرزند درگذشته‌اند و جانشين ايشان همان جعفر (كذاب) است. و برخي ديگر مي‌گفتند: آن حضرت(علیه السلام) داراي فرزند بوده‌اند.
حسن بن عيسي، مردي را، كه كنيه‏اش ابوطالب بود، همراه با نامه‏اي به سامرا فرستاد، [تا كسب خبر كند.] او نزد جعفر آمد و از او دليل و برهان خواست، و جعفر گفت: الان حاضر نيست. مرد به در خانه آمد و نامه را به [يكي از اصحاب ما (شيعيان) داد، پاسخ آمد كه:
خدا درباره رفيقت (حسن بن عيسي) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به مالي‏كه همراه داشت، به فرد اميني وصيت كرد كه هرگونه لازم است عمل كند. و نامه او، پاسخ داده شد.
چون به مكه باز گشت، [اوضاع] همانطور بود كه حضرت فرموده بودند.5

پيشگويي حضرت درباره وفات اسحاق بن يعقوب

طبري مي‏گويد: احمد بن اسحاق قمي، نماينده حضرت امام عسكري(علیه السلام) بود و پس از آنكه آن حضرت(علیه السلام)، رحلت نمودند، امر نمايندگي مولايمان حضرت صاحب‏الزمان(علیه السلام) را پذيرفت، و نامه‏ها و اموال امام را از نمايندگان آن حضرت در مناطق ديگر دريافت مي‏كرد و به ايشان مي‏رساند. روزي اجازه خواست تا به قم برود، و به او اجازه داده شد و امام(علیه السلام) فرمودند:
او به قم نمي‏رسد و در راه مريض خواهد شد و از دنيا خواهد رفت.
او در شهر حلُوان6 مريض شد و درگذشت و به خاك سپرده شد. خدايش رحمت كند.
و مولاي ما(علیه السلام)، پس از درگذشت احمد بن اسحاق، مدتي در سامرا اقامت داشتند ولي پس از آن، از انظار غايب گرديدند؛ همانطور كه در روايات ائمه(علیه السلام) اين مطلب بيان شده بود. بعضي از افراد آن حضرت را در برخي از اماكن شريف، رؤيت نموده‏اند و دلايلي، نيز، مبني بر درستي اين رؤيت وجود دارد.7

بيان دقيق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت

ابوعباس دينوري سراج، ملقب به آستاره مي‏گويد: يك يا دو سال پس از رحلت حضرت امام عسكري(علیه السلام) براي رفتن به حج، از اردبيل به دينور8 آمدم، در حالي كه مردم (در مورد امام پس از آن حضرت) در حيرت بودند. اهل دينور، خبر آمدنم را پخش كردند و شيعيان، دورم جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دينار از اموال متعلق به امام(علیه السلام) نزد ما جمع شده و مي‏خواهيم آنها را با تو بفرستيم تا به هركس كه بايد، تسليم كني.
به آنان گفتم: اكنون، در شرايط حيرت هستيم و امامي را كه اموال را بايد به آن حضرت تقديم كنيم، نمي‏شناسيم.
و آنان گفتند: ما با توجه به آنچه از اعتماد و كرامتي كه داري، آنرا ببر و جز با وجود دليل و نشانه آن را به كسي نده.
ابوعباس مي‏گويد: هر مالي با اسم صاحب آن در كيسه‏اي قرار داده شد و من آن را برداشتم و بيرون آمدم. وقتي به قرميسين9، كه محل سكونت احمد بن حسن بود، رسيدم، نزد او رفتم و سلام كردم. همين كه مرا ديد، بشارت داد و هزار دينار را همراه كيسه‏اي كه ندانستم داخل آن چيست، و پارچه‏اي رنگارنگ، را به من داد و گفت: اين را به خود ببر و غير از امام، كسي آنرا از دستت خارج نسازد.
مي‏گويد: مال و پارچه را به همراه آنچه داخل آن بود، از او گرفتم.
وارد بغداد شدم، و هدفي جز يافتن كسي كه نماينده امام(علیه السلام) ‏باشد، نداشتم. به من گفتند كه اينجا سه شخص، معروف به باقطاني و اسحاق أحمر و اباجعفر عمري هستند كه ادّعاي نمايندگي امام زمان(علیه السلام) را دارند. او مي‏گويد: از باقطاني شروع كردم و نزدش رفتم و او را ديدم. شيخي بود با دليري آشكار و اسب‏هاي عربي و غلامان بسيار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفت و گو مي‏كردند. بر او وارد شدم و سلام گفتم؛ به من خوش آمد گفت و نزديك خويش برد و گرامي داشت و با من به گفت و گو نشست.
نشستن خود را طولاني كردم تا آن كه بيشتر مردم بيرون رفتند. سپس از خواسته‌ام پرسيد، برايش توضيح دادم كه من فردي از اهل دينور هستم و همراه خود اموالي آورده‌ام كه مي‏خواهم آنرا تقديم كنم.
گفت: آنرا بگذار، و من گفتم: امام(علیه السلام) را مي‏جويم. گفت: فردا نزد من بيا. فردا نزد او بازگشتم، اما نشاني از امام(علیه السلام) نبود. روز سوم نيز رفتم ولي باز هم خبري از امام(علیه السلام) برايم نياورده بود.
احمد بن دينوري مي‏گويد: نزد اسحاق احمر رفتم. و او را جواني پاكيزه يافتم كه منزلش از منزل باقطاني بزرگتر، و اسب‏ها و البسه و دليري و غلامانش از او بيشتر بود، و افراد بيشتري پيرامونش حلقه زده بودند.
مي‏گويد: داخل رفتم و سلام گفتم، به من خوش آمد گفت و مرا نزديك خويش برد. صبر كردم تا از جمعيت كاسته شود؛ و از حاجتم سؤال كرد. آنچه را به باقطاني گفته بودم، به او گفتم، و سه روز نزدش رفتم اما [نشاني از] امام(علیه السلام) نياورد.
احمد مي‏گويد: لذا، نزد ابا جعفر عمري رفتم و او را شيخي متواضع، بر آستري سفيدرنگ. در خانه‏اي كوچك كه غلام و كنيز و اسبي مانند دو نفر ديگر، نداشت نشسته بروي پشم، يافتم. سلام گفتم و جوابم داد و مرا نزديك خويش برد و سنگيني بار و شرمندگي‌ام را زدود، سپس از حالم پرسيد، به او گفتم كه حامل اموالي هستم. گفت: اگر دوست داري كه اين اموال به شخصي كه بايد، برسد بايد به سامرا، به خانه ابن‏الرضا (امام جواد)(علیه السلام) بروي و فلان نماينده امام زمان(علیه السلام) را بجويي، كه آنچه مي‏خواهي را آنجا خواهي يافت.
مي‏گويد: از نزد او بيرون آمدم و راه سامرا را در پيش‏گرفتم و به خانه امام عسكري(علیه السلام) رفتم و از آن نماينده جستجو كردم، دربان گفت كه هم‏اكنون مشغول كاري است و به زودي بيرون خواهد آمد. كنار در، به انتظار نشستم؛ پس از لحظه‏اي بيرون آمد. برخاستم و به او سلام گفتم. دست مرا گرفت و به خانه‏اش برد و دليل آمدنم را پرسيد، به او گفتم كه مالي را از منطقه كوهستاني با خود آورده‏ام و مي‏خواهم آن را به امام زمان(علیه السلام) تقديم نمايم. گفت: باشد، و سپس طعامي برايم آورد و به من گفت: از اين غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستي و تا وقت نماز فرصتي هست، و من (نيز) آنچه را مي‏خواهي برايت خواهم آورد.
احمد بن دينوري مي‏گويد: غذا را خوردم و خوابيدم. هنگام نماز برخاستم و نمازگزاردم سپس به حمام رفتم و شست‌وشويي كردم، و به خانه آن مرد بازگشتم و صبر كردم، تا آنكه ربع شب سپري شد. در آن وقت در حالي كه همراه خود نامه‏اي داشت، به نزد من آمد. درون نامه آمده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان، احمد بن محمد دينوري آمده و با خود 16000 دينار در فلان و فلان كيسه‏ها آورده است. از آن جمله كيسه‏اي از فلان شخص داراي فلان مقدار دينار و كيسه‏اي از ديگري (با ذكر نام) داراي فلان مقدار دينار است. تا آنكه كيسه‏ها به آخر رسيد و كيسه‏اي متعلق به فلان ذراع كه محتوي شانزده دينار است.
مي‏گويد: شيطان مرا وسوسه كرد كه آقايم از من به اين (اموال) آگاه‏تر بودند و آن اسامي را تا پايانش خواندم، سپس فرموده بودند:
و در ميان آن، از قرميسين، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن ما درايي، كيسه‏اي است كه در آن 1000 دينار و فلان تعداد لباس است، از آن جمله فلان لباس و لباسي به فلان رنگ تا آنكه تمام لباس‏ها را با ذكر صاحب و رنگ‏هاي آن برشمردند.
مي‏گويد: خداوند را سپاس گفتم، و او را به سبب منّتي كه بر من نهاد و شك من را برطرف كرد، شكر نمودم. آنگاه (نماينده امام(علیه السلام) دستور داد تا همه آنچه را آورده‌ام، برادرم و مطابق گفته اباجعفر عمري عمل كنم.
به بغداد و نزد اباجعفر رفتم. رفت و آمدم، سه روز به طول انجاميد. همين كه نگاه اباجعفر به من افتاد، گفت: چرا به سامرا نرفتي؟
عرض كردم: آقاي من، از سامرا مي‏آيم.
احمد مي‏گويد: مشغول گفت و گو با اباجعفر بودم كه نامه‏اي از جانب مولايمان حضرت امام زمان(علیه السلام) به او رسيد و در آن مطالبي مانند آنچه همراه من بود در مورد بيان صورت اموال و لباس‏ها درج گرديده بود، و فرموده بودند كه وي، همه آنها را به محمّد بن قّطان قمي تقديم كند. لذا اباجعفر لباسش را پوشيد و به من گفت: آنچه را آورده‏اي، بردار و به منزل محمد بن قطان بياور.
مي‌گويد: اموال و لباس‏ها را به منزل محمد بن قطّان برده، تقديم او كردم و به قصد حجّ بيرون آمدم.
پس از آنكه به دينور بازگشتم، مردم گرد من جمع شدند، و من توقيعي را كه نماينده مولايمان، عليه السلام به من داده بود، را بيرون آوردم و براي آنان خواندم، همين كه به ذكر كيسه منسوب به ذراع رسيد، غش كرد و افتاد. مراقب او بوديم كه به هوش آمد، همين‏كه به هوش آمد به سجده افتاد و خداوند را شكر كرد و سپس گفت: سپاس خداوندي را است كه بر ما به هدايت منت نهاد، اكنون دانستم كه زمين از حجّت حق تهي نمي‏ماند؛ به خدا اين كيسه را اين ذراع به من داده بود و هيچ‏كس جز خداوند از آن آگاه نبود.
مي‏گويد: بيرون آمدم و روزي از روزها، بعد از آن، اباالحسن مادرايي را ديدم و آن ماجرا را برايش بازگفتم و آن توقيع را برايش خواندم. گفت: سبحان‏اللّه! در چيزي شك نكردم، هرگز ترديد مكن كه خداوند عزوجل، زمين را از حجت تهي نمي‏گرداند.10

