|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 19 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۴۷, ۶/مهر/۹۰
شماره ارسال: #181
|
|||
|
|||
|
سلام.
امام صادق عليه السلام : مؤ من ، مؤمن نيست مگر اينكه عقلش كامل باشد و عقل ، كامل نيست مگر ده خصلت داشته باشد: 1 - مردم به خير و خوبى او اميدوار باشند. 2 - مردم از شر و بدى او ايمن باشند. 3 - خير كثير خود را قليل ، و خير قليل ديگران را كثير بشمارد. 4 - شر قليل خود را كثير، و شر كثير ديگران را قليل بشمارد. 5 - دلش به سبب تلاش براى رفع نيازمنديها ملول و افسرده نگردد. 6 - از زحمت براى كسب علم ناراحت و خسته نشود. 7 - ذلت از عزت نزد او محبوبتر باشد. 8 - فقر از ثروت پيش او نيكوتر باشد. 9 - از دنيا به مقدار قوت و نياز خود اكتفاء نمايد. 10 - هر كسى را ملاقات كند او را از خود بهتر و با تقواتر بداند، زيرا مردم دو دسته اند: يك دسته از او بهتر، و دسته ديگر از او بدترند. پس هنگامى كه با بهتر از خود ملاقات مى كند، به او تواضع نمايد تا اينكه به او ملحق شود. و هنگامى كه با بدتر از خود ملاقات مى كند، بگويد: شايد بدى او در ظاهر است و در باطن انسان خوبى است . التماس دعا. |
|||
|
|
۲۳:۰۲, ۸/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/مهر/۹۰ ۲۳:۰۳ توسط Ramin_Ghn.)
شماره ارسال: #182
|
|||
|
|||
|
بسم الله
در داستان حضرت مریم سلام الله علیها كه قرآن گزارش می كند آمده است كه آن حضرت همواره در محراب عبادت بود و تمام شبانه روز خویش را وقف خدا نموده بود و از روزی آسمانی می خورد. از این رو حضرت زكریا (علیه السلام) از وی می پرسد كه این خوراك و طعام از كجا آمده است؟ آن حضرت (سلام الله علیها) پاسخ می دهد كه این ها همه روزی پروردگارم است كه بی واسطه برای او فراهم می آورد. پس پروردگارش آن دختر را به نیكی از او بپذیرفت و به وجهی پسندیده پرورشش داد و زكریا را به سرپرستی او گماشت و هر وقت كه زكریا به محراب نزد او می رفت، پیش او خوردنی می یافت می گفت: ای مریم، اینها برای تو از كجا می رسد؟ مریم می گفت: ازجانب خدا، زیرا او هركس را كه بخواهد بی حساب روزی می دهد» ( آل عمران آیه 37) اما هنگامی كه حضرت مریم (سلام الله علیها) فرزندش را به دنیا آورد خداوند به وی فرمان داد تا برای كسب روزی خویش حركت كرده و درخت خرما را تكان دهد تا از آن درخت خشك، خرمای تازه بر زمین ریزد. «نخل را بجنبان تا خرمای تازه چیده برایت فرو ریزد.»(مریم آیه 25) در روایت است كه امیرمومنان علی (علیه السلام) فرمود: من آنس بالله استوحش من الناس؛ هر كسی با خدا مونس شود از مردم می رمد. (غررالحكم ص 635) در تفسیر آمده است كه حضرت مریم (سلام الله علیها) پس از آن كه این خطاب آمد كه برخیز و درخت را بجنبان تا خرمای تازه بر تو فرو ریزد. به خداوند عرضه داشت:بار خدایا پیش از این خودت روزی مرا در محراب حاضر می كردی. حالا چرا می گویی درخت را تكان بدهم و روزی بخورم؟ خطاب آمد : پیش از این تمام افكارت متوجه ما بود از این رو تمامی خواسته ها و نیازهایت را برآورده می ساختیم ولی اكنون گوشه ای از دلت متوجه فرزندت شده است...از این رو به همان اندازه كه دلت از ما جدا شده گفتیم تا برای روزی خود درخت را تكان دهی تا خرمای تازه بر تو فرو ریزد و از آن بخوری. (تفسیر اثنی عشر، ج 8، ص 169) بنابر این هرچه انسان خالص تر باشد و ذكر و یاد خداوند، تنها ذكر و یاد او گردد، بهره بیش تر می برد و هرچه دورتر شود، از بهره اش نیزكاسته می شود. انسان می بایست نسبت به خداوند عاشق پیشه ای مجنون باشد و كسی دیگر را نبیند و یاد نكند تا یكتاپرست واقعی شمرده شود. ای یكدله و صد دله، دل یك دله كن مهر دگران را زدل خود یله كن. |
|||
|
|
۱۳:۱۴, ۹/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/مهر/۹۰ ۱۳:۲۷ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #183
|
|||
|
|||
|
حکایت زیر توسط استاد محمد علی مجاهدی ( از شاگردان جناب شيخ جعفر مجتهدی ) و به نقل از جلد دوم کتاب در محضر لاهوتيان آمده است .
تلفني كه من به خدا زدم! سالها قبل ، در اتاق كار خود نشسته بودم كه مرد روحاني خوش چهرهاي وارد شد. از چينهاي عميق پيشانياش پيدا بود كه مردي دنيا ديده و سرد و گرم روزگار چشيدهاست. سر و وضع نسبتاً مرتبي داشت و پنجاه ساله به نظر ميرسيد و رفتار متين او انسان را به احترام وامي داشت. پس از سلام و احوال پرسي، گفت:شنيدهام كه روحاني زادهايد و اصيل و درد آشنا. كتابي نوشتهام كه اگر مجوز چاپ آن را صادر كنيد براي هيمشه ممنون شما خواهم بود.نگاهي به كتابهايي كه در روي ميز كارم بر روي هم انباشته شده بود، انداختم و گفتم: ملاحظه ميكنيد، اين كتابها به ترتيب در انتظار نوبت نشستهاند تا پس از رسيدگي به دست چاپ سپرده شوند و مؤلفان آنها همه، همين تقاضاي شما را دارند.شغل اصلي من دبيري است و با حفظ سمت آموزشي، اين وظيفه سنگين اداري را نيز به من محول كردهاند تا در ساعات فراغت به بررسي كتاب بپردازم! و طبيعي است كه كار به روز نباشد. جانا! چه كند يك دل با اين همه دلبر؟! اگر شما به جاي من بوديد چه ميكرديد؟!با لحن پدرانهاي گفت:فرزندم! فكر نميكنم در تشخيص خود اشتباه كرده باشم، شما اهل درديد و درد مرا خوب ميفهميد! اين كتاب، ماجراي تلفني است كه من به خدا زدهام! و فكر ميكنم كه مطالعه آن براي عموم مردم خصوصاً جوانان جوانان مفيد باشد. بركاتي كه اين تلفن به همراه داشته، نه تنها زندگي من بلكه زندگي صدها نفر را تا به امروز دگرگون ساخته است. اگر من به جاي شما بودم نگاه گذرايي به مطالب كتاب ميانداختم و اجازه چاپ آن را صادر ميكردم! آن روز، حدود هفت سال از آشنايي من با عزيز نادرالوجودي چون آقاي مجتهدي ميگذشت و طبعاً تشنه شنیدن مطالبي از اين دست بودم، خصوصاً كه سفارش اكيد آن مرد خدا را هميشه به خاطر سپرده بودم كه:« فرصتها را نبايد از دست داد.»گفتم:نيازي به بررسي كتاب نيست! دوست دارم فهرست وار مطالب كتاب را از زبان شما بشنوم.گفت:اسم كتاب را: « عبرتانگيز» گذاشتهام به خاطر عبرتهاي بسياري كه از آن ميتوان گرفت.اين كتاب دو بخش دارد، بخش اول آن درباره تلفني است كه به خدا زدهام! و بخش دوم آن مربوط به بركات بيشماري ميشود كه اين تلفن به همراه داشته.بعد آمار مفصلي را ارايه كرد كه تا آن روز توفيق انجام چه خدماتي را خداوند نصيب او كرده است؛ از قبيل: احداث چند باب دارالايتام، دبستان ، دبيرستان، مسجد و ... و گفت: آمار اين خدمات به تفكيك سال، دقيقاً در اين كتاب آمده است. از توفيق بزرگي كه خداوند سبحان نصيب اين روحاني خدوم كرده بود، دچار حيرت شده بودم و از او خواستم ماجراي تلفن خود را به خدا برايم بازگو كند، و او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت: ديگر كارد به استخوانم رسيده بود، سحرگاه از خانه بيرون زدم. بايستي خود را گم و گور ميكردم! زيرا ديگر تحمل آن همه سختي را نداشتم و نميتوانستم به چشمان بيفروغ فرزندانم نگاه كنم، و نگاه طلبكارانه كسبه محل را ناديده بگيرم، و از همه بدتر شاهد لحظهاي باشم كه اثاثيه مرا از خانه بيرون ميريزند ! از محله گذرخان كه بيرون آمدم، چششم به گنبد و گلدسته حرم مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام افتاد، بي اختيار دلم شكست و قطرات اشك بر گونهام نشست، و با زبان بي زباني، ناگفتههاي دلم را براي آن بانوي بزرگوار گفتم. نماز صبح را در حرم بيبي خواندم، و از صحن بيرون آمدم . چند اتوبوس در كنار «سه راه موزه» سرگرم پركردن مسافر بودند. دلم از غصه پر بود و جيبم خالي! بسيار كاويدم و سرانجام يك اسكناس 50 ريالي را در گوشه جيب بغلم پيدا كردم! سوار اتوبوسي شدم كه به تهران ميرفت و قرار بود مسافرهاي خود را در ميدان شوش پياده كند .در طول راه، لحظهاي ارتباط قلبيام با خدا قطع نميشد. مدام اشك ميريختم و ميسوختم. التهاب عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود، انگار بر سر آتش نشستهام! ناگهان با صداي راننده اتوبوس به خود آمدم كه ميگفت:آقا! آخر خط است. ميدان شوش همين جاست!از ماشين پياده شدم، ساعتي از طلوع آفتاب ميگذشت. بايد به كجا ميرفتم؟ پاسخي براي اين سؤال نداشتم! مغازهها يكي پس از ديگري باز ميشد، و من در ميانه آنها به آدم آوارهاي ميماندم كه جايي براي رفتن ندارد، ولي سعي ميكند تا كسي پي به رازش نبرد! ناگهان به خاطرم خطور كرد كه برادرم ميگفت در خيابان شمالي منتهي به اين ميدان، نمايشگاه فرش دارد، و تابلوي بزرگي به چند رنگ سردر نمايشگاه او را زينت داده است.نصمیم گرفتم كه از او ديدن كنم، هر چند او تمايلي به ديدن من نداشت.محل كارش را پيدا كردم، نمايشگاهي بود چهار در و بسيار بزرگ، پيدا بود كه تازه درها را باز كرده، و يادش رفته كه در ماشين بنز خود را ببندد، و شايد عازم محلي بود و ميخواست از مغازه چيزي بردارد! وارد نمايشگاه شدم و سلام كردم. همين كه نگاهش به من افتاد به طعنه گفت: عليكم! امروز آفتاب از كجا سرزده كه ياد فقيران كردهاي؟! شما كجا؟ اينجا كجا؟ ميداني چند سال است كه همديگر را نديدهايم؟ ولي نه، تو تقصيري نداري! آدم عاقل كه قم را نميگذارد به تهران بيايد! هر چه باشد شما در قم برو و بيايي داريد، حق داريد ! باشد ما هم خدايي داريم!گفت: اگر كاري نداري، همين جا باش! من بايد تا بازار بروم و برگردم، يك ساعت بيشتر طول نميكشد !شاگردم امروز مرخصي گرفته، وقتي كه برگشتم بيشتر با هم صحبت ميكنيم!او رفت و من ماندم و آن نمايشگاه بزرگ كه از قاليچههاي ابريشمي گرانبها انباشته شده بود.ديدن آن همه مال و منال، بغضي شد و راه گلويم را گرفت! رو به آسمان كردم و گفتم: آ خدا! ما هر دو بنده توايم و هر دو برادر هم، و اين تويي كه روزي ما را مقدر ميكني. او در نهايت آسايش است و توانگري، و من كه جواني خود را صرف آموختن علوم ديني كردهام، لحظهاي نيست كه با فقر و تنگدستي دست و پنجه نرم نكنم! تو را به عزتات و جلال ربوبيات كه بيش از اين شرمسار اين و آنم مگردان، و از مال دنيا چنان بينيازم كن كه پناه بندگان نيازمند تو باشم كه براي مرد، دردي بدتر از تنگدستي نيست كه: من لا معاش له، لا معاد له. در اين اثنا نگاهم به تلفن روي ميز برادرم افتاد كه انگار مرا صدا ميزند! و حسي غريب از درون بهمن نهيب ميزد كه گوشي را بردار و با خدا دو سه كلمهاي درد دل كن! گوشي را برداشتم، چشمان خود را بستم، و پشت سر هم چند شماره را گرفتم، صدايي در گوشي تلفن پيچيد كه: الو! بفرماييد! چرا حرف نميزنيد؟ الو! الو! ..... ... از كاري كه كرده بودم، پشيمان شدم، خواستم گوشي را قطع كنم، كه شنيدم صدايي ملتمسانه ميگفت :تو را به آنكه ميپرستي، تماس خود را با ما قطع نكن! ما منتظر تلفن شما بوديم! و به كمك شما احتياج داريم! لطفاً نشاني خود را بگو و ما را از اين انتظار بيرون بيار! مگر نميخواستي با خدا درد دل كني؟ ناخواسته نشاني مغازه برادرم را دادم و بعد، از كاري كه كرده بودم به قدري پشيمان شدم كه از مغازه بيرون زدم و به انتظار آمدن برادرم نشستم! با خودم ميگفتم: كه خود كرده را تدبير نيست! بايد تاوان اين گستاخي خود را بدهي. آخر كدام آدم عاقلي تا به حال تلفني با خدا تماس گرفته است؟ اين چه اشتباه بزرگي بود كه امروز مرتكب شدي؟ از يك روحاني واقعي اين كار بعيد است!از اينها گذشته، كسي كه گوشي را برداشته بود از كجا ميدانست كه من ميخواستم با خدا درد دل كنم؟ ثانياً چرا التماس ميكرد كه گوشي را قطع نكنم؟ و... اينها سئوالاتي بود كه مرتباً در ذهن من نقش ميبست، ولي پاسخي براي آنها نداشتم! ناگهان سواري مدل بالايي جلوي نمايشگاه توقف كرد، و راننده آن با لباس فرم نوار دوزي شده با عجله از ماشين بيرون پريد و در عقب سواري را با احترام باز كرد، و چند لحظه بعد پيرمرد موقري بيرون آمد. از وضع لباس فاستوني اطو كرده و كلاه فرنگي و عصاي دسته استخواني او پيدا بود كه از طبقه مرفه واشراف است.پس از آنكه راننده با نشان دادن تابلوي مغازه به او اطمينان داد كه آدرس را درست آمده است، پيرمرد از جلو و او از عقب با گامهاي شمرده به طرف مغازه حركت كردند. در آن لحظات با سر درگمي عجيبي دست به گريبان بودم و نميدانستم چه بايد بكنم؟ آنها داخل مغازه شدند، و من در كنار در ورودي ايستادم. . پيرمرد همين كه چشمش به من افتاد، گفت: اين مغازه از شماست؟! گفتم: نه! تشريف داشته باشيد، صاحب مغازه تا دقايقي ديگر خواهدآمد! از لحن پيرمرد و شيوه صبحت كردن او فهميدم كه همان كسي است كه گوشي را برداشت و با من صحبت كرد! در آن لحظه خدا خدا ميكردم كه مبادا در اين حال براردم برسد و از ماجراي تلفن مطلع شود و بهانه تازهاي براي تحقير كردن من به دست او بيفتد!پيرمرد كه از پريشاني حال من به واقعيت امر پي برده بود، با مهرباني پرسيد: شما نبوديد كه حدود نيم ساعت پيش به خانه ما زنگ زديد؟! صداي شما براي من كاملاً آشناست!خواستم عذري بياورم، و از مزاحمتي كه ناخواسته براي او فراهم آورده بودم، پوزش بطلبم، ولي با درنگي كه از خود نشان دادم، پيرمرد آنچه را بايد بفهمد، فهميد. جلو آمد و در آغوشم گرفت و گفت:خدا را شكر كه گمشده « بانو» را پيدا كردم! و بعد به راننده خود تشر زد كه چرا ايستادهآي و ما را تماشا ميكني؟! آقا را راهنمايي كن! بايد زودتر خود را به «بانو» برسانيم !هرچه از رفتن خودداري كردم، اصرار پيرمرد بيشتر ميشد و در همين اثنا برادرم از راه رسيد و ديد كه آن مرد اشرافي با چه اصراري به من ميخواهد كه براي چند ساعتي مهمان او باشم و من استنكاف ميكنم! سرانجام تصميم گرفتم خود را به دست سرنوشت بسپارم و پيش از آنكه برادرم از ماجراي تلفن آگاه شود، به همراه پيرمرد بروم!فراموش نميكنم هنگامي كه ميخواستم سوار ماشين شوم و آن پيرمرد موقر به احترام من شخصاً در عقب سواري مدل بالاي خود را باز كرده بود، برادرم كه در عالم خيال حتي تصور نميكرد كه برادر طلبه او از چنان موقعيتي برخوردار باشد به هنگام خداحافظي در بيخ گوشم گفت:حالا ميفهمم كه چرا ما را تحويل نميگرفتي! كاش خدا تمام ثروت مرا ميگرفت و در عوض يك مريد پر و پا قرصي مثل اين پير مرد اشرافي نصيب من ميكرد! اين خدا بود كه آبروي مرا خريد و ان قدر مرا در چشم برادرم بزرگ جلوه داد كه حالا به موقعيت من حسرت ميخورد و از من ميخواست زير بال او را هم بگيرم ماشين سواري با سرعت از خيابانها ميگذشت ولي من ابداً حركتي احساس نميكردم! انگار سوار كشتي شدهام و امواج كوهپيكر دريا ما را آرام آرام به پيش ميبرد!اتوبوس از رده خارج امروز صبح كجا، و اين سواري بنز مدل بالاي خوش ركاب كجا؟! واقعاً انسان در كار خدا در ميماند و در برابر عظمت او با تمام وجود احساس كوچكي و ناچيزي ميكند.از پيچ شميران هم گذشتيم، و راننده پس از عبور از يك خيابان طولاني و مشجر، سواري را به سمت خانه ويلايي بسيار بزرگي كه دو نگهبان د رسمت راست و چپ در ورودي آن با لباس فرم ايستاده بودند، هدايت كرد.نگهبانان به محض ديدن سواري، در ورودي را باز كرده و دست خود را به رسم سلام بالا بردند، و پير مرد با اشاره دست به احترام آنان پاسخ گفت و با نواختن عصا به شانه راننده از او خواست تا به حركت خود ادامه دهد و توقف نكند!از خيابان نسبتاً عريضي كه باغچههاي زيبا و گلكاري شده در دو طرف آن خود نمايي ميكردند گذشتيم. ساختمان با شكوهي كه توسط پرچينهاي سرسبز از سايه قسمتها مجزا شده بود و در وسط محوطهاي چمنكاري شده قرار داشت . ما پس از پياده شدن از ماشين با راهنمايي آن پير مرد از پلههايي كه دايره وارد ساختمان را احاطه كرده بود، بالا رفتيم و از در شمالي وارد ساختمان شديم .تماشاي سرسرايي بسيار بزرگ و مجلل، با چلچراغهاي نفيس، و فرشهاي عتيقه و... براي من و امثال من اين پيام را به همراه داشت كه آدمي موجودي است طبعاً سيري ناپذير و آزمند! كه هر چه از خداي خود بيشتر دور ميشود، به مال و منال دنيا بيشتر دل ميبندد و سرانجام از سراب عطشخيز دنيا در نهايت ناكامي و عطشناكي به وادي برزخ كوچ ميكند در حالي كه جز كفني از مال دنيا به همراه ندارد و بايد پاسخگوي وزر و وبالي باشد كه بر دوش او سنگيني ميكند! به خاطر دارم كه در آن لحظات، از فرط حيرت قادر به سخن گفتن نبودم، و آرزو ميكردم كه اين نمايشنامه هر چه زودتر به پايان برسد! پير مرد كه دقايقي پيش مرا تنها گذاشته بود به اتفاق خانمي كه سعي ميكرد با كمك خدمتكار مخصوص خود سر و روي خود را با چادر بپوشاند! وارد سرسرا شد. آن خانم، همين كه به چند قدمي من رسيد، با ديدن من فريادي كشيد و از حال رفت! خدمتكاران دويدند و آب قند و گلاب آوردند دقايقي بعد كه خانم حال طبيعي خود را پيدا كرد، رو به پيرمرد كرد و گفت: به روح پدرم قسم همين آقا را با همين شكل و شمايل ديشب در خواب به من نشان دادند! كسي كه بايد اين گره كور را از كلاف سر در گم زندگي من باز كند همين آقا است! به پيرمرد گفتم:آيا وقت آن نرسيده كه ماجراي خود را براي من بگوييد و مرا از اين همه دلهره و حيرت بيرون بياوريد؟! گفت:اين خانم، همسر من هستند. پدرشان كه از خاندان سرشناس قاجار بود، سال گذشته عمر خود را به شما داد و هنگام مرگ به همسرم كه تنها فرزند او بود، وصيتي كرد كه بايد از زبان خود او بشنويد. همسر او كه سعي ميكرد آرامش خود را حفظ كند، گفت:پدرم در دقايق واپسين عمر گفت:تو تنها وارث مني و تمام ثروت كلان من از اين پس متعلق به تو خواهد بود، من در اين لحظات آخر در قبال مال و منال هنگفتي كه براي تو ميگذارم، از تو فقط يك تقاضا دارم و بايد به من قول بدهي كه در اولين فرصت تقاضاي مرا برآورده سازي. گفتم: تقاضاي شما هر چه باشد انجام خواهم داد.