|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 54 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۱:۵۲, ۳۱/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/مرداد/۹۱ ۱۱:۵۴ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #531
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد : روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود . قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته ی خود شاهدی داری ؟ زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند . قاضی از گواهان پرسید : گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال ار شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است .گواهان گفتند : سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم . چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟! هرگز! من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود . چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید. |
|||
|
|
۱:۰۶, ۴/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #532
|
|||
|
|||
|
پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند.
بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد. اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد .هر روز مردي گوژ پشت از آنجا مي گذشتو نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: (كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد) اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد. نمي دانم منظورش چيست؟ يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: اين چه كاري است كه ميكنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد. وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم. ناگهان رهگذري گوژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد. او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت: «اين تنها چيزي استكه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري». وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد. به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت: هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند یاعلی |
|||
|
|
۰:۲۶, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #533
|
|||
|
|||
|
آرزوی سنگتراش [b]روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...
|
|||
|
|
۱۸:۵۳, ۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #534
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ماجرای بهشتی که بهلول به هارونالرشید نفروخت خبرگزاری فارس: «زبیده خاتون» همسر خلیفه به قیمت صد دینار بهشت را از بهلول میخرد، هارونالرشید که از ماجرا خبردار میشود، بهلول را به قصر خود فرا میخواند، غافل از اینکه بهلول دیگر قصد فروش بهشت را ندارد! ![]() *ماجرای فروش بهشت توسط بهلول بهلول هر وقت دلش میگرفت، به کنار رودخانه میآمد. در ساحل مینشست و به آب نگاه میکرد. پاکی و طراوت آب، غصههایش را میشست. اگر بیکار بود همان جا مینشست و مثل بچهها گِلبازی میکرد. آن روز هم داشت با گِلهای کنار رودخانه، خانه میساخت. جلوی خانه باغچهای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه میسازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت میسازم. همسر هارون که میدانست بهلول شوخی میکند، گفت: آن را میفروشی؟! بهلول گفت: میفروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت: من آن را میخرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد مینویسم و به تو میدهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکهها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید، یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفترنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریدهای. وقتی زبیده از خواب بیدار شد، از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشتهایی را که به زبیده فروختی، به من هم بفروش. بهلول، سکهها را به هارون پس داد و گفت: به تو نمیفروشم. هارون گفت: اگر مبلغ بیشتری میخواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: اگر هزار دینار هم بدهی، نمیفروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: چرا؟ بهلول گفت: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو میدانی و میخواهی بخری، پس به تو نمیفروشم! صلوات یا الله |
|||
|
|
۱۷:۰۴, ۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #535
|
|||
|
|||
|
روزي مردي خواب عجيبي ديد .
ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ،دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنندو داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کارميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ،گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها ودرخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم. مرد کمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت ميگذارند و انها را توسط پيک هايي به زمين ميفرستند. مرد پرسيد: شماها چه کار ميکنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوندرا براي بندگان به زمين ميفرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يکفرشته را ديد که بيکار نشسته است . مرد با تعجب پرسيد : شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسيار ساده ، فقط کافيست بگويند : خدايا شکر
خدايا شکر |
|||
|
|
۱۶:۲۷, ۱۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #536
|
|||
|
|||
|
سلام متن جالبی بود ولی ....
چرا ماباید با کارای بد شیطان رو بازنشسته کنیم؟ چرا با اعمال نیک شیطان رو به بند نکشیم؟ اگه بازنشسته شده ممکن هست دوباره برگرده . اگه قول و زنجیرش کنیم دیگه راهی برای بازگشت داره یا نداره؟ چه خوب است گناه نکردن و چه شیرین است عبادت. |
|||
|
|
۲:۰۳, ۱۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #537
|
|||
|
|||
|
هنوز اسیر نفس خویشی سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم. حکیم خندید و گفت: من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی. شاه با تحیر پرسید: اوکیست؟ حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است. شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست.
|
|||
|
|
۱۰:۴۵, ۱۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #538
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم صدق و راستى موجب توبه مىشود گروهى راهزن در بيابان دنبال مسافر مىگشتند تا او را غارت كنند، ناگهان مسافرى ديدند، به جانب او تاختند و گفتند: هرچه دارى به ما بده، گفت: تمام دارايى من هشتاد دينار است كه چهل دينار آن را بدهكارم، با بقيهى آن هم بايد تأمين معيشت كنم تا به وطن برسم. رييس راهزنان گفت: رهايش كنيد، پيداست آدم بدبختى است و پول جز آنچه كه مىگويد ندارد. راهزنان در كمين مردم نشستند، مسافر به محل مورد نظر رفت و بدهى خود را پرداخت و برگشت، دوباره در ميان راه دچار راهزنان شد، گفتند: هرچه دارى بده وگرنه تو را مىكشيم، گفت: مرا هشتاد دينار بود، چهل دينار بابت بدهى پرداختم، بقيهاش براى مخارج زندگى مانده، به دستور رييس راهزنان او را گشتند، در جستجوى لباس و بار او جز چهل دينار نديدند! رييس راهزنان گفت: حقيقتش را براى من بگو، چگونه در برخورد با اين همه خطر جز سخن به حقيقت نگفتى و از راستگويى امتناع ننمودى؟ گفت: در كودكى به مادرم وعده دادم در تمام عمرم سخن جز به راستى نگويم و دامن به دروغ آلوده نسازم! راهزنان قاه قاه خنديدند ولى رييس دزدان آه سردى كشيد و گفت: عجبا! تو به مادرت قول دادى دروغ نگويى و اينگونه پاى بند قولت هستى، ولى من پاى بند قول خدا نباشم كه از ما قول گرفته گناه نكنيم، آنگاه فرياد زد: خدايا! از اين به بعد به قولم عمل مىكنم؛ توبه، توبه! رسول اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) : اَمّا عَلامَةُ التّائِبِ فَاَربَعَةٌ: اَلنَّصيحَةُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَركُ الباطِلِ وَ لُزومُ الحَقِّ وَ الحِرصُ عَلَى الخَيرِ ؛ نشانه توبه كننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها كردن باطل، پايبندى به حق و حريص بودن بر كار خير. (تحف العقول، ص 20) اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۱:۳۰, ۲۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #539
|
|||
|
|||
|
حجت الاسلام قرائتی: زماني، يك كلاس براي جوانها و يك كلاس براي بچهها داشتم.
زماني كه كلاس جوانها تعطيل ميشد جوانها دنبال من راه ميرفتند وافتخار ميكردم در حالیکه در كلاس بچهها اينچنين نبود. يك وقت پيرمرد سيّد و به ظاهر بيسواد به من گفت: «آقاي قرائتي اگر كلاس جوانها و بچهها در روحية شما تأثيری مختلف داشته باشد معلوم ميشود اخلاص نيست!! والّا خداي جوانها و بچهها فرق نميكند و در كار براي خدا نباید بین افرادفرق گذاشته شود. من از اين تذكر بسيار متنبه گرديدم. |
|||
|
|
۰:۱۳, ۲۷/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #540
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
كجا خدا را دیدى ؟ از عارفى پرسیدند: كجا خداى را دیدى ؟ گفت : آنجا كه خود را ندیدم ... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,474 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|











![[تصویر: 13910607000032_PhotoA.jpg]](http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/06/07/13910607000032_PhotoA.jpg)