کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 33 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۵۰, ۲۶/دی/۹۰
شماره ارسال: #321
آواتار
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!! مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، مبينا ، ساقی ، تازه مسلمان
۱۶:۴۷, ۲۶/دی/۹۰
شماره ارسال: #322
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

گویند که شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانه خود چنین نوشته بود :

"هر کس که در این سرای وارد شود، نانش دهید و از ایمانش نپرسید. چه، هر که در درگاه حق به جانی ارزد در درگاه ابوالحسن به نانی ارزد."

به امید آنکه ما هم روزی به همه بندگان خدا نانی دهیم و از ایمانشان نپرسیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، مبينا ، ساقی ، تازه مسلمان ، abas_341
۱۲:۰۵, ۲۷/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/دی/۹۰ ۱۲:۱۳ توسط peimane.)
شماره ارسال: #323
آواتار
قدرت انديشه
پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت . من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام . اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
ساعت 4 صبح فردا مأمور اف.بي.آی وافسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد : پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم.
در دنيا هيچ بن بستي نيست، يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت .
[b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shakiba ، ali.khm ، MohammadSadra ، تازه مسلمان ، مبينا ، shafagh_mah ، vahrakan
۱۶:۲۱, ۲۷/دی/۹۰
شماره ارسال: #324
آواتار

‎" داستان جالب وخواندنی آخرين كمك "
چهل و پنج دقیقه ای می شد که در آن سوز سرما ایستاده بود. زن ٬ کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود . ماشین ها یکی پس از دیگری رد می شدند . انگار با آن پالتوی کرمی اصلا توی برف ها دیده نمی شد .به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود .شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هایش کشید .یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی از آن پیاده شد . زن ، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید .زن توضیح داد که ماشینش ، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است .مرد جوان از او خواست بیش از این در آن سرمای آزار دهنده نماند و تا او پنچرگیری می کند زن در ماشین بماند .او واقعا از خداوند متشکر بود که مرد جوان را برایش فرستاده است. در ماشین نشسته بود که مرد جوان تق تق به شیشه زد .زن پولی چند برابر پول پنچرگیری در مغازه را که کنار گذاشته بود برداشت و از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه از وی تشکر کرد ، پول را به طرفش گرفت . مرد جوان ، با ادب ، پول را پس زد و گفت که این کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام داده است و به او گفت :"در عوض ، سعی کنید آخرین کسی نباشید که کمک می کند."
از هم خداحافظی کردند و زن که به شدت گرسنه بود به طرف اولین رستوران به راه افتاد. از فهرست غذای رستوران یکی را انتخاب کرده بود که زن جوانی که ماه های آخر بارداری خود را می گذراند با لباس بسیار کهنه و مندرسی به طرفش آمد و با مهربانی از او پرسید چه میل دارد. زن ، غذایی 80 دلاری سفارش داد و پس از آنکه غذا را تمام کرد ، یک اسکناس صد دلاری به زن جوان داد. زن جوان رفت تا بیست دلار بقیه را برگرداند.اما وقتی بازگشت خبری از آن زن نبود . در عوض ، روی یک دستمال کاغذی روی میز یادداشتی دیده می شد .زن جوان یادداشت را برداشت . در یادداشت نوشته شده بود که آن بیست دلار به علاوه ی چهارصد دلار زیر دستمال کاغذی برای وی گذاشته شده است تا برای زایمان دچار مشکل نشود . یادداشت برای آن زن بود و در آخر نوشته شده بود : "سعی کن آخرین نفری نباشی که کمک می کند.
شب که شوهر زن جوان به خانه بازگشت، بسیار محزون بود و گفت که به خاطر پول بیمارستان نگران است چون نزدیک زمان زایمان است و اون ها آهی در بساط ندارند . زن جوان ماجرای آن روز را برایش تعریف کرد : درباره ی زنی با پالتوی روشن که مبلغ کافی برای او گذاشته بود و نامه را هم به او نشان داد.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مرد جوان فرو ریخت و برای همسرش تعریف کرد که آن روز صبح در جاده به همین زن برای رضای خداوند کمک کرده است.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، MohammadSadra ، shakiba ، تازه مسلمان ، peimane ، مبينا ، shafagh_mah ، vahrakan
۱۸:۴۱, ۲۷/دی/۹۰
شماره ارسال: #325
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان
یک سخن و حدیث بسیار پند آموز:
امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف):
اِنَّ لِی فِي اِبنَةِ رَسولِ اللهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ
دختر رسول خدا (فاطمه) برای من سرمشقی نیکوست.
الغیبه، طوسی، ص 286

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، shakiba ، تازه مسلمان ، ساقی ، N.Mahdavian ، ali.khm ، shafagh_mah ، vahrakan ، بیداری اندیشه
۱۰:۰۱, ۱/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/بهمن/۹۰ ۱۰:۱۲ توسط peimane.)
شماره ارسال: #326
آواتار
آموخته ام كه :

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه

و بالاخره مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
.
آموخته ام ...
که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ...

