کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 13 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۲۳, ۳۰/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/مرداد/۹۰ ۱۵:۲۶ توسط Abasaleh.)
شماره ارسال: #121
آواتار
شخصي نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت:مي خواهم به سفري بروم اما دودل هستم و نميدانم بروم يا نه.چه كنم؟
امام فرمود به اين سفر نرو چون ضرر مي كني.آن شخص در هنگام خروج با خود گفت بيا دل را به دريا بزن و به اين سفر برو.اتفاقا درآن سفر سود مالي بسياربسيار هنگفتي كرد.پس آن كه به شهر بازگشت نزد امام رفت و با حالت تمسخر به امام صادق گفت كه چه قدر سود كرده.
انمام در جوابش گفت:يادت هست در يكي از روزها كه در سفر بودي نماز صبحت قضا شد؟
التماس دعا.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: V-E ، Mitsonary ، خیبر110 ، محیصا ، Ramin_Ghn ، MESSENGER ، ريحانه الرسول ، hadi.ah ، ارتش1نفره ، nafas ، parisan ، انتصـار ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه
۲۲:۳۷, ۳۰/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #122
آواتار
روزه کارمندی و روزه کارگری



سکانس اول: آروم و آهسته می رفت طرف آب سرد کن! لیوان رو پراز آب کرد! شروع کرد به نوشیدن و بعد از تموم شدن! گفت: آخیش!

وقتی برگشت دید عده ای دارن نگاش می کنند! رنگ صورتش عوض شد! گفت آخ! اصلا یادم نبود که روزه ام!

بقیه رو که نمی دونم ولی من کلی به این شخص حسودیم میشه! که چه خوبه آدم تو این هوای گرم روزه باشه بعد یادش بره که روزه است ، بعد از کلی آب خوردن ! تازه بفهمه که چه خبره!

یه کم که بیشتر فکر کردم به ذهنم رسید که چرا اثر این معادله در امور خیر و شرّ برعکسه!؟

مثلا قصد داریم 10 رکعت نماز بخونیم ولی 8 رکعت می خونیم و 2 رکعت یادمون میره ولی خدا ثواب 10 رکعت رو بهمون میده!
یا قصد کمک به 5 نفرو داشتیم ولی سهوا یکیش از قلم می افته!
و یا مثل همین شخص روزه دار که یادش نبود روزه است و شکمی سیر آب خورد. خب روزه اش صحیحه با این تفاوت که رفع تشنگی هم کرده...

اما تو کار شرّ؛ داستان فرق می کنه!
مثلا اگرکسی قصد کنه با سنگی کسی رو بزنه و اونو به طرفش رها کنه ولی بهش نخوره، بازگناه کرده! می تونید بگید چرا؟؟؟


سکانس دوم:

ساعت 12 ظهر کربلایی از شالیزار میاد خونه! طبق روزهای قبلی همسرش براش شربتی آماده می کرد... ولی ماهِ رمضانه و ...

با دستان کم رمقش تلویزیون رو روشن می کنه و می بینه! یک مجری با کت و شلوار اُتو کرده و یک کارشناس مذهبی از فضایل روزه و ماه رمضان میگن! و توصیه می کنن که خوندن قرآن یادتون نره! شب زنده داری یادتون نره! خواب شما هم عبادته! نفس هاتونم عبادته و...

کربلایی میره تو فکر! تو دلش میگه؛ ای حاجی! اگه یکی دو ساعت با من تو شالیزار بودی و بعد می آوردنت تلویزیون ، دوست داشتم بدونم اون موقع هم این حرفارو می زدی...؟

خداییش این همه که می گیم خواب روزه دار عبادته، نمی گیم کار روزه دار هم عبادته!

به کربلایی بگیم که خب بالاخره هرکسی رو بهر کاری ساخته اند ، قبول می کنه و میگه باباجان! خدا خودش به ما صبر و تحمل میده ...

چی؟! این واژه زیاد برای ماها آشنا نیست؛ مخصوصا کارمندان محترم دولت که زیر کولر هستند و دو سه ساعتی از کار اداریشون کم شده که شبها بیشتر فیلم و سریال نگاه کنند و چرت و پرت بگن به همدیگه و دولت هم اعلان کنه که ؛ برای استفاده بیشتر از فضیلت ماه رمضان ... ( آره جون عم...) به قولی: فضیلتم کجا بود؟!!!

