|
خاطرات جبهه
|
|
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!! و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی... عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2 فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود. هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن . همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم... فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی .جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود... نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن... ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر... روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست... متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا. کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟ شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه. شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه. یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره شاید... شاید... وحالا یک سوال ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟ نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید که من سرباز اسلامم مرا در خاک مسپارید مرا در یاد بسپارید... دانلود کنید |
|||
|
| آغاز صفحه 49 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۹:۰۵, ۶/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #481
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
دیروز از هرچه بود گذشتیم وامروز از هرچه بودیم.آنجا پشت خاک ریز بودیم اینجا در پناه میز.دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز موظبیم ناممان گم نشود.جبهه بوی ایمان می داد واینجا ایمانمان بو می دهد.خدایا آزادمان کن تا اسیر نشویم. از دست نوشته های شهید سردار حاج نورعلی شوشتری
خاطرات شهدا
پیش از به كارگیرى نیروهاى رزمى در عملیات طریق القدس، هشتصد نفر نیرو براى جانفشانى و ایثار برگزیده شدند. این نیروها از پرتوانترین، مجربترین و مشهورترین نیروهاى جمهورى اسلامى بودند. رزمندگان اسلام، ساعت 4 صبح از عقبه دشمن، وارد عمل شدند. پیش از عملیات، یك روحانى، همراه 50 نفر از نیروهاى شهادت طلب، خود را روى مینها انداختند و راه عبور رزمندگان را باز كردند. من شاهد شیرجه رفتن آن روحانى عزیز بودم كه خود را روى مین انداخت. دیگر نیروهاى شهادت طلب هم روى مین رفتند و همگى به فیض شهادت نایل شدند. |
|||
|
|
۱۲:۲۶, ۱۰/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #482
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا تقوا است که انسان را به اخلاص می رساند و با اخلاص درهای حکمت نیز بر قلب گشوده می شود. سید مرتضی آوینی خاطرات شهدا فرمانده دست تكان داد. حاجي از راننده خواست بايستد. از پنجرهي ماشين كه نيمهباز بود، سلام و احوالپرسي كردند. فرمانده به حاجي گفت «اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.» - حالا براي چي اومده بودي اينجا؟ بسيجي به كفشهاش اشاره كرد و گفت «اينا ديگه داغون شده. اومده بودم اگه بشه يه جفت بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.» حاجي دولا شد. درِ داشبورد ماشين را باز كرد و يك جفت كفش در آورد «بپوش! ببين اندازه است؟» كفشهاش را كند، و سريع كفشهايي را كه حاجي داده بود پوشيد «به! اندازه است.» خودم اين كفشها را براي حاجي خريده بودم؛ از انديمشك. كفشهايي را كه به بسيجيها ميدادند نميپوشيد. همين امروز پنجاه جفت كفش از انبار گرفته بود. ولي راضي نشد يك جفت براي خودش بردارد. حاجي لبخندي زد و گفت «خب پات باشه.» بسيجي همينطور كه توي جيبهاش دنبال چيزي ميگشت گفت «حالا پولش چهقدر ميشه؟» و حاجي خيلي آرام، انگار به چيزي فكر ميكرد گفت «دعا كن به جون صاحبش.» شهید ابراهیم همت منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
|
|||
|
|
۱۱:۲۳, ۱۵/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #483
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم. شهيد دكتر مصطفي چمران خاطرات شهدا
زمانى كه عراق جزیره مجنون را بمباران شیمیایى كرد، تعداد زیادى از نیروهاى اسلام به شدّت مجروح شدند و بىهوش روى زمین افتادند. عبد الكریم رئیسى حالش خیلى وخیم بود. در عین حال بالا سر یكى از مجروحان كه بسیجى 14 سالهاى بود، نشسته بود. گفتم: «عبد الكریم! زود باش، باید به عقب برگردید، چرا نشستهاى؟!» گفت: «آقا سید! نمىتوانم این بچه را همینطور اینجا تنها بگذارم. هرطور شده باید او را از اینجا ببرم.» به هر زحمتى بود، آن نوجوان را عقب فرستادیم. وقتى سراغ عبد الكریم رفتیم، بىهوش روى زمین افتاده بود. بدنش بر اثر عامل شیمیایى سیاه شده بود. او را به بیمارستان انتقال دادیم؛ اما بعد از مدتى كوتاه به شهادت رسید شهید عبد الكريم رئيسي منبع :راوى: سید مرتضى هاشمى، ر. ك: در امتداد دیروز، ص 48 |
|||
|
|
۱۹:۰۴, ۱۸/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #484
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا انقلاب بیش از هرچیز برای ما یك ابتلای الهی و یك آزمایش تاریخی و اجتماعی است و در جریان این ابتلا باید رنج، محرومیت، مصایب و ناملایمات را با آغوش باز بپذیریم و در برابر آشوبها و فتنهها با خلوص و شهامت بایستیم و از طولانی شدن این ابتلا و افزایش سختیها و ناملایمات نهراسیم، زیرا علاوه بر اینكه خود را از قید آلودگیهای شركین و وابستگیها، پاك و خالص میكنیم، انقلابمان و حركت امت شهیدپرور، عمیقتر و استوارتر میشود و از انحراف و شكست مصون میماند. شهيد محمد جهان آرا خاطرات شهدا
برای آمادهشدن منطقه عملیاتی «قادر» جهاد سازندگی خدمات فراوانی انجام داد؛ از جمله: افراد شاخص این عملیات، برادر «زینت بخش» بود. وی مسئولیت مهندسی و احداث جادهها را به عهده داشت و حدود 30 كیلومتر را پیاده و با وسایل ابتدایی شخصاً سنگچین كرد. دستگاهها پشت سر ایشان حركت میكردند. صورت این فرزانه در اثر آفتاب سوزان منطقه، پوست انداخت، در عین حال، چهره نورانیاش تمامی همرزمان را تحت تأثیر قرار داده بود. وی فردی بسیار منظم بود. دعای توسل او در شبهای سرد منطقه هنوز در گوش همرزمانش طنینانداز است. زینت بخش در اثر اصابت تیر به ناحیه قلب پر مهرش به شرف شهادت نایل شد. شهيد زينت بخش منبع : ر.ك: جهاد سازندگي خراسان در دفاع مقدس، ج6، ص297 و 304 |
|||
|
|
۹:۳۷, ۲۰/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #485
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید و به یاد شهیدان باشید ، چرا که یاد شهیدان است که مردم را به سوی خدا منقلب می کند. شهيد احمد كشوري خاطرات شهدا
در مشهد، بارها شاهد بودم كه از محمدباقر میپرسیدند: شما در جبهه چه كار میكنی؟ چه مسئولیتی داری؟ میگفت: «من افتخارم این است كه برای بسیجیها جاروكشی میكنم.» بعضی وقتها هم میگفت: «آبدارچی هستم.» اینها را طوری جدی میگفت كه كسی دچار شك و تردید نمیشد. خود من قبل از اینكه اهواز بروم، اصلاً فكرش را هم نمیكردم كه او حتی فرمانده دسته باشد، چه رسد به اینكه مسئولیت بالاتری داشته باشد. شاید همین چیزها بود كه حس كنجكاویام را برانگیخت تا برای یكبار هم كه شده، همراه او به جبهه بروم. بعد از اصرار زیاد، یك روز راضی شد مرا ببرد. فكر میكنم رفتیم طرف محور سلمان، اطراف خرمشهر. آنجا برخورد نیروها با او با محبت و تواضع بیشتری همراه بود. او همان جا هم با لباس بسیجیاش این طرف و آن طرف میرفت. مدت زیادی از آمدن ما نگذشته بود كه یك موتورسوار از گرد راه رسید و همین كه عینكش را برداشت و سلام كرد، فهمیدم بسیار عصبانی است. به محمدباقر گفت: فرمانده شما در این محور كیست؟ محمدباقر لبخندی زد و به نرمی گفت: خدا قوت اخوی! مشكلی پیش آمده؟ او با همان ناراحتی گفت: شما فقط بگو فرمانده این محور كیست؟ محمدباقر جلو رفت و دست به شانهاش گذاشت و گفت: حالا بیا پایین! صحبت میكنیم. او سمجتر از قبل گفت: میگی فرمانده كیست یا بروم از یكی دیگر بپرسم؟ محمدباقر گفت: خیلی خوب، بیا پایین تا من ببرمت پیش فرمانده. محمدباقر دست او را گرفت و رفتند چهل - پنجاه متر آن طرفتر و حدود بیست دقیقه با هم صحبت كردند و من ندیدم كه آنها پیش فرمانده بروند. وقتی برگشتند، نمیدانم محمدباقر به او چه گفته بود كه برخوردش 180 درجه فرق كرده بود. با كلّی معذرت خواهی خداحافظی كرد و رفت. همان شب یا شب بعد كه تك و تنها در سنگر نشسته بودم، بین خواب و بیداری زنگ تلفن قورباغهای مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، كسی از آن طرف گفت: سنگر فرماندهی؟ از شنیدن كلمه فرماندهی تعجب كردم. طرف دوباره گفت: الو! سنگر فرماندهی؟ دستپاچه گفتم: اینجا كسی نیست آقا! گفت: یعنی چه؟ پس تو كی هستی كه گوشی را برداشتی؟ وقتی دید چیزی نمیگویم، با ناراحتی گفت: بنا بود یك ماشین بیاید تو خط شلمچه، چرا نیومد؟ گفتم: ببخشید! من از هیچی خبر ندارم. با حالت مشكوكی پرسید: ببینم اسم تو چیه؟ گفتم: محمدصادق جوادی. گفت: با آقای صادق جوادی چه نسبتی داری؟ گفتم: برادرش هستم. با خنده و تعجب گفت: به! تو برادر فرمانده محوری و نمیدونی چی به چیه! مكث كرد و ادامه داد: بدو برو دنبال برادرت و بگو بیاد پای گوشی. آقا صادق وقتی فهمید من از سمت او اطلاع پیدا كردهام، گفت: «ما همه بسیجی هستیم؛ منتها یكی مسئولیتش بیشتر است و یكی كمتر.» آن روز آقا صادق به من فهماند كه درباره این موضوع نباید به كسی چیزی بگویم. من هم تا زمان شهادتش كه دو، سه ماه بعد بود، این راز را پیش خود نگه داشتم.» شهید جوادي منبع : راوی: محمدصادق جوادی؛ ر. ك: كلید فتح بستان، صص 156 - 159 |
|||
|
|
۱۵:۴۴, ۲۲/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #486
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
خوراك شكم مي رسد ولي خوراك مغز ،علم و روح را بايد دنبالش رفت. شهيد حجت الاسلام عبدا لله ميثميخاطرات شهدا
با تعدادی از برادران گردان جهت رفتن به مرخصی همراه شدیم؛ حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان) هم در بین ما بود ولی ایشان می خواستند جهت انجام کاری به مقر لشکر بروند. همه ی بچه ها سوار لندکروز شدند و حاجی هم خود را عقب ماشین در بین بچه ها جا داد. یکی از برادران به ایشان گفتند: «حاجی شما فرمانده ی ما هستید، اینجا در خور شخصیت شما نیست» حاجی در جواب گفتند: « جا به ما شخصیت و ارزش نمی دهد بلکه جا با وجود ما ارزش می یابد». خاطره شهيد اسماعيل فرجواني به نقل از برادر بسیجی مرتضی سمندی منبع : برگرفته از سايت شهيدان .62 |
|||
|
|
۲۱:۲۳, ۲۰/مهر/۹۴
شماره ارسال: #487
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
آنان که در راه خداجان باختند - یعنی شهدا -آنان را که پای بر خون آنها نهند و از طریق وحدت وخدمت ،خارج شوند نخواهند بخشید .هشدار میدهم شمارا از شکایت شهیدان در نزد پروردگار خویش؛ هشدار می دهم همه را بالاخص مسئولین را از اینکه مباد محرومین ومستضعفین جامعه را فراموش کنند. عزیزان من لذت زندگی در جهاد مستمر در همه ابعاد است. شهيد ايرج فيروزي خاطرات شهدا یك روز به گردان ما ابلاغ شد برای پدافند به سمت شلمچه برویم و ما به آنجا رفتیم. در گروهان ما سربازی بود كه همه او را قاسم صدا میزدند. اولین بار كه او را دیدم نگاهش مرا جذب كرد. صداقت و معنویت در چشمهایش موج میزد. قاسم، فردی بسیار فعال بود و به سربازان، نحوه نگهداری از مواضع پدافندی و حفاظت در برابر گلوله را آموزش میداد. شبها تا صبح بیدار میماند و به سنگرهای دیدهبانی سركشی میكرد. او سربازی بسیار فداكار بود. یك روز وارد سنگر شد و گفت: «سقف دیدهبانی جلوی خط، آسیب دیده است. اگر اجازه دهید من و سرباز خدادادی برویم و آن را تعمیر كنیم.» گفتم: «قاسم جان، به پایان خدمت شما چیز زیادی باقی نمانده است. شنیدهام قصد ازدواج داری. بهتر است به مرخصی بروی و این مسئولیت را به ما واگذار كنی.» اما نپذیرفت و ناچار، او را همراه چند تن به خط فرستادم. وقتی آنها مشغول بازسازی سنگر بودند، دشمن ـ كه در نزدیكی آنها قرار داشت ـ صدای تقه زدن آنها را در سنگر دیدهبانی شنیده و چند گلوله خمپاره به اطرافشان پرتاب كرد، و همین باعث شهادت قاسم شد. منبع : راوي: سيد علي حسيني، ر.ك: ملكوتيان زمين، ص21 ـ 23 |
|||
|
|
۱۲:۱۳, ۳۰/مهر/۹۴
شماره ارسال: #488
|
|||
|
|||
|
در روزهاي اول جنگ تحميلي در شهر «كرند غرب» سر جاده ميايستاديم تا به رزمندهها كمك كنيم. در يكي از اين روزها ديديم مرد ميانسالي به ما نزديك ميشود. از دور چيزي شبيه به چوب در آغوشش بود. تشنه و گرشنه و خاكآلود بود. از يكي از روستاهاي قصرشيرين ميآمد. اما چيزي كه در آغوشش بود نه چوب، بلكه جنازه دخترش بود كه 9 يا 10 ساله ميآمد. پيشاني دخترش سوراخ بود. تا پرسيديم كجا ميروي؟ گفت: قبرستان كجاست؟ ميخواهم دخترم را دفن كنم. وضعيت روحي و جسمي مناسبي نداشت و به نوعي عصباني به نظر ميرسيد. نميشد از او سوالي كرد.بعد از دفن دخترش و پذيرايي به خودم جرأت كردم و پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟. گفت: اين دخترم است. خودم كشتهام. نيروهاي عراقي وقتي وارد روستايمان شدند مرا به درختي بستند و 11 نفرشان در مقابل چشمانم به دخترم تجاوز كردند. هرچقدر التماس كردم توجه نكردند.به يكي از فرماندهان عراقي گفتم يك اسلحه به من بدهيد. خنديدند و پرسيدند اسلحه براي چه؟ خيلي التماس كردم. فرمانده عراقي گفت:يك اسلحه به او بدهيد. نميدانستند چه كار ميخواهم بكنم. در حالي كه چند نفرشان مواظب بودند تا به طرفشان شليك نكنم پيشاني دخترم را نشانه گرفتم و او را كشتم. با خودم گفتم اگر دخترم زنده بماند با اين وضعيت چه آيندهاي در انتظارش خواهد بود؟. شب آن روز از شدت ناراحتي خوابم نبرد. از فردا هر كسي از نيروهاي سپاه و ارتش را ميديدم التماس ميكردم يك اسلحه بدهند تا جلوي دشمن بايستيم. گفتند نداريم و واقعا هم نداشتند. خاطره از ازاده عزیز کشورمان :سید حسن خاموشی
|
|||
|
|
|
|
|