که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ...
که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ...
که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ...
که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ...
که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ...
که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ...
که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت ميکند
آموخته ام ...
که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ...
که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ...
که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد.
پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز بدست بياورم
..
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد !
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان !
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد !
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم !

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم !
آموخته ام ...
که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
...
آموخته ام ...
که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم...
آموخته ام ...
که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: انصارالمهدی ، N.Mahdavian ، ali.khm ، رهجو ، shafagh_mah ، حسن عزتي ، vahrakan ، بیداری اندیشه
۱۰:۵۹, ۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #327
آواتار
داستان غم انگیز ما - وقتی روشنفکری ، سرگرمی میشود :
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...





... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت :
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!





ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، حسن عزتي ، only_y2d ، vahrakan
۱۴:۰۹, ۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #328
آواتار
بدون پاسپورت و بلیت به زیارت عتبات رفت
جوانی که بدون پاسپورت و بلیت با هواپیما به زیارت عتبات رفت
می*گفتند زیارت حرم ائمه اطهار به خواستن نیست بلکه به دعوت است و تا آنها شما را دعوت نکنند موفق به آن نمی شوی.
جوانی 24 ساله است و فعالیتش کشاورزی است و با قصد بدرقه یکی از خویشان به فرودگاه رفت اما به ناگاه مسافر نجف و کربلا شد.
این جوان در گفت و گو با خبرنگاري در عتبات عالیات گفت: با یک وانت نیسان حامل محصول کشاورزی به فرودگاه رفتم تا خاله خود را بدرقه کنم، در فرودگاه از من خواسته شد تا یک زائر ویلچری را کمک کنم.
وی که "م ، ج" نام دارد افزود: با هدایت ویلچر از تمام گیت ها رد شدم و تا داخل هواپیما رفتم، در حالی که احدی از من نپرسید اسمت چیست، یا گذرنامه ات کو و یا شماره صندلی ات چند است، در هواپیما روحانی کاروان که از بستگان بود گفت اینجا چه کار می کنی زود پیاده شو.
وی افزود: قصد پیاده شدن داشتم که با مشاهده درب های بسته، ناخودآگاه به صورت غیر ارادی روی صندلی خالی هواپیما نشستم، یکدفعه دیدم که اعلام شد تلفن های همراه را خاموش کنید و من در این شرایط از نفر کناری تلفن گرفتم و به خانواده خبر دادم که در حال رفتن به کربلا هستم مادرم هم گریه کرد که تو ثبت نام نکردی چطور میشود؟
این جوان گفت: در فرودگاه عراق نیز بدون اینکه از من مدارکی طلب کنند به راحتی از گیت های مختلف عبور کردم و فقط روحانی کاروان با دیدن من در فرودگاه با حالت عصبانیت گفت چرا آمدی حالا چگونه برمی گردی گفتم آنکه مرا آورده همان برمی گرداند.
وی که هم اکنون به ایران بازگشته احساس خود را از این امر غیر قابل وصف خواند و اظهار داشت: در روز عاشورا و در مراسم شام غریبان امام حسین (علیه السلام) ناگهان دلم شکست و از آن حضرت طلب زیارت کربلا را کردم.
وی گفت: چنان این سفر غیر منتظره بود که با همین یک دست لباس آمدم و اینجا خاله ام برای من این پیراهن و لباسهای را تهیه کرده است.
مدیر کاروان این زائر نیز با تایید گفته های وی افزود: ما نیز اصلا متوجه این مساله نشدیم و در عراق دریافتیم که وی بدون اینکه نامش در مانیفست باشد به همراه کاروان به عراق آمده است آری این است مهمان واقعی دعوت شده.
گفتنی است این زائر پس از این ماجرا کلیه هزینه های سفر را پرداخت کرده است.
کاش قسمت ما هم بشود .....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، حسن عزتي ، ساقی ، shakiba ، vahrakan
۲۰:۴۸, ۸/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #329
آواتار
آیا شیطان از جناب عمر فرار میکند؟
مقدمه:
اهل سنت شیعیان را کسانی معرفی می کنند که در حق بزرگانشان غلو می نمایند.
در اینجا می خواهیم کمی گفتگو کنیم و بررسی کنیم که آیا اهل سنت هم در شان بزرگانشان غلو می نمایند یا نه؟
در بعضی از کتب اهل سنت روایتی بیان شده است که خیلی برایم جالب توجه بود.