پدرم گفت: متأسفانه در طول عمر خود، توفيق خدمت به مردم را كمتر پيدا كردهام و از ثروت بي حسابي كه خدا نصيبم كرده است نتوانستهام براي رضاي خدا گام مؤثري بردارم. چند روز پيش نشستم و بدهي خود را به خدا مشخص كردم. نيمي از بدهي خود را تسويه كردم، ولي به خاطر بيماري نتوانستم بقيه بدهي خود را پاك كنم. صندوق در زير تخت من است، پس از مرگ من آن را بردار و در ميان افراد نيازمند قسمت كن. تقاضاي من از تو همين است و بس! من هم به پدرم قول دادم كه در اولين فرصت به وصيت او عمل كنم. ولي متأسفانه پس از مرگ پدرم، به خاطر آمد و رفتها و مراسمي كه بود وصيت پدر را فراموش كردم! ديشب در عالم خواب، صحنه دلخراشي را به من نشان دادند كه تا آخر عمر از ياد من نخواهد رفت! در عالم رؤيا ديدم كه به حساب پدرم رسيدگي ميكنند و او مرتب التماس ميكند كه من تقصيري ندارم! دخترم كوتاهي كرده است! در آن اثنا نگاه پدرم به من افتاد و با تندي به من گفت: ديدي چه به روز من آوردي؟ مگر به من قول نداده بودي كه در اولين فرصت به تنها تقاضايي كه از تو داشتم عمل كني؟چرا محتویاتصندوق را به نيازمندان ندادي؟ در آن لحظات آرزو ميكردم كه زمين دهان باز ميكرد و مرا ميبعليد! از شدت شرم نميتوانستم به چشم پدرم نگاه كنم!گفتم: چگونه ميتوانم كوتاهي خود را جبران كنم؟و پدرم در حالي كه دو مأمور عذاب ميخواستند او را با خود ببرند به من گفت:دخترم! به اين آقا خوب نگاه كن! اين آقا فردا صبح درست سر ساعت 9 از شدت فقر و درماندگي و نااميدي گوشي تلفن را بر ميدارد تا با خدا دو سه كلمه درد و دل كند! لطف خدا شامل حال من ميشود و شمارهاي كه ميگيرد، شماره خانه شماست! تو بايد گوش به زنگ باشي و اين فرصت را از دست ندهي! آن صندوق متعلق به اين آقاست! دخترم! اين آخرين فرصت است! مبادا آن را از دست بدهي! به طرفي كه پدرم اشاره كرده بود، نگاه كردم. ديدم شما با همين لباس و با همين شكل و قيافه آنجا ايستادهايد و به من نگاه ميكنيد! و امروز درست ساعت 9 صبح بود كه تلفن زنگ زد و شوهرم به سفارش من ملتماسنه از شما خواست كه تلفن را قطع نكنيد و بقيه ماجرا را كه خود بهتر ميدانيد! مثل اينكه از يك خواب دراز بيدار شده باشم، نفس عميقي كشيدم و نگاهي به اطراف خود انداختم. شرايط تازهاي كه داشت در زندگي من اتفاق ميافتاد به اندازهاي خارقالعاده و غافلگير كننده بود كه نميتوانستم باور كنم! مگر ميشود زندگي يك انسان در كمتر از چند ساعت اينقدر دستخوش دگرگوني شود؟ من، طلبهاي كه از ترس آبرو و بيم طلبكاران، همسر و فرزندانم را در شهر قم به امان خدا رها كرده و به تهران آمده بودم، الآن در موقعيتي قرار داشتم كه يكي از ثروتمندترين خانوادههاي اشرافي تهران عاجزانه از من ميخواستند كه به كمك آنها بشتابم و صندوق پول و جواهري را از آنان بپذيرم كه نميتوانستند آن را در جاي خود به مصرف برسانند؟!راستي از ديشب در من چه تغيير شگرفي رخ داده بود كه اين دگرگوني اساسي را به دنبال داشت؟! جز روي آوردن به خدا و از ژرفاي دل خدا را صدا زدن؟!بر درگاه كريمه اهل بيت عليهاالسلام سر ساييدن و ارتباط قلبي خود را با عوالم مارورايي برقرار كردن؟! و سفره دل خود را در پيشگاه خداوند مهربان گشودن واز او استمداد كردن؟!به دستور بانوي خانه، كليد صندوق را آوردند و او از من خواست تا قفل آن را باز كنم، و من پس از دو ركعت نماز و عرض سپاس از الطاف خداوند چاره ساز، در صندوق را باز كردم. محتويات صندوق از اين قرار بود: الف- يكصد هزار تومان پول نقد! ب – يكصد و پنجاه عدد سكه طلا! ج – پنجاه قطعه الماس و جواهر! د- سند مالكيت قطعه زمين مرغوبي به مساحت بيست هكتار در شمال تهران. هـ - و نوزده قطعه اشياء عتيقه و قيمتي! سردفتري را به آنجا احضار كردند و فيالمجلس مالكيت زمين ياد شده را به نام من تغيير دادند و پس از صرف ناهار و ساعتي استراحت به همراه راننده به طرف قم حركت كرديم.هنگامي كه به قم رسيديم، به راننده گفتم: در نزديكي ميدان آستانه توقف كند، و من پس از تشرف به حرم مطهر كريمه اهل بيت، حضرت معصومه عليهاالسلام عرض نيايش به درگاه خدا و سپاس از مراحم كريمانه آن حضرت در گشودن گره كور زندگيام، در آن مكان مقدس با خداي خود پيمان بستم كه از ثروت بيحسابي كه نصيب من شده، در بر طرف كردن نيازهاي اساسي نيازمندان جامعه استفاده كنم و آن را در اموري كه خشنودي خدا و خلق خدا در آنست، مصرف نمايم.اولين كاري كه پس از مراجعت به خانه انجام دادم، پرداخت بدهيهايي بود كه از آن رنج ميبردم، و بعد خانه نقلي كوچكي را به مبلغ سي و پنج هزار تومان خريدم و همسر و فرزندانم را پس از سالها خانه به دوشي در خانهاي كه متعلق به خودم بود سكونت دادم .من مشورت با افراد خدوم وكاردان نيمي از آن ثروت هنگفت را در امور مشروعي سرمايهگذاري كردم و كه منافع قابل ملاحظهاي داشت و با نيم ديگر آن چندين باب دارالايتام، دبستان، دبيرستان، مسجد و درمانگاه و داروخانه شبانهروزي احداث، و آب آشاميدني و بهداشتي اهالي چندين روستا را با صدها متر لولهكشي تأمين كردماز آن روز تاكنون از منافع سرمايهگذاريهايي كه كردهام هزينه تحصيلي دهها كودك بيسرپرست را از دوره دبستان تا تحصيلات عالي و نيز هزينهها جاري چندين مؤسسه عامالمنفعه را پرداخت ميكنم و آمار دقيق اين خدمات را به تفكيك در كتابي كه ملاحظه ميكنيد ذكر كردهام و آرزو ميكنم افراد نيكوكاري كه اين كتاب را مطالعه ميكنند، در گره گشايي از كار بندگان خدا و تأمين نيازمنديهاي آنان، اهتمام بيشتري از خود نشان دهند. |
|||
|
|
۱۷:۴۴, ۹/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/مهر/۹۰ ۱۷:۴۶ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #184
|
|||
|
|||
|
دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد! یا علی (علیه السلام) مدد است. |
|||
|
|
۱۷:۴۸, ۱۱/مهر/۹۰
شماره ارسال: #185
|
|||
|
|||
|
مجادله بهلول با ابو حنیفه
روزى بهلول از در خانه ابوحنیفه مى گذشت . شنید با شاگردان خود مى گوید: امام صادق علیه السلام سه مطلب مى گوید که من آنرا نمى پسندم .
اول آنکه شیطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى که خداوند شیطان را از آتش آفرید. چگونه ممکن است آتش بوسیله آتش بسوزد و عذاب شود. دوم اینکه خدا را نمى توان دید. چگونه ممکن است چیزى موجود باشد و دیده نشود. سوم : انسان فاعل فعل خویش است و حال آنکه نصوص بر خلاف آنست . هنگامى که بهلول این سخنان را شنید، کلوخى برداشت و به سوى او پرتاب کرد. شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خلیفه بردند. بهلول گفت : از من چه شکایتى دارى ؟ من که کارى انجام نداده ام . گفت : تو کلوخى بر پیشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى . بهلول : درد کجاست ؟ آن را به من نشان بده . ابوحنیفه: درد را نمى توان دید. بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان دید موجود نیست . ثانیاً اینکه گفتى سرت بر اثر اصابت کلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زیرا تو معتقدى شیطان به آتش نمى سوزد. زیرا او از جنس آتش است . پس تو نیز که از جنس خاکى و از خاک آفریده شده اى ، نباید از خاک و کلوخ معذب شوى . ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نیست ، پس تو چه شکایتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى کنى ؟ |
|||
|
|
۱۸:۴۳, ۱۱/مهر/۹۰
شماره ارسال: #186
|
|||
|
|||
|
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد . ابليس گفت : هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟ فرعون گفت : نه ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت . فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي ! ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت : مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ، تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!! |
|||
|
|
۱۳:۱۶, ۱۲/مهر/۹۰
شماره ارسال: #187
|
|||
|
|||
|
بنام ستار معاصی عاصیان
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟» در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان... |
|||
|
|
۲۲:۱۹, ۱۴/مهر/۹۰
شماره ارسال: #188
|
|||
|
|||
|
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی . آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده. بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است. |
|||
|
|
۱۱:۳۱, ۱۵/مهر/۹۰
شماره ارسال: #189
|
|||
|
|||
|
دنيا آنجور است كه خودت هستي
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف ! پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد. پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: خب ! مهربونند. پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور ! |
|||
|
|
۲۱:۰۸, ۱۵/مهر/۹۰
شماره ارسال: #190
|
|||
|
|||
|
با عرض ادب و احترام!حتما بخوانید،البته مطلب طولانی است ولی خیلی زیباست.
جهان- شاید چندین مرتبه از زبان ریش سفیدان اطرافتان، قصه شتری را شنیده باشید كه از دست سلاخان گریخت و به حرم امام هشتم علیه السلام پناه آورد و پای پنجره فولاد گریست. حاج نصر الله حسین زاده صاحب همان شتر است كه اینك دربان كشیك پنجم آستان قدس رضوی میباشد. از آنجا كه ماجرای آن شتر پناهنده و چند و چون پس از آن به نظر ما جالب آمد، خاطرات ایشان را بیان میکنیم. حاج نصرالله اینطور آغاز میكند: از قهرمانان و پیش كسوتان ورزشی كشتی هستم كه شغل اصلیام دامپروری است . 26 سال بیش دوازده شتر را كه از كشور افغانستان به ایران آورده بودند، برای كشتارگاه خریداری كرده همان روز با چند تن دیگر شروع كردیم به علامت گذاری روی شترها اما وقتی به آخرین آنها كه بسیار فربه و چاق هم بود رسیدیم، به دلیل نا آرامی او موفق به گذاشتن علامت نشدیم . صبح روز بعد همین شتر را همراه با سه تای دیگر به كشتارگاه فرستادیم . آنجا دو تا را كشتند و دو تای دیگر از سلاخ خانه به طرف پنجره پایین خیابان گریختند. سر پنجره یكی از آنها به سمت خیابان نخریسی و دیگری به سوی حرم مطهر حركت كرد. حاج سید حسینی یكی از دربانان صحن عتیق میگفت: هنگامی كه شتر وارد حرم شد، با قدمهای آهسته گام برداشت. سه دور اطراف سقاخانه چرخید و بعد رفت و به آرامی جلوی پنجره فولاد زانو زد و پس از سر و صدای زیاد چنان اشك ریخت كه از یك شتر بعید مینمود . وقتی همان دربان، شالی سبز بر گردن شتر انداخت و به دنبال خود كشانید، شتر مانند آهویی رام شده با او همراه شد و مردم هم گروه گروه به دنبالش رفتند . از این قضیه كه آگاه شدم شتر را به حال خود رها كردم. دوازده روز گذشت تا این كه رئیس تشریفات آن زمان مرا احضار كرد و خواست بداند در مقابل شتر چه تقاضایی دارم . من هم به جای پول یا شتری دیگر، فقط درخواست حكم خدامی حرم مطهر را كردم . رئیس تشریفات هم تلفنی جریان را برای نایب التولیه بازگو كرد. او هم گفت: ساعت دوازده روز بعد به دفترش بروم . فردای آن روز راس همان ساعت نزد حسن زاهدی كه آن موقع استاندار بود، رفتم و او پس از سؤال و جواب درباره شغل و میزان ارادتم نسبت به ائمه، قول ارایه حكم خدامی را به من داد . یادم هست آنقدر از این قول او خوشحال شدم كه دیگر نفهمیدم پس، از آنچه گفت تشكر كردم و تقاضای خودم را نوشتم و به دفتردار دادم، او با خشونت گفت: چه كسی به تو اجازه داده چنین تقاضایی بنویسی؟ هنگامی كه جریان را به او گفتم تقاضایم را داخل كشوی میزش گذاشت و گفت روز بعد مراجعه كنم . فردای آن روز كه رفتم با تعجب دیدم برگه او را استاندار امضاء كرده است و نامم نیز در دفتر ثبت شده است . پس از ارایه مدارك به كارگزینی، گفتند: بروم و چهل روز دیگر مراجعه كنم . خدا میداند در این مدت در دلم چه گذشت . بالاخره پس از پایان چهل روز به اداره آستانه رفتم، آنجا مرا به ارباب ارجاع دادند . هنگامی كه سراغ وی رفتم گفتند: ارباب جلسه دارد. بنابراین مجبور شدم برگردم و داخل ماشین منتظر بمانم . برای گذراندن وقت، رادیو را روشن كردم . یك باره رادیو اعلام كرد به جای زاهدی، ولیان به استانداری منصوب شده است . همان موقع به شدت از اتفاقی كه در حال وقوع بود ناامید شدم . با خود تصور كردم حتما استاندار جدید تمام تصمیمات استاندار قدیم را لغو میكند و به هر حال كار را از دست رفته دیدم . خیلی ناراحت شدم و رفتم سر چهارراه نادری (چهارراه شهدا) ، رو به امام رضا علیه السلام ایستادم و گفتم: آقاجان این حكمی بود كه شما توسط شتر به من عنایت كردی. اما حالا دارد از دست میرود. خودت دوباره نظری كن تا درست شود. بعد به طرف میدان شهدا، كوچه حسین باشی كه مغازه داشتم حركت كردم . وقتی به مغازه رسیدم . كارگرمان نامهای سربسته به من داد . پرسیدم: این چیست؟ گفت: از آستانه آوردهاند . نامه را گرفتم ، به حرم رفتم و بسیار دعا كردم و سپاس گفتم . شش ماه از خدامی گذشت كه همان مامور آورنده نامه مرا دید و گفت: حاجی! قدر این حكم را بدان چون زمانی امضا شد كه زاهدی دفتر كارش را ترك كرد تا به تهران برود . حتی رفت و به قصد فرودگاه داخل ماشین هم نشست . اما یك مرتبه پیاده شد، به دفتر كارش برگشت و دو نامه را امضاء كرد كه یكی از آنها همین حكم شما بود . ـ آقای حسین زاده بالاخره مسؤولان آستان قدس با آن شتر چه كردند؟ او را به مزرعه نمونه آستان قدس بردند و حدود ده سال همانجا از او نگهداری نمودند . بعد هم قرار شد شتر را به طبس ببرند و آنقدر مواظبتش كنند تا به مرگ طبیعی بمیرد. ولی چنان این موضوع روی مردم اثر گذاشت كه حتی درباره آن شتر، شعرا از جمله دكتر قاسم رسا و همچنین مداحان، سرودههای زیبایی خواندند . ـ طی 25 سال خدمتتان آیا تاكنون شاهد كرامات دیگری هم از جانب امام رضا علیه السلام بودهاید؟ بله . البته باید بگویم كه هر چه دارم ، از عنایات آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام است و تا كنون هم هر چیزی از ایشان خواستهام اجابت فرمودهاند. یادم هست یك شب حرم را برای شستشو خلوت كرده بودند . من هم در امر نظافت شركت داشتم پس از اتمام كار هنگامی كه میخواستم از پایین پای حضرت خارج شوم رو به ضریح ایستادم و گفتم : یا امام رضا علیه السلام ! خودت میدانی چقدر آرزوی زیارت قبر جدت حضرت امام حسین علیه السلام را دارم . اكنون كه راه بسته است، خودت راه را باز كن و مرا به آرزویم برسان . بعد هم با همان زبان حال خارج شدم . مدتی گذشت این كه مسابقات كشتی آغاز شد و بنده را هم دعوت كردند تا به عنوان داور حضورداشته باشم . پس از آن هم ابلاغ نمودند كه برای ادامه مسابقات میتوانید از بین دو كشور تركیه و عراق یكی را انتخاب كنید . من هم بدون تامل تركیه را برگزیدم. بعد از گذشت مدت كوتاهی یادم آمد، از امام رضا علیه السلام تقاضای زیارت قبر امام حسین علیه السلام را كردهام . برگشتم و درخواستم را تغییر دادم و گفتم بنویسید من به عراق میروم . بالاخره همان سال موفق شدم به آرزوی دیرینهام برسم و این یكی از بهترین خاطراتم در زمینه برخورداری از عنایات امام رضا علیه السلام بود . ـ آیا تاكنون خودتان هم وسیلهای برای قبول خواستههای زوار شدهاید؟ یك روز برای صرف غذا به مهمانخانه حضرت رفتم . پیش از خوردن غذا، فكر كردم بهتر است امروز غذایم را به یكی از زوار بدهم . بنابراین آن را برداشتم و از مهمانخانه خارج شدم . از زائران زیادی گذشتم و وارد صحن آزادی شدم . كنار یكی از غرفهها چشمم به مرد جوانی افتاد كه همسر و فرزندش را همراهی میكرد. جلو رفتم و پس از عرض سلام غذای حضرت را به عنوان تبرك به آنها دادم مرد جوان با تعجب پرسید: حاج آقا! چرا این غذا را به من میدهی؟ گفتم: مگر اشكالی دارد؟ این غذای متبرك حضرت است و من هم نیت كردهام امروز خوراك خودم را به یك زائر بدهم . مرد گفت: پس بگذارید جریانی را برای شما تعریف كنم . سالهاست به مشهد مقدس مشرف میشوم و شاهد پذیرایی هزاران زائر در مهمانسرای حضرت هستم . اما متاسفانه تاكنون قسمت خودم و خانوادهام نشده است . به همین خاطر قبل از آمدن شما رو به امام هشتم علیه السلام گفتم: یا امام رضا علیه السلام خودت میدانی سالهاست آرزوی صرف یك لقمه از غذای متبرك شما را دارم . دوست داشتم قدری از این غذا نصیب من و خانوادهام میشد. ولی توفیق حاصل نمیشود . هنوز چند دقیقه بیشتر از تقاضایم نگذشته بود كه شما با این غذا نزد ما آمدید . به همین خاطر از كارتان تعجب كردم . حالا هم واقعا از امام رضا علیه السلام متشكر هستم . از شنیدن حرفهای آن زائر منقلب شدم . رو به امام رئوف ایستادم و او را سپاس گفتم كه مرا وسیلهای جهت رفع حاجت یكی از زوارش قرار داد . - آقای حسین زاده با توجه به این كه عده زیادی از مومنان آرزوی خدمتگزاری حضرت را دارند، شما برای كسانی كه توفیق این خدمت را پیدا میكنند چه توصیهای دارید؟ خیلیها قدر این عمل خود را نمیدانند و بر آن به عنوان انجام یك تكلیف نگاه میكنند و از معنویت آن زیاد بهرهمند نمیشوند . در حالی كه بعضیها از تهران میآیند و علاوه بر خدمت، از این مكان مقدس بهرهبرداری معنوی هم میكنند. بنده معتقدم كسی كه به اینجا میآید . باید در درجه اول عاشق این مكان باشد و با امام هشتم علیه السلام ارتباط قلبی برقرار سازد و از ته دل برای آقا كار كند . در ادامه این مطلب سروده دكتر قاسم رسا را درباره شتر پناهنده میآوریم . ساربانی اشتری را صبحگاه بهر كشتن برد در كشتارگاه استر از مسلخ چو آهو میگریخت تا برد بر ضامن آهو پناه شد هراسان وارد صحن عتیق ملتجی بر دادرس شد دادخواه زد چو زانوی ادب را بر زمین شه بر او افكند از رحمت نگاه لطف سلطان بین كه تا پایان عمر میچرد در سایه الطاف شاد باز كن چشم یقین ای كوردل كز یقین آیی برون از اشتباه هر كه را نور ولایت در دل است برد سوی كعبه، مقصود راه كمتر از حیوان نئی ای دردمند آنچه میخواهی از این درگه بخواه كعبه دلها بود شمس الشموس خیره از نور جمالش مهر و ماه بر فرازد چون رضا (علیه السلام) سر از شرف هر كه سایه جبه بر این بارگاه |
|||
|
|
|
|
|
| 2 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,473 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|











