|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 41 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۹:۲۴, ۵/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #401
|
|||
|
|||
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و يک روز زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم... آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست! زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟ |
|||
|
|
۱۰:۴۶, ۶/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #402
|
|||
|
|||
|
ماجرای اسیری استادقرائتی توسط یک تاجر حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در سلسله جلسات درسهایی از قرآن با عنوان «انفاق و كمک به دیگران»گفت:«بنده طلبه جوانی بودم، یک تاجری افطاری دعوتمان كرد، خوب ما هم طلبه نویی بودیم و رفتیم افطاری خوردیم، بعد دیدم جزء جزء قرآن آوردن و گفتند: قرآن بخوانید. گفتیم كه مگر قرار بود قرآن بخوانیم؟ ما افطاری آمده بودیم. گفت: نه! باید برای مرحوم فلانی یک سوره هم بخوانی، گفتم: من قرآن نمیخوانم. گفت: دعوتت كردهایم. گفتم: باید به من بگویی كه برای قرآن خواندن میآیی، قرآن خواندن افتخار است، اما شما اینكه افطاری میدهی و به قرآن می نشینی، این اسارت و من قبول نمیكنم. گذاشتم كنار. گفت: مدیونی! گفتم: مدیون هستم؟ بیا بخور! یک سور دادهای، یک سورت میدهم. وقتی من را برای افطاری دعوت میكنی.
حدیث داریم: «اخْدُمْ أَخَاكَ» خیلی حدیث قشنگ است. خیلی حدیث قشنگ است. «اخْدُمْ» یعنی خدمت كن، «اخْدُمْ أَخَاكَ» به برادر دینیات خدمت كن. كفشهایش را جفت كن، در بارش كمكش كن، مسافر است میتوانی برسانی، برسانش. اما «فَإِنِ اسْتَخْدَمَكَ» «فَإِنِ» یعنی اگر «اسْتَخْدَمَكَ» اگر تو را استخدام كرد، گفت بیا این كار را برای من بكن، «فَلا» نه! نه! نه! نه! دیگر قبول نكن. من كفشهایت را جفت میكنم. اما اگر شما گفتی كفشهایت را جفت كن، جفت نمیكنم. من دست شما را می بوسم، اما اگر شما گفتی... عزتت را نشكن. دست آقا را میبوسیم، اما اگر آقا گفت دست من را ببوس، نمیبوسیم. امام رضا(علیه السلام) مهماندار شد. چراغی كه در اتاق بود، فتیلهی چراغ نامیزان شد، مهمان دستش را دراز كرد فتیله را درست كند، امام رضا(علیه السلام) فرمود دستتان را بكشید، خودم درست كنم. گفت: آقا مگر كاری است؟ گفت: نامرد است كسی كه از مهمانش كار بكشد. این علامت نامردی است. كه آدم یك كسی را مهمان كند، بعد بگوید، این كار را بكن و این كار را نكن. گفت: آقا كاری نیست. گفت: همین مقداری كه شما نشسته دستت را دراز میكنی، این علامت نامردی است. مهمان، مهمان است. خودش میخواهد كار بكند، طوری نیست. اما شما اذیتش نكن.» |
|||
|
|
۱۲:۲۶, ۶/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #403
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک پاكى و آبرو امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : در زمانهاى گذشته جوانى بود وارسته ، از گناه پيراسته ، به حسنات الهى آراسته . اهل محل به خصوص جوانان معصيت كار را به طور دائم امر به معروف و نهى از منكر مىكرد ، بىادبان و دريدگان تحمّل امر به معروف وى را نداشتند ، نقشهاى خائنانه براى ضربه زدن به شخصيّت او طرح كردند و آن اين بود كه زن بدكاره جوانى را ديدند ، پولى در اختيارش گذاشتند و به او گفتند : به وقت تاريكى شب با اضطراب و ناراحتى در اين خانه را بزن ، چون در باز شد بدون معطلى به درون خانه برو و بگو زنى شوهردارم ، عدهاى از جوانان مرا دنبال كردهاند ، به من پناه بده ، چون به اطاق رفتى خود را به او عرضه كن تا ما اهل محل را خبر كنيم به خانه او بيايند و ببينند كه اين عابد مقدس چون به خلوت مىرود آن كار ديگر مىكند ! ! نقشه عملى شد ، جوان عابد كه در خلوت آن خانه ، شبها را به عبادت قيام داشت ، زن را پذيرفت ، هوا سرد بود ، جوان منقل آتش آورد ، زن بىحيا از حجاب خارج شد ، چشم جوان به جمالى به مثال حور افتاد ، آتش شهوت شعله كشيد ، ولى او براى خدا و فرو نشاندن شعله خطرناك آتش غريزه دو دست خود را روى آتش منقل گرفت بوى سوزش و سوختن و كباب شدن بلند شد . زن فرياد زد : چه مىكنى ؟ گفت : مزه اين آتش را در برابر خطر آتش شهوت به خود مىچشانم تا از عذاب قيامت در امان باشم . زن با عجله از خانه خارج شد ، در ميان كوچه داد و فرياد كرد ، قبل از اين كه جوانان بىتربيت مردم را خبر كنند تا آبروى آن عبد حق را ببرند ، زن مردم را با فرياد خود جمع كرد و گفت : با عجله به خانه جوان عابد برويد كه خود را سوزاند . مردم به خانه ريختند جوان را از كنار آتش كنار كشيدند ، چون سرّ قضيه و علت داستان فاش شد آبروى آن جوان بزرگوار و كريم در ميان مردم دو چندان شد و از آن شب احترام او در ميان مردم شهر افزوده گشت ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۸:۰۲, ۶/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/فروردین/۹۱ ۱۸:۰۶ توسط yamin.)
شماره ارسال: #404
|
|||
|
|||
|
به نام يزدان دانا
سلام در آداب سخن گفتن ؛ كه مبحثي به همين نام بود ، فكر كنم در كتاب طهارت .( اگه اشتباه نكنم ). نكاتي كه خيلي خوشم اومد و اكثرا رعايت نمي كنيم ( منظورم به خودمه) رو براتون ميگم . نوشته بود ؛ حريم جواب سوال ، تامل اوليه است . عالم كسي است كه وقتي سوالي از او پرسيدند سريع جواب نگويد ، اگر چه جواب سوال را بلد است . اگر سوالي از گروهي مي پرسند كه او داخل آن گروه است ، بر آنها پيشي نگيرد و اگر كسي مشغول جواب دادن است و او مي تواند جواب بهتري بدهد صبر كند تا آن سخن را به پايان برساند سپس جواب خود را بگويد ، به طوري كه به سخن گوي قبل از خودش طعنه نزند.. بعد از تامل هنگام جواب دادن نگويد : نظر من اينست و مطلقا اينگونه درست است بلكه بگويد شايد و احتمال دارد كه اينگونه باشد و يا بگويد اينگونه به نظر ميرسد ... خدا كنه روزي برسه فقط روايتگر نياشيم و به گفته هاي اين اساتيد عمل كنيم . آمين |
|||
|
|
۲۳:۰۳, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #405
|
|||
|
|||
|
پیلمبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم):
اَربَعَةُ اَنَا الشَفِیعُ لَهُم یَومَ القِیَمَةِ : مُعینُ اَهلِ بَیتِى وَ القَـاضِـى لَهُـم حَـوائِجَهُم عِنْـدَ مَـا اضْطـَـرُّوا اِلَیهِ وَالمُحِبُّ لَهُم بِقَلبِهِ وَ لِسانِهِ وَالدَافِعِ عَنهُم بِیَدِهِ . چهار دسته انـد كه مـن روز قیـام شفیع آنهاهستـم : 1ـ یارى دهنده اهل بیتم , 2ـ بـرآورنـده حـاجـات اهل بیتـم به هنگـام اضطـرار و نـاچـارى , 3ـ دوستدار اهل بیتم به قلب وزبان , 4ـ و دفـاع كننـده از اهل بیتـم با دست و عمل . خصـال صـدوق , بـاب اربعه , ص 215, حـدیث 1. .................................................................................................................................................... عَلامَةُ الصَابِرِ فِى ثَلاثٍ : اَوَّلُها اَنْ لایَكسِل و الثانِیه اَنْ لایَضجِـر, والثالِثُهِ اَنْ لایَشكـُو مِن رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ , لِاَنَّهُ اِذَا كَسِلَ فَقد ضَیعَ الحَقَّ , وَاِذا ضَجِرَ لَـم یُـؤَدِ الشُكرَ, وَاِذَا شَكَى مِن رَبِّهِ عََزَّوَجَلَّ فَقَد عَصَاهُ . علامت صابر در سه چیزاست : اول : آن كه كسل نشـود, دوم : آن كه آزرده خاطـرنگردد, سـوم آن كه از خـداونـدعزوجل شكوه نكند, زیرا وقتى كه كسل شـود, حق را ضایع میكند, وچـون آزرده خاطرگـردد شكـر را به جا نمـیآورد, و چـون از پـروردگارش شكایت كنـد در و واقع او را نافرمانى نموده است . همان , ج 71, ص 86. |
|||
|
|
۰:۱۷, ۸/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/فروردین/۹۱ ۰:۲۹ توسط behzad-jn.)