رفع حوائج و تولد فرزند با دعاي حضرت

قاسم بن علا مي‏گويد: به صاحب‏الزمان(علیه السلام) سه عريضه، پيرامون حوائجي كه داشتم، نوشتم و نيز عرض نمودم كه مردي سالمند هستم و فرزندي ندارم. آن حضرت(علیه السلام) به مطالبم پاسخ گفتند، اما در مورد فرزند چيزي نفرمودند.
براي بار چهارم، نامه‏اي نوشتم و از ايشان خواستم كه برايم دعا كنند تا خداوند فرزندي به من عطا نمايد، پس اجابت فرمودند و مرقوم نمودند:
خداوندا، به او فرزند پسري عطا كن كه چشمش به واسطه آن روشن گردد و او را وارث وي قرار ده.
مي‏گويد: توقيع مبارك حضرت(علیه السلام) رسيد، و من مي‏دانستم كه همسرم حامله است. نزد او رفتم و از آن پرسيدم، به من خبر داد كه مريضي‏اش برطرف گرديده و نوزاد پسري به دنيا آورده است.11

يقين پسر مهزيار به امام زمان(علیه السلام) و انتصاب به نمايندگي حضرت

از محمدبن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است، كه در حال ترديد (نسبت به امام(علیه السلام)) وارد عراق شد و اين توقيع از سوي حضرت ولي‌عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) براي وي صادر گرديد:
«به مهزياري بگو، آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو، آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه مي‏فرمايد:
يا أيها الّذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوالرّسول و أولى الأمر منكم.
اي كساني‌كه ايمان آورده‌ايد، از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد.
آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگاه‌هايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم(علیه السلام) تا زمان امام گذشته ابومحمّد صلوات الله عليه پرچم‌هاي هدايت را براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد، عَلَمي ديگر آشكار نگرديد، و اگر ستاره‏اي افول كرد، ستاره‏اي ديگر ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابومحمد(علیه السلام) را قبض روح كرد، پنداشتيد كه او رابطه بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.
اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي، شك به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجّت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد، به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسه بزرگي به تو داده، و تو سه كيسه داشتي و يك كيسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن؛ اگر زنده ماندم كه خود مي‏دانم چه كنم واگر مُردم، تو اوّلاً درباره خود و ثانياً درباره من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم؛ خدا تو را رحمت كند.
آن دينارهايي را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و خداوند ما را بسنده است و چه نيكو ياوري است.»
محمدبن ابراهيم مي‌گويد: براي زيارت امام زمان(علیه السلام) به محله عسكر رفتم و قصد ناحيه مقدسه را داشتم، زني مرا ديد و گفت: آيا تو محمد بن ابراهيمي؟ گفتم: آري، گفت: بازگرد كه در اين هنگام به مقصود نمي‏رسي و شب هنگام مراجعت كن كه در به رويت باز است؛ داخل در سراشو و قصد آن اتاقي را كن كه چراغش روشن است. و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه ديدم كه باز است. داخل سرا شدم و قصد همان اتاقي را كردم كه توصيف كرده بود و در اين بين كه خود را ميان دو قبر ديدم و گريه و ناله مي‏كردم، ناگاه صدايي را شنيدم كه مي‏گفت:
اي محمد! تقواي الهي پيشه ساز و از گذشته توبه كن، كه كار بزرگي را عهده‏دار شدي.13

پي‌نوشت‌ها:

1. روستايي بين بغداد و آذربايجان قديم بوده است.
2. نام يكي از حاكمان ترك عباسي.
3. كليني، الكافي، ج 1، ص 522، ح 17. با استفاده از ترجمه سيدجواد مصطفوي
4. همان، ج 1، ص 22، ح 18.
5. همان، ج 1، ص 523، ح 19.
6. حُلوان بر اماكن متعددي اطلاق شده است، ولي در اينجا منظور حلوان عراق است كه شهري آباد بوده، ولي تخريب شده، و از بين رفته است.
7. الطبري(الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 272؛ نيز حضيني، الهدايه الكبري، ص 372.
8. دينور نام شهري در كردستان ايران است.
9. قرميسين شهري است معروف در كنار دينوري و بين همدان و حلوان در مسير عراق.
10. الطبري (الآملي)، همان، ص 272.
11. همان.
12. سوره نساء(4)، آيه 59.
13. الطبري، همان، ص 287.

آيت‌الله سيدهاشم حسيني بحراني - ترجمه: ابوذر ياسري - ماهنامه موعود شماره 57 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام

قسمت سوم به زودی...

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، meshkat ، در جستجوی سختی ، TheVampire ، منادی حق ، عبدالرحمن
۱۱:۲۶, ۲/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/مرداد/۹۲ ۱۹:۱۱ توسط Reza2035.)
شماره ارسال: #3



معجزات امام زمان(عليه السلام)

قسمت سوم

برآمدن آرزوي زيارت حضرت

محمد بن احمد مي‏گويد: بيست و چند بار، حج به جاي آوردم. و هر بار، خود را به پرده كعبه مي‏آويختم و به حطيم و حجرالأسود و مقام ابراهيم مي‏رفتم و دائماً مشغول دعا مي‏گشتم، و بيشترين دعايم، زيارت مولايم حضرت صاحب‏الزّمان(علیه السلام) بود.
در يكي از سال‏ها كه براي خريد مايحتاج، در مكه مانده‏بودم، جواني همراه من بود كه همراه خود پنبه رنگ‏ شده داشت. بهاي آنها را به وي پرداختم و پنبه‏ها را از دستش گرفتم، ولي آن جوان شروع به چانه‏زني كرد، در حالي كه من به انتظار ايستاده بودم. ناگاه كسي ردايم را كشيد و صورتم را به سويش برگرداندم؛ مردي با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم. به من گفت: آيا آن را نمي‏فروشي؟ و من نتوانستم كه جواب منفي بدهم و از چشمم نهان شد و ديگر چشمم وي را نديد. و گمان بردم كه مولايم بوده باشند.
روزي از روزها، در باب «صفا» نماز مي‏گزاردم، و به سجده رفته، چانه‏ام را بر سينه‏ام گذارده بودم كه فردي مرا با پاي خويش تكان داد و به من گفت: سرت را از سينه‏ات بردار. پس همين‏كه چشم گشودم، همان مردي را ديدم كه از فروش پنبه‏ها سؤال كرده بود و هيبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از ديدگانم نهان گردد. با همان اميد و يقين برخاستم و مدتي در حج، در آن موقف، دائماً دعا مي‏كردم.
و در آخرين سال، به همراه يمان بن فتح و محمد بن قاسم علوي و علان كليني، در پشت كعبه نشسته بوديم و گفت و گو مي‏كرديم كه مردي را در حال طواف ديدم و با نگاه به او اشاره كردم و خواستم به دنبالش بروم. طواف كرد تا به كنار حجر اسماعيل رسيد، در آنجا گدايي را ديد كه بر حجر ايستاده و مردم را به خداوند سوگند مي‏دهد كه به او كمك كنند و صدقه دهند. همين كه نگاه آن مرد به گدا افتاد، خم شد و چيزي را از روي زمين برداشت و به او داد و گذشت. من، نزديك گدا رفتم و از او درباره چيزي كه به او داده بود پرسيدم، ولي از آگاه ساختنم، ابا كرد، به او ديناري دادم و گفتم: آنچه را در دست داري، نشانم بده. دستش را گشود و شمردم كه بيست دينار در آن بود. در قلبم يقين پيدا كردم كه آن شخص، مولايم(علیه السلام) بوده‏اند. به جايي كه نشسته بودم، بازگشتم و چشمم به طواف بود. همين كه آن حضرت(علیه السلام) از طواف فارغ شدند، به نزد ما آمدند. خوفي شديد از مهابت ايشان ما را فراگرفت و ديدگان همه‏مان تار شد، و از جاي خويش برخاستيم و ايشان نشستند.
از ايشان پرسيديم كه از چه خانداني مي‏باشند؟ فرمودند:
از عرب.
عرض كردم: از كدام خاندان عرب؟ فرمودند:
از بني هاشم.
عرض كرديم: از كدام طايفه بني‏هاشم؟ فرمودند:
بر شما مخفي نخواهد ماند، إن‏شاءالله.
آنگاه به محمد بن قاسم نظر نموده، فرمودند:
اي محمد، تو برخير هستي، ان‏شاءالله.
سپس بيان داشتند: آيا مي‏دانيد كه زين‏العابدين(علیه السلام) هنگام فراغت از نماز، در سجده شكر، چه مي‏فرمود؟
عرض كرديم: خير. فرمودند:
مي‏فرمود: اي كريم، بنده مسكين تو در آستان تو است، اي كريم، بنده فقيرت، زيارت كننده توست، بنده ناچيزت دردرگاه توست اي كريم.
آنگاه از نزد ما رفتند. و موج تفكر ما را فرا گرفت، و فردا آن حضرت(علیه السلام) را در حال طواف مشاهده كرديم و چشمانمان به سويشان خيره شد، و همين كه از طواف فراغت يافتند، به سوي ما آمدند و نشستند و به گفت‏وگو پرداختند، سپس فرمودند:
آيا مي‏دانيد كه زين‏العابدين(علیه السلام) در دعاي تعقيب خويش پس از نماز چه مي‏فرمود؟
عرض كرديم: به ما بياموزيد.
فرمودند:
مي‏فرمود(علیه السلام): خداوندا، از تو درخواست مي‏كنم به حق آن اسمت كه آسمان و زمين بدان برپاست، و به حق اسمت كه بدان پراكنده شده را گرد مي‏آوري و گرد آمده را پراكنده مي‏سازي، و به حق اسمي كه بدان حق و باطل را از يكديگر جدا مي‏سازي و به حق آن اسمي كه بدان درياها را پيمانه مي‏كني و ريگ‏ها را مي‏شماري و كوه‌ها را وزن مي‏كند مي‏كني؛ كه انجام دهي برايم چنين و چنان.
و آن حضرت(علیه السلام) روي به من نمودند. و من تا زماني كه به عرفات رسيديم و بر آن دعا مداومت داشتم.
وقتي كه از عرفات به مزدلفه رفتيم و شب را آنجا مانديم، [در عالم خواب] رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را زيارت كردم، به من فرمودند: آيا به حاجتت رسيدي؟
عرض كردم: كدام حاجت، اي رسول خدا؟
فرمودند: آن مرد، صاحب الامر(علیه السلام) بود؛ و آن وقت يقين پيدا كردم.1

