.جناب حجت الاسلام و المسلمین گنجی در کتاب ارزنده چهارده گفتار معنوی پیرامون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میفرماید:
من در همه عمرم در میان اولیا و کمّلین یک نفر را دیدم که نمازش را بس عجیب و برجسته میخواند. او شیخ عبدالکریم حامد بود. وقتی بعد از نماز وارد اطاقش میشدیم میدیدیم یک نوري دارد می آید و ما را از زمین بلند میکند، مثل اینکه میخواهیم پرواز کنیم.
میگفتیم: یعنی چه؟ آرام بگیر، بنشین، این چه حالتی است، میفهمیدیم که براي نماز ایشان است. نماز عجیبی میخواند.
زمانی آیت الله جوادی آملی جبهه مشرف شده بودند تا ملاقاتی با بسیجیان داشته باشند. در میان رزمندگان نوجوان باصفایی بود که 14 سال داشت. پایین ارتفاع چشمه ای بود و باران گلوله از سوی عراقی ها می بارید. لذا فرماندهان گفتند برای وضو هم به آنجا نروید. بالا بنشینید و همانجا تیمم کنید.
هنگامی که آیت الله جوادی تشریف آوردند، دیدند که آن نوجوان 14 ساله داشت به سمت چشمه می رفت برای وضو. بسیجیان هر چه فریاد زدند نرو خطرناک است، آن نوجوان گوش نکرد.
آخر متوسل شدند به این عالم وارسته، حضرت آیت الله جوادی آملی که آقا! شما کاری بکنید. آقا نوجوان را صدا کردند که عزیزم کجا می روی؟ گفت میروم پایین وضو بگیرم.
گفتند پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان گفتند می توانی تیمم کنی. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.
نوجوان نگاهی بسیار زیبا به چشمان مبارک این عارف بزرگوار کرد و لبخند زیبایی زد و گفت بگذارید حاج آقا نماز آخرمان را با حال بخوانیم و رفت وضو گرفت و یک نماز باحالی خواند و برگشت.
دقایقی بعد قرار بود عده ای از بسیجیان بروند جلو و با عراقی ها درگیر شوند. اتفاقا یکی از آنها همین نوجوان 14 ساله بود. یکی دو ساعت بعد آیت الله جوادی را صدا کردند و گفتند حاج آقا بیاید پایین ارتفاع. دیدند جنازه ی آوردند. آیت الله جوادی آملی نشستند و دیدند همان نجوان با همان لبخند زیبا پرکشیده و رفته.
آیت الله جوادی آملی کنار جنازه اش روی خاک نشستند، عمامه از سر برداشتند و خاک بر سر مبارکشان ریختند و گفتند :
جوادی! فلسفه بخوان. جوادی! عرفان بخوان. امام به اینها چه یاد داد که به ما یاد نداد؟!
من به او می گویم نرو و او می گوید بگذار نماز آخرم را با حال بخوانم. تو از کجا می دانستی که این نماز، نماز آخر توست؟!
مرحوم حاج آقا حسین فاطمی قمی که از دوستان مرحوم ملکی بوده است، گزارش کرده که:
از مسجد جمکران بازگشتم، در منزل به من گفتند: آقای ملکی جویای حال تو شده. من که می دانستم وی کسالت دارد با شتاب به خدمتشان رفتم و به گمانم عصر جمعه بود. ایشان را دیدم که استحمام کرده، خضاب بسته، پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آماده ادای نماز ظهر و عصر است. در میان بستر، اذان و اقامه گفت، دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة الاحرام رسید و گفت: «اللّه اکبر» روح پاک وی از بدن اقدسش به عالم قدس پرواز کرد، و معنی «الصلاة معراج المؤمن» درباره او به تحقق پیوست.
این است معنای روایتی که در تفسیر «قد قامت الصلوة» آمده است که: «اَیْ حانَ وَقْتَ الزِّیارَةِ»؛ یعنی هنگام دیدار رسید. او با نماز خویش به دیدار دوست شتافت.
حاج موسى محيى:
سيد حداد نمازش با توجه و تانى كامل بود اگر كسى هنگام نماز صدايش را مىشنيد احساس مىكرد كه به سوى پروردگار عروج كرده گويا ايشان از اول تا آخر نماز از قيام و ركوع و سجده و قنوت با پروردگارش مناجات مى كند و سخن مىگويد و اتصال كامل و بدون پرده با پروردگار دارد.
صداى دلنشين و آرام بخش ايشان قلبها را پرواز مىداد و عقل و خرد را از خردمندان مى ربود و هنگامى كه حال و اقبال و عروج به آن عالم ملكوتى دست میداد اشك از چشمان اكثر نمازگزاران جارى مىشد و هيچ كدام نمىتوانستند جلوى گريه شان را بگيرند.
آقای قرایتی فرمودند که:
يک وقتي ما در ستاد نماز نوشتيم آقازادهها، دخترخانمها، شيرينترين نمازي که خوانديد براي ما بنويسيد. يک دختر يازده ساله يک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر يازده ساله ما ريشسفيدها را به تواضع و کرنش واداشت. نوشت که ستاد اقامه نماز، شيرينترين نمازي که خواندم اين است.
در اتوبوس داشتم ميرفتم يک مرتبه ديدم خورشيد دارد غروب ميکند يادم آمد نماز نخواندم، به بابايم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب بايد بخواني، حالا که اينجا توي جاده است و بيابان، گفت برويم به راننده بگوييم نگهدار، گفت راننده بخاطر يک بچه دختر نگه نميدارد، گفت التماسش ميکنيم، گفت نگه نميدارد، گفت تو به او بگو، گفت گفتم نگه نميدارد، بنشين. حالا بعداً قضا ميکني. دختر ديد خورشيد غروب نکرده است و گفت بابا خواهش ميکنم، پدر عصباني شد، دختر گفت که آقاجان ميشود امروز شما دخالت نکني؟ امروز اجازه بده من تصميم بگيرم، گفت خوب هر غلطي ميخواهي بکن.
ميگفت ساکي داشتيم، زيپ ساک را باز کرد، يک شيشه آب درآورد، زيرِ صندلي اتوبوس هم يک سطل بود، آن سطل را هم آورد بيرون، دستِ کوچولو، شيشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن يک آيه دارد ميگويد کساني که براي خدا حرکت کنند مهرش را در دلها ميگذاريم به شرطي که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمايي کند، شيرينکاري کند، واقعا دلش براي نماز بسوزد، پُز نميخواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا» مريم/96 يعني کسي که ايمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهايش هم صالح است، کسي که ايمان دارد، کارش هم شايسته است، «سَيَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» يعني مودت، مودتش را در دلها ميگذاريم.
شاگرد شوفر نگاه کرد ديد دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو ميگيرد، گفت دختر چه ميکني؟
گفت آقا من وضو ميگيرم ولي سعي ميکنم آب به اتوبوس نچکد، ميخواهم روي صندلي نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر يک خورده نگاهش کرد و چيزي به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببين اين دارد وضو ميگيرد، راننده هم همينطور که جاده را ميديد در آينه هم دختر را ميديد، هي جاده را ميديد، آينه را ميديد، جاده را ميديد، آينه را ميديد، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزيزم ميخواهي نماز بخواني؟ من ميايستم، ماشين را کشيد کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرين، چه شوفرهاي خوبي داريم، البته شوفر بد هم داريم که هرچه ميگويي وايسا او براي يک سيخ کباب ميايستد، براي نماز جامعه نميايستد. در هر قشري همه رقم آدمي هست. دختر ميگفت وقتي اتوبوس ايستاد من پياده شدم و شروع کردم الله اکبر، يک مرتبه اتوبوسيها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببين چه دختر باهمتي، چه غيرتي، چه همتي، چه ارادهاي، چه صلابتي، آفرين، همين دختر روز قيامت حجت است، خواهند گفت اين دختر اراده کرد ماشين ايستاد، ميگفت يکي يکي آنهايي هم که نخوانده بودند ايستادند، گفت يک مرتبه ديدم پشت سرم يک مشت دارند نماز ميخوانند. گفت شيرينترين نماز من اين بود که ديدم لازم نيست امام فقط امام خميني باشد، منِ بچه يازده ساله هم ميتوانم در فضاي خودم امام باشم.
شیخ الفقهاء، حضرت آیت اللّه العظمی اراکی، در رابطه با مرحوم آقا نورالدّین عراقی و نماز شب های ایشان این داستان را نقل می فرمایند:
«آقای نورالدّین، مرد عجیبی بود. معروف بود که نماز شب ایشان دیدنی است. شخصی به نام سید محمود خوانساری از اهل منبر، طالب شد که او را ببیند، چون صدای «اَلْعَفْو اَلْعَفْو» ایشان توی کوچه می آمد و مردم از توی کوچه گوش می گرفتند. این آقا خواست که خود مجلس نماز شب خواندن آقا نورالدّین را ببیند.
شب های ماه مبارک رمضان بود و مرحوم آقا نورالدّین از عدّه ای - از جمله از آقای خوانساری - برای افطار دعوت کرد. آقا سید محمود خودش می گوید: وقتی افطار تمام شد و همه رفتند، من نشستم، دید من بلند نمی شوم، به خدمتکارش گفت: دو تا رختخواب بیاور. یک رختخواب خودش داشت، یکی را هم برای من آوردند.
من توی رختخواب که رفتم نخوابیدم، می خواستم سحر ایشان را ملاحظه کنم، سحر شد. دیدم که بلند شد، رفت بیرون وضو گرفت و آمد مشغول نماز شد. وقتی که رسید به «اَلْعَفوْ» دیدم چنان گریه بر او مستولی شد که چندین دفعه بغض گلویش را گرفت، فکر می کرد من در خواب هستم.»
رفقایی که ساکن اراک هستند انشاءالله از مزار نورانی ایشون بهره ببرند، یه نکته ای هم راجع بهشون ذکر کنم که جالبه:
یکی از علمای اراک به نام حاج آقا صابر‚ که منبری و پیشنماز بود‚ به زیارت کربلا رفته بود‚ خبر آوردند که وفات کرده‚ وقتی این خبر به آقا نورالدین‚ رسید ایشان سرش را روی کرسی گذاشت و این حالت قدری طول کشید‚ سپس سرش را بلند کرد و فرمود: این خبر صحت ندارد; زیرا وقتی مومنی از دنیا می رود‚ هاتفی در میان آسمان و زمین ندا می دهد که فلا ن مومن رحلت کرده است; من هرچه گوش دادم ندایی نشنیدم! بعد هم معلوم شد که این خبر دروغ بوده است.
یکی از ارادتمندان ایشان می گوید: آقانورالدین طعامی را تبرک فرمودند و به میهمانان دادند. باقی مانده آن را به منزل بردم و از آن خود و خانواده ام می خوردیم هر چه می خوردیم‚ به جایش می آمد و تمام نمی شد. بعد از یک هفته استفاده مداوم‚ در حالی که انتظار می رفت آن غذا جبران یکی دو نفر را بیشتر نکند‚ به خدمت آقا رفتم وعرض کردم: این چه غذایی است که تمام نمی شود پاسخ دادند: برو که تمام شد‚ وقتی به منزل رفتم دیدم خبری از غذا نیست.
چند نفر از علماء نزد استادی رفتند تا از مقام علمی او استفاده کنند. ولی دیدند استاد مانند مصیبت زده ها نشسته و حال پریشانی دارد. از او پرسیدند چه شده؟ مگر کسی از شما مرده است؟ استاد گفت:
«دیشب آن چنان خوابیدم که نماز نافله شب از من فوت شد، دیشب سحرخیزان، نماز شب گزاران و استغفار کنندگان رفتند، ولی من بدبخت امروز قضای آن را خواندم، آیا مصیبتی از این بالاتر می شود؟
آقای طاهریان درباره مناجات های همیشگی و شبانه سپهبد شهید، علی صیاد شیرازی، می گوید:
«غروب یکی از روزهای سرد زمستان، شهید صیاد برای بازدید به قرارگاه بیرجند آمد تا صبح زود به اتفاق سردار شهید ابوالفتحی از مرز با بازدید کنند. بازدید که تمام شد، هر دو بسیار خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند و من آنها را به سمت اتاق محل استراحتشان راهنمایی کردم. ساعت حدود یک نیمه شب بود که صوت حزینی مرا متوجه خود کرد. آری! در آن نیمه های شب، لذت مناجات با خدا، خواب را از چشم عشاق می گیرد و شهید علی صیاد شیرازی از جمله آن عشاق بود».
به نیم شب که همه مست خواب خوش باشند
من و خیال تو و ناله های درد آلود