کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 24 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۹:۴۲, ۲۹/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آبان/۹۰ ۱۹:۴۳ توسط Abasaleh.)
شماره ارسال: #231
آواتار
سلام.
حدیث قدسی:

به عزت و جلالم سوگند، هيچ بنده اى خواسته مرا بر خواسته خودش ترجيح ندهد، مگر اينكه فرشتگان ، او را از همه بلايا و مصيبات محافظت كنند، و آسمانها و زمينها متكفل روزى او شوند.
اهل بهشت پنج خصلت دارند: 1 خلق نيكو 2 انصاف 3 نوازش يتيم . 4يارى ضعيف 5 تواضع به خدا.


التماس دعا.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: parisan ، علمدار133 ، Ramin_Ghn ، MESSENGER ، stranger00 ، حسن عزتي ، Saghi ، saloomeh ، منتظر کوچولو ، MohammadSadra ، فاطمه خانم ، shakiba ، تازه مسلمان ، بیداری اندیشه
۲۱:۲۱, ۲۹/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آذر/۹۰ ۱۷:۱۶ توسط علمدار133.)
شماره ارسال: #232
آواتار
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من وقت ندارم.
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاالله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتني ام و اونا انگار نه سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و قبول ميکنه؟ گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟ گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!! يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟ گفت: بيمار نيستم! هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، YARA ، حسن عزتي ، Saghi ، saloomeh ، منتظر کوچولو ، MohammadSadra ، ali.khm ، ساقی
۱۴:۲۱, ۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #233
آواتار
با عرض ادب و احترام.
این حکایت را از زبان یکی از بستگان تعریف می نمایم.حکایت از این قرار است:
روزی با تمام فرهنگیان شهر تصمیم به سفر به مشد برای زیارت امام رضا علیه السلام گرفتیم.چون مسیرمان از قم می گذشت گفتیم در محضر علامه طباطبایی هم حاضر شویم.هنگامی که به قم رسیدیم به منزل علامه وارد شدیم یک جوان طلبه به ما گفت که در اتاقی که بسیار از نظر ظاهری و امکانات ساده بود وارد شده و بنشینیم و صبر کنیم تا علامه تشریف بیاورند.هنگامی که علامه وارد شدند سلامی عرض کردند و در کنار در نشستند و شروع کردن به ذکر گفتن.ما که متعجب شده بودیم مدت 15 دقیقه صبر کردیم و دیدیدیم علامه همچنان ساکت هستند به بزرگمان گفتیم شما بحث را شروع کنید.ایشان به علامه گفتند ما فرهنگیان فلان شهر هستیم و عازم مشهد هستیم.علامه بعد از مدتی فرمودند:شما از کجا می آیید.گفتیم از فلان شهر.گفتند:به کدام شهر می روید؟گفتیم عازم مشهد هستیم.ما که خیلی احساس غرور می کردیم که الآن علامه ما را تشویق می کنند،ناگهان علامه گفتند:نمی شد امام رضا را در همان جا زیارت کنید؟ما که خیلی غرور داشتیم،غرورمان خوابید و خیلی به فکر فرو رفتیم.بعد از گفتن این جمله علامع دیگر چیزی نگفتند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، MohammadSadra ، ali.khm ، ساقی
۱۶:۵۹, ۲/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/آذر/۹۰ ۱۶:۵۹ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #234
آواتار
بنام ستار ...

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ..بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن خانم ! برو دنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن جوانی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستت درد نکنه ننه….. من مستحق نیستم!


زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …


پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: paradise ، محمود ، علمدار133 ، sadegh-a ، MohammadSadra ، ali.khm ، shakiba ، بیداری اندیشه
۱۷:۴۰, ۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #235
آواتار
به نام خدا


با عرض سلام خدمت دوستان عزیز...
این قسمت از فرمایشات جناب عزتی؛


(۲/آذر/۹۰ ۱۶:۵۹)حسن عزتی نوشته است:  چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن جوانی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستت درد نکنه ننه….. من مستحق نیستم!
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …



خاطره ای رو برام زنده کرد... خاطره ای که قبلا علی 110 در همین تالار برا بچه ها تعریف کرد..........


(۷/آذر/۸۹ ۲۰:۴۸)علی 110 نوشته است:  مولا میفرمایند:

((شما نیازمندترید به کمک کردن از نیازمندی که کمک شما را دریافت می کند!!!!!)).

جانِ من به این حدیث دل بدید، یه خاطره از این حدیث نقل می کنم براتون. یه شب نزدیک ساعتای 9 داشتم می رفتم خونه سر راه از کنار پاک رد شدم دیدم یه پسر بچه حدود 9 یا 10 ساله داره توپ بادی کوچیک میفروشه، اونوقت شب وسط زمستون، با خودم گفتم عجب غیرت و مردونگی داره ، داره نون بازوی خودش رو میخوره یاد این حدیث افتادم برای همینم رفتم تا یه توپ ازش بخرم ، گفتم چنده توپات ؟
گفت 500
- گفتم یه دونه بده ، بدش یه 2000 تومنی بهش دادم و بلافاصله گفتم یا علی و برگشتم که برم
بعد بلافاصله اون بزرگمرد کوچک انگار که بهش توهین شده داد زد: آی آقا وایسا باقی پولتو بگیر، بازم تودلم بهش گفتم دمت گرم، دمِ غیرتت گرم ایکاش یه ذره از این مرامتم من داشتم
برگشتم و بهش گفتم امام علی رو میشناسی
یه نگاهِ عجیبی بهم کرد به این معنا که وا اینم سوالِ که میپرسی، سینشو داد جلو و گفت : ملومه که میشناسم!
بعد حدیث بالا رو براش خوندم و گفتم اگه میشه بر من منت بزار و پول رو قبولش کن، بزرگمرد کوچکِ ما یه لبخند معصومانه که حکایت از رضایتش داشت به من زد گفت باشه اشکالی نداره، دستت درد نکنه
و من خدا را سپاس گفتم که این پیک رحمتش رو سر راهم قرار داد



چیزی ندارم که بگم...
خدا نگهدار همه ی ما
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، sadegh-a ، حسن عزتي ، saloomeh ، MohammadSadra ، ali.khm ، علی 110 ، ساقی ، rastin ، بیداری اندیشه
۱۷:۵۷, ۲/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/آذر/۹۰ ۱۸:۰۳ توسط علمدار133.)
شماره ارسال: #236
آواتار

آینه
ای پیش روی همه ما ایرانی ها :


من مقصرم ؛ تو چطور ؟


[/b]- این مملکت تا هزار سال دیگه درست بشو نیست!
- ای آقا! ما کجا غرب کجا! اونا دویست سال از ما جلو هستن!
- مملکت رو بر باد دادن، نابود کردن!
- اگه (...) بود الان وضعمون که این نبود (...) کاری کرد که این کشور دیگه کمر راست نکنه!
- کار دشمنه، نمی خواد ما پیشرفت کنیم، یعنی چشم ندارند پیشرفت ما رو ببینن!
- تا فرهنگمون درست نشه این کشور دست نمی شه!
- زمان کوروش و داریوش همه چیز سرجاش بود. اگه برگردیم به اون دوران...
- حالا بذار یارانه ها رو قطع کنن اونوقت ببین چی به روزگارمون میاد!


با این جملات بیگانه نیستید، فرقی نمی کند که توی تاکسی باشید، مهمانی یا حتی یک جلسه اداری در سطح کارشناسی و احیاناً بالاتر، این دیالوگ ها رد و بدل می شود؛ مربوط به امروز و دیروز و این دولت و آن دولت نیست، جملات کلیشه ای و تهوع آوری که بهترین بهانه برای توجیه کار نکردن و قانون گریز و قانون ستیز بودن است... گله کردن و شاکی بودن از روزگار و پیشرفت دیگران را با حیرت و حسرت نگاه کردن و افسوس خوردن و به معجزه امیدوار بودن یکی از بخش های لاینفک زندگی ایرانی است، به رفتار خود و اطرافیان تان به دقت خیره شوید:

- فلان کارمند به جای آنکه کارش را انجام بدهد ساعت ها در مورد اینکه مردم ژاپن پشتکار دارند و آلمانی ها دقیق هستند و وجدان کاری دارند حرف می زند و مثال و آیه می آورد! اما کار خودش را انجام نمی دهد و ارباب رجوع بیچاره را به فردا حواله می دهد.

- راننده تاکسی در حالیکه کمربند ایمنی را نبسته و احتمالا! سیگاری هم لای انگشتانش است و برای رفاه حال مسافرین خیلی گرامی! آن را از شیشه بیرون گرفته است، وقتی کسی از او سبقت می گیرد شروع می کند که ای بابا! توی این ممکلت فرهنگ نمانده، از رانندگی مان معلوم است، ببین چطور سبقت می گیرند، چطور رانندگی می کنند! بعد چند متر جلوتر خودش بدون آنکه راهنما بزند توی خیابان فرعی می پیچد، اگر کسی اعتراض کند هم با استفاده از ادبیات غنی پارسی به او می گوید کوری؟مگه نمی بینی دارم می پیچم! هر جا هوس کند توقف می کند، کرایه را دولا پهنا حساب می کند و اگر در را کمی محکم ببندی حتماً از واژگان بالای هیجده سال در حقت استفاده می کند، خواه اینکه بلند بگوید و خواه وقتی کمی دور شدی یا حتی توی دلش! اما قطعاً می گوید!

- حتی قبل از اینکه دولت با کوروش صمیمی شود هم شور و شوق ملی گرایی و دوست داشتن بوم و بر و مام میهن یک علاقه عمیق در میان ایرانیان بوده است، جوانی خوش قد و بالا در حالیکه گردنبدی از فروهر را به گردن انداخته و قطعاً حس عمیق ایران دوستی دارد باقی مانده بستنی اش را پرت می کند گوشه خیابان و اصلاً عین خیالش نیست که این گوشه خیابان نیز بخشی از ایرانی است که او سربلندی و آبادی و آزادی اش را دوست دارد! بخشی از همان خاک آریایی که او ساعت ها در مورد اینکه چطور هخامنشی ها آن را حفظ کرده اند یا گسترده اند کتاب خوانده است!

- فلان مدیر پشت تریبون ساعت ها در مورد تاریخ و فرهنگ پر شکوه و پر عظمت ایران سخنرانی می کند و بعد که از جلسه بیرون می آید و گوشی اش زنگ می خورد و خبر از پروژه می دهند و اینکه ممکن است بخشی از یک جنگل را تخریب کند، با اعتماد به نفس دستور می دهد: عیبی ندارد! این همه نابود کردند چیزی نشد حالا واسه دو تا دار و درخت پروژه بخوابه؟!

- خانم خانه با آنکه به اندازه کافی پول در اختیار داشته ولی هیچوقت مدیریت مالی درستی ندارد اما به خودش اجازه می دهد تمام سیاست های اقتصادی بانک جهانی، صندوق پول، وال استریت، بازار بورس دبی و ... را زیر سوال ببرد و ناقص و ناکارآمد لقب بدهد و چه بسا ته دلش هم بگوید که اگر من مدیر آنجا بودم می دانستم چطور عمل کنم!

- آقای حجره دار در حالیکه مست و سرخوش از آبگوشت و دوغ سر شب پایش را دراز کرده است و از معامله امروزش کیفور است و احتکار رندانه برخی از کالاهای مورد نیاز مردم را نشانه هوشمندی و بازار شناسی خود می داند، وقتی تلویزیون خبر می دهد که در دارفور جنوبی دو قبیله به جان هم افتاده اند، می گوید: کار همین صهیونیست هاست، همین یهودی های مال پرست که کارشان زجر دادن مردم است و سر سوزنی انصاف ندارند!
...
..
.

هر کدام از شما می تواند با مثال های نغز و خاطرات شیرین تر بر بلندای این سیاهه بیفزاید. بعید می دانم در تاریخ هیچ کشوری اندازه ایران ناله و نفرین وجود داشته باشد، هر روز از مهد کودک گرفته تا مسجد و مدرسه شعار "مرگ بر" به آسمان بلند است، دعایمان سرنگونی این و آن است اما برای آبادانی چه می کنیم؟ از کنفوسیوس نقل می کنند به جای نفرین کردن تاریکی بلند شو و شمعی روشن کن! کار بسیاری از ما نفرین کردن است، چون به انرژی چندانی نیاز ندارد، از خودگذشتگی و ایثار نمی طلبد و از همه مهمتر اینکه قرار نیست چیزی از جیب مان برود!

روح کار و شوقمندی برای تاثیر گذاری در سطح نازلی قرار دارد، بسیار از تصمیم های دولتی (فارغ از نوع دولت اش) با مقاومت جانانه هموطنان روبرو می شود، مدیران برای افزودن بر منافع خود می جنگند و مردم برای از دست ندادن داشته هایشان به ترفند های دفاعی مختلف تجهیز می شوند و مثل نرم افزارهای مختلف هر روز هم این اطلاعات منفی خود را به روز می کنند!

در مطلبی خواندنی که دست به دست چرخید آمده بود یادمان باشد که تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست. زیرا برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است! اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند.

یادمان باشد که تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست. ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند.

مثال بعدی سوییس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند! در سرزمین کوچک و سرد سوییس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.

افراد عالیرتبه‌ای که از کشورهای ثروتمند با همپایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد. نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.

[b]پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است که در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم متوجه می‌شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:

1. اعتقاد به اخلاق
2. ایجاد وحدت برای رسیدن به اهداف ملی
3. مسئولیت و نظم پذیری
4. احترام به قانون وحقوق سایر شهروندان
5. عشق به کار برای تولید بیشتر
6. میل به ارائه کارهای بهتر و برتر
7. تحمل سختی ها به منظور سرمایه گذاری برای آینده و رسیدن به اهداف بلند مدت


تا زمانی که هر ایرانی فارغ از اینکه مدیر باشد یا راننده تاکسی، نانوا باشد یا دانشجو، کارمند باشد یا کارگر، روزنامه نگار باشد یا سرباز، به وظیفه و تعهد شغلی خود وفادار نباشد، حساسیت و پیگیری نداشته باشد، تلاش برای بهتر کردن و به سامان رساندن کارش نداشته باشد این کشور و این شرایط به همین شکل باقی خواهد ماند، تا زمانی که هر ایرانی مانند یک رئیس جمهور؛ دلسوز منافع ملی کشورش نباشد، از کنار چکه کردن یک شیر آب در گوشه خیابان یا روشن ماندن لامپ اتاق محل کارش بی تفاوت بگذرد در بر همین پاشنه خواهد چرخید.

قطعاً اینکه قدرت در دست چه کسی باشد و با چه ایده ای بر مسند بنشیند بر زندگی مردم تاثیر دارد اما خود ما در این میانه هیچ نقش و وظیفه ای نداریم؟ به کام دوستان اصلاح طلب تلخ می آید اما بعد از دو رای بالای 20 میلیون به سید محمد خاتمی برخی گمان بردند که وظیفه خود را به بهترین نحو انجام دادند و به جای آنکه بکوشند، متوقعانه به گوشه ای نشستند و انتظار معجزه داشتند که نشد و هیچوقت نمی شود.

شب هنگام وقتی مسواک می زنید و رو به آینه دندان های تان را نگاه می کنید برای لحظه ای به چشمهایتان هم خیره شوید و از خودتان بپرسید: من به عنوان یک ایرانی که کشورم را دوست دارم امروز شهروند خوبی بودم؟ به عنوان یک کارمند حضور یا عدم حضور من در اداره امروز تاثیری داشت یا اگر نمی رفتم کارها بهتر انجام می شد؟

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، saloomeh ، MohammadSadra ، ali.khm ، shakiba
۱۰:۴۵, ۷/آذر/۹۰
شماره ارسال: #237
آواتار
نمک خدا را خورده ای !؟ - مرحوم ملا محمدتقی مجلسی
**************************************
زمانی كه مرحوم ملا محمد تقی مجلسی به شهرت نرسیده بود ، یكی از ارادتمندان او به نزدش شكایت آورد كه از آزار همسایه به تنگ آمده ام.
شب ها دوستان نا اهل خود را جمع می كند و تا صبح به شراب‌خواری و لهو و لعب مشغولند و آسایش ما را از بین برده اند. ایشان فرمودند:]امشب آنها را میهمان كن، من هم می آیم، شاید خدای تعالی او را هدایت كند. او همسایه اش را كه رئیس اشرار بود، به همراه دوستانش دعوت كرد و ملا محمد تقی مجلسی هم زودتر به منزل او رفت و در گوشه ای نشست.
وقتی رئیس اوباش و دوستانش وارد شدند و چشمشان به آن عالم دینی افتاد، ناراحت شدند؛ زیرا با وجود او، عیش آنها به هم می خورد، ولی در هر صورت نشستند.
رئیس آنها به ملامحمد تقی گفت: چه شد كه تو هم به جرگه ما وارد شدی؟ در پاسخ گفت: فعلاً كه چنین پیش آمده است.
او سپس برای آنكه ملا محمدتقی را از مجلس بیرون كند و آزاد شوند، سر سخن را بازكرد و گفت: راهی كه شما در پیش گرفته اید بهتر است یا شیوه ای كه ما داریم؟ پاسخ داد: ‌باید آثار و خواص كار خود را بیان كنیم تا معلوم گردد كدام بهتر است.
رئیس اوباش گفت: این حرف منصفانه است و ادامه داد: یكی از اوصاف ما این است كه اگر نمك كسی را خوردیم، نمكدان نمی‌شكنیم. ملا محمدتقی فرمود: این طور نیست و قبول ندارم كه شما این گونه باشید.
او پاسخ داد: انكار شما بی‌مورد است؛ زیرا این از امور مسلّم ما جوانمردان است.
ملا محمد تقی فرمود: اگر چنین است می پرسم آیا شما هرگز نمك خدا را خورده ای؟ او سر به زیر انداخت و پس از اندكی، از مجلس برخاست و رفت و همراهان او هم رفتند. صاحب منزل گفت: بدتر شد، قهر كردند و رفتند.
ملامحمد تقی فرمود: تا ببینیم چه می شود! صبح روز بعد رئیس اوباش به در منزل ملا محمد تقی آمد و با شرمساری تمام عرض كرد: سخن دیشب شما سخت در دل من اثر كرد و خواب را از چشمم ربود.
برگرفته از : کتاب قطره زلال امر به معروف و نهی از منكر، نوشته محمدرضا اکبری
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، علمدار133 ، ali.khm ، حسن عزتي ، shakiba ، ساقی ، V-E ، فرید ، بیداری اندیشه
۱۷:۳۸, ۷/آذر/۹۰
شماره ارسال: #238
آواتار
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر باتمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعدزن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، ali.khm ، saloomeh ، فاطمه خانم ، حسن عزتي ، shakiba ، ساقی ، V-E
۲۳:۰۹, ۸/آذر/۹۰
شماره ارسال: #239
آواتار
*** امام سجاد علیه السلام در خانه نشسته بودند كه كنیز حضرت عرض كرد: مولای من! عده ای در خانه آمده-اند و می گویند كه از شیعیان شما هستند و اجازه ورود می خواهند. امام با شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد و سراسیمه به سوی در حركت كرد؛ به گونه ای كه نزدیك بود با صورت بر زمین افتد. پس از سلام و احوال پرسی در چهره های آنان خوب نگریست و بدون آنكه چیزی بگوید داخل خانه برگشت و فرمود: اینان شیعیان ما نیستند. شیعه ما از آثار عبادت و بندگی در سیمایش شناخته می شود. در پیشانی اش اثر سجده پیداست و از كثرت نمازهای نیمه شب، چهره اش زرد است و هنگامی كه همگان در خواب به سر می برند او غرق در راز و نیاز با معبود خود است، اما اینان چنین نیستند.»


ضیات نور، ص 199: به نقل از بلاغه علی بن الحسین علیهما السلام، ص 54

منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 71
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، ali.khm ، فاطمه خانم ، محمود ، حسن عزتي ، MohammadSadra ، علمدار133 ، shakiba ، ساقی ، V-E ، بیداری اندیشه
۱۴:۱۲, ۹/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/آذر/۹۰ ۱۴:۱۴ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #240
آواتار
کلینی در کافی به سند معتبر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است :
چون پدرم را وقت وفات رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود:
ای فرزند گرامی تو را وصیت می کنم به آنچه مرا وصیت نموده پدرم در هنگام شهادت خود و فرموده :
زنهار ستم نکنید بر کسی که یاوری به غیر از خدا نداشته باشد .

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Anti gods ، محمود ، حسن عزتي ، MohammadSadra ، علمدار133 ، saloomeh ، Ramin_Ghn ، ساقی ، V-E ، فرید ، بیداری اندیشه
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,485 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا