|
تبیین یکی از اعتقادات به ظاهر عرفانی کافرانه ی بسیار خطرناک
|
|
۲:۱۵, ۱۳/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر کسی معتقد به این عبارت باشد: (۱۳/مرداد/۹۱ ۱:۲۱) نوشته است: مولا علی زمین و اسمان را افرید و اقای بهجت هم که میگه این کفره شاید نفهمیده و ... در حقیقت اعتقاد کافرانه ی دیگری دارد در رد این اعتقاد کافرانه نظر شما را به این حدیث بسیار مهم اعتقادی جلب میکنم در زمان غیبت صغری در مورد این مسئله اختلاف نظر پیش آمد که: آیا خداوند مسئله ی آفرینش و رزاقیت موجودات را به امامان معصوم واگذار کرده است؟ به طور مثال مانند آفرینشی که عیسی علیه السلام به امر خدا در مورد آن پرنده ی گلی انجام داده بود و بعد در آن دمیده بوده و زنده شده بوده آن پرنده ی گلی یا اینکه: خیر ، خود خداوند امر آفرینش بندگانش را انجام میدهند و امامان معصوم هیچ نقشی در این زمینه ندارند خود امام زمان در یک توقیع که به نایب خاص خود میدهند این مسئله را این گونه پاسخ می فرمایند: إن الله تعالی هو الذّی خلق الأجسام و قسّم الأرزاق، لأنّه لیس بجسم و لا حالّ فی جسم، لیس کمثله شیء و هو السمیع العلیم. وأمّا الأئمه علیه السلام فأنّهم یسألون الله تعالی فیخلق و یسألونه فیرزق، أیجاباً لمسألتهم و إعظاماً لحقّهم. همانا خدای بزرگ است که اجسام و پدیده ها را آفریده و روزیها را تقسیم فرموده است، چرا که او نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، چیزی مانند او نیست و او شنوا و بینا است. و اما امامان اهل بیت علیه السلام از خدا در خواست می کنند و خداوند می آفریند و از او میخواهند و او به خاطر پذیرش تقاضای آنان و بزرگداشت حقشان، روزی می دهد. منبع: غیبت شیخ طوسی، ص 1398 - بحارالانوار، ج 25، ص 329- امام مهدی از ولادت تا ظهور، آیة الله فقید سید محمد کاظم قزوینی، ترجمه و تحقیق: علی کرمی و سید محمد حسینی(ص321) دوستان حواستان باشد! هر بافتنی در حوزه ی اعتقادی که شخصی در هر جا و به ویژه در تالار گفت بدون سند محکم از آیات و روایات نپذیرید!!!!!!!!!!!
یک نکته ی دیگر
متأسفم برای کسی که خودش را دارای اعتقادات درست میداند و کلام خودش را بر خلاف سنت و دستور 14 معصوم که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع میکردند که این فرمان خداست که آغاز کار را با نام من آغاز کنید از عبارتی مانند: *به نام علی بن ابی طالب* استفاده میکند.به نام علی بن ابی طالب؟؟؟؟ طبق کدام سیره اهل بیت مجاز میداند که آغاز سخن را به نام امیرالمونین آغاز کند؟ پیشنهاد میکنم حتماً بروید این تاپیک را مطالعه بفرماید: چند وقت پیش از کسی شنیدم که می گفت معصومین مانند خدا هستند!# بعلاوه هر کسی هم که جسمانیت و تجسمات ظاهری برای خدا فرض کند این هم از باطل ترین گفتارها و مصادیق کفر است!!!!!!!! |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۳۵, ۹/شهریور/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/اردیبهشت/۹۷ ۱۵:۳۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
به دقت این مطالب را مطالعه کنید:
اعتقادات غلو آميز از ديگر قضايايى كه در قم براى حقير پيش آمد ارتباط با شخصى بود كه حالات و مكاشفاتى داشت و عدهاى از جمله بعضى از طلاب نسبتا فاضل، مريد سرسخت او شده و به او كراماتى نسبت مىدادند. گاهى نيز خوابهاى عجيبى در تأييد او مىديدند و امورى از قبيل اينكه مثلاً حضرت رضا عليه السلام در خواب به كسى فرمودند: «سلام مرا به او برسانيد» مطرح مىساختند. حتى مرحوم آقاى سيد على اكبر اعمى نيز به او عقيدهمند شده بود. بنده در آن ايام گاهى ميل به تشرف پيدا مىكردم. و چون در خيالم گذشت كه ممكن است او با امام زمان عليه السلام ارتباط معنوى داشته باشد، با وى ملاقات كرده و زمينهى مراودهى با او را فراهم ساختم. وى حالات و مكاشفاتى داشت. بعدها نيز شنيدم او استادى داشته كه عمدتا در علوم غريبه زحمت مىكشيده و اين حالات و مكاشفات از آثار راه او بوده است، ولى بنده با آنهمه تعريفاتى كه از او مىشد در وى روحانيتى نمىديدم. و از آنجا كه اصولاً مجرد اين حالات و مكاشفات علامت درستى يا نادرستى راه كسى نيست؛ لذا تصميم گرفتم رابطهى خود را با او بيشتر كنم تا حقيقت امر برايم روشن گردد و حد او را بفهمم؛ از اين رو در جلسات آنان شركت كردم. نخستين امرى كه با آن مواجه شدم اين بود كه ديدم بعضى از اشعارى كه در مدح امير المؤمنين عليه السلام مىخوانند غلو آميز است و همراهى كردن با آنها صحيح نمىباشد. روزى از خواندن آن اشعار اظهار نارضايتى كرده و صريحا گفتم: اين اشعار را نخوانيد. ائمه قدس سرهما را آن طور كه خودشان فرمودهاند مدح كنيد. آنها همه ناراحت شدند و آقاى سيد على اكبر اعمى با عصبانيت گفت: آقا ! ما اجداد شما را مدح مىكنيم، چرا شما ناراحت مىشويد! گفتم: اجداد من از اين مدحها بيزارند. چرا آنها را بيشتر از حدى كه خودشان تعيين كردهاند توصيف مىكنيد؟ گفت: يعنى مىگوييد ما گمراه هستيم؟ گفتم: بنده چنين نسبتى به شما نمىدهم، ولى اين را بدانيد كه اين اشعار غلو است و خواندن آنها صحيح نمىباشد. يكى از آنها گفت: شما هم زمانى به اين مرحله خواهيد رسيد و مىفهميد كه اينها همه درست است. اين سخن مرا بيشتر ناراحت ساخت؛ زيرا ديدم آنها نه تنها غلو را انحراف نمىدانند، بلكه آن را براى خود مقام نيز مىپندارند. با تندى به آنها گفتم: شما به كجا رسيدهايد؟ آيا گمان مىكنيد به مقامى دست يافتهايد؟ چه دليل و برهانى بر صحت عقايد خود داريد؟ گرچه همه ساكت شدند، امّا وقتى ديدم آنها علاوه بر اينكه اهل برهان و استدلال نيستند، در عقيدهى خود نيز سخت پاىبندند، گفتم: حاضرم با همهى شما مباهله كنم. اگر عقيدهى خود را حق مىدانيد، بياييد ميدان! كسى جوابى نداد. استادشان نيز به حسب ظاهر تواضع نمود و گفت: آقا ! ما نوكر شما هستيم و آن مجلس به همينجا خاتمه يافت، امّا بعدا متوجه شدم كه مطلب عميقتر و ريشهدارتر از اين حرفها است و به همين جهت آنان تا اين اندازه در اشتباه خود پافشارى مىكنند. من نخست با نيت ديگرى در جلسات آنان شركت مىكردم، ولى كمكم متوجه شدم گويا خداوند متعال اراده فرموده است كه آنها توسط حقير به انحراف خود پى ببرند؛ لذا وظيفهى خود دانستم كه رفت و آمد با آنان را ادامه دهم. و از خدا خواستم وضعيت استادشان برايم روشن شود. تا اينكه در خواب ديدم عمامهاى بر سر دارد و با گوشهى آن، صورت خود را مانند راهزنان پوشانده تا شناخته نشود و كنار جادهى مستقيمى كمين كرده و بعضى از كسانى را كه در آن راه قدم مىگذارند كنار كشيده، با خود مىبرد! بنده به اين خواب اعتماد نكردم، امّا مجددا در عالم رؤيا ديدم به زيارت امير المؤمنين عليه السلام مشرف شدهام و عدهاى هم آنجا مشغول زيارتاند، ولى حرم، حرم حقيقى آن حضرت نيست، بلكه يك حرم بدلى و تقلبى است. اتفاقا روز بعد به حجرهى آقاى سيد على اكبر اعمى رفته، ديدم او و مريدانش همگى به عشق مولا در آنجا اجتماع كرده، به ذكر فضايل امير المؤمنين عليه السلام مشغولاند. من هم با آنها همراهى كردم، [b]ولى ديدم مجلس هيچ روحانيتى ندارد. ناگهان متوجه خواب خود شدم. گويا خوابم تعبير شد و فهميدم ولايت استادشان خيالى است. يعنى در خيال با امير المؤمنين عليه السلام آشناست. در حالى كه او خود را واصل مىدانست و براى خود مقامات بلندى قائل بود. حقير خواب خود را براى او تعريف كردم، ولى تنبه پيدا نكرد و گفت: لابد زوارش عوضى بودهاند. البته بنده هم يقين نكردم كه مراد از حرم بدلى، خود او باشد. تا اينكه خواب ديگرى ديدم كه عجيب بود و تعبير آن تماما تحقق يافت: در عالم رؤيا ديدم مىخواهم به بام منزل خودمان بروم و ايشان با همان لباس هميشگى خود در ابتداى پلهها نشسته است. به خيالم گذشت كه او امام زمان عليه السلام است؛ لذا با كمال اشتياق دستش را گرفتم كه با او بيعت كرده و تسليم او شوم، امّا او خود بلافاصله گفت: من آن كسى كه شما مىخواهيد نيستم. من ابليسم! همينكه اين را شنيدم از بيعت اعراض كردم، ولى از او كنارهگيرى نكرده، با خود گفتم: خوب است از او استفاده كنم، چون از شيطان هم مىشود كار كشيد؛ لذا كنارش نشسته و از او سؤالاتى كردم كه هيچ در يادم نمانده است. سپس او را بلند كرده و چنان از بالاى بام به پايين پرتاب نمودم كه صداى سقوطش به گوشم رسيد. بلافاصله پشت بام از لشكريان او پر شد و با من درگير شدند. به تنهايى همهى آنها را درهم شكستم و خود نيز مقدارى زخمى شدم. آنگاه مرا به بيمارستانى كه آية اللّه جناب آقاى سيد ابو الحسن اصفهانى و آية اللّه حاج آقا حسين قمى - رحمهما اللّه - در آنجا بسترى بودند منتقل كردند و در اين هنگام از خواب بيدار شدم. لسان عالم رؤيا با لسان اين عالم متفاوت است: معناى «ملاقات با ابليس» در خواب اين است كه با شخص گمراه كننده يا گمراهى برخورد مىكنم، نه اينكه حتما با خود ابليس در خارج تماس مىگيرم. و چون من واقعا خواهان امام زمان عليه السلام بودم و براى حاجتى نيز آن حضرت را نمىخواستم، ولى در مصداق اشتباه كرده بودم، خداى متعال مرا حفظ كرد و او را از زبان خودش به من معرفى نمود. انسان بايد در طلب خويش اخلاص داشته، فقط رضاى او را بخواهد و طالب صراط مستقيم باشد. اگر خداى متعال در قلب كسى چنين اخلاصى ببيند ممكن است حتى خود ابليس را نيز راهنماى او قرار دهد، چنانكه گاهى ابليس براى بعضى انبيا ظاهر مىشد و مطلب حقى بر زبانش جارى مىگشت. امّا «بام منزل» كنايه از عالم فوق طبيعت، [b]و «به بام رفتن» به معناى خارج شدن از طبيعت است. حال ممكن است خروج از طبيعت در عالم خيال و يا در عالم نفس باشد. «منزل» نيز اشاره به عالم خود شخص است. «آمدن او به بام منزل ما» هم به اين معنا است كه بنده تا اندازهاى او را به خود راه داده بودم؛ چون از جهتى با بنده تناسب داشت. بعد از اين خواب، دوستى ما با او بيشتر شد و كمكم تعبير خواب آغاز گشت. روزى به او گفتم: من حاجتى دارم كه روا نمىشود. گفت: از جدتان امير المؤمنين عليه السلام بخواهيد، همهى كارها به دست اوست. توسلى به آن حضرت پيدا كردم، ولى باز هم حاجتم برآورده نشد. به او گفتم: از امير المؤمنين عليه السلام خواستم، ولى خبرى نشد و اكنون قصد دارم شكايت آن حضرت را به خدا بكنم! گرچه اين حرف به ظاهر صحيح نيست، ولى گويا مصلحت چنين بود كه من آن را به زبان آورم تا حقيقت امر او برايم آشكار شود. با تعجب گفت: شكايت على را به خدا بكنى! گفتم: چه اشكالى دارد؟ از على بالاتر غير از خدا كيست؟ گفت: بالاتر يعنى چه! پرسيدم: منظورت چيست؟ گفت: سرّى در اينجا هست كه به هر كس گفتم و قبول نكرد، گرفتار شد و مىترسم به شما بگويم و نپذيريد. بنده با خود گفتم مگر چه مىخواهد بگويد كه من قبول نمىكنم؟ من كه از قبول هيچ مقام و فضيلتى براى ائمه قدس سرهما ابايى ندارم؛ لذا گفتم: آن سرّ چيست؟ هر چه هست بگو. پس از آنكه دوباره تهديد كرد كه اگر ترديد كنى مبتلا مىشوى، گفت: اين را بدان كه همه كاره مولاست. گفتم: من اين مطلب را قبول دارم، ليكن به اذن خدا. گفت: اذن يعنى چه! آنجا اذن معنا ندارد. خودش، خودش است! گفتم: يعنى على خود خداست؟ گفت: بله! پرسيدم: پس معناى «لم يلد و لم يولد» در سورهى توحيد چيست؟ امير المؤمنين عليه السلام كه متولد شده و فرزند دارد، چهطور او خداست؟! جواب داد: زمانى متوجه خواهيد شد كه اين سوره نيز در مدح مولا نازل شده است. به محض اينكه اين سخن را به زبان آورد متذكر خواب خود شده، متوجه شدم آن كسى كه به بام منزل ما آمده بود همين شخص است. و اينكه او را ابليس ديدم. به خاطر ضلالت و انحراف عقيدهى او مىباشد. خواستم بلافاصله با او قطع رابطه كنم، لكن مصلحت را در اين ديدم كه ارتباط با او را ادامه دهم، شايد بتوانم او را راهنمايى كنم؛ لذا با او گرم گرفتم و پس از مدتى به تدريج شروع به رد كردن عقايد او نمودم. و اين باعث شد كه رفقايش با من مقابله كنند و تا مدتها با آنها درگير باشم. خود او هم گفت: در خواب ديدم امام حسين عليه السلام به منزل ما تشريف آوردند و نهيبى به من زدند و از آن روز به بعد باب مكاشفه بر من بسته شده است. در اثر موضعگيرى بنده، كمكم در شاگردان او تزلزلى پيدا شد. يكى از آنها كه اهل علم بود و منبر خوبى هم داشت روزى مرا به خانهى خود دعوت نمود و نظر مرا در بارهى استادش جويا شد. گفتم: من در بارهى اشخاص اظهار نظر نمىكنم، بلكه كلياتى به شما مىگويم، هر كس خلاف آن را عقيده داشت بدان كه منحرف است: اگر كسى خداى متعال را مشارٌ اليه قرار داد و گفت: «هذا هو اللّه» و به يك نقطه يا جهت يا به شخصى اشاره كرد و گفت: اين خداست، چنين كسى خدا را نشناخته، بلكه يا گم شده و منحرف مىباشد و يا كافر شده است. پرسيد: حتى اگر آن مشارٌ اليه حضرت على باشد؟ گفتم: بلى، به هر كس اشاره كند چنين است. اشاره به ذات خداى متعال به هيچ وجه ممكن نيست؛ زيرا خداوند بر همه چيز محيط است و محاط نمىتواند به محيط اشاره كند. همينكه چيزى مشارٌ اليه قرار گيرد علامت محدوديت آن است و او نمىتواند خدا باشد. بدون اينكه از استادش تنقيد كنم اين مطلب را گفتم. او نيز چون عناد نداشت در فكر رفته و مردد شد. امّا بقيهى رفقايش از جمله مرحوم آقاى سيد على اكبر اعمى هنوز كم و بيش به او عقيده داشتند. روزى آقاى سيد على اكبر گفت: آسيد حسين! سالهاست آرزو دارم براى زيارت به نجف و كربلا مشرف شوم، ولى تذكره نمىدهند و اسبابش فراهم نمىشود. حقير توسلى به حضرت ابو الفضل عليه السلام به او دادم. گفت: من اين توسل را خواندهام و نتيجه نگرفتهام. گفتم: ولى اين دفعه بخوان درست مىشود. پس از آن توسل، به طور غير عادى شخصى با بودجهى خود براى او و چند نفر از دوستانش جواز تهيه كرده و آنان عازم عتبات شدند. و از قرار معلوم، استادشان به آقاى سيد على اكبر وعده داده بود كه من در كربلا شفاى چشمهايت را از حضرت ابو الفضل عليه السلام مىگيرم. وقتى اين را شنيدم گفتم: اگر چشمهاى او هم شفا يابد باز من در انحراف آن شخص شك نمىكنم، ولى خدا كند چنين نشود كه اين استدراج است و آنها در ضلالت و گمراهى خود كاملاً غرق مىشوند. زيرا شفا يافتن آقاى سيد على اكبر ممكن است به جهت توسل خود او و عنايت مستقيم حضرت ابو الفضل عليه السلام به وى باشد، ولى ديگران از ناحيهى آن شخص تلقى كنند. به هر حال، بعدا نقل كردند استاد در نجف اشرف هنگام ورود به حرم مطهر مىبيند در مقابلش نوشته شد: «صدّق امير المؤمنين». خيلى عجيب است! كسى كه ادعا مىكرد من جلوهى امير المؤمنين هستم و مىگفت در كشف ديدم آب از مبدأ متعال به دست من و از دست من به حوض كوثر مىريزد و خوابها و مكاشفات و ادعاهاى عجيبى از اين قبيل داشت، تازه به او مىگويند امير المؤمنين را تصديق كن! معنايش اين است كه آن كس را كه تو تا كنون معتقد بودى و معرفى مىكردى، غير از اين امير المؤمنين است كه اكنون مىخواهى به زيارتش مشرف شوى. او زبان عربى نمىدانست؛ لذا از مريدان خود كه نوعا اهل علم بودند معناى اين جمله را مىپرسد. آنها وقتى از اين جريان مطلع مىشوند كمكم از اطراف او پراكنده مىشوند. در كربلا نيز هر چه براى شفاى چشم آقاى سيد على اكبر به حضرت ابو الفضل عليه السلام متوسل مىشود بحمد اللّه خبرى نمىشود. باب كشفيات هم بر او بسته مىشود. و اينها همه براى او حقيقتا مفيد بود و باعث شد كه تا اندازهاى متنبه شود و دل شكستهاى پيدا كند. حقير نيز تا آخر او را رها نكردم و گاهى به سراغش مىرفتم. هنگام احتضار نزد او رفتم. زبانش بند آمده بود. از او پرسيدم: حالت چه طور است؟ اشكش جارى شد و احترام خاصى به من گذاشته و زبانش باز شد. گفتم: مرا شناختى؟ گفت: اول گمان كردم امام حسين عليه السلام هستيد، ولى الآن شما را شناختم. و پس از آن از دنيا رفت. اميدوارم كه با ايمان از دنيا رفته باشد. خداوند او را رحمت كند. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ***اصول اعتقادات======بسیار مهم و کاربردی*** | ترنم | 10 | 5,672 |
۶/آبان/۹۲ ۱۶:۲۷ آخرین ارسال: ترنم |
|







