تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: من حسینم،پناهیم... .
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9
ببخشید،Smile
آقای آغازگر تاپیک یا دیگر گرامیان،
آیا ممکنه به یه نفر کمک کنید که اشعار ایشون رو بفهمه؟Smile
حس اون موقعی رو دارم که نمیدونستم آیکون‌های دسکتاپ از بک‌گراند جداست!BlushBig GrinBig GrinBig Grin

مثلاً اینجا من بخشهای صورتی رو کامل کامل می‌فهمم:
(۳/بهمن/۹۲ ۲:۲۶)هامون نوشته است: [ -> ]
حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
-----
معلوم دلی و
مجهول چشم
ای همه ی من
ولی بقیه‌اش رو خیلی خوب نه.

یا مثلاً اینجا میتونم از بخش صورتی یه معنایی دریابم، اما در مورد بقیه‌اش تقریباً هیچ معنایی درنمی‌یابم.
برای مثال وقتی می‌رسم به «متبرک ملعون» کلاً هنگ می‌کنم!!!HuhHuhHuh
(۳/بهمن/۹۲ ۱۵:۰۵)Tishtar نوشته است: [ -> ]حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند

پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... گلم!دلم! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن

مرحوم حسين پناهي
در مورد بخشی که قرمز کردین به نظرم میاد معنای مشخصی ازش درمی‌یابین. آیا ممکنه توضیحی بفرمایید.

آقای آغازگر تاپیک: اگر به نظرتون این بحث اضافی هست، یا در تاپیک شلوغ میشه(البته ناظرین گرامی میتونن یه پرتو پرانرژی بزنن و به پلاسما تبدیلش کننBig Grin)، یا اینکه حوصله‌ی جواب دادن ندارید، لزومی نداره خودتون رو اذیت کنید. بنده فقط از سر کنجکاوی چیزی پرسیدم.
(۴/بهمن/۹۲ ۱۹:۲۳)درست پسند نوشته است: [ -> ]ببخشید،Smile
آقای آغازگر تاپیک یا دیگر گرامیان،
آیا ممکنه به یه نفر کمک کنید که اشعار ایشون رو بفهمه؟Smile
حس اون موقعی رو دارم که نمیدونستم آیکون‌های دسکتاپ از بک‌گراند جداست!BlushBig GrinBig GrinBig Grin

مثلاً اینجا من بخشهای صورتی رو کامل کامل می‌فهمم:
ولی بقیه‌اش رو خیلی خوب نه.

یا مثلاً اینجا میتونم از بخش صورتی یه معنایی دریابم، اما در مورد بقیه‌اش تقریباً هیچ معنایی درنمی‌یابم.
برای مثال وقتی می‌رسم به «متبرک ملعون» کلاً هنگ می‌کنم!!!HuhHuhHuh
در مورد بخشی که قرمز کردین به نظرم میاد معنای مشخصی ازش درمی‌یابین. آیا ممکنه توضیحی بفرمایید.

آقای آغازگر تاپیک: اگر به نظرتون این بحث اضافی هست، یا در تاپیک شلوغ میشه(البته ناظرین گرامی میتونن یه پرتو پرانرژی بزنن و به پلاسما تبدیلش کننBig Grin)، یا اینکه حوصله‌ی جواب دادن ندارید، لزومی نداره خودتون رو اذیت کنید. بنده فقط از سر کنجکاوی چیزی پرسیدم.
نه،خواهش میکنم...به نکته ی خوبی اشاره کردید!Smile
شعری که بهش اشاره کردید،در واقع سرگذشت زندگانی خود حسین پناهیه به قلم خودش...زمان ضبط این دکلمه،این شعر با شعر «من حسینم» با هم ضبط شدن که به پیوستگیشون اشاره داره.
قسمتی که قرمز شده،فقط برای خود من جالبه...به هر حال تفسیر اشعار حسین پناهی به این سادگی ها هم نیست،علاوه بر این که تفسیر این اشعار احتیاج به اطلاعات علمی وسیعی داره،بخش عظیمی از شعر های حسین پناهی هم صرفا برای خودش هستند!یعنی خودش و خودش!
برای مثال به این توجه کنید
«دل ساده‎ برگرد و در ازاى یك حبه كشك سیاه شور‎ گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغى بیش نبوده است . »
در كودكى او را به دلخوشى یك حبه قند وادار مى كردند نگهبان شلتوك هاى برنج باشد ونگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند . دل كودكانه حسین مى شكست وقتى غروب هر روز به جاى قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه، مزه مى كرد .

اما در مورد شعری که اشاره کردید،و قسمتی که من قرمز کردم...پناهی به نکته ی جالبی اشاره میکنه.بعد از بیان نکته های ریز فلسفی توی تاریخ جهان که سعی میکنه پیش زمینه های فکری-فلسفی خواننده رو هدف بگیره،به این نکته اشاره میکنه که : «به کفر من نترس!نه...من کافر نمیشوم،هرگز...چرا که به «نمیدانم»های خود ایمان دارم!»
به پارادوکس بین ایمان و کفر توجه کنید،و این که حسین پناهی منشا کافر نشدنش رو ایمان نسبت به ندانسته هاش عنوان میکنه.
اگه بخش خاصی از اشعار براتون نامفهوم بود،حتما بگید تا در حد توان توضیحاتی که میدونم رو براتون بزارم...البته من هم مثل شما بسیاری از شعر های حسین پناهی رو درک نکردم...شاید به این دلیل که حسین پناهی بیشتر از اون که برای دیده شدن شعر بگه برای بیان دغدغه های خودش شعر میگفته... .


حسین پناهی جزء محدود شاعران نوسرایی هستش که با وجود داشتن قلمی توانا در شعر کلاسیک،همچنان اکثر آثار خودش رو به زبان نو و نیمایی نوشته...شعر دیوانه،میتونه تجلی این قدرت در حسین پناهی باشه
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه

چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله مور و ملخ درمانی
[تصویر: sieL4J9_535.jpg]
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
حسین پناهی
پ.ن:به نظر شما جهان را به عشق که آفریده اند؟؟![تصویر: 26220361379254761302.jpg]
[تصویر: hoseine-panai-pic.jpg]
پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
[تصویر: panahi-pic.jpg]
اکبرعبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد؛ بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!

گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟

گفتم: آره...

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون، هم دوستش داشت و هم "احتیاجش داشت...". من فقط دوستش داشتم!!
[تصویر: Hosein-panahi-AloneBoy.com-vahm.jpg][تصویر: Hosein-panahi-AloneBoy.com-vahm.jpg]
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم
دوست داشتن را مثلِِ مسواک زدن بچه ها
هر شب باید به ما و دیگران تذکر بدهند !
و تذکر یعنی یادآوری
و یاد آوری یعنی تکرار

و در کتاب گناهان کبیره برای انسان
چه گناهی را سراغ داری
که بزرگتر از تکرارِ تجربه هایش باشد !
این همه دریا و هنوز ما تشنه ایم !
این همه زمین و هنوز ما گرسنه ایم !
این شعار عالمانه را به این دلیل نگفته ام تا به عنوانِ مصلحِ بزرگ مبهوتت کنم !
به این دلیل نوشته ام
تا حریرِ رومانتیکی را که بر گردن کلمه ی (دوست داشتن )کشیده اند
به دور انداخته باشم
و باشیم
و باشند ....
>>حسین پناهی - کابوسهای روسی -دفتر چهارم <<
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
ایستادیم تا بمیرد؛رفتیم سراغ چرک نویس های تنهاییش...تا آنچه را که بود و نفهمیدیم ؛ کشف کنیم!

امان از این همه مرده پرستی ما ...
امان از غفلت ...


روحش شاد ... یادش سبز ... خدایش بیامرزدRose
حسینم...پناهی!
[تصویر: 634470201844471250.jpg]
به گربه هه سنگ میزنی گنا داره!
چشمات ُوا کنی اونم خدا داره !
ما همه مون بادوم یک درختیم !
کفترای اسیر تو تور بختیم !
خونه میخوای ستون میشیم!
خاکُ گچُ بتون میشیم !
مرده داری؛ این جون مون !
لاغر داری؛ این خون مون !
رویاهامون ُ ازمون نگیرین !
نگین بمیرن،همه مون میمیریم!
هر کی نتونه بپره دیونه س ؟
پول نباشه قد کشیدن فسونه س؟
بپر گلی این ور جوب !
آقا یحی منتظره !
خواستی بیای – جون حنا-
سیگار زر یادت نره!
[تصویر: WWW.HOSSEIN%20PANAHI%20.IR.7.jpg]

عشق به انسان

هر قدرتی را از پای در خواهد آورد

خوشا روزگارانی که چشمها بر لبها حق اولویت داشتند !

حقیقتا چندش آور است

هیس هیس مارهای تک دندان !


[تصویر: 53997783223170778247.jpg]


شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم[/b]
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه

گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی


دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دِکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
وگرنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوده
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
[تصویر: 42285381580554211392.jpg]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9
آدرس های مرجع