روایت مورد نظر:
سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 - ص 283 - 284
حدثنا الحسين بن حريث أخبرنا علي بن الحسين بن واقد حدثني أبي قال حدثني عبد الله بن بريدة قال سمعت بريدة يقول " خرج رسول الله صلى الله عليه وسلم في بعض مغازيه فلما انصرف ‹ صفحه 284 › جاءت جارية سوداء فقالت يا رسول الله إني كنت نذرت إن ردك الله سالما أن أضرب بين يديك بالدف وأتغنى . فقال لها رسول الله صلى الله عليه وسلم إن كنت نذرت فاضربي وإلا فلا ، فجعلت تضرب فدخل أبو بكر وهي تضرب ثم دخل علي وهي تضرب ثم دخل عثمان وهي تضرب ثم دخل عمر فألقت الدف تحت استها ثم قعدت عليه فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : إن الشيطان ليخاف منك يا عمر إني كنت جالسا وهي تضرب فدخل أبو بكر وهي تضرب ثم دخل علي وهي تضرب ثم دخل عثمان وهي تضرب فلما دخلت أنت يا عمر ألقت الدف " هذا حديث حسن صحيح غريب .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تحفة الأحوذي - المباركفوري - ج 10 - ص 122


إن الشيطان ليخاف منك يا عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
إرواء الغليل - محمد ناصر الألباني - ج 8 - ص 214
فقال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) : إن الشيطان ليخاف منك يا عمر ، إني كنت جالسا وهي تضرب فدخل أبو بكر وهي تضرب ، ثم دخل علي وهي تضرب ، ثم دخل عثمان وهي تضرب ، فلما دخلت أنت يا عمر ألقت الدف
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 83


فقال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) إن الشيطان ليخاف منك يا عمر إني كنت جالسا وهي تضرب فدخل أبو بكر وهي تضرب ثم دخل علي وهي تضرب ثم دخل عثمان وهي تضرب فلما دخلت أنت ألقت الدف


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 64



فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ان الشيطان ليخاف منك يا عمر


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سنن الترمذي|الترمذي|5|279|مصادر حديث سنى - فقه|تحقيق وتصحيح : عبد الرحمن محمد عثمان|الثانية|1403 - 1983 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||سنن الترمذي وهو جامع الصحيح

تحفة الأحوذي|المباركفوري|10|1282|مصادر حديث سنى - فقه||الأولى|1410 - 1990 م||دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان||

إرواء الغليل|محمد ناصر الألباني|8|معاصر|مصادر حديث سنى - عام|إشراف : زهير الشاويش|الثانية|1405 - 1985 م||المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان||

تاريخ مدينة دمشق|ابن عساكر|44|571|مهمترين مصادر رجال سنى|علي شيري||1415|دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان|دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||

أسد الغابة|ابن الأثير|4|630|مهمترين مصادر رجال سنى|||||دار الكتاب العربي - بيروت - لبنان||انتشارات إسماعيليان – طهران

در این روایت چنین آمده است که زنی به نزد رسول آمد و گفت: من نذر کرده ام اگر شما سالم از جنگ برگشتید برای شما دف بزنم و بخوانم. پیامبر هم گفتند اگر چنین نذری کردی پس شروع کن. زن شروع به خواندن و دف زدن کرد. ابوبکر امد و ادامه داد. عثمان امد و ادامه داد. علی امد و ادامه داد. عمر بن خطاب که آمد رها کرد و پیامبر فرمودند: شیطان از تو می ترسد ای عمر.

شاید دوستان عزیز بگویند. چرا من گفته ام روایت جالب.

پس از اینجای مطلب رو خوب بخونید.

این خانم نزد رسول اکرم رسید و گفت نذر کرده ام. رسول هم فرمود چون نذر کردی انجام بده.

(جالب اینکه اکثر دوستان اهل سنت برای توجیه این روایت همین استدلال را می اورند)


یک سوال؟

آیا هر جا و در مورد هر چیز انسان می تواند نذر کند؟

نذر چیزی است که بر گردن انسان می ماند تا آنرا انجام دهد و اگر چنین کاری نکند خداوند او را مورد عقاب و عذاب قرار می دهد.

