مری جان!
این که شما توی سن 11 سالگی ابرو برداشتین نشون میده از بچه های دهه 70 هستین و سنتون هم زیاد نیست...
البته امیدوارم اینو توهین تلقی نکنین...
اما من بعید میدونم نظرات شما با نظرات کارشناسی کسانی که بچه هایی به سن شما دارن یا مشاورها یکی باشه.
یعنی ممکنه دیدن یه فیلم بلایی سر بیننده بیاره و بیننده هم حتی متوجه نشه که این بلا سرش اومده...
روزگاری که شادابی جوانی و زیبایی بهش رو کرد، تمام اون آموزه ها رو در معرض اجرا قرار میده...
شما بذار به سن من برسی و یا خودت بچه دار بشی، اونوقته که به احتمال زیاد این نظرات رو تایید خواهی کرد...
یعنی ماهایی که 30 سالمونه سن 20 سالگی شما رو گذروندیم و همه اونایی که شما میخواین یه روزی بهش برسین، ماها بهش رسیدیم و از اون Level هم رد شدیم...
اگه بتونی با عقل و منطقت فکر کنی، میبینی که شما ممکنه حرفای ما رو درک نکنین، اما ما حرفای شما رو درک میکنیم...
عزیزم!
اگه من الآن آمار بدم، باز یکی میاد ننه من غریبم بازی درمیاره...
اما یه نگاه سطحی توی مدارس بندازین کاملاً متوجه میشین که پسرای دبیرستانی - البته با عرض معذرت - خطرناکن و دخترای دبیرستانی و راهنمایی - باز هم با عرض معذرت - نادون و احساساتی هستن...
این دو تا کنار هم جرقه میزنن...
حالا ممکنه یکی دو تا از دوستای شما اتفاقی براشون نیافتاده باشه، اما این قانون نیست...
قانون اونیه که روش تحقیق میشه و بررسی رفتارهای نوجوانان انجام میشه و بعد میگن که این کار به صلاح نیست...
اگر اینیه که شما میفرمایید ما نباید خبر بشنویم که نوزاد 6 ماهه دختر به خاطر این که 4 تا افغانی باهاش راضی شدن، مرده...
اما متاسفانه دختر در هر سنی میتونه برای یه پسر جذاب باشه...
باید مراقب بود...
بذار دختر دار بشی عزیزم...
بازم میگم امیدوارم حرفای منو آویزه گوشت کنی و روزی که بهش رسیدی، بیای بقیه حرفامونو بخونی و بدونی این روزگاری که تو داری میگذرونی، ما 10 سال پیش گذروندیم....
و اما در جواب فانوس جان که معتقد بود بیچاره دختر من که براش حق انتخاب نمیذارم...
اون داستان مقدس اردبیلی رو شنیدین؟
مقدس اردبیلی توی یه رودخونه یه سیب میبینه و سیبه بهش چشمک میزنه و یه گاز میزنه و سیبه رو میخوره...
یعد به خودش میگه این چه کاری بود؟
ممکنه صاحبش راضی نباشه...
میره بالای رودخونه و باغ سیب رو پیدا میکنه و باغبونش رو پیدا میکنه و میگه حلال کن که یه سیب از باغت رو خوردم...
باغبون هم میگه الا و بلا باید بیای دختر منو بگیری که من حلالت کنم...
دختر من لاله و کوره و چلاقه...
مقدس اردبیلی هم خیلی ناراحت میشه و هر کاری میکنه باغبونه رضایت نمیده...
با لب و لوچه آویزون موافقت میکنه و میره دخترش رو عقد میکنه...
شب عروسی میبینه دختره بسیار زیبا و رشید و سالمه...
باغبون بهش میگه دختر من کوره و هیچ نامحرمی رو ندیده...
کره و هیچ حرف چرتی رو نشنیده ...
چلاقه و هیچ راه بدی نرفته...
(قریب به مضمون)
حالا من بعید میدونم بتونم همچین دختری تربیت کنم، اما میتونم تلاشم رو بکنم که...
من تمام تلاشم رو میکنم که دخترم هرگز نه کارتون و نه فیلم سینمایی ببینه که نه خلاقیت هاش از بین بره و نه ته دلش آرزوی شاهزاده سوار بر اسب سفید داشته باشه...
تمام تلاشم رو میکنم که 4-5 تا مورد براش پیدا کنم...
من از باب مسائل عقلی به نیابت از دخترم بررسی میکنم که پسر و خانواده اش خوب هستن یا نه!
اگه خوب بود میره جزء گزینه هایی که حالا دخترم باید انتخاب کنه...
اگر بد بود که همون جا خداحافظی میکنیم...
یعنی هر همسری باید هم از فی*ل*تر دختر یا پسر رد بشه و هم از فی*ل*تر خانواده ها...
قدیما اول فی*ل*تر خانواده بود، بعد فی*ل*تر شخص که زیاد هم مهم نبود...
امروزه اول فی*ل*تر خود جوونه و بعد فی*ل*تر خانواده که زیاد هم مهم نیست...
بهترین شیوه ازدواج اینه که همسر اول از فی*ل*تر خانواده رد بشه و بعد از فی*ل*تر خود جوون...
این یعنی یه ازدواج بی دردسر و یه زندگی شیرین...
حالا من تصور مدینه فاضله ای شاید دارم ارائه میدم...
اما اینجوری دوست دارم که بشه...
اگرم بشه، من توش ایرادی نمیبینم...
اما اگه نشد، تقصیر عوامل دیگه ایه که توی تربیت فرزند من دخیل بودن...
فعلاً که من دخترمو به کس کسونش نمیدم...
