|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۵۶, ۲۶/آذر/۹۰
شماره ارسال: #51
|
|||
|
|||
|
این نوشته که پیش رو دارید,ایده اولیه اش از وبلاگ آقای Paradise هست.
من نوشته ایشون رو خوندم و برای نظر توی وبلاگشون این رو نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد. نوشته ایشون: یَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَدًا بَعِیدًا روزى كه هر كسى آنچه كار نیك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده حاضر شده مى یابد و آرزو مىكند كاش میان او و آن [كارهاى بد] فاصلهاى دور بود. سوره مبارکه آل عمران، آیه شریفه 30 گرچه فرشتگان دفتر اعمال ما را مینویسند، ولی این ما هستیم که بر آنها دیکته و املاء میکنیم و این دفتر، صفحهاش جان ماست که از آن راه گریز و فراری نیست . . . تو را جانت نامه است و کردار خط ، به جان بر مکن جز نیکی رقم به نامه درون جمله نیکی نویس ، که در دست توست ای برادر قلم
و نظر من در وبلاگشون:باید زرنگ باشم... فقط کارهای خوب رو بهش دیکته کنم... اگرم از دستم در رفت و کار بدی کردم,سریع برم سراغ پاک کن با برند معروف توبه حقیقی و پاکش کنم... راستی,باید یک خط کش هم جور کنم.هرچی دفترم تمیز تر باشه بهتره.معلم خوشحال تر میشه. باید خط کش رو از شرکت راهنمایی و هدایت و از جناب قران,متصدی خوب و زحمت کشش, بگیرم. مداد های رنگی هم بد نیستن برای طراحی هرچه بهتر و زیباتر شدنش...باید برم از استادم بپرسم کدوم برند بهتره,که مداد هی نشکنه و خراب نشه و منم بخوام,بتراشمش و وسط راه دست و پام رو ببنده. نمیدونم,برند بهجت بگیرم,یا جوادی آملی,یا مطهری یا ...آهان..یکیش عزیز دلمه و خیلی هم معروفه..سید علی خامنه ای..آره ..باید برای زیباتر شدن صفحه دیکته و اینکه مداد رنگی هام خوب باشن,از برند سید علی خامنه ای استفاده کنم... حالا چطوری دفترم رو تزئین کنم با این مداد رنگی با برند معروفش؟ خب!!مثلا یه گل رز که نشونه عشقه.باید از مداد رنگی قرمز یا صورتی(کتاب مطلع عشق)استفاده کنم و اون گل رو بر صفحه دفترم بکشم.نباید در انتخاب عشق آیندم و همسفر زندگیم اشتباه کنم. باید ساقه و برگ های سبز و قنشگی گوشه دفترم بکشم... و اما.میمونه معلم مهربونم که به این تلاش های من چند بده؟ دفترم رو ببینه و بعد یک نمره قبولی بده و اونو بده دست راستم وبگه حالا که بچه خوبی بودی,برو حسابی از اتاق اسباب بازی های طبقه دوم ,گوشه مدرسه,استفاده کن... یا نمره قبولی نیارم و بهم بگه جریمه ات اینه که بشینی صد بار از روی تمام اشتباهاتت بنویسی,وقتی تموم شد بری و از اتاق اسباب بازی استفاده کنی.. بعضی ها هم هستن که با پرویی تو چشم معلم نگاه میکنن و میگن دوست ندارم بنویسم و یاد بگیرم!! اونقت معلم میفرستشدون توی حیاط که خیلی هم سرده و اصلا بهشون تا اخر سال تحصیلی اهمیت نمیده و اونها هم از این بی توجهی دق میکنن.. یعنی من جزو کدوم دسته خواهم بود؟ ![]() یا خدا..![]()
|
|||
|
|
۱:۳۵, ۲۹/آذر/۹۰
شماره ارسال: #52
|
|||
|
|||
|
گفتگو با خدا … این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد ![]() گفتگو با خدا I dreamed I had an Interview with god خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم So you would like to Interview me? “God asked” خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ If you have the time “I said” گفتم : اگر وقت داشته باشید God smiled خدا لبخند زد My time is eternity وقت من ابدی است What questions do you have in mind for me? چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ What surprises you most about humankind? چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ Go answered … خدا پاسخ داد … That they get bored with childhood این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند They rush to grow up and then long to be children again عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند That they lose their health to make money این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند And then lose their money to restore their health و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند By thinking anxiously about the future That این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند They forget the present زمان حال فراموش شان می شود Such that they live in neither the present nor the future آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال That they live as if they will never die این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد And die as if they had never lived و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند God’s hand took mine and we were silent for a while خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم And then I asked … بعد پرسیدم … As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn? به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟ God replied with a smile خدا دوباره با لبخند پاسخ داد To learn they cannot make anyone love them یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد What they can do is let themselves be loved اما می توان محبوب دیگران شد learn that it is not good to compare themselves to others یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند To learn that a rich person is not one who has the most یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد But is one who needs the least بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم And it takes many years to heal them و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد To learn to forgive by practicing forgiveness با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن To learn that there are persons who love them dearly یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند But simply do not know how to express or show their feelings اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند To learn that two people can look at the same thing and see it differently یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند To learn that it is not always enough that they are forgiven by others یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند They must forgive themselves بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند And to learn that I am here و یاد بگیرن که من اینجا هستم Always همیشه |
|||
|
|
۱۵:۴۳, ۴/دی/۹۰
شماره ارسال: #53
|
|||
|
|||
|
من عاشق پدر و مادرم هستم
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن. وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... به سلامتي همه مادراي دنيا... ![]() پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند ! شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ... ![]() خورشيد هر روز ديرتر از پدرم بيدار مي شود اما زودتر از او به خانه بر مي گردد ! به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!! سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛ سلامتيه اون پسري که... .. 10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت... .. 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت.... ... ... ... ... .. 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!! .. باباش گفت چرا گريه ميکني..؟ .. گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! ![]() هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود… ولي پدر ... ... ... ... ... يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد … بياييد قدردان باشيم ... به سلامتي پدر و مادرها (( قند )) خون مادر بالاست . دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛ اشک*هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشته*اند آب مرواريد! حرف*ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد! دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش . دست پر مهر مادر تنها دستي ست، که اگر کوتاه از دنيا هم باشد، از تمام دستها بلند تر است... پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!! پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟ پسر ميگه : من..!! ... ... ... پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!! پسر ميگه : بازم من شيرم... پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟ پسر ميگه : بابا تو شيري...!! پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟ پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا... به سلامتي هرچي پدره ![]() مادر تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"*هايش رااا باور کرد حتي اگر نگويد...??? سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش! مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن.... پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"... تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...! مردان پيامبر شدند؛ و زنان مادر؛ قداست پيامبران را توانسته*اند به زير سوال ببرند؛ ولي قداست مادران را هرگز..! آدم پير مي شود وقتي مادرش را صــــــــــــــــــــــــ ـــــدا ميزند اما جوابي نميشنود......... ممماااااااااااادددددددررر رررر.............. تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" تو 15 سالگي : " ولم کنين " تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم" ... ... ... تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون" تو 30 سالگي : " حق با شما بود" تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم " تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...! بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم... از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ... بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!! وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است |
|||
|
|
۱۷:۵۲, ۴/دی/۹۰
شماره ارسال: #54
|
|||
|
|||
|
آيا رسم انصاف است دست چروكيده و دلنواز مادر و پدراني را كه زماني دست كوچك ما را ميگرفتند و با عشق دستهايمان را تاب ميداند بسته نگه داريم در حالي كه دست هايمان توان ناز كردن آنهارا دارد ! آيا با خود نمي گويند زماني هم دست ما ميپوسدو فرزنادنمان با ما اينچنين ميكنند !
|
|||
|
|
۰:۰۷, ۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
خیلی با معرفته!!اول و آخر عشقه!
خدا رو میگم... هر لحظه از زندگیم زیرنظر و توجه و عنایتش میگذره... اون شب که میدونست خیلی دلم براش تنگ شده,نیمه شب اومد صدام کرد.خودش که نه,زیر دست هاش.(فرشته هارو میگم) منم مثل همیشه بی معرفتی کردم و تو اون حالت خواب و بیداری گفتم: ((خدایا,پیامت رو دریافت کردم,اما حال ندارم پاشم نماز شب بخونم.دوست دارم ))دوباره خوابیدم!اینست حکایت بی معرفتی های من به خدا! یه جا یه جمله خوندم که واقعا صحه میذاره به این حرف من. نوشته بود(نقل به مضمون):ما خدارا با تسبیح و اندازه ,سپاس میگوییم و او بی حساب عنایت میکند! بدجوری خرد توی برجکم! فهمیدم خیلی بی معرفتم و خبر ندارم!! خداجون ,دوست دارم!آخه من جز تو چه کسی رو دارم؟![]() پی نوشت:قدیم ها میخواستم امتحان کنم که میگن اگه نیت کنی,خدا برای نماز شب صدات میکنه,درسته یانه. باور تون نمیشه,برای 4 شب متوالی,نیمه شب بیدار شدم اما از اونجایی که خیلی لیاقت ندارم,گرفتم خوابیدم!! ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
۲۳:۵۷, ۷/دی/۹۰
شماره ارسال: #56
|
|||
|
|||
|
ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد. اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی |
|||
|
|
۲:۲۹, ۱۱/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/دی/۹۰ ۱:۴۱ توسط گل مرداب.)
شماره ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
بنام خدا
عمر عقاب از همه ی پرندگان نوع خود طولانی تر است. عقاب میتواند تا70سال عمر کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40سالگی میرسد چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک بلند وتیزش خمیده و کند می شود. شه بالهایش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند وپرواز برایش دشوار می شود. در این هنگام عقاب دوگزینه در پیش رو دارد: یا باید بمیرد یا فرآیند دردناکی را که 150 روزبه درازا می کشد بپذیرد. برای گذراندن عقاب باید به نوک کوهی که درآن آشیانه دارد پرواز کند. ودر آنجا آنقدر نوکش را به زمین بکوبد تا از جا کنده شود. پس ازکنده شدن نوکش عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای به جای آن رشد کند. وسپس چنگالهایش راازجای بکند.پس از آنکه به جای چنگالهای کنده شده چنگالهای تازه ای درآیند شروع به کندن همه ی پرهای قدیمی اش میکند. وسرانجام بعداز 5ماه عقاب پروازی را که تولدی دوباره نام دارد انجام میدهد و سی سال دیگر ز ندگی می کند. یادمان باشد ما هم باید از عادات کهنه وبدرد نخور رها شویم وبا این رهایی تولدی دوباره خواهیم یافت. [b]مابرای اینکه بتونیم به مبارزه با اهریمن بریم باید از من شروع کنیم. باید از مرز فقط حرف زدن عبور کنیم. باید اول خودمو ازفی*ل*تر رد کنم. باید باخودم به وحدت برسم بشم ما.برای ما شدن باید عادتای کهنمو جابذارم. این همون عبور از تاریکیه. کهنه ترین عادتت چیه؟ |
|||
|
|
۱۶:۱۰, ۱۱/دی/۹۰
شماره ارسال: #58
|
|||
|
|||
|
چرا بعضي مواقع از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم ! از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم ! از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم ! از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم ! ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم ! از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم ! از لولو خور خوره های تو فیلم ها میترسیم از هیولای نفس نمیترسیم ! از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم ! از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه یه پول کردن دیگران نمیترسیم ! از سرماخوردگی میترسیم از سر خورده کردن دوستامون نمیترسیم ! از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم! از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم ! از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم ! از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم ! از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم ! از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم ! از اینکه دلمون بشکنه میترسیم از درب و داغون کردن دل آدما نمیترسیم ! از اینکه دلخورمون کنند میترسیم از دل خون کردن دیگران نمیترسیم ! از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم ! از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم! از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم ! از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم ! از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم ... چه كنيم تا اينگونه نشويم ؟ |
|||
|
|
۱۹:۵۵, ۱۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. و جنسش عوض نمی شود ... و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ... و تو مرا داری ... برای همیشه! چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ... چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد. شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟ اما، نه من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن! پروردگارت ... با عشق! |
|||
|
|
۰:۴۲, ۱۴/دی/۹۰
شماره ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
لــطــیــفــه ای کــه کــل جـهـــان ایـنـتــرنــت را بــرانــگــیــخــت!!! چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر استمردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید تو یک قهرمانی فردا در روزنامه ها می نویسند یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم پس روزنامه های صبح می نویسند امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی مــن ایــرانــی هــســتــم ![]() ![]() ![]() ![]() فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند یک تندروی مسلمان ، سگ بیگناه آمریکایی را کشت. ![]() ![]() .....
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |












![[تصویر: 1.jpg]](http://www.dl.persianmob.net/images/group/2011.12.20/god/1.jpg)
![[تصویر: 03.jpg]](http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/mami-dadi/03.jpg)
![[تصویر: 05.jpg]](http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/mami-dadi/05.jpg)

![[تصویر: 13.jpg]](http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/mami-dadi/13.jpg)

![[تصویر: heart.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/heart.gif)
![[تصویر: confused.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/confused.gif)