بازگشت اموال غصب شده امامت به حضرت

جمعي از شيعيان امام هادي(علیه السلام) مي‏گويند، مولايمان، حضرت ابالحسن(علیه السلام) مي‏فرمودند:
از فرزندم جعفر، كناره‏گيري كنيد كه مثل او نسبت به من، مانند نمرود نسبت به نوح است كه خداوند عزوجل، راجع به او فرمود: نوح پروردگارش را نداد، داد كه اي پروردگار من، پسرم، از خاندان من بود. خداوند فرمود: «اي نوح، او از خاندان تو نيست. او عملي ناصالح است».2
همچنين امام عسكري(علیه السلام)، پس از درگذشت پدر بزرگوارشان به ما مي‏فرمودند:
خدا را خدا را، مراقب باشيد كه برادرم، جعفر، بر سرّي از اسرار آگاهي نيابد، مثل من و او، مانند هابيل و قابيل است، كه قابيل بر آنچه خداوند از فضل خويش به هابيل بخشيده بود، حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد. اگر زمينه قتل من براي جعفر، مهيا گردد، آن را به انجام خواهد رسانيد، ولي خداوند خواست خود را به انجام مي‏رساند.
و تمامي مردان و زنان و خدمتكاراني كه در آن منطقه نظامي(عسكر) سكونت داشتند، وقتي كه وارد خانه مي‏شديم، از كارهاي جعفر بر ما شكايت مي‏كردند و مي‏گفتند: او لباس زنان را مي‏پوشد، و شراب مي‏نوشد و به كساني كه در خانه‏اش زندگي مي‏كنند، درهم و لباس مي‏بخشد كه كارهايش را كتمان كنند، آنها نيز از او مي‏گيرند ولي كارهايش را پنهان نمي‏كنند، و شيعيان پس از امام هادي(علیه السلام) او را در انزوا قرار داده و سلام دادن به او را ترك كرده‏اند و مي‏گويند: بين ما و او تقيه نيست، اگر ما با او رفت و آمد داشته باشيم، و سلام و عليك كنيم و اسم او را ببريم، مردم درباره او به گمراهي مي‏افتند و مانند ما با او رفتار خواهند كرد و ما به سبب اين رفتار، اهل دوزخ خواهيم بود.
جعفر (كذاب)، در شامِ روزي كه امام حسن عسكري(علیه السلام) رحلت فرمودند، بر صندوق‏ها و تمام اموال و دارايي‏هاي آن حضرت، مهر زد و آنها را به خانه خود برد و وقتي‏كه صبح شد، وارد خانه شد تا آنها را بگشايد، امّا همين‏كه آنها را گشود و در آن نگريست، به‏جز مقدار اندكي، چيزي از آنها باقي نمانده بود، و تعدادي از غلامان و كنيزان را به باد شلاق گرفت و آنها مي‏گفتند: ما را نزن، به خدا مي‏ديديم كه شتران كالاها و صندوق‏ها را به خيابان مي‏برند ولي قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنان كه از پيش بود، بسته شد. و جعفر به سبب ناراحتي، با خود سخن مي‏گفت و بر سرش مي‏كوفت و او از همان اموالي كه داشت، مي‏خريد و مي‏خورد تا آنكه جز قوت روزش، چيزي برايش باقي نماند، و او بيست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت. چنان فقر به او روي آورد كه جدّه (جدّه امام عسكري(علیه السلام)) دستور داد كه از اموالش براي او، آرد و گوشت و جو و علوفه براي چهارپايانش و لباس براي فرزندان و مادرانشان و غلامان و خدمتكاران او پرداخت گردد و براي او مسائل و مشكلاتي بيش از آنچه توصيف كرديم، پيش آمد.3

كلام حكمت‏آميز حضرت در گهواره

ابو نصر طريف مي‏گويد: بر حضرت صاحب‏الزّمان(علیه السلام) [در حالي كه كودكي داخل گهواره بودند.] وارد شدم، فرمود:
برايم صندل سرخ بياور.
برايشان آوردم، سپس فرمودند:
آيا مرا مي‏شناسي؟
عرض كردم: آري؛ فرمودند:
من كيستم؟
عرض كردم: شما سرورم و فرزند سرورم هستيد. فرمودند:
در اين‌باره نپرسيدم.
طريف مي‏گويد، عرض نمودم: فدايتان گردم، برايم بيان نماييد و فرمودند:
أنا خاتم الأوصياء و بى يدفع الله عزّوجلّ البلاء عن أهلى و شيعتى.
من خاتم‏الأوصياء هستم و خداي تعالي، به واسطه من، بلا را از خاندان و شيعيانم برطرف مي‏كند.4

ارجاع
[b] مال
شخصي از سوي حضرت[/b]

گروهي از علماي شيعه روايت كرده‏اند كه غلامي [متعلق به امام زمان(علیه السلام)] را نزد ابوعبدالله بن جنيد، در واسط، فرستادند و به او گفتند، كه آنرا بفروشد. وي، او را فروخت و بهاي آنرا گرفت و چون آنرا به ترازو گذاشت، هيجده قيراط و يك حبّه، كم بود؛ از مال خود هيجده قيراط و يك حبّه وزن كرد و بدان افزود و فرستاد.
امام(علیه السلام) يك دينار از آن مال را كه وزن آن هيجده قيراط و يك حبّه بود، برگردانيدند.5

پي‌نوشت‌ها:

1. الطبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 294.
2. سوره هود(11)، آيه 46.
3. الطبري، همان، ص 294.
4. الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3.
5. شيخ صدوق، كمال‌الدين و تمام النعمه، ج 2، باب 45، ح 7. با استفاده از ترجمه منصور پهلوان.

سيدهاشم حسيني بحراني - ترجمه: ابوذر ياسري - ماهنامه موعود شماره 58 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Seyed Mohsen ، rastin ، meshkat ، در جستجوی سختی ، TheVampire ، عبدالرحمن
۱۲:۴۲, ۲/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/مرداد/۹۲ ۱۹:۱۳ توسط Reza2035.)
شماره ارسال: #4



معجزات امام زمان (عليه السلام)

قسمت چهارم و پایانی

معجزات ولادت خاتم الاوصيا(علیه السلام) به روايت حكيمه خاتون

حيرت مردم در جستجوي امام(علیه السلام)

محمد بن عبدالله مي‏گويد: پس از درگذشت ابومحمد امام عسكري(علیه السلام)، نزد حكيمه، دختر امام جواد(علیه السلام) رفتم تا درباره حجّت خدا و اختلاف مردم و حيراني آنها درباره او پرسش كنم. گفت: بنشين، و من نشستم، سپس گفت: اي محمد! خداي تعالي، زمين را از حجتي ناطق و يا صامت خالي نمي‏گذارد و آنرا پس از حسن و حسين(علیه السلام) در دو برادر ننهاده است و اين شرافت را مخصوص حسن و حسين(علیه السلام) ساخته و براي آنها عديل و نظيري در روي زمين قرار نداده است جز اينكه خداي تعالي فرزندان حسين(علیه السلام) را بر فرزندان حسن(علیه السلام) برتري داده، همچنان كه فرزندان هارون را بر فرزندان موسي به فضل نبوت برتري داد، گرچه موسي حجت بر هارون بود، ولي فضل نبوت تا روز قيامت در اولاد هارون است، به ناچار بايستي امت يك سرگرداني و امتحاني داشته باشند تا مبطلان از مخلصان جدا شوند و از براي مردم بر خداوند حجتي نباشد و اكنون پس از وفات امام حسن عسكري(علیه السلام) دوره حيرت فرا رسيده است.
گفتم: اي بانوي من! آيا از براي امام حسن عسكري(علیه السلام) فرزندي بود؟ تبسمي كرد و گفت: اگر امام حسن(علیه السلام) فرزندي نداشت، پس امام پس از وي كيست؟ با آنكه تو را گفتم كه امامت پس از حسن و حسين(علیه السلام) در دو برادر نباشد. گفتم: اي بانوي من! ولادت و غيبت مولايم(علیه السلام) را برايم بازگو.
گفت: آري، كنيزي داشتم كه بدو نرجس مي‏گفتند، روزي برادرزاده‏ام به ديدارم آمدند و به او نيك نظر كردند، به ايشان عرض كردم: سرورم! اگر دوستش داريد، او را به نزدتان بفرستم؟ فرمودند:
نه عمّه جان! امّا از او در شگفتم!1
عرض نمودم: شگفتي شما از چيست؟ فرمود:
به زودي فرزندي از وي پديد ‏آيد، كه نزد خداي تعالي گرامي است و خداوند به واسطه او زمين را از عدل و داد آكنده ‏سازد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد.2
عرضه داشتم: اي آقاي من! آيا او را نزد شما بفرستم؟ فرمودند:
از پدرم در اين‏باره كسب اجازه كن.3
مي‌گويد: جامه پوشيدم و به منزل امام هادي(علیه السلام) درآمدم، سلام كردم و نشستم و ايشان خود آغاز سخن نمودند و فرمودند:
اي حكيمه! نرجس را نزد فرزندم ابي محمد بفرست.4
عرض كردم: اي سرورم! براي همين منظور خدمت شما رسيدم تا در اين‏باره كسب اجازه كنم، فرمودند:
اي مباركه! خداي تعالي دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار شريك كند و بهره‏اي از خير برايت قرار دهد.5
حكيمه مي‌گويد: بي‌درنگ به منزل برگشتم و نرجس را آراستم و در اختيار ابو محمد(علیه السلام) قرار دادم و پيوند آنها را در منزل خود برقرار كردم و چند روزي نزد من بودند، سپس نزد پدرشان رفتند و او را نيز همراهشان روانه كردم.
امام هادي(علیه السلام) در گذشتند و ابو محمد(علیه السلام) بر جاي پدر نشستند و من همچنان كه به ديدار پدرشان مي‏رفتم به ديدار ايشان نيز مي‏رفتم. روزي نرجس به سويم آمد تا كفش مرا برگيرد و گفت: اي بانوي من كفش خود را به من ده! گفتم: بلكه تو سرور و بانوي مني، به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمي‏دهم تا آنرا برگيري و اجازه نمي‏دهم كه مرا خدمت كني، بلكه من به روي چشم، تو را خدمت مي‏كنم. ابومحمد(علیه السلام) اين سخن را شنيدند و فرمودند:
اي عمّه! خدا به تو جزاي خير دهد.6
تا هنگام غروب آفتاب نزدشان بودم، و آن جاريه را بانگ زدم كه لباسم را بياورد تا بازگردم! امام(علیه السلام) فرمودند:
نه، عمّه جان! امشب را نزد ما بمان كه در اين شب آن مولودي كه نزد خداي تعالي گرامي است و خداوند به واسطه او زمين را پس از مردنش زنده مي‏كند، متولد خواهد شد.7
عرض كردم: اي سرورم! از چه كسي متولد خواهد ‏شد در حالي كه من در نرجس آثار بارداري نمي‏بينم، فرمودند:
از همان نرجس نه از ديگري.8
حكيمه مي‏گويد: نزد نرجس رفتم و پشت و شكم او را وارسي كردم، اما آثار بارداري در او نديدم، به نزد امام(علیه السلام) بازگشتم و كار خود را به ايشان گزارش كردم. تبسمي نمودند و فرمودند:
به هنگام طلوع فجر آثار بارداري برايت نمودار خواهد شد، زيرا مثل او مثل مادر موسي(علیه السلام) است كه آثار بارداري در او ظاهر نگرديد و كسي تا وقت ولادتش از آن آگاه نشد، زيرا فرعون در جست‌وجوي موسي شكم زنان باردار را مي‏شكافت و اين نيز نظير موسي(علیه السلام) است.9
تلاوت قرآن در رحم مادر و پس از ولادت
نزد نرجس بازگشتم و كلام امام(علیه السلام) را بدو گفتم و از حالش پرسيدم، گفت: اي بانوي من! در خود چيزي (از آن) نمي‏بينم. حكيمه مي‌گويد: تا طلوع فجر مراقب او بودم و او پيش روي من خوابيده بود و از اين پهلو به آن پهلو نمي‏رفت تا چون آخر شب و هنگام طلوع فجر فرا رسيد هراسان از جا برخاست و من او را در آغوش گرفتم و بر او «اسم الله» مي‏خواندم، ابو محمد(علیه السلام) بانگ برآوردند و فرمودند:
سوره قدر را بر او بخوان!10
و من آغاز به تلاوت كردم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: امري كه مولايم خبر داد در من نمايان شده است و من همچنان كه فرموده بودند بر او مي‏خواندم و جنين در شكم مادر به من پاسخ مي‏داد و مانند من قرائت مي‏كرد و بر من سلام نمود.
حكيمه مي‏گويد: من از آنچه شنيدم هراسان شدم اما ابومحمد(علیه السلام) بانگ برآوردند:
از امر خداي تعالي در شگفت مباش، خداي تعالي ما را در خردي به سخن درآورَد و در بزرگي حجت خود در زمين قرار دهد.
هنوز سخن امام(علیه السلام) تمام نشده بود كه نرجس از ديدگانم پنهان شد و او را نديدم گويا پرده‏اي بين من و او افتاده بود و فرياد كنان به نزد ابومحمد(علیه السلام) دويدم، ايشان فرمودند:
عمّه! برگرد، او را در مكانش خواهي يافت.11
مي‌گويد: بازگشتم و طولي نكشيد كه مانع برداشته شد و ديدم نوري نرجس را فراگرفته است كه توان ديدن آنرا ندارم و آن نوزاد مبارك(علیه السلام) را ديدم كه روي به سجده و دو زانو را بر زمين نهاده است و دو انگشت سبابه خود را بلند كرده، مي‏گويد:
شهادت مي‌دهم كه خدايي جز الله نيست (يكتاست و شريكي ندارد) و آنكه جدم محمد‍‍[ص] رسول خدا و پدرم اميرالمؤمنين[ع] و سپس امامان را يكايك برشمرد تا به خودش رسيد.
سپس فرمود:
بار الها! آنچه را به من وعده فرمودي، محقق‌ساز، و امر مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمين را به واسطه من پر از عدل و داد گردان.12
ابومحمد(علیه السلام) بانگ برآوردند و فرمودند:
عمه او را بياور و به من برسان.13
او را برگرفتم و به جانب امام(علیه السلام) بردم، و چون او در ميان دو دست من بود و مقابلشان قرار گرفتم بر پدر خويش سلام نمود و امام(علیه السلام) او را از من ستاندند و زبان خود را در دهان طفل گذاشتند و او آنرا مكيد، سپس فرمود:
او را نزد مادرش ببر تا بدو شير دهد، آنگاه نزد من بازگردان.14
پرواز پرندگان و بالا بردن مولود مبارك به آسمان
نوزاد را به مادرش رساندم و وي بدو شير داد، و بعد از آن او را نزد ابومحمد(علیه السلام) بازگردانيدم، در حالي كه پرندگاني بر بالاي سرش در پرواز بودند. امام(علیه السلام) به يكي از آنها فرمودند:
او را برگير و نگاهدار و هر چهل روز يك‌بار به نزد ما بازگردان.15
آن پرنده او را برگرفت و به آسمان برد و پرندگان ديگري نيز به دنبال او بودند، شنيدم كه ابومحمد(علیه السلام) مي‏فرمودند:
تو را به خدايي سپردم كه مادر موسي، موسي را به او سپرد.16
آنگاه نرگس گريست و امام(علیه السلام) بدو فرمودند:
خاموش باش كه شيرخوردن، جز از پستان تو براي او حرام است و به زودي نزد تو باز گردد همچنان كه موسي به مادرش بازگردانيده شد و اين قول خداي تعالي است كه: «پس او را نزد مادرش برگردانيديم تا چشمان آن زن روشن گردد و غمگين نباشد».17و18
عرض كردم: اين پرنده چه بود؟ فرمودند:
اين روح‏القدس است كه بر امامان(علیه السلام) گمارده شده است، آنان را موفق و مسدد مي‏دارد و به آنها علم مي‏آموزد.19
حكيمه مي‏گويد: پس از چهل روز آن كودك برگردانيده شد و برادرزاده‏ام به دنبال من فرستاد و مرا فراخواند و بر او وارد شدم و به ناگاه ديدم كه همان كودك است كه به قامت راه مي‏رود. عرض نمودم: سرورم! آيا اين كودك دو ساله نيست؟ تبسمي نمودند و فرمودند:
فرزندان انبياء و اوصياء اگر امام باشند به خلاف ديگران نشو و نما كنند، و كودك يك ماهه ما به مانند كودك يك‏ساله باشد و كودك ما در رحم مادرش سخن مي‏گويد و قرآن تلاوت مي‏كند و خداي تعالي را مي‏پرستد و هنگام شيرخوارگي ملائكه او را فرمان مي‏برند و صبح و شام بر وي فرود مي‏آيند.20
پيوسته آن كودك را هر چهل روز يك‌بار مي‏ديدم تا آنكه چند روز پيش از رحلت ابومحمّد(علیه السلام) او را ديدم كه مردي بود و او را نشناختم و به برادرزاده‏ام عرض كردم: اين مردي كه فرمان مي‏دهيد در مقابلش بنشينم كيست؟ فرمودند:
اين، پسر نرجس است و او جانشين پس از من است و به زودي مرا از دست مي‏دهيد، پس بدو گوش فرادار و فرمانش ببر.21
پس از چند روز امام عسكري(علیه السلام) رحلت فرمودند و مردم چنان‏كه مي‏بيني پراكنده شده‌اند و به خدا سوگند كه من هر صبح و شام آن حضرت(علیه السلام) را مي‏بينم و مرا از آنچه مي‏پرسيد آگاه مي‏كند و من نيز شما را مطلع مي‏كنم و به خدا سوگند كه گاهي مي‏خواهم از او پرسشي كنم و او نپرسيده پاسخ مي‏دهد و گاهي امري بر من وارد مي‏شود و همان ساعت پرسش نكرده از ناحيه او جوابش صادر مي‏شود. شب‏گذشته مرا از آمدن تو با خبر ساخت و فرمود كه تو را از حقيقت آگاه سازم.
محمّد بن عبدالله، راوي اين حديث، مي‏گويد: به خدا سوگند، حكيمه اموري را به من خبر داد كه جز خداي تعالي كسي از آن مطلع نيست و دانستم كه آن صدق و عدل و از جانب خداوند است، زيرا خداي تعالي او را به اموري آگاه كرده است كه هيچ يك از خلايق را بر آنها آگاه نفرموده است.22

«بيت‏الحمد» درخشنده امام(علیه السلام)

مفضل مي‏گويد: از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه فرمودند:
صاحب‌الأمر(علیه السلام) خانه‏اي دارد كه به «بيت‏الحمد» معروف است. درون آن چراغي روشن است كه از روز ولادتش تا روز قيامتش خاموش نمي‏گردد.23

پيرزني كه در ولادت حضرت (علیه السلام) حضور داشت.

حنظله بن زكريا مي‌گويد: احمد بن بلال كاتب از اهل سنت و ناصبي بود، اما به سبب آشنايي‌اش طبق عادت عراقي‏ها، نسبت به من ابراز محبت مي‏كرد و وقتي مرا مي‏ديد، مي‏گفت: آيا خبري داري كه ما را فرحناك كند يا آنكه من جرياني برايت نقل كنم؟ من تغافل مي‏كردم تا آنكه در جايي من و او تنها بوديم و از او راجع به آن ماجرا سؤال كردم كه برايم بازگويد، گفت: خانه ما در سامرا، رو به روي خانه ابن الرضا24 [حضرت امام جواد(علیه السلام)] بود. من به علت مسافرت، مدتي طولاني، از آن خانه دور و در قزوين و غير آن ساكن بودم. و چنان پيش آمد كه بازگردم. وقتي كه بازگشتم، آنچه را در سامرا به‏جاي گذاشته بودم، از دستم رفته بود، و پيرزني كه خدمتكار من بود، و دخترش در آن خانه بودند. او مثل همان ايام، فردي خويشتندار بود و دروغ نمي‏گفت، همچنين ما خدمتكاراني داشتيم كه در آن خانه مانده بودند و چند روزي نزد آنان بودم. وقتي ‏خواستم از سامرا برگردم، آن پيرزن گفت: چرا اينقدر براي رفتن عجله‏داري، در حالي‏كه مدت زيادي نزد ما نبودي؟ نزد ما بمان كه از حضورت خوشحال شويم.
از روي استهزاء به او گفتم: مي‏خواهم به كربلا بروم (زيرا مردم داشتند به مناسبت نيمه شعبان يا روز عرفه به زيارت مي‏رفتند). پيرزن گفت: فرزندم، از تو به خدا پناه مي‏برم كه بخواهي با اين گفته، آنان (خاندان اهل بيت(علیه السلام)) را كوچك بشماري يا تمسخر نمايي و من تو را از ماجرايي آگاه مي‏كنم كه دو سال، بعد از رفتن تو برايم اتفاق افتاد.
من در همين خانه، نزديك دالان خوابيده بودم و دخترم نيز همراه من بود، و بين خواب و بيداري بودم كه مردي نيكوروي، با لباس‏هاي نظيف و بويي‏خوش وارد شد و گفت: اي فلانه، هم اينك شخصي از نزديكان مي‏آيد كه تو را (به جايي) ببرد، از رفتن با او، خودداري مكن و مترس؛ من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم: آيا فهميدي كه كسي داخل خانه شود؟ گفت: نه؛ خدا را ياد كردم و خوابيدم. دوباره همان مرد آمد و مثل همان گفته را به من فرمود باز ترسيدم و دخترم را صدا زدم، گفت: هيچ‏كس وارد خانه نشده، خدا را ياد كن و نترس. (خدا را) ياد كردم و خوابيدم.
وقتي كه آن مرد، براي سومين بار آمد، و گفته‌اش را تكرار كرد، صداي دقّ الباب را شنيدم، پشت در رفتم و گفتم: كه هستي؟ گفت: بازكن و نترس. سخنش را فهميدم و در را باز كردم. غلامي بود كه همراه خود چادري (پوششي) داشت. گفت: بيا، بعضي از نزديكان به تو نياز مهمي دارند، سپس سرم را با آن پوشاند و مرا وارد خانه‌اي ساخت. من آن خانه را مي‏شناختم، طنابي پارچه‏اي وسط اتاق بود و مردي كنار آن نشسته بود. غلام، كنار آن را بالا گرفت و من داخل شدم. زني در حال زايمان بود و زني پشت سر او مانند قابله نشسته بود.
زن گفت: به ما در اين كاري كه بدان مشغوليم كمك كن، و من او را مانند ديگران علاج كردم، و چيزي نگذشت كه نوزاد به دنيا آمد. او را در حالي كه سالم بود، بر روي دست گرفتم و سرم را از كنار پارچه بيرون بردم و مردي را كه آنجا نشسته بود، بشارت دادم. به من گفت: بانگ نزن. همين كه صورتم را به طرف نوزاد برگرداندم، او را نديدم. زني كه آنجا نشسته بود، گفت: بانگ نزن و آن خادم، دستم را گرفت و سرم را پوشاند و از خانه خارج ساخت و مرا به خانه‏ام بازگرداند و كيسه پولي به من داد و گفت: هيچ‏كس را از آنچه ديدي، آگاه مكن.
داخل خانه رفتم و در حالي‏كه دخترم در خواب بود به رختخواب بازگشتم. سپس او را بيدار كردم و پرسيدم، آيا از رفت و آمدم مطلع شدي؟ گفت: نه. كيسه را گشودم، ده دينار درون آن بود.
من تا به حال اين ماجرا را براي هيچ‏كس بازگو نكرده‏ام. وقتي آن كلام را از روي استهزاء به زبان آوردي، اين را از روي دلسوزي به تو گفتم. اين خاندان، نزد خداي عزوجل شأن و منزلتي بزرگ دارند و هرچه مي‏گويند، حق است.
احمد بن بلال (ناصبي) گفت: از گفته‏اش تعجب كردم و آنرا به سخره گرفتم و زمان آن ماجرا را از او نپرسيدم، اما مي‏دانم كه من بعد از سال 250 از نزد آنان رفته بودم و سال 251 در دوران وزارت عبيدالله بن سليمان بازگشته بودم.
حنظله مي‏گويد: پدرم را نيز دعوت كردم و او نيز اين ماجرا را همراه من، از احمد شنيد.25

كنار رفتن پرده و رؤيت جمال آخرين حجت حق

ابي نعيم انصاري مي‏گويد: دسته‏اي از «مفوّضه»26 و «مقصّره»27 نزد كامل بن ابراهيم مدني آمده بودند تا نزد امام عسكري(علیه السلام) بروند. كامل با خود گفت: من نيز از آن حضرت(علیه السلام) راجع به اين فرموده‏شان خواهم پرسيد كه:
وارد بهشت نمي‏شود مگر كسي كه معرفت مرا بشناسد و آنچه را مي‏گويم بگويد.28
كامل مي‏گويد: وقتي كه بر سرورم ابامحمد(علیه السلام) وارد شدم به لباس لطيف و سفيدي كه پوشيده بودند، نگاه كردم و با خود گفتم: ولي الله و حجت خدا خود، لباس لطيف مي‏پوشند ولي ما را به مواسات (همراهي) با برادران امر، و از پوششي مانند آنچه خود پوشيده‏اند، نهي مي‏كنند!
امام(علیه السلام) تبسمي نمودند و فرمودند:
اي كامل! و من در حالي‏كه لباس را از بازويشان كنار زده بودند، آنرا مسح نمودم، (پوششي) سياه و زبر بر پوست بدن‏شان قرار داشت.
آنگاه فرمودند:
اين (زيرجامه) براي خداست، و اين براي شما.29
سلام دادم، و نزديك دري كه پرده‏اي نازك آويخته بود نشستم. ناگاه بادي وزيد و گوشه پرده كنار رفت، و نوجواني چهارده ساله يا مانند آنرا كه چون پاره‏اي ماه بود، ديدم.
آن نوجوان خطاب به من فرمود:
اي كامل بن ابراهيم؛
از آن ندا به خود آمدم و به من الهام شد كه بگويم: لبّيك سرورم؛ سپس فرمودند:
آيا نزد ولي خدا و حجت و باب او آمده‏اي كه بپرسي: آيا وارد بهشت نمي‏شود جز آنكه شناخت تو را بشناسد و به آنچه مي‏گويي بگويد؟30
عرض نمودم: آري به خدا. فرمودند:
به خدا، در اين صورت، وارد شوندگان [بهشت] اندك خواهند بود. به خدا دسته‏اي وارد آن خواهند شده كه به آنان «حقّيه» گفته مي‏شود.31
عرض نمودم: سرورم، آنان كيستند؟ فرمودند:
آنان دسته‏اي هستند كه از حبّ‏شان نسبت به علي[ع] به حق او سوگند مي‏خودند درحالي‌كه از حق و فضل او (نيز) آگاه نيستند.33
سپس لحظه‏اي سكوت نمودند، كه درود خداوند بر ايشان باد، آنگاه فرمودند:
و آمده‏اي كه درباره قول مفوضه پرسش نمايي؛ آنها دروغ گفتند؛ بلكه قلب‏هاي ما ظرف خواست خداوند است. اگر او بخواهد ما مي‏خواهيم. و خداوند مي‏فرمايد: «و نمي‏خواهيد مگر آنكه خدا بخواهد».33و34
سپس، آن پرده به حالت اول بازگشت و ديگر نتوانستم آنرا كنار بزنم. امام عسكري(علیه السلام) به من نگريستند و در حال تبسم فرمودند:
اي كامل، علت نشستنت چيست، در حالي‌كه حجت پس از من، نياز تو را برآورده ساخت.35
و من برخاستم و بيرون آمدم و ديگر آن نوجوان را نديدم.
ابو نعيم مي‏گويد: كامل را ديدم و از او راجع به اين ماجرا پرسيدم، آنرا برايم باز گفت.36

پي‌نوشت‌ها:

1. لا يا عمّه ولكنّي أتعجّب منها.
2. سيخرج منها ولدٌ كريم علي الله عزّ وجلّ الّذي يملأ الله به الأرض عدلاً و قسطاً كما ملئت جوراً وظلماً.
3. إستأذنّى في ذلك أبي(علیه السلام).
4. يا حكيمه إبعثي‏ نرجس إلي ابني أبي محمّد.
5. يا مباركه إنّ الله تبارك و تعالي أحبّ أن يشركك في الأجر و يجعل لك في الخير نصيباً.
6. جزاك الله يا عمّه خيراً.
7. لا يا عمّتا، بيّتي اللّيله عندنا فإنّه سيولد اللّيله المولود الكريم علي الله عزّ وجلّ الّذى يحيي الله عزّ و جلّ به الأرض بعد موتها.
8. من نرجس لا من غيرها.
9. إذا كان وقت الفجر يظهر لك الحبل لأنّ مثلها مثل امّ موسي(علیه السلام) لم يظهر بها الحبل و لم يعلم بها أحد إلي وقت ولادتها، لأنّ فرعون كان يشقّ بطون الحبالي في طلب موسي(علیه السلام)، و هذا نظير موسي(علیه السلام).
10. أقرئى عليها «إنّا أنزلناه فى ليلهالقدر».
11. إرجعي يا عمّه فإنّك ستجديها في مكانها.
12. اللّهمّ أنجزلي ما وعدتني و أتمم لى أمرى و ثبّت و طأتي، و املأ الأرض بى عدلاً و قسطاً.
13. يا عمّه ناوليه و هاتيه.
14. إمضي به إلي أُمّه لترضعه و ردّيه إليّ.
15. واحفظه وردّه إليْنا فى كلّ أربعين يوماً.
16. أستودعك الله الّذي أودعته امّ موسي موسي.
17. سوره قصص(28)، آيه 13.
18. أسكتى فإنّ الرّضاع محرّم عليه إلّا من ثديك و سيعاد إليك كما ردّ موسي إلي امّه و ذلك قول الله عزّ و جلّ: «فرددناه إلي امّه كي تقرّ عينها ولا تحزن».
19. هذا روح القدس الموكّل بالأئمّه يوفّقهم و يسدّدهم و يربّيهم بالعلم... .
20. إنّ أولاد الأنبياء و الأصياء إذا كانوا أئمّه ينشؤون بخلاف ما ينشؤ غيرهم، و إنّ الصّبيّ منّا إذا كان أتي عليه شهر كان كمن أتي عليه سنه، و إنّ الصّبيّ منّا ليتكلّم في بطن امّه و يقرء القرآن و يعبد ربّه، عزّ و جلّ، [و] عند الرّضاع تطيعه الملائكه و تنزل عليه صباحاً و مساءً.
21. هذا ابن نرجس و هذا خليفتى من بعدى و عن قليلٍ تفقدونى فاسمعى له و أطيعى.
22. شيخ صدوق، ابي جعفر محمد بن علي بن الحسين ابن بابويه، كمال‌الدين و تمام النعمه، باب 42، ح2. با استفاده از ترجمه منصور پهلوان.
23. إنّ لصاحب هذا الأمر بيتاً يقال له: بيت‏الحمد، فيه سراج يزهر منذ يوم ولد إلي يوم يقوم بالسّيف لا يطفأ. النعماني، ابن ابي زينب محمد بن ابراهيم بن جعفر، كتاب الغيبه، ص392، ح 31.
24. اين خانه همان بيت حضرت امام عسكري(علیه السلام) و زادگاه مبارك فرزند گرامي‌شان حضرت امام زمان(علیه السلام) مي‌باشد.
25. شيخ طوسي، ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، كتاب الغيبه، ص240، ح 208.
26. مفوّضه به فرقه‌اي گفته مي‌شود كه مي‌گويند خداوند زمام تمام امور را به ائمه(علیه السلام) واگذار نموده است.
27. مقصّره به فرقه‌اي گفته مي‌شود كه ائمه(علیه السلام) را از شأن ولايت تنزل داده و نقشي جز مانند انسان‌هاي عادي در عالم براي آنان قائل نيستند.
28. لا يدخل الجنّه إلّا من عرف معرفتي و قال بمقالتي.
29. هذا لله و هذا لكم.
30. جئت إلي وليّ اللّه و حجّته و بابه تسأله هل يدخل الجنّه إلّا من عرف معرفتك و قال بمقالتك؟
31. إذن والله يقلّ داخلها، والله إنّه ليدخلها قومٌ يقال لهم: «الحقّيّه».
32. قومٌ من حبّهم لعليٍّ يحلفون بحقّه و لايدرون ما حقّه و فضله.
33. سوره انسان(76)، آيه 30.
34. جئت تسأله عن مقاله الفوّضه، كذبوا، بل قلوبنا أوعيه لمشيّه الله، فإذا شاء شئنا، والله يقول: «و ما تشاؤون إلّا أن يشاء اللّه».
35. يا كامل، ما جلوسك و قد انبأك بحاجتك الحجّه من بعدي.
36. شيخ طوسي، محمد بن الحسن، همان، ص 246، ح 216؛ نيز الطبري(الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 273.

سيدهاشم حسيني بحراني - مترجم: ابوذر ياسري و دانشنامه جامع امام زمان علیه السلام

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، rastin ، در جستجوی سختی ، TheVampire ، عبدالرحمن
۱۶:۰۲, ۲/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #5
آواتار
سلام رضا جان
بعضی از این حکایات به جز جنبه ی اعجازی حاوی نکات ارزشمند اخلاقی اعتقادی و... هستند
بد نبود اونها رو بلد میکردی به طور مثال:

(۱/اردیبهشت/۹۰ ۲۲:۳۱)Reza_Jackman نوشته است:  

3. عزل خادم معصيت كار

حسن بن حنشيف از پدرش نقل مي‏كند، كه حضرت قائم(علیه السلام) خدمتگزاراني را به مدينه فرستادند و همراه آنان، دو خادم نيز بودند [كه غلام نبودند، بلكه اجير شده بودند] و به خفيف هم، نامه نوشتند كه با آنها حركت كند. هنگامي كه فرستادگان به كوفه رسيدند، يكي از آن دو خادم شرابي مست كننده آشاميد. هنوز از كوفه بيرون نرفته بودند كه از سامرا توقيعي رسيد كه:
الخادم الِّذي شرب المسكر و عزل عن الخدمة.
خادمي كه شراب نوشيده، برگردانيده و از خدمت، معزول شود.3

این یعنی در دستگاه حضرت معصیت کار جایی ندارد که برای حقیر تلنگر خوبی بود
ممنون و یا علی

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، در جستجوی سختی ، عبدالرحمن
۱۱:۳۰, ۱۱/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/شهریور/۹۱ ۱۲:۵۵ توسط سرباز منتظر.)
شماره ارسال: #6
آواتار


1. محمد بن ابراهیم بن مهزیار می‌گوید:
پس از شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام)من نسبت به امامت فرزندش، امام زمان (علیه السلام)، تردید داشتم.
روزی پدرم اموال بسیاری ( از خمس سهم امام علیه السلام ) را برداشت تا با کشتی به عراق ببرد. من نیز برای بدرقه پدرم خارج شدم. اما پدرم هنگامی که به کشتی سوار شد، مبتلا به تب بسیار شدیدی شد و به من گفت:« فرزندم مرا باز گردان! مرا باز گردان که این نشانه مرگ است.»
او را به خانه باز گرداندم. پدرم به من وصیت کرد و گفت:« در مورد این اموال خدا را در نظر بگیر.» و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

پس از فوت پدر، با خود گفتم او وصیت درستی درباره این اموال نکرد، آنها را با خود به عراق می برم، در آنجا خانه‌ای اجاره می کنم و جریان را با هیچ کس در میان نمی‌گذارم. پس اگر فرزند امام حسن عسگری امام باشد، حتما خود به دنبال این اموال خواهد فرستاد؛ در غیر این صورت آنها را صدقه می‌دهم.
راهی عراق شدم و در کنار شط خانه اجاره کردم. پس از چند روز، فرستاده‌ی امام مهدی برای من نامه ای آورد که در آن نشانی دقیق و مقدار اموال بیان شده بود.
با دیدن نامه اموال را به فرستاده امام تحویل دادم. پس از این ماجرا چند روز دیگر در آن خانه ماندم تا اینکه از طرف امام این پیام به من رسید که:« تو را به جای پدرت منصوب کردیم. پس خدای را سپاس بگذار.»

2. علی بن الحسین بن بابویه نامه ای به حسین بن روح نوشت و از او خواست که آن را به امام زمان علیه السلام برساند. در آننامه از امام درخواست کرده بود دعا کند خدا به او فرزندی عطا کند. امام زمان علیه السلام در پاسخ او مرقوم فرمود:« ما برای تو در پیشگاه خداوند دعا کردیم. به زودی صاحب دو فرزند نیکوکار خواهی شد. »
طولی نکشید که علی بن حسین پدر دو فرزند به نام‌های ابوجعفر و ابو عبدالله شد. ابوجعفر می گفت:« من به دعای صاحب الامر علیه السلام متولد شدم.» و همواره به این موضوع افتخار می کرد.

3.

ابو عبدالله بن صالح می‌گوید:
یک سال برای خروج از بغداد از امام مهدی علیه السلام اجازه گرفتم.
امام اجازه نفرمود. 22 روز از حرکت قافله‌ام به سوی نهروان دربغداد گذشت. آن‌گاه امام بعد از 22 روز، به من اجازه خروج از بغداد را داد و برای سلامتی‌ام دعا فرمود. من از بغداد حرکت کردم. از پیوستن به قافله مأیوس بودم، ولی وقتی به نهروانرسیدم با کمال تعجب مشاهده کردم که همسفرانم هنوز در آنجا هستند. کاروان حرکت کرد و من نیز همراه آنان حرکت کردم. در این سفر هیج اتفاق ناگواری برایم رخ نداد.

4. محمد بن هارون همدانی می‌گوید:
من 500 دینار بابت خمس بدهکار بودم و برای پرداخت آن راه چاره ای به نظرم نمی رسید. روزی با خودم گفتم:« من مغازه‌های خود را که 530 دینار خریده ام، در مقابل 500 دینار به امام مهدی می‌دهم.»
به خدا سوگند درباره این تصمیم خود را با هیچ‌کس سخن نگفتم. اما خبردار شدم امام مهدی به محمد بن جعفر چنین نامه نوشته است:« در مقابل 500 دیناری که ما از محمد هارون طلبکار هستیم دکان ها را از او تحویل بگیر.»

منابع:
بحارالانوار، ج51،‌ ص310، حدیث 31 ---------- غیبه الشیخ
بحارالانوار، ج51،‌ ص 306، حدیث 22 ----------- فهرست النجاشی
بحارالانوار، ج51،‌ ص 297، حدیث 13 ---------- کافی و ارشاد
بحارالانوار، ج51،‌ ص 294 ---------- الخرائج


1. سخن گفتن پرنده

امیرمؤمنان(علیه السلام) مى‏فرماید: « حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مسیر حركت خود به یكى از سادات حسنى كه دوزاده هزار نفر رزمنده را به همراه دارد، برخورد مى‏كند؛ حسنى در مقام احتجاج برمى‏آید و خود را سزاوارتر به رهبرى مى‏داند. حضرت در پاسخ او مى‏گوید: «من مهدى هستم». حسنى مى‏پرسد: آیا دلیل و نشانه‏اى دارى تا با تو بیعت كنم؟ حضرت به پرنده‏اى كه در آسمان در حال پرواز است، اشاره مى‏كند و آن پرنده فرود مى‏آید و در دستان حضرت قرار مى‏گیرد. آن‏گاه به قدرت خداوند لب به سخن مى‏گشاید و بر امامت حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) گواهى مى‏دهد.
براى اطمینان بیشتر سیّد حسنى، امام(علیه السلام) چوب خشكى را به زمین فرو مى‏برد؛ آن چوب سبز مى‏شود و شاخ و برگ مى‏دهد. بار دیگر، پاره سنگى را از زمین بر مى‏دارد و با یك فشار آن را خرد كرده، همانند خمیر نرم مى‏كند.
سیّد حسنى با دیدن آن كرامات به حضرت ایمان مى‏آورد. خود و همه نیروهایش تسلیم امام(علیه السلام) مى‏شوند و حضرت او را به عنوان فرمانده نیروى خط مقدّم مى‏گمارد».(1)

2. جوشش آب و آذوقه از زمین

امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى كه امام(علیه السلام) در شهر مكه ظهور مى‏كند و قصد حركت به كوفه را دارد، به نیروهایش اعلام مى‏كند كه كسى آب و غذا و توشه راه با خود برندارد. حضرت(علیه السلام) سنگ موسى(علیه السلام) را كه به وسیله آن دوازده چشمه آب زلال از زمین جوشاند، همراه دارد. در مسیر راه هر جا توقف مى‏كنند، آن سنگ را نصب مى‏كند و از زمین چشمه‏هاى آب مى‏جوشد. هر كس گرسنه باشد با نوشیدن آن سیر مى‏گردد و هر كس تشنه باشد، سیراب مى‏شود.

تهیه آذوقه و آب بین راه سپاهیان به همین ترتیب است تا هنگامى كه به شهر نجف برسند؛ در آن‏جا با نصب آن سنگ، براى همیشه از زمین آب و شیر مى‏جوشد كه گرسنه و تشنه‏اى را سیر مى‏كند».(2)

امام باقر(علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى كه حضرت قائم(علیه السلام) ظهور مى‏كند، پرچم پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و انگشتر سلیمان و سنگ و عصاى موسى همراه او خواهد بود. پس به امر حضرت در بین سپاهیان اعلام مى‏شود كه كسى زاد و توشه براى خود و علوفه براى چهارپایان بر ندارد. برخى از همراهان مى‏گویند: او مى‏خواهد ما را به هلاكت بیندازد و مركب‏هاى مان را از گرسنگى و تشنگى نابود كند. اصحاب با حضرت حركت مى‏كنند. به اوّلین جایى كه مى‏رسند، حضرت سنگ را بر زمین مى‏كوبد و آب و غذا براى نیروها و علوفه براى حیوانات بیرون مى‏آید و از آن استفاده مى‏كنند تا به شهر نجف مى‏رسند».(3)

3. طىّ الارض و نداشتن سایه

امام رضا(علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى كه حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور مى‏كند، زمین از نور خداوند روشن مى‏شود و زمین زیرپاى مهدى به سرعت حركت مى‏كند (و او با سرعت، مسیرها را مى‏پیماید) و اوست كه سایه نخواهد داشت».(4)

4. وسیله انتقال

امام باقر(علیه السلام) به‏ شخصى به‏نام سوره فرمود: «ذوالقرنین مخیّر گردید كه یكى از دوابرسخت و رام را برگزیند. او ابر رام برگزید و ابر سخت براى حضرت صاحب(علیه السلام) ذخیره شد».

سوره پرسید: ابر سخت چیست؟ حضرت فرمود: «ابرهایى كه در آن رعد و برق و آذرخش و صاعقه باشد. هرگاه ابرى چنین بود، صاحب شما بر آن سوار است. بى‏شك او سوار بر ابر مى‏شود و با آن به سوى آسمان بالا مى‏رود و آسمان‏ها و زمین‏هاى هفت گانه را مى‏پیماید؛ همان زمین‏هایى كه پنج عدد آن مسكونى و دو تاى دیگر ویران است».(5)

امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «خداوند، ذوالقرنین را در انتخاب بین دو ابر سخت و رام مخیّر كرد. او ابر رام را برگزید و آن ابرى است كه در آن رعد و برق وجود نداشت و اگر ابر سخت را برمى گزید، اجازه استفاده از آن را نداشت؛ زیرا خداوند، ابر سخت را براى حضرت قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ذخیره كرده است».(6)

5. كُندى حركت زمان

امام باقر(علیه السلام) مى‏فرماید: «چون امام زمان(علیه السلام) ظهور كند، به سوى كوفه حركت مى‏نماید. در آن‏جا هفت سال حكومت مى‏كند كه هر سال آن برابر ده سال از سالیان شماست. پس از آن، خداوند هر چه اراده كند، انجام مى‏دهد». گفته شد چگونه سال‏ها طولانى مى‏شود؟ امام فرمود: «خداوند به منظومه (و فرشته اداره كننده آن) دستور مى‏دهد كه از سرعت خود بكاهد. از این رو، روزها و سال‏ها طولانى مى‏شود».