البته مطمئنا کارمندان با وجدان و خدا جویی وجود دارند که در این ماه رمضان به بهترین وجه ممکن به خلق الله خدمت می کنند! (باورش سخته نه)

سکانس سوم:
ماه رمضان میاد تا بیدار بشیم از خواب ولی ، مارو تشویق به خوابیدن می کنند...

برگرفته از وبلاگ روتین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aleyasin ، علی 110 ، محیصا ، Mitsonary ، Ramin_Ghn ، MESSENGER ، Abasaleh ، V-E ، ريحانه الرسول ، ارتش1نفره ، nafas ، parisan ، نسیم ، خادمة الزهرا ، حسام+
۲۳:۳۷, ۱/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #123
آواتار

روایت جالب جبرئیل از قدرت بازوان امیرالمومنین(علیه السلام)


روایت بسیار زیبا و خواندنی از قدرت و شجاعت امیرالمونین را در گفت‌وگوی پیامبر با جبرئیل بخوانید:

در روز جنگ خیبر پس از آنکه مرحب خیبری(مرحب بن حارث یهودی،مردی بلندقامت، عظیم الجثه و بسیار شجاع) به دست امیرالمونین به دو نیم گردید و بر زمین افتاد جبرئیل در حالی که خنده تعجب بر لب داشت بر پیامبر فرود آمد. رسول خدا به او فرمودند: از چه تعجب کردی؟

عرض کرد: همانا فرشتگان در مراکز و جایگاه‌های آسمانی ندا می‌کنند:
"لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار"

ولی تعجب من بدان جهت است که آن زمان که امر شدم قوم لوط را هلاک کنم، شهرهای آنان را که 7 شهر از زمین هفتم زیرین تا زمین هفتم بالا بود بر پری از بال‌هایم قرار دادم و آنقدر آن‌را بالا بردم که حاملان عرش صدای خروس‌ها و اطفال(روی زمین) را می‌شنیدند و تا صبح در انتظار امر خدا ایستادم و آن‌را جابجا نکردم.

اما امروز که علی ضرب هاشمی را فرود آورد من مامور شدم زیادی قبضه او را نگه دارم تا به زمین فرود نیاید و به زمین نرسد و آن‌را به دو نیم نکند تا زمین و اهل آن‌را واژگون گردد.

در این هنگام فشار زیادی شمشیر علی سنگین‌تر از شهرهای قوم لوط بود و این درحالی بود که اسرافیل و میکائیل بازوی علی را در هوا به قبضه خویش گرفته بودند.

منبع: مدینه المعاجز 1/183 ح 173 تالیف سیدهاشم بحرانی و اعجاز امیران عالم فصل دوم.احمد متوسلی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، V-E ، ريحانه الرسول ، nafas ، MESSENGER ، خادمة الزهرا ، علی 110
۲:۲۵, ۳/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/شهریور/۹۰ ۱۲:۴۰ توسط hadi.ah.)
شماره ارسال: #124
آواتار
مصاحبه بهلول و ابو حنیفه


آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود . بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس او گوش می داد . ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (علیه السلام) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است.
اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذي نمی شود .
دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.
سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.

چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.
بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم . چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟
ابو حنیفه گفت : کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت. بهلول گفت درد را می توانی به من نشان دهی؟ ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد ؟
بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (علیه السلام) اعتراض می نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید و دیگر آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس چگونه از جنس خود متاذي می شوي و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده اي و از من شکایت داري و ادعاي قصاص می نمایی. ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده و خجل شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت.

منبع: کتاب بهلول دانا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: انتصـار ، paradise ، ريحانه الرسول ، Mitsonary ، nafas ، K-1 ، MESSENGER ، خادمة الزهرا ، حسام+
۱۲:۵۹, ۳/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #125

بسم الله الرحمن الرحیم

از سخنان گهر بار امام علی ع میفرمایند:

دو چیز را فراموش مکن:

یک.خدا دو. مرگ

دو چیز را زود فراموش کن

یک. بدی دیگران در حق تو

دو.خوبی خودت در حق دیگران

چهار چیز را بیش از پیش نگه دار

یک.شکمت را در سر سفره دیگران

دو.زبانت را در جمع

سه.دلت را در سر نماز

چهار.چشمت را در خانه دوستان

روزگارت دو روز است:

یک روز بر علیه تو ,یک روز برای تو

اگر برای تو, مغرور نشو

اگر علیه تو, صبر داشته باش



--------------------------------------------------------------------------------


این هم یک داستان ازلقمان که خوندنش خالی از لطف نیست

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم كه كامروا شوي.




- اول اين كه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

- دوم اين كه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.


- و سوم اين كه در بهترين كاخها و خانه هاي جهان زندگي كني.



پسر لقمان گفت اي پدر ما يك خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين كارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد:

- اگر كمي ديرتر و كمتر غذا بخوري هر غذايي كه مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.

- اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي در هر جا كه خوابيده اي احساس مي كني بهنرين خوابگاه جهان است.

- و اگر با مردم دوستي كني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، hadi.ah ، ارتش1نفره ، Abasaleh ، ريحانه الرسول ، nafas ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۱:۰۲, ۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #126
آواتار
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند ، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند ، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت : باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌ پس زن و شوهر برای پیرمرد ، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد ، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند که هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک چهارساله در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: پسرم ، داری چی می سازی ؟‌ پسرک هم با ملایمت جواب داد : یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد. این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، ريحانه الرسول ، خادمة الزهرا
۱:۲۳, ۶/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/شهریور/۹۰ ۱:۲۸ توسط zaeim.)
شماره ارسال: #127
آواتار
لابد یادتان هست وقتی ناوشکن جماران در مانور دریایی از نزدیکی اسراائیل رد شد، یگان ساحلی اسرائیل بیسیم زد که شما کی هستید؟ خودتون رو معرفی کنید!

فرمانده ناوگروه ایرانی هم با اقتدار کامل (به اصطلاح نه گذاشت نه برداشت) پاسخ داد:
به شما مربوط نیست! خفه شید...

[تصویر: 3_8506040580_l600.jpg]

زمانی که اولین ناو آمریکایی واردخلیج فارس شد امام (رحمة الله علیه) دستور شلیک به طرف آن را دادند. سران وقت (بخوانید پدر فتنه گران) تمرّد کردند و گفنتد که اگر شلیک کنیم با آمریکا وارد جنگ میشویم و ما توان مقابله نداریم!

امام فرمودند وقتی حکمت این دستور را میفهمید که دیر است!

بعد ازمرگ فرمانده ی ناو آمریکایی در دفتر خاطراتش خوانده شد:
به من دستور داده بودند در صورت شلیک و تهاجم از طرف ایران پیشروی در آب ایران را ادامه ندهید و برگردید!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hadi.ah ، MESSENGER ، parisan ، Mitsonary ، ريحانه الرسول ، علی 110 ، نسیم ، hajiali.m ، ehsan_mt ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه
۹:۴۸, ۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #128
آواتار
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، parisan ، Abasaleh ، Mitsonary ، zaeim ، خادمة الزهرا
۱۵:۳۵, ۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #129
آواتار
بن جوزى بر فراز منبر نشسته بود و مردم را موعظه مى كرد.
يكى از شنوندگان از او سؤ الى كرد.
گفت : نمى دانم .
پرسيد: پس چرا بالاى منبر رفته اى و در آن بالا نشسته اى .
پاسخ داد: من به مقدار علم و دانش خود بالا رفته ام . اگر بنا بود به اندازه جهل و نادانى خود بالا بروم ، به آسمان مى رسيدم .
و نيز گويند: شخصى از بوذر جمهور حكيم مطلبى پرسيد:
گفت : نمى دانم .
سؤ ال كرد: پس چرا اينهمه حقوق مى گيرى ؟
پاسخ شنيد: حقوق مرا در مقابل معلومات من مى دهند. اگر بنا بود در مقابل مجهولات به من حقوق بدهند خزانه دولت كافى نبود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، zaeim ، parisan ، خادمة الزهرا
۱۶:۱۸, ۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #130
آواتار
قیمت جهنم چقدره؟


در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.


فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

- قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.


اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: V-E ، zaeim ، ehsan_mt ، خادمة الزهرا
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
2 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,487 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا