|
مشاعره
|
|
۲۲:۱۷, ۲۴/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۱ ۱۴:۳۲ توسط دیدگاه نوین.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
تو خیلی از تالار های گفتگوی دیگه ، از این دست تایپیک ها زیاده . اما اینجا جاش خالی است ...
به نظرم مشاعره هم یک نوع تقویت ذهن و حافظه است و هم میتونه فرد رو به مطالعه بیشتر دیوان های شعری ترغیب کنه . همین باعث میشه از محتوای اشعاری که دارند کنج کتابخونه هامون خاک میخورند بیشتر استفاده ببریم . [/font] اینجا هر کسی که شعر میگه باید یه کلمه رو برای نفر بعدی انتخاب کنه . هر کلمه ای که دوست داشت و نفر بعدی هم باید بیتی بگه که اون کلمه داخلش وجود داره . نکات مهم : 1) کلمه ای نگین که کسی نتونه شعر بگه ها ... مثلا نگید [font=Andalus]قسطنطنیه 2) اسم شاعر رو حتما حتما حتما باید بگید .. 3) کلمه ای که میگید رو باید اندازه فونتش خیلی خیلی بزرگ باشه و رنگش هم قرمز باشه |
|||
|
| آغاز صفحه 71 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۳۲, ۱۷/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/شهریور/۹۲ ۲۲:۴۰ توسط مجتبی110.)
شماره ارسال: #701
|
|||
|
|||
|
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی |
|||
|
|
۲۲:۴۴, ۱۷/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #702
|
|||
|
|||
|
زهر کشوری کرده شخصی گزین بزرگ آفرینش بزرگ آفرین چو گل خوردن بادهشان نوشخند چو بلبل به مستی همه هوشمند همه نیم هوشیار و شه نیم مست همه چرب گفتار و شه چرب دست نظامی
[/b] [b]قبیله |
|||
|
|
۱۷:۵۵, ۲۰/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/شهریور/۹۲ ۱۷:۵۷ توسط آیلار.)
شماره ارسال: #703
|
|||
|
|||
|
همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت - - - - - - - - - - - مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت - - - - - - - - - - - مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من ز میان تو لاغری آموخت - - - - - - - - - - - بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخِ وَرَع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت - - - - - - - - - - - دگر نه عزم سیاحت کند، نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت - - - - - - - - - - - من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و رَوِش ندیدهام؛ مگر این شیوه از پری آموخت - - - - - - - - - - - به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست! ندانمش که به قتل که شاطری آموخت - - - - - - - - - - - چنین بگریم از این پس که مرد بتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت
|
|||
|
|
۲۰:۵۶, ۲۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #704
|
|||
|
|||
|
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن/که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم/که در گداصفتی کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی/وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند بباختم دل دیوانه و ندانستم/که آدمی بچهای شیوه پری داند هزار نکته باریکتر ز مو این جاست/نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه بینش ز خال توست مرا/که قدر گوهر یک دانه جوهری داند به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد/جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/که لطف طبع و سخن گفتن دری داند |
|||
|
|
۱:۲۰, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #705
|
|||
|
|||
|
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد قناعت |
|||
|
|
۱:۵۳, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #706
|
|||
|
|||
|
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد در کف غصه دوران دل حافظ خون شد از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد رخ
|
|||
|
|
۱۴:۰۸, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #707
|
|||
|
|||
|
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما حافظ زنخدان |
|||
|
|
۱۶:۲۳, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #708
|
|||
|
|||
|
ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من دست فشان مست کجا میروی پیش من آ ای گل خندان من مولوی طعنه
|
|||
|
۲۲:۴۸, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #709
|
|||
|
|||
|
طعنه بر ما مزن ای دوست كه خود معترفيم / دف زنان بر سر بازار به رسوايی خويش محمودی
|
|||
|
|
۲۳:۰۶, ۲۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #710
|
|||
|
|||
|
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم خیام [b]رعنا
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| مشاعره شاعرانه نوع یک | دل خسته | 114 | 50,029 |
۳۰/تیر/۹۲ ۱۳:۵۴ آخرین ارسال: hessam |
|