گفته شد: مى‏گویند اگر كم‏ترین تغییرى در حركت آنها پدید آید، آنها به هم مى‏ریزند و فاسد مى‏شوند. امام فرمود: «این سخن افراد مادّى گرا و كافر به خداست؛ ولى مسلمانان (كه عقیده به خداوند گرداننده آنها دارند) چنین سخنى را نمى‏توانند بگویند».(7)

6. قدرت تكبیر

كعب درباره گشودن شهر قسطنطنیه به دست مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مى‏گوید: حضرت، پرچم را به زمین فرو مى‏برد و به سوى آب مى‏رود تا براى نماز صبح وضو بگیرد؛ آب از حضرت دور مى‏شود. امام(علیه السلام) پرچم را بر مى‏دارد و به دنبال آب حركت مى‏كند تا آن كه از آن ناحیه مى‏گذرد. آن‏گاه پرچم را در زمین فرو مى‏برد و سپاهیان را فرا مى‏خواند و مى‏فرماید: «اى‏مردم! خداوند دریا را براى شما شكافت؛ هم‏چنان‏كه آن را براى بنى اسرائیل شكافت». پس سپاهیان از دریا مى‏گذرند و رو به روى شهر قسطنطنیه قرار مى‏گیرند. سپاهیان نداى تكبیر سر مى‏دهند و دیوارهاى شهر به لرزه درمى‏آید.
بار دیگر تكبیر مى‏گویند و دوباره دیوارها مى‏لرزد. بار سوم كه صدا به تكبیر بلند مى‏كنند، دیوارهایى كه میان دوازده بُرج مراقبت هستند، فرو مى‏ریزند.(8)

رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مى‏فرماید: «... حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) جلوى قسطنطنیه فرود مى‏آید. در آن روزگار، آن دژ، هفت دیوار دارد. حضرت هفت تكبیر مى‏گوید و دیوارها فرو مى‏ریزد و با كشتن تعداد بسیارى از رومیان، آن‏جا به تصرف حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مى‏آید و گروهى نیز به اسلام رو مى‏آورند».(9)

امیرمؤمنان(علیه السلام) در این زمینه مى‏فرماید: «... سپس حضرت مهدى و یارانش به حركت خود ادامه مى‏دهند و بر هیچ دژى از دژهاى رومیان نمى‏گذرند، مگر آن كه با گفتن «لا إله إلّا اللَّه» دیوارهاى آن فرو مى‏ریزد تا آن كه در نزدیكى شهر قسطنطنیه فرود مى‏آیند. در آن جا چند تكبیر مى‏گویند و ناگهان خلیجى كه در مجاورت آن شهر است، خشك مى‏شود و آب‏هایش در زمین فرو مى‏رود و دیوارهاى شهر نیز فرو مى‏ریزد. از آن‏جا به سوى شهر رومیه حركت مى‏كنند و چون به آن‏جا مى‏رسند، مسلمانان سه تكبیر مى‏گویند و شهر چون رمل و شن نرم - كه در برابر تند بادها قرار گرفته باشد - از هم مى‏پاشد».(10)

نیز آن حضرت مى‏فرماید: «... مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به پیش روى خود ادامه مى‏دهد تا این كه به یكى از شهرهاى مشرف به دریا مى‏رسد. لشكریان حضرت تكبیر سر مى‏دهند و در پى آن دیوارهاى شهر از هم گسیخته شده، فرو مى‏ریزند».(11)

7. عبور از آب

امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «پدرم فرمود: هنگامى كه حضرت قائم قیام كند ... سپاهیانى را به شهر قسطنطنیه مى‏فرستد. آن‏گاه كه به خلیج برسند، جمله‏اى بر روى پاهاى خود مى‏نویسند و از روى آب مى‏گذرند. رومیان چون این معجزه و عظمت را مى‏بینند، به‏یك‏دیگر مى‏گویند: وقتى سپاهیان امام زمان این‏چنین باشند، خود حضرت چگونه خواهد بود! از این رو، درها را بر روى آنان مى‏گشایند و سپاهیان حضرت وارد شهر شده، در آن‏جا فرمانروایى مى‏كنند».(12)

8. شفاى بیماران

امیرمؤمنان(علیه السلام) مى‏فرماید: «... حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) پرچم‏ها را به اهتزاز درمى آورد و معجزات خود را آشكار مى‏كند و به اذن خداوند چیزهایى را از نیستى به‏وجود مى‏آورد. بیماران دچار پیسى و خوره را شفا مى‏دهد و مردگان را زنده، و زندگان‏را مى‏میراند».(13)

9. عصاى موسى در دست

امام باقر(علیه السلام) مى‏فرماید: «عصاى موسى متعلّق به آدم بوده است كه به شعیب (پیامبر) رسیده و پس از او به موسى بن عمران داده شده است. آن عصا نزد ماست و به تازگى كه من آن را دیدم، هنوز سبز بود؛ مانند روزى كه از درخت جدایش كردند. چون از آن عصا سؤال شود، سخن مى‏گوید و آن براى قائم ما آماده است و آن چه موسى با آن كرد، حضرت قائم نیز با آن انجام مى‏دهد و هر چه بدان عصا دستور داده شود، انجام مى‏دهد و هرجا افكنده شود، جادوها را مى‏بلعد».(14)

10. نداى ابر

امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «... حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در آخر الزمان ظهور مى‏كند. بر سر آن حضرت ابرى در حركت است و هرجا برود، آن ابر نیز مى‏رود تا حضرت را از تابش خورشید حفظ كند و با صدایى رسا و آشكار، ندا مى‏دهد، این مهدى است».(15)

سرانجام طبق فرموده امام صادق(علیه السلام): «هیچ معجزه‏اى از معجزات پیامبران و اوصیا نمى‏ماند، مگر آن كه خداوند عزّوجلّ آن را به دست قائم ما انجام مى‏دهد تا حجّت بر دشمنان تمام گردد».(16)

_______________________________________________________________________________

1. عقدالدرر، ص‏97، 138، 139؛ القول المختصر، ص‏19؛ الشیعة و الرجعه، ج‏1، ص‏158.
2. بصائر الدرجات، ص‏188؛ كافى، ج‏1، ص‏231؛ نعمانى، غیبة، ص‏238؛ خرائج، ج‏2، ص‏690؛ نورالثقلین، ج‏1، ص‏84؛ بحارالانوار، ج‏13، ص‏185 و ج‏52، ص‏324.
3. كمال الدین، ص‏670؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏351؛ وافى، ج‏2، ص‏112.
4. كمال الدین، ص‏372؛ كفایة الاثر، ص‏323؛ اعلام الورى، ص‏408؛ كشف الغمّه، ج‏3، ص‏314؛ فرائد السمطین، ج‏2، ص‏336؛ ینابیع المودّه، ص‏489؛ نورالثقلین، ج‏4، ص‏47؛ بحارالانوار، ج‏51، ص‏157؛ ر. ك: كفایة الاثر، ص‏324؛ احتجاج، ج‏2، ص‏449؛ اعلام الورى، ص‏409؛ خرائج، ج‏3، ص‏1171؛ مستدرك الوسائل، ج‏2، ص‏33.
5. مفید، اختصاص، ص‏199؛ بصائر الدرجات، ص‏409؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏321.
6. اختصاص، ص‏326؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏312؛ غایة المرام، ص‏77.
7. مفید، ارشاد، ص‏365؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏337؛ الشیعة و الرجعه، ج‏1، ص‏400.
8. عقد الدرر، ص‏138.
9. العلل المتناهیه، ج‏2، ص‏855؛ عقد الدرر، ص‏180.
10. عقد الدرر، ص‏139.
11. الشیعة و الرجعه، ج‏1، ص‏161.
12. نعمانى، غیبة، ص‏159؛ دلائل الامامه، ص‏249؛ اثبات الهداة، ج‏3، ص‏573؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏365.
13. الشیعة و الرجعه، ج‏1، ص‏169.
14. كمال الدین، ج‏2، ص‏673؛ بحارالانوار، ج‏52، ص‏318، 351؛ كافى، ج‏1، ص‏232.
15. تاریخ موالید الائمه، ص‏200؛ كشف الغمّه، ج‏3، ص‏265؛ صراط المستقیم، ج‏2، ص‏260؛ بحارالانوار، ج‏51، ص‏240؛ اثبات الهداة، ج‏3، ص‏615؛ نورى، كشف الاستار، ص‏69.
16. خاتون آبادى، اربعین، ص‏67؛ اثبات الهداة، ج‏3، ص‏700.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، Agha sayyed ، جویای حقیقت ، sadegh-a ، سدرة المنتهی ، در جستجوی سختی ، TheVampire ، SARA 2020 ، عبدالرحمن
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  تا رسیدن به محضر امام زمان : شناخت مادر امام مصباح 5 3,037 ۳/اسفند/۹۴ ۱۱:۲۹
آخرین ارسال: مصباح
  انسان‌ها در برابر وجود مقدس امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه) جواد مخبریان 1 1,855 ۳۰/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۴
آخرین ارسال: جواد مخبریان
  فوائد دعا برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (مکیال المکارم) در جستجوی سختی 75 46,344 ۳۱/تیر/۹۴ ۹:۰۳
آخرین ارسال: zaviyehdid
Lightbulb (B)ساخت مسجدی به دستور امام زمان عجل الله (روایتی از یک معجزه) oO DaViD Oo 1 2,878 ۱۷/فروردین/۹۴ ۱۷:۰۸
آخرین ارسال: سدرة المنتهی
  دانلود مداحی ها و نواهای مذهبی در مورد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جویای حقیقت 57 37,340 ۲۹/اسفند/۹۳ ۰:۴۸
آخرین ارسال: جویای حقیقت
  (A+)صفتی که تمام یاران امام زمان دارند و صفتی که هیچ یک از یاران امام زمان ندارند!!!!!!!! علی 110 4 21,758 ۲۴/آبان/۹۳ ۹:۴۵
آخرین ارسال: راوی110
  سخنان عرفا و علما درباره مهدویت و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) Farzaneh 23 12,036 ۴/شهریور/۹۳ ۱۷:۵۷
آخرین ارسال: Farzaneh

پرش در بین بخشها:


بالا