کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 12 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۴:۴۵, ۱۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #111
آواتار
مردى به نام مجاشع حضور رسول اكرم آمد.
عرض كرد يا رسول الله ! راه معرفت حق چيست ؟
در پاسخ فرمود: معرفت نفس .

عرض كرد راه جلب موافقت حق چيست ؟
فرمود: مخالفت نفس .

عرض كرد راه رسيدن به رضاى خدا چيست ؟
فرمود نارضايتى نفس .

عرض كرد راه رسيدن به حق چيست ؟
فرمود: جدا شدن از نفس .

عرض كرد راه اطاعت از خدا چيست ؟
فرمود: سرپيچى از اطاعت نفس .

عرض كرد راه به ياد حق بودن چيست ؟
فرمود: فراموش كردن نفس .

عرض كرد راه نزديك شدن به خدا چيست ؟
فرمود: دور شدن از نفس .

عرض كرد راه انس گرفتن با خدا چيست ؟
فرمود: وحشت داشتن از نفس .

عرض كرد راه رسيدن به آنچه دستور دادى چيست ؟
فرمود: يارى خواستن از خداوند براى پيروز شدن بر نفس .

ميزان الحكمه ، ج 6، ص 142
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، paradise ، EMPERATOR ، libera ، علی 110 ، ELENOR ، shafagh_mah ، MESSENGER ، 7parsa4 ، نسیم ، خادمة الزهرا ، حسام+ ، بیداری اندیشه
۲۱:۰۰, ۱۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #112
آواتار
به نام خدا

شبی شیخ بهایی قصد خریدن کباب کرد.در همین لحظه متوجه شد که هوای نفس بر وی غالب شده است.بین دو راهی مانده بود که چه بکند.بالاخره راهی بازار شد.نزدیک کبابی که رسید دید مردی بر عصایش تکیه زده و خوابیده.از لباس های مرد مشخص بود که شخصی بزرگ است.شیخ با خود فکر کرد که عصای مرد را بکشم تا مرد از خواب بیدار شود و چون شخص بزرگی است مرا دستگیر می کنند و از شر هوای نفس رها میشوم.شیخ عصای مرد را کشید.مرد از خواب بیدار شد و به شیخ گفت:تو میخوای با هوای نفس مبارزه کنی چرا من را از خواب بیدار کردی؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، MESSENGER ، 7parsa4 ، انتصـار ، libera ، EMPERATOR ، parisan ، محمود ، وحید110 ، نسیم ، خادمة الزهرا ، حسام+
۱۸:۲۵, ۲۰/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #113
آواتار
یحیی بن زکریا (علیه السلام)
ابلیس را به صورت اصلی وی دید و به او گفت : ای ابلیس به من خبر بده ؛ محبوبترین و مبغوض ترین مرم در نظرت کیست؟گفت :محبوبترین مردم در نزد مؤمن بخیل است و مبغوض ترین مردم در نزد من فاسق بخشنده است.یحیی از شیطان پرسید چرا؟گفت :برای اینکه بخل بخیل برای من کافیست ولی میترسم که خدا به فاسق بخشنده بر اثر بخشنگی اش توجه کن و او را ببخشاید.آنگاه روی برگرداند و گفت اگر تو یحیی نبودی به تو خبر نمی دادم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: EMPERATOR ، parisan ، Mitsonary ، MESSENGER ، hamid ، خادمة الزهرا ، حسام+
۱۲:۰۰, ۲۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #114
آواتار
هدیه امام حسین(علیه السلام) به میرزا تقی خان امیرکبیر

آیت الله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت
خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت
نه
با تعجب پرسیدم
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم

منبعrasekhoon.net
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، parisan ، Reza14 ، وحید110 ، 7parsa4 ، EMPERATOR ، MESSENGER ، netlog36 ، shafagh_mah ، خادمة الزهرا ، حسام+ ، بیداری اندیشه
۱۳:۲۱, ۲۷/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/مرداد/۹۰ ۱۳:۲۲ توسط V-E.)
شماره ارسال: #115
آواتار
[تصویر: 92566955342862765102.gif]


اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟


مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...


این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، nafas ، 7parsa4 ، محیصا ، MESSENGER ، Abasaleh ، ارتش1نفره ، shafagh_mah ، نسیم ، خادمة الزهرا ، حسام+ ، بیداری اندیشه
۱۵:۳۶, ۲۷/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/مرداد/۹۰ ۱۶:۳۸ توسط hadi.ah.)
شماره ارسال: #116
آواتار
بهلول و طعام خلیفه


آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد. خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و پیش اوگذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و براي تو فرستاده است تا بخوري. بهلول طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگ به او زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاردي؟

بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از آن خلیفه است او هم نخواهد خورد.Smile


منبع: دانلود کتاب بهلول دانا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، V-E ، Ramin_Ghn ، محیصا ، nafas ، MESSENGER ، mesmaeil ، خادمة الزهرا
۲۳:۵۰, ۲۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #117
آواتار
فاطمه ثمره چهل روز عبادت


روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام و عده اى از اصحاب از جمله عمار ياسر، حمزه و عباس در ابطح نشسته بودند. جبرئيل به صورت اصلى خود نازل شد، و گفت :
اى محمد! خداوند به شما سلام رسانده ، مى فرمايد بايد چهل روز از خديجه كناره گيرى كنى .
بدين جهت ، آن حضرت ديگر به خانه نرفت ، روزها روزه بود و شب ها تا صبح به عبادت مى پرداخت . پيامبر صلى الله عليه و آله براى رفع دلتنگى همسر وفادارش ، عمار را به خانه فرستاد و به او فرمود: به خديجه عليهاالسلام بگو:
اين كه تو را ترك كردم از روى بى مهرى نيست ، بلكه به دستور پروردگار است ؛ گويا امر مهمى در كار است . نگران مباش كه شما در نيكى برترى دارى و زن شايسته اى هستى ، خداوند تعالى روزى چند بار به تو بر ملائكه افتخار مى كند. هر شب در خانه را ببند و در بستر خود بياساى . من تا پايان مدت تعيين شده ازسوى خداوند حكيم در خانه فاطمه بنت اسد خواهم بود.
حضرت خديجه عليهاالسلام روزها از فراق شوى مهربان خود مى گريست . از اين كه تا مدتى سيماى مباركش را زيارت نمى كرد بسيار اندوهگين بود.
جبرئيل پس از چهل روز بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: اى محمد صلى الله عليه و آله خدا به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: امشب خود را براى هديه و كرامت من مهيا ساز.
پس از آن ميكائيل طبقى را كه دستمالى از حرير بهشتى روى آن كشيده شده بود، پيش روى آن حضرت گذاشت و عرض كرد: پروردگارت فرمود: امشب با اين خوراك افطار كن .
حضرت على عليه السلام دراين باره فرمود: پيامبر هر شب هنگام افطار به من فرمود: در را بگشا تا هر كس ميل دارد با پيامبر افطار كند. اما آن شب فرمود: در خانه بنشين و نگذار كسى وارد شود، زيرا اين خوراك بر غير من حرام است .
پيامبر پارچه حرير را از روى طبق غذا برداشت . در آن طبق يك خوشه خرما، يك خوشه انگور و جامى از آب بهشت بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن خوراك ميل كرد تا سير شد. سپس آب بهشتى را نوشيد تا سيراب گشت . پس از آن جبرئيل با كوزه بهشتى آب بر دست مبارك آن حضرت ريخت و ميكائيل دست ايشان را شست و اسرافيل دست حضرتش را با دستمال خشك كرد. بعد از آن بقيه طعام دوباره به آسمان برگشت . چون رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى نماز آماده شد، جبرئيل عرض كرد. در اين هنگام لازم نيست نماز مستحبى به جاى آرى ، همين الان به خانه خديجه برو و در كنار او باش ، زيرا حق تعالى اراده كرده است در اين شب از نسل تو ذريه پاكيزه اى خلق كند. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله روانه خانه خديجه شد.
حضرت خديجه عليهاالسلام ماجراى چهل روز هجران ، و وصال دوباره اش را چنين بازگو كرده است :
من با تنهايى انس گرفته بودم . هنگام شب درها را مى بستم و پرده ها را مى كشيدم و نماز مى گزاردم . سپس چراغ را خاموش كرده ، به بستر مى رفتم . شب چهلم ، در بين خواب و بيدارى متوجه شدم كه كسى در مى زند. سوال كردم : چه كسى در خانه مرا مى زند، در حالى كه جز وجود مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله كسى حق ندارد كوبه در را به صدا درآورد.
ناگاه از پشت در صداى دلنوازى شنيدم كه فرمود: منم محمد صلى الله عليه و آله در را باز كن .
چون آن صداى روح بخش را شنيدم با اشتياق بسيار از جا برخاستم و در را گشودم . پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد و اين بار بر خلاف عادت ديرينه اش كه هنگام خواب آب طلبيده و تجديد وضو مى كرد و دو ركعت نماز خوانده ، سپس وارد بستر مى شد، يكراست به بستر آمد. طولى نكشيد كه من نور حضرت فاطمه عليهاالسلام را درون خود يافتم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، MESSENGER ، Abasaleh ، hadi.ah ، ارتش1نفره ، ريحانه الرسول ، nafas ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه
۱۲:۱۷, ۲۸/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #118
آواتار
نكته ا ي زيبا از انجيل

در Malachi آیه 3:3 آمده است:
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می کرد، دید که او قطعه ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می شویم. بعد دوباره به این آیه که می گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره کار پرسید: آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد: بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است.. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آتش را احساس می کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، محمود ، محیصا ، V-E ، nafas ، MESSENGER ، K-1 ، ارتش1نفره ، Abasaleh ، خادمة الزهرا ، حسام+
۱۳:۴۴, ۲۸/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/مرداد/۹۰ ۱۳:۴۶ توسط Gryffen.)
شماره ارسال: #119
آواتار
راستش چند روز پیش تو یه مجله ای یه حکایتی از امام علی خوندم گفتم بیام این جا بگم شاید خوشتون بیاد :دی
ابو حمزه ی ثمانی از اسحاق سبیعی نقل می کنه که :
به مسجد بزرگ کوفه وارد شدم . دیدم مردی با موهای سر و ریش سفید به ستون مسجد تکیه داده و گریه می کند و قطرات اشک بر گونه هایش جاری شده است به او گفتم : چرا گریه می کنی؟ گفت : من صدو چند سال از عمرم گذشته است و عدالت و حقیقت را تنها در دو وقت از شب و دو وقت از روز دیده ام که ظاهر و محقق شود و من برای آن گریه می کنم.
گفتم : آن ساعاتی که اجرای عدالت و حقیقت را دیده ای کدام هستند؟ گفت : گفت من مردی یهود بودم و در کوفه دوستی داشتم که یک چشمش معیوب بود به نام حارث همدانی و من با او معاشرت داشتم , روزی وارد کوفه شدم در حالی که مواد غذایی بر روی مرکب ها بار کرده بودم و می خواستم آن ها را در بازار کوفه بفروشم من الاغ ها را می راندم ناگهان الاغ ها ناپدید شدند گویا زمین آن ها را ربوده بودند من همه جا را گشتم اما آن ها را پیدا نکردم.
به منزل حارث همدانی رفتم و جریان گم شدن الاغ ها را به او گفتم و او مرا نزد امیرالمومنین (علیه السلام) برده و قضیه را برای او بازگو کرد. امیر المومنین (علیه السلام) به حارث فرموودند: تو به منزلت برگرد. من ضامنم مرکب ها و مواد غذایی این مرد را به او بر گردانم.حارث به منزل خود بازگشت. امیر المومنین (علیه السلام) دست مرا گرفت و به آن مکان آمد, صورتش را از من برگردانید و سخنانی را گفت که من معنای آنها را نفهمیدم سپس رو به بالا کرد و فمود به خدا قسم ای گروه جنینن که شما با من این گونه عهد نبسته اید. به خدا قسم اگر اموال یهودی را به او برنگردانید من نیز پیمان شما را می شکنم و با شما در راه خدا جهاد می کنم.
به خدا قسم سخن امیرالمومنین (علیه السلام) تمام نشده بود که مرکب ها و مواد غذایی را کنار خود مشاهده کردم.
سپس امیرالمومنین(علیه السلام) به من فرمود : (( ای مرد یهودی! یا مرکب ها را تو بران و من به حرکتشان وادارم یا من برانم و تو به حرکتشان وادار کن ))
عرض کردم یا امیرالمومنین (علیه السلام)! من هر دو را انجام می دهم تو جلوی آنها حرکت کن تا به رحبه برسیم.
وقتی به رحبه رسیدیم فرمود : (( ای مرد یهود! یا تو بار الاغ ها را بر زمین بگذار و من تا صبح مراقب باشم یا من بار آنها را بر زمین بگذارم و تو تا صبح مراقب آنها باش. )) " امام می خواهد با مرد یهودی تقسیم کار کنید "
گفتم من بار الاغ ها را زمین می زارم و تو مراقب آن ها باش. من بار الاغ ها را بر زمین گذاشتم و به من فرمودند : (( تو بخواب )). من تا من تا صبح خوابیدم آن حضرت الاغ ها را به من تحویل داد و نماز صبح را با مردم به جماعت خواند. بعد از طلوع خورشید بر گشت و فرمود : (( بار ها را با برکت خدا باز کن و نرخ آن ها را تعیین کن )) و من امر او را اطاعت کردم. فرمود: (( آیا تو اجناس را می فروشی و من پول کالا را می گیرم و یا من می فروشم و تو پول را می گیری.)) عرض کردم: من اجناس را می فروشم و شما پول آنها را دریافت کنید. اجناس را فروختیم همه ی پول ها را به من تحویل داد و فرمود : (( ار حاجتی داری بگو )) عرض کردم می خواهم از بازار کوفه اجناسی خریداری کنم. فرمود : (( من تو را یاری می کنم )). با مساعدت آن حضرت کالاهای مورد نیاز خود را خریداری کردم. وقتی می خواستم با آن حضرت وداع کنم گفتم : شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد رسول خدا و بنده ی اوست و تو دانشمند این امت و جانشین رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)بر جن و انس هستی. خداوند تو را جزای خیر دهد.سپس به مزارع خود بازگشتم و چند ماهی را آنجا بودم. بعد از مدتی برای دیدار آن بزرگوار به کوفه برگشتم و سراغ آن حضرت را گرفتم و گفتند : آن حضرت شهید شده است. من به منزلم برگشته و برای آن حضرت درورد فراوان فرستادم و گفتم : علی دیگر رفت. من که برای اولین و آخرین بار اجرای عدالت را به دست او دیده ام چرا گریه نکنم .. تمام
امید به آن است که از این حکایت خوشتان بیاید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، V-E ، nafas ، hajiali.m ، parisan ، sadegh-a ، Ramin_Ghn ، MESSENGER ، K-1 ، shafagh_mah ، خادمة الزهرا ، حسام+ ، بیداری اندیشه
۲۱:۰۹, ۲۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #120
آواتار
می خواهم بگویم
فقر،همه جا سر می کشد.
فقر،گرسنگی نیست .
فقر،عریانی نیست.
فقر ،گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند.
فقر، چیزی را (نداشتن)است.ولی آن چیز پول نیست...طلا و غذا نیست.
فقر، ذهن ها را مبتلا می کند.
فقر،همان گرد وخاکی است که بر کتاب های فروش نرفته ی یک کتاب فروشی می نشیند.
فقر،تیغه های برنده ی ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند.
فقر،کتیبه ی هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند!
فقر،پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود!
فقر،همه جا سر می کشد .
فقر،شب را بی غذا سر کردن نیست .
فقر،روز را بی اندیشه سر کردن است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nafas ، محیصا ، V-E ، MESSENGER ، Abasaleh ، ريحانه الرسول ، ارتش1نفره ، نسیم ، خادمة الزهرا
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,474 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا