شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
به نقل از بزرگی:
يكي از اساتيد رحمه الله عليه مي فرمود:
در نماز گاه حالاتي بر قلبم وارد مي شود كه مي خواهم سر در بيابان گذارم و فرياد كشم عيال مي گويد در جماعت بيشتر شركت كن گفتم مي ترسم چنين حالت دست دهد بگويند ديوانه است .
آن مرحوم براي حصول دولت عشق دستور مي فرمود هر روز در جاي خلوت يك ساعت بگوئيد الله و اين لفظ جلاله را با توجه با حال حضور مكرر سازيد كه از براي آن تأثيري تمام و شگفت انگيز در روح انسان است .
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
روز عیدی مأمون از امام (علیه السلام) تقاضا کرد که نماز عید را با مردم بخواند، تا برای مردم اطمینان بیشتری در امر ولایتعهدی پیدا شود. امام پیغام داد که:
«قرار ما بر این بوده که در هیچ کار رسمی دخالت نکنم. بنابراین مرا از اقامه نماز عید معذوربدار! مأمون اصرار کرد که: مصلحت در این است که شما این نماز با اهمیت را اقامه کنید تا هم موضع ولایتعهدی تثبیت شود و هم فضل و عظمت شما آشکارتر گردد، امّا امام نپذیرفت. مأمون که دست بردار نبود پیک ها و پیغام های متعددی برای متقاعد کردن امام برای حضرتش فرستاد، هنگامی که امام رضا(علیه السلام) پافشاری خلیفه را احساس کرد به او فرمود: اگر قرار است که من حتماً به نماز بروم من این فریضه الهی را طبق سیره پیامبر و روش امیرمؤمنان علی(علیه السلام) اقامه خواهم کرد!
مأمون گفت: هر طور که دوست داری آن طور عمل کن اختیار با شماست!
آنگاه دستور داد: سرداران و تمام مردم صبح روز عید در مقابل منزل مسکونی حضرت رضا(علیه السلام) اجتماع نمایند. با انتشار این خبر مردم مرو مشتاقانه برای شرکت در مراسم و بهره گیری از وجود حضرت رضا(علیه السلام) خود را آماده کردند. هنگامی که خورشید طلوع نمود حضرت غسل کرد و عمامه سفیدی را که از پنبه تهیه شده بود بر سر مبارک گذاشت و یک سر آن را روی سینه و سر دیگر را میان دو شانه انداخت. و مقداری هم بوی خوش بکار برد. دامن را به کمر زد و به همه پیروان و دوستدارانش دستور داد چنان کنند. آن گاه عصای پیکان داری به دست گرفت و از منزل بیرون آمد. آن حضرت در حالی که پابرهنه بود و پیراهن و سایر لباسهایش را به کمر زده بود، به همراه غلامان و یاران نزدیکش ـ که آنان نیز چنین کرده بودند ـ به همین شکل از منزل به سوی مصلا حرکت کردند. موقع خروج از منزل، امام رضا(علیه السلام) سربه سوی آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گرفت، این تکبیرها آن چنان با صلابت و روحانیت خاصی ادا می شد که گویی آسمان و در و دیوار با نوای امام(علیه السلام) هم نواهستند. سرداران، نظامیان و سایر مردم که با آمادگی و آراستگی تمام در بیرون منزل صف کشیده بودند، هنگامی که امام رضا(علیه السلام) و یارانش را به آن صورت مشاهده کردند به پیروی از امام رضا(علیه السلام) و هماهنگ با او فریاد تکبیر سردادند.
شهر مرو یکپارچه فریاد تکبیر سرداد و به دنبال آن از گریه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بیت(علیه السلام) به لرزه درآمد. سرداران نظامی هنگامی که حضرت را با آن حال دیدند از مرکب های خود پیاده شدند و کفش هایشان را درآورده و کنار گذاشتند و به دنبال امام ناله زنان و تکبیر گویان به راه افتادند. حضرت رضا(علیه السلام) پیاده راه می پیمود و هر ده قدم یک بار ایستاده و با نوای ملکوتی اش تکبیر می گفت.
یاسر خادم می گوید: در این حال ما خیال می کردیم که آسمان و زمین و کوه با او هم آوا گشته است، شهر مرو یکصدا گریه و شیون بود، هیجان احساسات و شور و نوا همه جا را فرا گرفته و شکوه ایمان و تکبیر و نماز در پایتخت کشور اسلامی طنین انداز شده بود جلوه های مادّی و ظاهری از ذهن ها و خاطره ها فراموش شده و آحاد جمعیت به آفریدگار هستی و پیروی از حجت الهی می اندیشیدند و در صفهای به هم پیوسته به دنبال امام رضا(علیه السلام) به سوی مصلا می شتافتند.
هنگامی که این خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل به مأمون گفت: اگر لحظاتی دیگر وضع همین طور ادامه یابد همه مردم مفتون و شیفته او خواهند شد و ممکن است با یک اشاره طومار حکومت را در هم بپیچند، مأمون احساس خطر کرده و از امام رضا(علیه السلام) عاجزانه درخواست نمود که از میانه راه به منزل برگردد و امام نیز کفشهای خود را طلبیده و به منزل برگشت و فرمود: من که گفتم مرا از این کار معذور بدارید.
به ارشاد شیخ مفید، ترجمه رسولى محلاتى، ج2، ص: 256 رجوع شود
مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی، جبهه زیاد تشریف میآوردند. شبی که برای سخنرانی به تیپ امام جواد (علیه السلام) آمده بودند؛ موقع نماز که شد، قبول نمیکردند امام جماعت باشند. خیلی اصرار کردیم که دلمان میخواهد یک نماز به امامت شما بخوانیم اما قبول نمیکردند.
شهید برونسی عرض کرد: حاج آقا بروید جلو بایستید.
ایشان فرموند: اگر شما دستور میدهید ، می روم.
شهید برونسی گفتند: من کوچکتر از آنم که به شما دستور بدهم، از شما خواهش میکنم.
فرمودند: نه خواهش شما را نمیپذیرم.
بچهها شروع کردند به التماس کردن که آقای برونسی، بگو دستور میدهم تا ما به آرزویمان برسیم.
شهید برونسی که مردی با اخلاق بود، به ناچار با خنده گفت: حاج آقا دستور میدهم شما بایستید جلو!
حاج میرزا جواد آقا فرمودند: چشم فرمانده عزیزم!
نماز با سوز و حال عجیب، در حالی که اشک از چشمان این پیرمرد زاهد سرازیر بود، تمام شد، بعد از نماز شهید برونسی را کنار کشیده و با چشمان اشک آلود، فرمودند: حاج عبدالحسین، مرا فراموش نکنی! جواد را فراموش نکنی!
شهید برونسی ایشان را در آغوش گرفت و گفت: حاج آقا شما کجا و ما کجا؟ شما باید به فکر ما یاشید و ما را فراموش نکنید!
آن عالم زاهد و متواضع فرمودند: این تعارفات را کنار بگذارید، فقط من این خواهش را دارم که جواد یادتان نرود؟! حتما مرا شفاعت کن.
استاد یزدانپناه در ضمن خاطرات خود از استاد حسن زاده نقل می کنند:
ايشان يکبار در درس، بياني را از مرحوم رفيعي قزويني در باب نماز نقل ميکرد. من هنوز که هنوز است، آن بيان حضرت استاد را که ميشنوم، متأثر ميشوم؛ از بس نفس ايشان گرم بود. از حضرت استاد رفيعي قزويني نقل ميکردند که نعمت بزرگي در دل اين نماز و در دل اين سجدههاست؛ حيف که حراماش ميکنيم. اين حيف که حراماش ميکنيم، آن نحوي که ايشان ميگفت با آن نفس گرماش، چيز عجيبي بود، و واقعاً اثرگذار. هنوز که هنوز است بنده که ميشنوم، در من اثر ميگذارد. اين نوع نگاهي بود که از اساتيد خودشان ياد گرفته بودند.
استاد حسن زاده آملی (قدس سره) در الهی نامه:
الهى آنكه در نماز جواب سلام نميشنود هنوز نماز گذار نشد ما را با نمازگذاران بدار.
فرزند مرحوم آیت الهی بهجت:
پدرم در نماز چنان بود که واقعا بیجان میشد. حتی در زمستان در هنگام نماز لباس ایشان خیس عرق میشد. نمازی که ایشان با این حالت میخواند و احساس میشد که اینقدر سختی و بی حالی به ایشان وارد میشود، آن وقت ببینیم حرفشان راجع به نماز چه بود. آیت الله بهجت میگفت: نماز لذیذترین لذایذ عالم هستی است.خداوند در عالم هستی از نماز لذیذتر نیافریده است. اگر سلاطین عالم لذت نماز را چشیده بودند، به دنبال لذایذ دیگر و عشرتکدهها و شب نشینیها و ... نمیرفتند.
ایشان بعد از نماز تا چند دقیقهای بی حال بود و کمی مینشست تا دوباره جان بگیرد. با وجود این نمازی که میخواند و درک میکرد، باز در وصیت خود گفت در کنار مراسم روضهای که مداومت آن باید حفظ شود، یک دور کامل برای ایشان نماز و روزه بدهیم. اینقدر برای نماز اهمیت قائل بودند.
مرحوم معزی نقل می کند:
آقای خوانساری صدای (ظاهرا مرحوم سید محمدتقی خوانساری) مقدمات نماز که می آمد همه کارها را رها می کرد.
آیت الله عابدی می فرمود:
ایشون (مرحوم خوانساری) گفته بود وقتی در نماز میگم ایاک نعبد و ایاک نستعین، از جبرییل این آیه را می شنوم
در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
دلبسته ی این زندگی رنگینیم
دیوار وضوخانه پر از آیینه است
این است که در نماز هم خودبینیم
آیت الله نجابت درباره سید علی قاضی (رحمة الله علیه) میفرمود:
ایشان کم میخوابید و مکرر بیدار میشد، مثل کسی که دنبالش کرده اند، این عشق، این جنون الهی مگر برای او خواب گذاشته است، بیدار میشود و به نماز مشغول میشود، اما نه چهار رکعت، نه ده رکعت و یازده رکعت که تا بیست رکعت و بیشتر.
پنج وقـت آمـد نماز، و رهنمــون
عاشقــان را فـــی صـلاه دایمــون
نـه به پنـج، آرام گیـــرد آن خمـار
که در آن سرهاست، نی پانصد هزار
نیسـت «زر غبـا» وظیفـهی عاشقان
سخـت مستسقـیست جان صادقان
نيست زُر غِبّا وظيفه ماهيان
زآنكه بى دريا ندارند انسِ جان
بیت اول اشاره به کریمه «الذین هم علی صلاتهم دائمون (معراج 23) داره
بیت دوم هم میگه عاشق را نه پنج نماز آروم میکنه و نه پانصدهزار نماز
بیت سوم، مربوط به این روایتیه که در آن گفته شده «زر غبّا تزدد حبّا» یک روز در میان به ملاقات و دیدار برو، تا محبوب تر باشی (یعنی هر روز نرو) که بیت چهارم هم معلوم میشه
دیلمی در ارشاد القلوب، ج2، ص 217 (چاپ الشریف الرضی) نقل می کند:
مردم از على شب زنده دارى و نماز شب و دعاهاى وارده را آموخته اند.
همانا چنين بود كه سجاده ى عبادت او را در صحنه ى پيكار در ميانه ى دو صف ميگستردند از اطراف او تيرها مى آمد ولى او توجهى نميكرد و جز بسوى پروردگارش به چيزى التفات نمى نمود و كوتاهى در عبادت نميكرد.
او هر گاه توجه به خدا پيدا ميكرد به طور كلى جز بخدا به چيزى متوجه نميشد جهان و آنچه را در آن است پشت سر ميانداخت اساسا نظرش را از دنيا جدا ميكرد بطورى كه در آن حال درد و المى را درك نميكرد زيرا هر گاه ميخواستند تيرى كه بر بدنش فرو رفته بيرون آورند او را واميگذاشتند تا مشغول نماز شود.
در آن هنگام كه به نماز مي ايستاد و متوجه بسوى خداى تعالى ميشد، تیر را از بدنش بيرون ميكشيدند و او اصلا حس نكرد پس چون از نماز فارغ شد تير را ديد به فرزندش حسن عليه السّلام فرمود:
اين نيست مگر كار تو اى حسن
--------------
جناب جامی در تحفه الاحرار (از هفت اورنگ) این جریان به صورت شعر درآورده:
شیر خدا شاه ولایت علی
صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت
تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچهٔ پیکان به گل او نهفت
صد گل راحت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی مهراب کرد
پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بفراختند
چاک بر آن چون گلاش انداختند
غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون
آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید
گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید
«اینهمه گل چیست ته پای من
ساخته گلزار، مصلای من؟»
صورت حالاش چو نمودند باز
گفت که: «سوگند به دانای راز،
کز الم تیغ ندارم خبر
گرچه ز من نیست خبردار تر
طایر من سد ره نشین شد، چه باک
گر شودم تن چو قفس چاک چاک؟»
جامی، از آلایش تن پاک شو!
در قدم پاکروان خاک شو!
باشد از آن خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی
البته جریانی که جامی نقل کرده مربوط به جنگ احد هست که با اونیکه در پست قبلی نقل شد منافات داره، چون در جنگ احد امام حسن علیه السلام اصلا متولد نشده بود، یا در سنی نبودند که همچین پیشنهادی بدند.
به هر حال یاجریان کشیدن تیر مکرر بوده
یا عالم شعره و پر از تسامح، مثل آب دهان انداختن عمروبن عبدود بر روی امیر المومنین که هیچ سند معتبری نداره بلکه نقصه برای حضرت نه مدح
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11