تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: نماز مستان
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
مرحوم راشد نقل می کند:
یکی از فرزندان مرحوم آخوند ملا محمّد کاظم خراسانی بنام حاج میرزا محمّد معروف به ((آقازاده )) مقیم مشهد بود و عالمی بسیار متعیّن و متنفّذ بود . مرحوم آقازاده که در رتق و فتق امور وارد بود ، نوکران متعدّدي داشت و هر کدام براي انجام کاري تعیین شده بودند . یکی از نوکرانش مردي بود به نام حاج علی اکبر که از همه مشتی تر بود و غالبا سلاح کمري در زیر لباس داشت و محاظ آقا بود . این حاج علی اکبر ، براي من که حسینعلی راشد فرزند مرحوم ملا عبّاس تربتی هستم ، چنین نقل کرد : در ایام زمستان براي سرکشی به املاك آقا به نیشابور رفته بودم . در مراجعه به مشهد ، در راه بین شریف آباد و مشهد، برفگیر شدیم و در قهوه خانه حوض حاج مهدي ماندیم . غیر از ما جمعی دیگر نیز به قهوه خانه پناه آورده بودند . شب فرا رسیده بود که اتومبیلی از طرف مشهد رسید و چهار نفر از جوانان پولدار و خوشگذران مشهدي که چهار خانم را با خود داشتند و نمی دانم به کجا می خواستند بروند( ؟ ! ) ، به سبب برف و تاریکی شب ناچار به همین قهوه خانه پناه آوردند . آمدن آنها در آن شب تاریک برفی در کوهستان ، بزم عشرتی مجانی براي مسافران بوجود آورد . جوانان بطریهاي مشروب و خوراکیها را چیدند و زنها بعضی به خوانندگی و بعضی به رقص پرداختند . در گرماگرم این بساط ، در قهوه خانه باز شد و مرحوم حاج آخوند با سه چهار نفر که از تربت قصد رفتن به مشهد را داشتند و مرکبشان الاغ بود و از سنگینی برف و تاریکی شب امکان حرکت برایشان نبود و ناگزیر شده بودند که به قهوه خانه پناه بیاورند ، وارد شدند . از صاحب قهوه خانه اجازه خواستند به آنها جایی بدهد و او گفت که سکوي آن طرف خالی است . من(حاج علی اکبر) با مشاهده این وضع هراسان شدم و گفتم نکند که از جانب حاج آخوند نسبت به اینها تعرض بشود و یا از جانب آنها به آن مرد اهانتی بشود . به همین خاطر خود را آماده کردم که اگر خواستند به حاج آخوند اهانت کنند در مقام دفاع برآیم ؛ هر چه باداباد . لکن حاج آخوند ، به حالتی که نه کسی را می بیند و نه چیزي را می شنود به سوي آن سکو رفت و چون نماز مغرب و عشاء را نخوانده بودند از قهوه چی جهت قبله را پرسیدند . حاج آخوند به نماز ایستاد و همراهانش به وي اقتدا کردند . یکی اذان گفت و حاج آخوند اقامه گفت و وارد نماز شدند . من هم غنیمت دانستم ، وضو گرفتم و اقتدا کردم . چند نفر دیگر از مسافران نیز از بزم عشرت رو برگرداندند و به صف جماعت پیوستند . قهوه چی نیز گفت غنیمت است ، یک شب اقلا نمازي پشت سر حاج آخوند بخوانیم . خلاصه ، وقتی از نماز فارغ شدیم ، از جوانها و خانمها خبري و اثري نبود .بساط خود را جمع کرده و رفته بودند و نفهمیدم در آن شب برفی به کجا رفتند.
استاد شوشتری:
در سال 1345 شمسی با عارف بزرگوار حضرت سید حسین یعقوبی قائنی آشنا شدم . بعد از مدتی که از محضر ایشان استفاده می کردم قضیه ای رخ داد و آن اینکه : ایشان هفته ای دو جلسه عصر دوشنبه و پنجشنبه شب ها در منزلشان جلسه اخلاقی و عرفانی داشتند که ما از محضرشان استفاده می کردیم . یک روز که فراموش نمی کنم در فصل زمستان بود در منزل خودم فُرادا نماز را خواندم ، حال عجیبی داشتم ، نماز ظهرم با حضور قلب فوق العاده ای خوانده شد ، همراه با گریه مفصّل ، طوری که بعد از نماز ظهر ضعف پیدا کردم . همان شب که جلسه رفتم بعد از پایان جلسه و پس از تشریف بردن شاگردان ، ایشان به بنده فرمودند : شما ها درست مراقبه نمی کنید . امروز از اذان صبح تا اذان مغرب کاملاً مراقبه را حفظ کردی ، دیدی که نماز ظهر چه حالی پیدا کردی ؟ اگر شما دائماً مراقبه را حفظ کنید به مقصد می رسید . ( خرمن معرفت صفحه 150 )
امام سجاد (علیه السلام) معتمر شده بود در ماه رجب و شبانه روز در نزد کعبه نماز می گذاشت و پیوسته در سجده بود در شب و روز و این ذکر از آن حضرت شنیده می شد که در سجده می گفت:
«عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ فَلیَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِکَ»
از جمله کرامات حکیم میر فندرسکی آن است که گفته اند: هنگامی که وی به یکی از شهرهای هندوستان- در ایام سیاحت- رفت. اهالی ان شهر بت پرست بودند. میر روزی به پرستش گاه آن شهر وارد شده ، و از عبادت خانه آن ها بازدید کرد .
با براهنه به گفت وگو پرداخت و آنها را از بت پرستی بازشان داشت و به اسلام فراخواند. انواع دلایل و براهین از دو سو بیان گشت.
عبادت خانه، بسیار قدیمی و محکم بود ، و حضرات کفار به این اندیشه افتادند که در موقعیت بدست آمده ، تطئه ای در مذهب میر کنند. از همین رو به میر فندرسکی گفتند: از جمله دلایلی که دلالت بر حقیقت دین ما ، و سستی دین تو وهم کیشان تو دارد آن است که چنان چه در شهرهای شما دیده ایم ، مسجد های شما بزودی خراب میشود ، و پس از صد سال که از بنای آن می گذرد ، اثری از آن نمی ماند؛ ولی عبادت خانه های ما از زمان ساخت تا اکنون که دو یا سه هزار سال از بنای آن می گذرد ، برجا مانده ، تغییری در آن رخ نداده ، وسال ها است که بدین محکمی باقی مانده است و همین دلالت بر بطلان مذهب تو دارد ؛ چرا که حقیقت ، ماندنی ، و باطل ، در معرض زوال است.

میر در پاسخ گفت: دلیل بر انهدام زود هنگام مسجد های ما آن اعمال و ذکرهایی که مورد پذیرش حضرت باریتعالی هستند، عمارت های این دنیا توان تحمل چنین عبادت هایی را نداشته ، و خراب می شوند؛ اما در معبدهای شما اذکار واورادی خوانده میشود که پسندیده درگاه خداوند نیست، و اعمال شما به نزد او مقبول نمی افتد پس در این صورت ، اگر اذکاری که ما در مساجد خودمان می گوییم را در یکی از این معابدی که چنین از آنها تعریف می کنید ، بگوییم ، آن مکان ، در برابر ن همه خضوع و خشوع ، و از هیبت نام حق تعالی فرو خواهد ریخت، و هر آینه خراب خواهد شد.

آنان استدلال میر را دور از ذهن دانسته و گفتند: تو از اهل اسلامی و اکنون در این جا حاضر هستی ، پس آن ذکرها را در این جا بگو ، و به هر صورت که خواهی ، هر آن چه می دانی را انجام ده. آن گاه اگر خللی به این ساختمان وارد آمد که در می یابیمدر ادعایت راست گفته ای ، و اگر نه ، باید گفتار ما را بپذیری ، به مذهب ما در آیی ، و خدایان ما را بخوانی.
میرفندرسکی ادامه دیدار را به فردا انداخت و خود شب را به راز و نیاز پرداخت. فردای آن روز به سوی پرستش گاه به راه افتاد. زنان و مردان گردهم آمده بودند و غوغایی برپا بود. میر به پرستش گاه وارد و به بالای بام رفت. با صدای بلند اذان گفت. با اذان او همه ارکان برج و باروی پرستش گاه به تکان در آمد. پس از اذان، تبه زیر آمد و وارد پرستش گاه شد. درمیان بت ها رو به قبله حقیقی با فروتنی نماز ظهر و عصر به پاداشت. سجده شکر به جا آورد. از پرستش گاه بیرون آمد، هنوز چندگامی از آن دور نشده بود که آنجا فرو ریخت و بعد هم طوفانی به پاخاست و خاک آن را با خود برد. دیگر در آن شهر اثری از پرستش گاه برجا نماند. پس از این واقعه، تمامی اهالی به اسلام گرویدند و از خوبان و نیکان گشتند.

پس از درگذشت وی برخی از مرتاضان هند به باور آن که بدن او کیمیا بوده است به اصفهان آمدند تا نبش گور کنند و بدن او را درآورده به هند ببرند. سرپرست گورستان میر، شبانگاهان او را در خواب می بیند و درباره انگیزه هندوان، او را آگاه می کند. چون سپیده دم زد سرپرست گورستان، بزرگان را خبر می کند و راز خواب و انگیزه مرتضان را به آنها بازمی گوید. با کوشش تمام و همکاری بزرگان، مقدار معینی از پیرامون گور را از پهنا و درازا و ژرفا کنده و توی آن را قیراندود کردند و سدی چون سد سکندر از قیر ساختند و این خبر به گوش همگان رسید.
نماز حداد
جناب کمیلی می گوید:
نماز ایشان واقعا یک نماز تربیتی بود و برای کسانی که به ایشان ارادت داشتند، مشهود بود که نماز آنها را پرواز می دهد، یعنی حقیقت «الصلوة معراج المومن» را ما در ایشان می دیدیم.
وقتی شروع به تلاوت حمد و سوره و اذکار می کردند، مثل این بود که انسان وارد یک وادی از عشق شده و وقتی سلام نماز را میدادند، آدم پاک شدن را احساس می کرد، همانطور که در احادیث آمده است که نماز باید نمازی باشد که باعث شستشوی انسان از گناه باشد.
آقای قرائتی می گوید:
من و آقای مطهری توی یك اتاق مدتی در یكی از شهرستانها با هم بودیم مرحوم مطهری نمازش خیلی طول می‌كشید گاهی نمازهایش سی دقیقه طول می‌كشید البته نماز لذت دارد حدیث داریم آدم وقتی گناه می‌كند خدا به او سیلی می‌زند یكی از سیلی‌هایی كه خدا به او می‌زند این است كه لذت عبادت را از او می‌گیرد.


فرزند استاد شهید مطهری خاطره شب شهادت را نقل می کند و می گوید:
دقیقا یادم هست که سه شنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ شمسی بود. پدرم نماز مغرب خود را به جای آوردند. ساعت حدودا ۸ شب بود. ابتدا از من و برادرم خواهش کردند که او را به جلسه هفتگی سیاسی که آن شب در منزل یکی از آقایات در دروازه شمیران تشکیل می شد. اما پس از مدتی گفتند:
دیگر شما لزومی ندارد که بیایید یکی از دوستان با ماشین به دنبالم می آید و من همراه ایشان می روم.
بعد ایشان برای تنظیم و مرتب کردن یادداشت ها و کارهایشان به کتابخانه رفتند. من نیز که برای اقامه نماز جا نماز و مهر پیدا نکرده بودم به کتابخانه رفتم تا یکی از جانمازهایی را که غالبا مهمانها از آن استفاده می کردند بردارم. در همین وقت مادرم به کتابخانه آمدند و گفتند:
مجتبی در اتاق دیگر جانماز هست. چرا از جانمازهایی که برای مهمانهاست استفاده می کنی؟
گفتم: مادر جان در اتاق های دیگر مهر و جانماز پیدا نکردم.
در این وقت پدرم گفتند: مسئله ای نیست، مهم انجام فریضه نماز در اول وقت است. نماز از هر چیز با ارزشتر و مهمتر است.
این آخرین سخنانی بود که از پدرم شنیدم. پس از لحظاتی دوست پدرم به منزل ما آمدند و ایشان را برای شرکت در جلسه بردند.
پدرم رفت، اما دیگر پیش ما بازنگشت؛ بلکه به دیدار معشوق حقیقی خود، خداوند سبحان شتافت.

سرگذشت های ویژه از زندگی شهید مطهری، ج ۲، ص
بسم رب الشهدا والصدیقین

بر پا داشتن نماز، نخستين ثمره و نشانه حكومت صالحان است

خاطراتی از نماز شهدا و رزمندگان

باشد که حال در بهشت به اربابشان اقتداکنند انشاالله
[sub]
[/sub]
[sub][b]نماز شب در قبر ! (شهيدان حسين و ابوالفضل قربانى) [/sub]

عمليات پيروزمد خيبر در جزيره ى مجنون در جريان بود، قراربود پس ازشكستن خط ، يگان ما كه در سه راه فتح مستقر بود به سمت بصره پيشروى كند. دشمن بعثي با آگاهي نسبى از اين اخبار،دست به مقاومت شديد زد و علاوه بر جنگ رواني شديد و بمباران ها وحملات شديد شيميايي، با آنچه داشت شبانه روز آتش بر سررزمندگان ريخت.
دراين ميان دو برادر به نام هاى حسين و ابوالفضل قربانى با حالات معنوى خود كل گردان را متاثر كرده و چون خورشيدى فروزان نورافشانى مىكردند. اين دو برادر شهيد، فارغ ار حوادث و هرآنچه اتفاق مىافتاد درهر مكانى كه يگان مستقر مي شد، قبرى حفرمي كردند وبه خصوص در شب ، نمار مي خواندند. هركسي كه بيدارمى شد، آن دو را در حال مناجات و نماز مى ديد. چقدر زيبا بود توجه به معبودشان .

نماز حاجت دو ركعتى [/b]

در عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران به همراه دو تن از رزمندگان، در اثر يك غفلت درمحاصره عراقىها قرار گرفتيم، به گونه اى كه راه پس و پيش نداشتيم . خواستيم خود را تسليم كنيم ،ولى هنوز كمى اميد داشتيم ، چون در يك چادر بوديم و هنوزعراقىها ما را نديده بودند . با هم مشورت كرديم . بنده عرض كردم در سال 60 درعملياتى كه با مشكل روبه رو شديم با دو ركعت نماز مشكلمان را حل كرديم و اين جا هم خوب است دو ركعت نماز بخوانيم . خيلى سريع دوركعت نماز حاجت خوانديم و با تعويض لباس توانستيم نجات پيدا كنيم . در حال فرار بوديم كه عراقىها به ما مشكوك شدند و وقتى فهميدند از خودشان نيستيم شروع به تيراندازى كردند، ولى آسيبى به ما نرسيد.

توسل به اهل بيت [/b]

به همراه ده نفر از رزمندگان مأموريت داشتيم از رودخانه اى عبوركنيم و به دشمن برسيم. خود را با طناب به هم بستيم و برپيشانىهايمان نيز پيشانى بند يا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) بستيم هر چه سعىمىكرديم پيشرفت كنيم نمىشد و موج هاى عظيم ما را به جاىاولمان باز مىگرداند! به پيشنهاد يكى از دوستان نماز دو ركعتى حاجت خوانديم و بلافاصله، زيارت عاشورايى با صداى بلند خوانديم .
بعد از چند ساعت تلاش كه در ظاهر خيلى هم پيشرفتى نكرده بوديم نورى به چشمانمان خورد و نا اميد از اين كه نتوانسته ايم به آن طرف برويم، ولى وقتى به ساحل رسيديم، ساحل دشمن بود و مابه بركت آن نماز و آن زيارت عاشورا، توانستيم از رودخانه عبوركنيم .

[b]نماز بيمه كننده

پس از عمليات غرورآفرين والفجر8 وفتح فاو در خط پدافندى مستقر بوديم وتبادل آتش از فواصل خيلى نزديك انجام مىشد. يكى از روزها در پشت خاكريز مشغول خواندن نماز بودم. در بين نمازناگهان احساس كردم ضربه ى سنگينى توسط شيئى به پشتم وارد شد. نماز را ادامه دادم و از شكستن نماز خوددارى كردم بعد از نمازمتوجه شدم تركش نسبتآ بزركى به مشتم برخورد كرده است !
تركش را در دستم كرفتم ولى هنوز بسيار داغ بود و نمىشد آن را در دست نگه داشت . وقتى بادگير را از تنم خارج كردم ، ديدم بادگير سوراخ شده است ولى در حال نماز هيچ آسيبى نديده ام !


نماز بر روى برانكارد !

ايام عمليات قدس 3 بود كه در اورژانس فاطمه زهرا(سلام الله علیها)،برادرى را آوردند كه هر دو دست او قطع شده بود. وقتى او را براى اتاق عمل آماده مىكردند، ايشان را بر روى برانكارد گذاشتند تا به اتاق عمل ببرند. مسوول تعاون آمد تا از اين رزمنده سوالاتى بپرسد.ولى چشمانش را بسته بود و جواب نمىداد و راحت خوابيده بود. همگى فكر كرديم شايد شهيد شده باشد. به دنبال آن بوديم كه مقدمات كار را جهت تست ضربان قلب و احتمالا انتقال وى به سردخانه آماده كيم . ناگهان ديديم كه چشمانش را باز كرد وبا يك متانت خاص گفت : برادر! ببخشيد كه جواب شما را ندادم ، چون فكر مىكردم اكر به اتاق عمل بروم شايد وقت زيادى طول بكشد ،نمازم قضا مىشود. آن موقع كه شما سوال كرديد مشغول خواندن نماز بودم !


معجزه الهى

در سال 1367 هنگام عقب نشينى نيروها و جمع آورى تسليحاتاز مناطق جنكى، گاهى جنگنده هاى عراقى از خط مرزى عبورمىكردند و در بعضى مناطق بمباران هايى انجام مىدادند. يك روز درسنگرى بوديم كه داخل آن مقدار زيادى مهمات بود. ناگهان اعلام شد جنگنده هاى عراقى هجوم آورده اند و ما از سنگرخارج شديم .
صدايى به گوش مىرسيد كه فرياد مىزد: حاجى را از سنگربياوريد بيرون.اما در همين لحظه بود كه جنگنده عراقى موشك هاى خود را پرتاب كرد و سنگر مورد اصابت قرار گرفت. ماسريع موضع گرفتيم كه مورد اصابت تركش ها قرار نگيريم . بعد ازچند لحظه كه وضعيت عادى شد به محل برگشتيم . يكى از نيروها گفت : برويد داخل سنگر نيمه ويران و حاجى را بيرون بياوريد. من به همراه يكى از دوستان، سينه خيز رفتيم داخل سنگر و با منظره ىعجيبى روبرو شديم كه جز معجزه ى الهى چيز ديگرى نبود!
حاجى در سنگرى كه مورد اصابت موشك قرار گرفته بود مشغول خواندن قرآن و نماز بود!


رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر
وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند


سید مرتضی کشمیری (رحمة الله علیه)

ایشون کسی هستند که مرحوم قاضی در موردشون می فرمودند:
من در عبادت و نماز، به طور کلی، هیچ بودم و نماز خواندن را از آقای سید مرتضی یاد گرفتم.

از خود آقای قاضی نقل شده که: : «در مسجد سهله او را زیر نظر گرفتم. پس از فراغت از نماز واجب و تناول اندكی غذا، به طرف مقام حضرت مهدی عجل‌الله‌فرجه رهسپار شد. آن شب، شبی سرد و زمستانی بود و بادهای تندی می‌وزید. او را از نزدیك مشاهده كردم كه به سوی قبله نشسته و نگاه خود را به طرف نقطه مشخصی دوخته بود. اشك‌هایش بر روی محاسنش قطره قطره می‌چكید، چندین بار از مقابل او رد شدم؛ حالت نشستن و عبادات او تا نزدیك سپیده دم تغییری نكرد. آن‌گاه برای نماز شفع و وتر و سپس نماز واجب از جای خود برخاست».

مرحوم سید عبدالکریم کشمیری راجع به ایشون نقل می کنه که:
آقا سيد مرتضى با دو نفر براى زيارت كربلا پياده مى‏رفتند. به كاروان (سرشور) رسيدند، آقا در بيرون كاروانسرا مشغول نماز شد و آن دو نفر به او اقتدا كردند. يك مرتبه شيرى پيدا شد و نزديك آمد و نشست. آن دو نفر ترسيدند. بعد از نماز آقا سيد مرتضى گوش شير را گرفت و فرمود: ديگر تو را نبينم كه زوّار امام حسين را بترسانى، پس از آن ديگر آن شير ديده نشد.
مرحوم معزي تهراني نقل فرمود كه زماني با آيه الله بهاء الديني از خيابان آذر قم عبور مي كرديم . نزديك اذان شد عرض كردم مسجد خرابه اي است برويم در آن نماز بخوانيم ايشان قبول فرمود پس داخل شديم و مسجد را تميز كرديم آنگاه اذان گفتند و آقا به نماز ايستاد چون نماز شروع گشت ديدم تمام عالم با ايشان ذكر مي گويند اما صداي ايشان بر همه صداها تفوّق دارد.
[تصویر: bahaodini.ayatollah.agha_.jpg]
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
آدرس های مرجع