شماره ارسال: #406
|
|||
|
|||
|
اِنَّ اَهلَ النَّارِ لَیَتَأَذُّونَ مِن رِیحِ العالـَمِ التارِكِ لِعِلمِهِ وَ اِنَّ اَشَدَّ اَهلِ النَّارِ ندامَةٌ وَ حَسرَةُ رَجُلٍ دَعَا عَبْـداً اِلـَى اللهِ فَاستَجابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَاَطاعَ اللهُ فَاَدْخَلَهُ اللهُ الجَنَّةَ وَ اَدْخَلَ الـدَاعِىَ النَارَ بِتَرْكِهِ عِلْمَهُ.
همانا اهل جهنـم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج میبرند, و از اهل دوزخ پشیمانـى و حسرت آن كـس سخت تـر است كه در دنیا بنـده اى را به سـوى خـدا خـوانده و او پذیرفته و خدا را اطاعت كرده و خـداوند او را به بهشت در آورده ولـى خـود دعوت كننـده را به سبب عمل نكـردن به علمـش به دوزخ انداخته است. اصول كافى , ج 1, ص 55. .................................................................................................................................................... مَن مَاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحمدٍ مَاتَ شَهیداً. اَلا وَ مَن مَاتَ عَلـى حُبِّ آلِ مُحمـدٍ مَاتَ مَغفُـوراً لَهُ . اَلا وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحمدٍ مَاتَ تَائِباً. اَلا وَ مَن مَاتَ عَلـى حُبِّ آلِ مُحمـدٍ مَاتِ مُومِنـاً مُستَكمِلَ الایمانِ . اَلا وَمَن مَاتَ عَلى بُغضِ آلِ مَُحمدٍ جَاءَ یَومَ القِیامَةِ مَكتـُوباً بَیـنَ عَیْنَیْهِ "مَأْیُـوسٌ مِن رَحمَةِ اللهِ ". اَلا وَ مَن مَاتَ عَلـى بُغضِ آلِ مُحمـدٍ لَم یَشُـمّ رَائِحَةَ الجَنَّةَ . كســى كه بـا دوستـى آل محمـددرود خدا بر او و خاندانش باد بمیـرد شهیـد مرده است . آگـاه بـاشیـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـددرود خدا بر او و خاندانش باد بمیـرد آمـرزیـده مــرده است . آگاه باشیـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـددرود خدا بر او و خاندانش باد بمیـرد تـوبه كـار مـرده است . آگاه باشیـد كسـى كه با دوستـى آل محمـددرود خدا بر او و خاندانش باد بمیرد , با ایمان كامل مرده است . آگاه باشیـد كسـى كه با دشمنـى آل محمـددرود خدا بر او و خاندانش باد بمیرد , در حالـى به صحراى قیامت مـیآیـد كه بـر پیشـانـى اش نـوشته شـده "نـا امیـد از رحمت خدا". آگاه باشید كسـى كه با دشمنـى آل محمد درود خدا بر او و خاندانش باد بمیرد, بـوى بهشت به وى نمـیرسـد . تفسیر كشاف زمخشرى , ج 3,ص 467. |
|||
|
|
۹:۲۶, ۱۰/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۱ ۱۵:۴۹ توسط Reza14.)
شماره ارسال: #407
|
|||
|
|||
|
راز گرفتارى يوسف و اندوه يعقوب چه بود؟
ابو حمزه ثمالى گفت؛ صبحگاه جمعه اى نماز را با حضرت زين العابدين (علیه السلام) خواندم . ايشان پس از ذكر و تسبيح به قصد منزل حركت نمودند، من هم در خدمتشان بودم . وقتى به منزل رسيد كنيزى داشت بنام سكينه ، او را خواستند و فرمود؛ مبادا مستمند و فقيرى را كه در خانه ما آمد مايوس برگردانيد، حتما هر كه آمد، غذايش بدهيد زيرا امروز جمعه است . عرض كردم آقا همه كسانى كه سؤال مى كنند مستحق نيستند. فرمود ثابت (اسم ابوحمزه است ) مى ترسم بعضى مستحق باشند و از در خانه ما محروم شوند، آنگاه بر خانواده ما نازل شود آنچه بر خانواده يعقوب وارد شد. به کسانی که درخواست کمک کرده اند غذا بدهيد به سؤ ال كنندگان غذا بدهيد. سپس حضرت فرمودند؛ حضرت يعقوب (علیه السلام) هر روز گوسفندى مى كشت، مقدارى خودشان مصرف مى كردند و قدرى صدقه مى دادند. مرد مومن و مستمندى در حال روزه با منزلتى كه در نزد خداوند نيز داشت ، غريب آن ناحيه بود از در خانه آنها گذشت . افطار شب جمعه بود، گفت؛ سائلى غريب و گرسنه ام از زيادى غذاى خود به من بدهيد. درخواست خود را بر در خانه يعقوب مكرر كرد آنها مى شنيدند، ولى از وضع او خبر نداشتند گفته اش را تصديق ننمودند. شب فرا رسيد، فقير مايوس گرديد جمله «انا لله و انا اليه راجعون» را بر زبان گذرانيده، اشكش جارى شد. آن شب با همان حال خوابيد و شكايت گرسنگى را به خدا كرد، فردا را نيز روزه گرفت با شكيبائى خدا را ستايش مى كرد. اما يعقوب (علیه السلام) و خانواده اش با شكم سير خوابيدند از غذايشان هم زياد ماند. خداوند صبح آنشب به يعقوب وحى كرد بنده ما را خوار كردى به طورى كه باعث خشم من شد سزاوار تأديب و نزول بلا و گرفتارى شدى كه از طرف من نسبت به خود و خانواده ات نازل شود. «يا يعقوب ان احب انبيائى الى و اكرمهم على من رحم مساكين عبادى و قربهم اليه و اطعمهم و كان لهم ماءوى و ملجاء» يعقوب ! به درستى كه محبوب ترين پيغمبران در نزد من آن كسى است كه بر مستمندان ترحم كند و آنها را به خود نزديك نموده غذايشان بدهد، پشتيبان و پناه ايشان باشد. يعقوب ! ديشب بنده مستمند ما (ذميال ) را ترحم نكردى، هنگام افطار به در خانه ات آمده درخواست نمود كه غريب و بينوايم او را غذا ندادى با اشك جارى بازگشت شكايت گرسنگى خود را به من كرد. امروز نيز روزه گرفت، ديشب شما همه سير بوديد و غذايتان زياد آمد. يعقوب مى دانى دوستانم را به كيفر و رفتارى ، از دشمنانم زودتر مبتلا مى كنم . اين هم به واسطه حسن نظر من به آنها است . اما دشمنان را پس از هر خطا فورا گرفتار نمى كنم، تا متوجه استغفار نشوند آنها را خورده خورده مى گيريم، اينك به عزتم سوگند تو و فرزندانت را گرفتار مى كنم و بر شما مصيبتى نازل خواهم كرد و با كيفر خود شما را مى آزارم، آماده ابتلا شويد و به آنچه بر شما نازل مى كنم راضى و شكيبا باشيد. ابو حمزه به حضرت زين العابدين (عليه السلام ) عرض كرد، فدايت شوم يوسف (علیه السلام) خواب را در كدام شب ديد. فرمود همان شبى كه يعقوب و خانواده اش سير خوابيدند و ذميال گرسنه . صبحگاه كه خواب را براى پدر نقل كرد، با آن وحى كه شده بود، يعقوب افسرده گشت به يوسف (علیه السلام) گفت، برادران خود را از اين خواب مطلع نكن مى ترسم نيرنگى برايت بكنند. اما يوسف داستان خواب را به برادران گفت، گرفتارى آنها شروع شد. جزء 12 بحارالانوار حوزه نیوز |
|||
|
|
۱۱:۰۶, ۱۰/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۱ ۱۱:۲۰ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #408
|
|||
|
|||
|
سخنان و حکایتهای کوتاه پند آموز
علم اندوزی [/b] «لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1) کورحقیقی « فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»(2) آزادگی «همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»(3) غیبت «به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4) سخن چینی «مردی به اندیشمندی گفت: فلان شخص، دیروز از تو بدگویی می کرد. اندیشمند گفت : از چیزی سخن گفتی که او از روبه رو گفتن آن با من شرم داشت»(5) تجسس «حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»(6) غفلت «به عارفی گفتند: ای شیخ! دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند چه کنیم ؟ گفت: کاش خفته بودی که هرگاه خفته را بجنبانی ، بیدار می شود؛ حال آنکه دل های شما مرده است که هر چند بجنبانی ، بیدار نمی شود.»(7) بخل بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم ؟ بخیل گفت بنویس «فمن شرب منه فلیس منی؛ هر کس از آن آب بنوشد از من نیست » (بقره 249) باز کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت بنویس « و من لم یطعمه فانه منی؛ هر کس از آن بخورد از من نیست .» (بقره 249)(8) تکبر «آورده اند که روزی عابدی نمازش را به درازا کشید و چون نگریست مردی را دید که به نشانه خشنودی در وی می نگرد ، عابد او را گفت : آنچه از من دیدی ، تو را به شگفتی نیاورد که ابلیس نیز روزگاری دراز، با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و سپس چنان شد که شد .»(9) افسوس پادشاه به هنگام مردن گویند پادشاهی به بیماری سختی مبتلا شد. طبیب از او خواست که وصیتش را بیان کند. در این هنگام ، پادشاه برای خود کفنی انتخاب کرد. سپس دستور داد تا برایش قبری آماده کنند. آن گاه نگاهی به قبر انداخت و گفت « ما أغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، قدرت من نیز از دست رفت.» (حاقه 28 و 29) و در همان روز جان داد .(10) |
|||
|
|
۲۱:۴۵, ۱۰/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۱ ۲۱:۴۷ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #409
|
|||
|
|||
|
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک داستانى عجيب از غيبت انس بن مالك مىگويد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله امر به روزه فرمود و دستور داد كسى بدون اجازه من افطار نكند. مردم روزه گرفتند، چون غروب شد هر روزه دارى براى اجازه افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازه افطار داد. در آن وقت مردى آمد و عرضه داشت: دو دختر دارم تاكنون افطار نكرده اند و از آمدن به محضر شما حيا مى كنند اجازه دهيد هر دو افطار نمايند حضرت جواب نداد، آن مرد گفته اش را تكرار كرد، حضرت پاسخ نگفت، چون بار سوم گفتارش را تكرار كرد، حضرت فرمود: روزه نبودند، چگونه روزه بودند در حالى كه گوشت مردم را خورده اند، به خانه برو و به هر دو بگو استفراغ كنند، آن مرد به خانه رفت و دستور استفراغ داد، آن دو استفراغ كردند در حالى كه از دهان هر يك قطعه اى از خون بسته بيرون آمد، آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و داستان را گفت، حضرت فرمود: به آن كسى كه جانم در دست اوست اگر اين گناه غيبت بر آنان باقى مانده بود اهل آتش بودند!! ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۲۳:۴۰, ۱۱/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/فروردین/۹۱ ۲۳:۴۴ توسط vahrakan.)
شماره ارسال: #410
|
|||
|
|||
![]() ما اسرائیل را شرّ مطلق می دانیم. بدتر از اسرائیل در جهان وجود ندارد . اگر اسرائیل با شیطان در گیر شود، در کنار شیطان خواهیم ایستاد. اگر اسرائیل با چپ درگیر شود، در کنار چپ خواهیم ایستاد. اگر اسرائیل با راست درگیر شود، در کنار راست خواهیم ایستاد. شعار «اسرائیل شرّ مطلق است» ،به این معناست امام موسی صدر |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,482 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|













![[تصویر: fa-alalam1319379692.jpg]](http://cpfa.alalam.ir/sites/default/files/imagecache/slider/fa-alalam1319379692.jpg)