درسته؟

یه سوال فنی؟

اگر الان کسی نذر کند که جناب مولوی عبدالحمید را بکشد آیا بر او واجب است چنین بکند و اگر انجام ندهد خدا او را عذاب خواهد کرد؟

یا

کسی نذر کند در ماه رمضان روزه نگیرد.

یا

اگر کسی نذر کند که 500 کودک را بکشد. آیا نذرش صحیح است و اگر آنرا انجام ندهد مورد عذاب قرار خواهد گرفت؟

نذر دارای شروطی است که یکی از این شرایط این می باشد که: (نذر باید مطابق با شرع باشد)


خب چند سوال فنی دیگه؟

الف: غنا حلال است؟

اگر بگویید حلال است که مخالف کلام بزرگانتان می باشد زیرا آنان در کتبشان انرا حرام اعلام کرده اند.

تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 21 - ص 69

أن الغناء حرام فعله وسماعه

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

حاشية رد المحتار - ابن عابدين - ج 4 - ص 516



الغناء حرام


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

المغني - عبد الله بن قدامه - ج 4 - ص 244

الغناء محرم

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تفسير الآلوسي|الآلوسي|21|1270|مصادر تفسير سنى|||||||
حاشية رد المحتار|ابن عابدين|4|1252|فقه حنفى|إشراف : مكتب البحوث والدراسات|جديدة منقحة مصححة|1415 - 1995 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||المكتبة التجارية - مصطفى أحمد الباز
المغني|عبد الله بن قدامه|4|620|فقه حنبلى||جديدة بالأوفست|||دار الكتاب العربي للنشر والتوزيع - بيروت - لبنان||بعناية جماعة من العلماء

همچنین از حضرت رسول روایات متعددی در مذمت غنا بیان شده است.
المجموع - محيى الدين النووي - ج 20 - ص 229


لما روى ابن مسعود أن النبي صلى الله عليه وسلم قال ( الغناء ينبت النفاق في القلب كما ينبت الماء البقل )


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

المحلى - ابن حزم - ج 9 - ص 57

من طريق أبى داود نا مسلم بن إبراهيم نا سلام بن مسكين عن شيخ انه سمع أبا وائل يقول : سمعت ابن مسعود يقول سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : ( أن الغناء ينبت النفاق في القلب )

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سنن أبي داود - ابن الأشعث السجستاني - ج 2 - ص 461 - 462



حدثنا مسلم بن إبراهيم ، قال : ثنا سلام بن مسكين ، عن شيخ شهد أبا وائل في وليمة ، فجعلوا يلعبون يتلعبون ، يغنون ، فحل أبو وائل حبوته ، وقال : سمعت ‹ صفحه 462 › عبد الله يقول : سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : ( الغناء ينبت النفاق في القلب )


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

السنن الكبرى - البيهقي - ج 10 - ص 223



أبو الحسين بن بشران أنبأ الحسين بن صفوان ثنا عبد الله بن محمد بن أبي الدنيا ثنا أبو خيثمة وعبيد الله بن عمر قالا ثنا غندر عن شعبة عن الحكم عن حماد عن إبراهيم قال قال عبد الله بن مسعود الغناء ينبت النفاق في القلب ( وأخبرنا ) ابن بشران أنبأ الحسين بن صفوان ثنا ابن أبي الدنيا ثنا علي بن الجعد أنبأ محمد بن طلحة عن سعيد بن كعب المرادي عن محمد بن عبد الرحمن بن يزيد عن ابن مسعود قال الغناء ينبت النفاق في القلب كما ينبت الماء الزرع والذكر ينبت الايمان في القلب كما ينبت الماء الزرع ( أخبرنا ) أبن بشران أنبأ الحسين بن صفوان ثنا ابن أبي الدنيا حدثني عصمة بن الفضل ثنا حرمي بن عمارة ثنا سلام بن مسكين ثنا شيخ عن أبي وائل عن عبد الله بن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الغناء ينبت النفاق في القلب كما ينبت الماء البقل


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

عمدة القاري - العيني - ج 22 - ص 274

فقال ابن مسعود : الغناء وحلف عليه ثلاثا ، وقال : الغناء ينبت النفاق في القلب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المصنف - عبد الرزاق الصنعاني - ج 11 - ص 4
أخبرنا عبد الرزاق عن معمر عن مغيرة عن إبراهيم قال : الغناء ينبت النفاق في القلب
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
المجموع|محيى الدين النووي|20|676|فقه شافعى|||||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع||التكملة الثانية
المحلى|ابن حزم|9|456|فقه ظاهرى|||||دار الفكر||طبعة مصححة ومقابلة على عدة مخطوطات ونسخ معتمدة كما قوبلت على النسخة التي حققها الأستاذ الشيخ أحمد محمد شاكر
سنن أبي داود|ابن الأشعث السجستاني|2|275|مصادر حديث سنى - فقه|تحقيق وتعليق : سعيد محمد اللحام|الأولى|1410 - 1990 م||دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع||طبعة جديدة منقحة ومفهرسة / أخرجه وراجعه ووضع فهارسه : مكتب الدراسات والبحوث في دار الفكر


السنن الكبرى|البيهقي|10|458|مصادر حديث سنى - فقه|||||دار الفكر||

عمدة القاري|العيني|22|855|مصادر حديث سنى - فقه||||بيروت - دار إحياء التراث العربي|دار إحياء التراث العربي||

المصنف|عبد الرزاق الصنعاني|11|211|مصادر حديث سنى - عام|تحقيق وتخريج وتعليق : حبيب الرحمن الأعظمي||||منشورات المجلس العلمي||


آری در این روایت پیامبر اکرم غنا را پایه گذار نفاق در قلب معرفی کرده اند.
ب: خواندن زن در دین اسلام چه حکمی دارد؟
فکر کنم جمهور علمای شیعه و سنی حروم میدونند. نظر شما چیه؟ حالا شما می گویید چه جوری این مسئله رو نبی اکرم نمیدونسته؟
**حال شما بگویید آیا برای خواندن غنا میشود نذر کرد؟**

ج: دوستان اهل سنت شیعیان را متهم می کنند که فقط به احادیث عمل می کنند و چیزی از قران نمیدانند.


چند پیام بازرگانی:
- امام ششم شیعیان روایتی را فرموده است که فکر کنم همه چیز رو روشن کند.
قال الصادق: احادیثی که از ما (ائمه) به شما (شیعیان) عرضه می شود را به قران عرضه کنید. اگر موافق قران بود آنرا بپذیرید و اگر مخالف قران بود پس آنرا به دیوار بزنید.
این بود موضع شیعیان در مورد عرضه روایات به قران. اهل سنت می گویند ما همیشه به قران همه چیز را بررسی می کنیم. نظرتون چیه این روایت رو به قران عرضه کنیم.
در روایت آمده است که پیامبر به غنا گوش میداد.
درسته؟
در قران کریم محمد رسول الله چنین معرفی شده است (اسوه حسنه للمومنین)
اسوه حسنه چه کسی است؟
کسی که در همه چیز به قول دوستان اخرش باشه.

آیا اسوه حسنه مومنین نمیدانسته است که غنا و خواندن زن برای او حرام است؟
این چه اسوه حسنه ایی است که حتی در حد یک انسان معمولی نیست. و به اندازه او نمیتواند بفهمد؟
پس از متن روایت مورد بحث چنین فهمیده می شود که پیامبر به حرام گوش داده است.
درسته؟

کسی که خودش بر خلاف کلام خداوند عمل میکند و غنا گوش میدهد آیا صلاحیت اینکه اسوه حسنه ایی برای مومنین باشد را دارد؟
اگر روایت را به قران عرضه کنید. نتیجه چه خواهد شد؟ یا اینکه قران کریم و خداوند متعال اشتباه گفته اند که پیامبر اکرم اسوه حسنه مومنین است. یا اینکه

این روایت کذب محض است؟ یا بگویید غنا گوش دادن حرام نیست انهم موقعی که خواننده یک زن باشد. که بازهم این مخالف نص احادیث پیامبر است.
زیرا از زبان پیامبر اکرم نقل شده است که.
غنا پایه گذار نفاق است در قلب. و همچنین بزرگان اهل سنت آنرا حرام میدانند
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، saloomeh ، حسن عزتي
۲۲:۴۳, ۸/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/بهمن/۹۰ ۲۲:۴۵ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #330
آواتار
و بدانید اموال و اولاد شما، وسیله آزمایش است؛ و (برای کسانی که از عهده امتحان برآیند،) پاداش عظیمی نزد خداست!(الانفال/۲۸)
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّـهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: vahrakan ، حسن عزتي ، MohammadSadra
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,478 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا