کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آیا خدا از همه یاران پیامبر راضی بود ؟؟؟
۱۳:۱۶, ۲/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/شهریور/۹۱ ۱۵:۲۷ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #1
آواتار
عزیزم به ما کمک کنید تا به راه راست هدایت بشیم . وظیفه دینیتون رو هم انجام دادید ثوابی هم برده اید
بنده شخصا تعصب ندارم . حاضرم گوش بدم اگر دیدم حرف حق میزنید تسلیم حق میشوم

شما بفرمایید کدام ایه قران بوده . بنده اطلاعی ندارم .

یه گپ و گفت دوستانه میزنیم برادر
یا حق

(۲/شهریور/۹۱ ۱۳:۰۷)kami_molodi نوشته است:  نخیر وحید جان بحثی که در رابطه با حضرت عمر (رض) بود کلی بهش توهین شده !!
در بحث خلیفه سوم هم همینطور !!
خدارو خوش نمیاد !! آخه ما کی تا حالا به امامان شما توهین کردیم !! امام های شما برای ما خیلی ارزش دارن !!
ما کلی بهشون اعتقاد داریم !!
خوب اون بحث رو از طریق گزینه گزارش اعلام کن
حتما رسیدگی میکنم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، kami_molodi ، hesam110 ، فاطمه خانم ، بچه شیعه ، خیبر110 ، Havbb 110

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۴۹, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #21
آواتار
(۵/شهریور/۹۱ ۱۳:۴۳)kami_molodi نوشته است:  
(۵/شهریور/۹۱ ۱۳:۳۹)وحید110 نوشته است:  ما که هنوز حرفی نزده ایم؟!!!

سوال من از شما

ایا پیامبر برای خود جانشینی تایین فرمودند ؟

لطفا به من پاسخ دهید

در پناه خدا
خیر تعیین نکردند !! نمی شود که پیامبر برای خود جانشین تعیین کرده باشند اینگونه می شود یک نظام سلطنتی (استغفرالله)

جانشینی پیامبر براساس لیاقت اشخاص و آرا تعیین میشد !!



یعنی پیامبری که برای به ثمر رسیدن نهال نوپای اسلام آن همه رنج و مشقت را تحمل میکند و این همه در پایان عمر نگران گمراهی امت خود است جانشین تعیین نمیکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این ملاک تعیین جانشینی را چه کسی تصدیق کرده ؟؟؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، revenger
۱۴:۰۳, ۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۱ ۱۴:۰۹ توسط دل خسته.)
شماره ارسال: #22
آواتار
(۴/شهریور/۹۱ ۲۲:۲۰)دل خسته نوشته است:  سلام
چند سوال از برادران اهل تسنن یا طرفداران نظریه ایشان :
1- آیا اصحاب پیامبر معصوم بودند؟ سند شما چه چیزی بوده؟
2- صحابی به چه معنا است؟ آیا هر کس که پیامبر را درک کرده باشد می شود صحابه؟حتی اگر اسلام او از روی زور باشد؟چرا صحابی عیسای نبی علی نبینا و آله و علیه السلام فقط 12 نفر بودند؟آیا این که کسی سخن پیامبر را بشنود دلیل بر قدرت اجتهاد او می شود؟آن هم فقط یک کلام و یک نظر؟این جا ملاک تقوی "ان اکرمکم عندالله اتقاکم" کجا می رود؟
3- اگر صحابی خلاف اسلام عمل کرد و دست به اعمال خلاف شآن یک مسلمان زد ، از این موقعیت ساقط نمی شود؟اگر یک صحابی دیگری را کشت و به همسر او تجاوز کرد ، باز هم باید از او یک اسطوره ساخت؟
بحث صجابه پاشنه آشیل و چشم اسفندیار اهل تسنن است که به راحتی و با عقل عدم حقانیت مواضع ایشان را نشان می دهد ، بنده زیاد با اهل تسنن در این خصوص مباحثه داشتم و هیچ گاه ، تاکید می کنم هیچ گاه نتوانستند یک دلیل منطقی برای بنده بیاورند بر این ادعاها.
سلام
لطفا به سوالات بنده پاسخ بدید دوست اهل تسنن.
در مورد تعین جانشین،خیلی خوب ، شما می گویید با رای مردم یا رای هر کسی ، کجا رای گیری شد؟ اگر رای گیری مردمی بود ، کدام مردم در رای گیری شرکت کردند؟ اگر رای گیری صحابه بود پس جای افضل صحابه ، امیرالمومنین علیه السلام ، و صحابی محترمی چون اباذر کجا بود؟ اصلا در آن مجلس کدام یک از صحابه بودند؟کدام یک به ابوبکر رای دادند؟

در صحیح بخاری ماجرای سقیفه از زبان عمر چنین نقل شده است:

وقتي كه پيامبر ازدنيا رفت ، از خبرهايي كه به ما رسيد ، يكي اين بود كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه يكديگر ، خود را به سقيفه رسانديم . علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگاميكه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرين ، مردمي به شماره اندك هستيد و....

من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت :

به خداقسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذار نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را بر زبان آورد .
او گفت :

اي گروه انصار ! آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد ، بي گمان ، اهل و برازنده آن هستيد . اما خلافت و فرمانروايي ، تنها در خور قبيله قريش است ، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به خيرخواهي شما ، يكي از اين دوتن را پيشنهاد مي كنم تا هريك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام ، يكي از انصار برخاست و گفت :
من در ميان شما گروه انصار به منزله آن چوبي هستم كه پشت شتران را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند . حال كه چنين است شما مهاجريت براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم .

در پي اين سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . پس از اينكه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم ، به سوي سعد ابن عباده هجوم برديم ...
بعد از همه اين حرفها ، اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردي به خلافت بيعت كند ، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .

صحيح بخاري ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلي ، ج 4- ص 119-120،
سيره ابن هشام ج 4 - ص336-338، کنزالعمال 3ج - ص139 - ح2326
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ZaHrA110M
۱۵:۵۸, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #23
آواتار
بابا چند نفر به یه نفر؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!


دوستان عزیز کمی تامل کنید....


این دوست عزیزمون هنوز نیمده اینطوری سوال پیچش نکنید.....


من میگویم بگذاریم خودشون روند بحث را انتخاب کنند....


اصلا ایشان چرا سوال نکنند؟ شاید ایشان هم به مذهب شیعه انتقاداتی داشته باشند....


بیایید در یک فضای کاملا کاملا دوستانه و خیلی آرام این مباحث را پی گیری کنیم.

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: freewish ، عبدالرحیم ، Havbb 110 ، Agha sayyed ، أین المنتظر ، revenger
۱۶:۰۹, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #24
آواتار
(۵/شهریور/۹۱ ۱۵:۵۸)سید ابراهیم نوشته است:  بیایید در یک فضای کاملا کاملا دوستانه و خیلی آرام این مباحث را پی گیری کنیم.
سلام
چه کسی غیر آرام و غیر دوستانه بحث کرد؟
من خودم مدت زیادی بین گروه کثیری از اهل تسنن در سایت اهل تسنن حضور داشتم ، حتی با این که رفتار خصمانه ای داشتند بعضی هاشون ، اما با رفتار منطقی و بحث عقلانی تونستم اونها رو هم به بحث های بدون درگیری ترغیب کنم ، ایشان هم اگر بخوان می تونند.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، وحید110
۱۶:۱۷, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #25
آواتار
بله ولی اینکه چند نفر یه دفعه بیان و کلی هم بخوان جواب بدهند این یه کم حالت ناخوشایندی و نامناسبی در این فضا داره..... بقیه اش هم اگر خواستی در پیام خصوصی..... Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، freewish
۱۶:۵۴, ۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۱ ۱۷:۵۴ توسط mohammade.)
شماره ارسال: #26

برادر شیعه به خودت بیا پس با این چیز هایی که شما میگویید باید به رسالت پیغمبر شک کرد که ایشان به جای اینکه مکتب انسان های پاک بنا کند ااولین انسان هایی که تحویل جامعه داده ریا کار بوده اند وای بر شما که رسالت پیغمبر را هم قبول ندارید به خودتان بیایید به خدا قسم همه انسان هايي که نزد پيامبر بوده ان خوب بوده اند و الا پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)براي تربيت انسان ها آمده بود

من خودم يک سني هستم و همه نزديکان پيغمبر را که به او و خدا ايما ن آوردم رو دوست دارم


صحابه مسلماناني هستند که رسول خدا صلوات الله عليه _ را ديده و رواياتي از پيامبر نقل کرده اند (( غالب مسلمين )) که (( پيروان سلاطين اند )) و خود را (( اهل جماعت )) ، مي خوانند قائل اند که (( همه صحابه عادل هستند )) و لذا کتابي که روي صحابه بحث کند و آنها را تقسيم کند به عادل و فاسق و منافق ، ندارند و در کتابهاي رجالشان وقتي به صحابه مي رسند هيچ وقت روي عدالت صحابه بحث نمي کند زيرا مي گويند : (( صحابه همگي عادل هستند ))
[1]
به طور مطلق و حق نداريم عدالت يک صحابي را زير سوال ببريم . اين پيشفرض کتابهاي آنهاست ، ( که صحابه همه عادلند ) اما شيعيان علي و پيروان (( مکتب اهل بيت و عترت هاديه )) که اقليت از مسلمانان را تشکيل مي دهند و خود را فرقه اماميه و مذهب جعفري مي دانند صحابه را به عادل و غير عادل تقسيم مي کند .


عن عثمان بن عبيدالله بن عبدالله بن عمر، قال: لما حضرت ابابكر الوفاة دعا عثمان فأملى عليه عهده، ثم
أغمي على ابى بكر قبل ان يملى احدأ، فكتب عثمان: عمربن الخطاب. فأفاق ابوبكر فقال لعثمان كتبت
احدأ فقال: ظننت لما بك و خشييت الفرقة فكتبتُ عمر بن الخطاب. فقال: يرحمك الله اما لو كتبت نفسك
لكنت لها اهلا. فدخل عليه طلحة بن عبيدالله. فقال: انا رسول من ورائى اليك، يقولون: قد علمت غلظة
عمر علينا فى حياتك فكيف بعد وفاتك اذا اُفضِيَتْ اليه اُمورنا والله سأئلك، فانظر ما أنت قائل؟... كنز العمّال
5: 678.


در جريان غصب خلافت علاوه بر دو جناح «انصار و مهاجرين» جناح سوّمي وجود داشت که از قدرت روحي و معنوي بزرگي برخوردار بود. اين جناح تشکيل مي‏شد از شخص اميرمؤمنان(علیه السلام) و رجال بني‏هاشم و تعدادي از پيروان راستين اسلام که خلافت را مخصوص علي(علیه السلام) مي‏دانستند و او را از هر جهت براي زمامداري و رهبري شايسته‏تر از ديگران مي‏ديدند.
اين جناح براي اينکه مخالفت خود را به سمع مهاجر و انصار بلکه همه مسلمانان برسانند و اعلام کنند که انتخاب ابوبکر غير قانوني و مخالف تنصيص پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و مباين اصول مشاوره بوده‏است در خانه حضرت زهرا(سلام الله علیها) متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمي‏شدند. در آن وضعيت وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود. به ويژه امام(علیه السلام) که با ديدگان خود مشاهده مي‏کرد خلافت و رهبري اسلامي از محور خود خارج مي‏شود. از اين رو، امام(علیه السلام) تشخيص داد که ساکت ماندن و هيچ نگفتن يک نوع صحّه بر اين کار نارواست که داشت شکل قانوني به خود مي‏گرفت و سکوت شخصيتي مانند امام(علیه السلام) ممکن بود براي مردم آن روز و مردمان آينده نشانه حقّانيّت مدّعي خلافت تلقّي شود.
پس مهر خاموشي را شکست و به نخستين وظيفه خود که يادآوري حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل کرد و در مسجد پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر کرد و گفت:
«اي گروه مهاجر، حکومتي را که حضرت محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اساس آن را پي‏ريزي کرد از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانه‏هاي خود نکنيد به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين کار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان کسي است که به مفاهيم قرآن و فروع و اصول دين احاطه کامل دارد و به سنّتهاي پيامبر آشناست و جامعه اسلامي را به خوبي مي‏تواند اداره کند و جلو مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنين فردي نوبت به ديگران نمي‏رسد، مبادا از هوا و هوس پيروي کنيد که از راه خدا گمراه و از حقيقت دور مي‏شويد».(الأمامه و السياسة، ج 1 ص 11)
امام(علیه السلام) براي اثبات شايستگي خويش به خلافت، در اين بيان بر علم وسيع خود به کتاب آسماني و سنّتهاي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قدرت روحي خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکيه کرده‏است، و اگر به پيوند خويشاوندي با پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نيز اشاره داشته يک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده‏است که به انتساب خود به پيامبر تکيه مي‏کردند.
طبق روايات شيعه اميرمؤمنان(علیه السلام) با گروهي از بني‏هاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شايستگي خود را براي خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به کتاب و سنّت و سبقت در اسلام بر ديگران و پايداري در جهاد و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحي احتجاج کرد؛ چنانکه فرمود:
«من در حيات پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و هم پس از مرگ او به مقام و منصب او سزاوارترم. من وصيّ و وزير و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. منم صدّيق اکبر و فاروق اعظم. من نخستين مردي هستم که به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق کرده‏ام. من استوارترين شما در جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب و سنّت پيامبر، آگاهترين شما، بر فروع و اصول دين، و فصيح‏ترين شما در سخن گفتن و قويترين و استوارترين شما در برابر ناملايمات هستم، چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاسته‏ايد؟»(الأمامه و السياسة ج 1 ص 12)
اميرمؤمنان(علیه السلام) در بازستاندن حق خويش تنها به اندرز و تذکّر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسياري از تاريخ‏نويسان در برخي از شبها همراه دخت گرامي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و نور ديدگان خود حسنين(علیه السلام) با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسير واقعي خود بازگرداند. ولي متأسّفانه از آنان پاسخ مساعدي دريافت نکرد، چه عذر مي‏آوردند که اگر علي پيش از ديگران به فکر خلافت افتاده، هرگز او را رها نکرده، با ديگران بيعت نمي‏کرديم.
اميرمؤمنان(علیه السلام) در پاسخ آنان مي‏گفت: آيا صحيح بود که من جسد پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را در گوشه خانه ترک کنم و به فکر خلافت و أخذ بيعت باشم؟ دخت گرامي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در تأييد سخنان علي(علیه السلام) مي‏فرمود: علي به وظيفه خود از ديگران آشناتر است. حساب اين گروه که علي را از حق خويش بازداشته‏اند با خداست.( الأمامه و السياسة ج 1 ص 12 )
اين نخستين گام امام(علیه السلام) در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طريق تذکّر و استمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولي امام از اين راه نتيجه‏اي نگرفت و حقّ او پايمال شد.
براي امام(علیه السلام) بيش از يک راه وجود نداشت:
در اين وضعيّت حسّاس امام صبر و سکوت را اتخاذ کردند و از کليه امور اجتماعي کنار بروند و در حد امکان به وظايف فردي و اخلاقي خود بپردازد. در آن اوضاع و احوال که مهاجر و انصار وحدت کلمه خود را از دست داده، قبايل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در استانها نجد و يمامه به ادّعاي نبوت برخاسته بودند، هرگز صحيح نبود که امام(علیه السلام) پرچم ديگري برافرازد و براي احقاق خود قيام کند. امام در يکي از نامه‏هاي خود که به مردم مصر نوشته است به اين نکته اشاره مي‏کند و مي‏فرمايد:
«به خدا سوگند، من هرگز فکر نمي‏کردم که عرب خلافت را از خاندان پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) يا مرا از آن بازدارد. مرا به تعجّب وانداشت جز توجه مردم به ديگري که دست او را به عنوان بيعت مي‏فشردند. از اين رو، من دست نگاه داشتم. ديدم که گروهي از مردم از اسلام بازگشته‏اند و مي‏خواهند دين محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را محو کنند. ترسيدم که اگر به ياري اسلام و مسلمانان نشتابم و رخنه و ويرانيي در پيکر آن مشاهده کنم که مصيبت و اندوه آن بر من بالاتر و بزرگتر از حکومت چند روزه‏اي است کم به زودي مانند سراب يا ابر از ميان برود. پس به مقابله با اين حوادث برخاستم و مسلمانان را ياري کردم تا آن که باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.»( نهج‏البلاغه، نامه 62)

پس از وفات پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) تا به امروز دو مکتب در عالم اسلام وجود داشته‏است. مکتب امامت و مکتب خلافت. سخن اين دو مکتب در باب زمامدار و پيشواي بعد از پيامبر چيست؟
مکتب خلافت مي‏گويد: پيشوا و زمامدار انتخابي است. معتقدند که اين انتخاب بدست مردم انجام مي‏گيرد و بعد از پيامبر مردمند که زمامدار انتخاب مي‏نمايند.
مکتب امامت مي‏گويد: پيشوا و زمامدار انتصابي است و اين انتصاب از طرف خداست نه از جانب پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم). خداوند متعال نصب مي‏کند و پيامبر تعيين و انتصاب الهي را به مردم تبليغ مي‏نمايد.
اين بود خلاصه سخن در اين دو مکتب. اين بايستي به بررسي مفصل‏تر نظريات دو مکتب بپردازيم:
اصطلاح شرعي، اصطلاح متشرعه:
در مکتب خلفا نام پيشوا را خليفه گذارده‏اند. آن کس که مردم انتخاب کرده‏اند «خليفة الرسول» نام مي‏گيرد که بعدها پس از اختصار به «خليفه» تبديل گرديد، و نيز مشاهده کرديم که ما در اسلام نام‏گذاريهايي داريم که در زمان خود پيامبر انجام شده‏است يا شخص پيامبر اين نام را انتخاب کرده يا از جانب خداست، و پيامبر آن را تبليغ نموده‏است. اين گونه نام‏گذاريها را «مصطلحات شرعي» ناميده‏اند، يعني اصطلاحاتي که بوسيله شرع و شارع انتخاب گشته‏اند.
امّا يک دسته نام‏گذاريهاست که مسلمانان يا علماي اسلام کرده‏اند که آنها را «مصطلحات متشرعه» ناميده‏اند.
خليفه به مفهوم کنوني يعني پيشواي دين و دنياي مسلمانان يک نام‏گذاري شرعي نيست. يعني اين لفظ بر اين معني در زمان پيامبر قرار داده نشده‏است، هرچه هست از مسلمانان مي‏باشد، پيروان مکتب خلفا هستند که چنين نام‏گذاري کرده‏اند.
بنابراين هر جا در قرآن و حديث واژه «خليفه» ديديم، به همان معناي لغوي آن خواهد بود، همان معنا که عرب از اين لفظ مي‏فهمد، يعني به معناي لغوي خاص آن.
خليفه در قرآن کريم چون در اضافه به خداي متعال بکار رفته، به معناي «خليفة الله» است، و او بشري است که از جانب حق‏تعالي‏ قدرت تصرف در جهان را دارد، و کار خدائي مي‏کند. در حديث پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خليفه به معناي آن کسي است که کار خاص پيامبر با تبليغ دست اول را انجام داده و در واقع ادامه عملي او را عهده‏دار بوده‏است. وظيفه تعطيل نشدني پيامبر، تبليغ احکام اسلام مي‏باشد، خليفه او هم مبلّغ احکام است. بنابراين نه در قرآن و نه در حديث لفظ خليفه به معناي حکمران و زمامدار اسلامي به کار نرفته‏است، بلکه در حديث پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هر جا اين واژه آمده مثلاً درباره علي(علیه السلام) گفته شده: «خليفتي فيکم» به معناي حکمران و زمامدار نبوده‏است، و مي‏خواهد بگويد پس از من تبليغ اسلام به عهده اوست، توضيح و تفسير قرآن کار اوست، بيان احکام وظيفه اوست.
ديدگاه دو مکتب در خلافت:
در مکتب خلفاء: خلافت بعد از رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به سه شکل منعقد مي‏گردد:
1) خليفه‏اي جانشين خويش يعني خليفه بعد را تعيين کند و مسلمانان مجبور به پذيرش او هستند و اين خليفه، خليفه شرعي و اسلامي است و پذيرش او وجوب ديني دارد. دليل آنها اين است که ابوبکر بعد از خودش، عمر را به زمامداري بر مردم تعيين نمود و کسي با اين نظر مخالفت نکرد.
پذيرش عموم مسلمانان نشان مي‏دهد که اين راه و روش را صحيح دانسته‏اند. لذا اين نوع از انتخاب خليفه که به دست خليفه قبل انجام مي‏گيرد به دليل عمل ابوبکر و عدم اعتراض مردم صحيح است. و در صحّت و اصالت اين روش در مکتب خلفا اختلافي وجود ندارد.
2) خليفه به انتخاب مردم تعيين مي‏شود. در اين نوع از تعيين خليفه صاحبنظران مکتب خلفا اختلاف دارند. مارودي مي‏گويد: اکثريت دانشمندان برآنند که خليفه بوسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعني بزرگان و عقلاي قوم انتخاب مي‏شود. يا اين که يک انتخاب مي‏نمايد، و چهار نفر ديگر موافقت مي‏کنند. دليلي که ايشان براي اين نظريه نقل مي‏کنند اين است که در خلافت ابوبکر، پنج تن با وي بيعت کردند، و اين بيعت رسميّت يافت، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمربن‏خطاب، ابوعبيده جراح، سالم آزادکرده ابوحذيفه، نعمان‏بن‏بشير، و اُسيدبن‏حضير.
بدين شکل بيعت در سقيفه انجام گرفت، و ابوبکر به مقام خلافت رسيد. آن‏گاه خليفه منتخب در سقيفه، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه ناخواه او را پذيرفتند.
پس به اين دليل انتخاب خليفه با بيعت و رضاي پنج تن از اهل حل و عقد تماميت مي‏پذيرد، و انجام مي‏يابد. گروه ديگري از دانشمندان مکتب خلافت مي‏گويند: خلافت همانند عقد ازدواج است. همانطور که در عقد نکاح يک عاقد لازم است و دو شاهد، در خلافت هم يک نفر بيعت مي‏کند، دو نفر اعلام رضايت مي‏نمايند و همين از اهل حل و عقد براي تعيين خليفه و زمامدار کافي است.
دسته سوم معتقدند: تنها اگر يک نفر با خليفه بيعت کند کافي مي‏باشد. بدليل اينکه عباس‏بن‏عبدالمطلب به علي(علیه السلام) گفت: دست خويش را دراز کن تا با تو بيعت کنم. مردم خواهند گفت عموي پيامبر خدا با پسر عموي وي بيعت کرد، ديگر کسي در اين باره مخالفت نخواهد کرد.
3) خليفه با زور و شمشير و پيروزي نظامي خلافت را بدست مي‏آورد. بر اساس اين نظر اگر حکومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامي بدست آمد، شخص حاکم خليفه بر حق است، و خلافت او رسمي و اسلامي مي‏باشد.
اگر کسي به يکي از راههاي گفته شده به خلافت رسيد، به زور يا بيعت يک تن يا سه تن يا پنج تن يا با انتخاب خليفه قبلي، بر عموم مسلمانان واجب است که او را به شخص و نام بشناسند همانطور که واجب است خدا و پيامبرش را بشناسند. اينان يک سري روايات در معتبرترين کتب خويش از برجسته‏ترين راويان نقل مي‏کنند، بر اساس آن مي‏گويند که امام و خليفه مسلمانان هر کاري انجام بدهد هر ظلم و جور اجحاف و فسق جائز نيست که بر روي او شمشير کشيد و با او مخالفت نمود و بر او خروج کرد. ابن‏عباس از پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت مي‏نمايد:
مَنْ رأي مِن أَمامه شَيئاً يکرهه فَلْيَصْبر فأنَّه مَن فارق الجماعة بشراً فمات ميتةً جاهليةً.
«اگر کسي از پيشوا و زمامدار خويش چيز ناخوش‏آيندي مشاهده کرد بايد صبر کند زيرا اگر کسي از دستگاه خلافت و جمع مسلمانان پيرو آن، يک وجب دور شود، و بر آن بميرد مانند مردگان جاهليت مرده است.»( صحيح مسلم: باب الأمر بلزوم الجماعة.)
بنابراين نظر خروج بر يزيدبن‏معاويه شرابخوار و سگ‏باز و قاتل و جاني و قيام عليه عبدالملک که سربازانش خانه کعبه را در زير منجنيق خراب مي‏کنند، و جنگ بر ضد وليد که قرآن کريم را هدف تير قرار داد، جائز نيست و حرام مي‏باشد.
در مکتب اهل‏بيت:
در مکتب امامت، مسأله به صورت ديگري است، و چنانچه ديديم امامت بر اساس انتصاب الهي شکل مي‏گيرد. پيشوايان اين مکتب و دانشمندان آن به اين آيه از قرآن کريم استناد مي‏کنند:
«وَ اِذا ابتَلي‏ ابراهيم رَبُّهُ بِکلماتٍ فأتمهُنَّ قال أنّي جاعلک لِلنّاسِ أماماً» بقره/124
آن‏گاه که ابراهيم خليل از پيچ و خم امتحانات الهي به سلامت جست، و مانند هميشه عمرش سر بندگي و اخلاص به درگاه ربوبي سائيد و به مقام والاي امامت نائل شد. مقام امامت آن هم پس از نيل به مقام نبوت و رتبت اولوالعزمي و خلّت چه مقامي مي‏تواند باشد که نيل بدان ابراهيم را آن چنان به وجد مي‏آورد که آن را براي فرزندانش درخواست مي‏دارد. از اين گذشته مي‏بينيم امامت بر اساس جعل و قرارداد الهي است و حکم الهي در آن نافذ است، و بس.
ابراهيم بر اساس طبيعت بشري دوستدار فرزندان خويش است، و مي‏خواهد که آن‏ها هم به اين سرفرازي باطني برسند:
«قالَ وَ مِنْ ذُريّتي» خداوند متعال جواب مي‏فرمايد: «لاينالُ عهدي الظالمين». امامت عهد خاص من است با بنده‏ام، و اين عهد به ظالم نمي‏رسد.
ظالم کيست؟ در عرف و فرهنگ قرآن، گاهي به کسي که به خودش ظلم مي‏کند، ستمکار گفته مي‏شود. مثلاً کسي که بت مي‏پرستد کسي که مال مردم را مي‏برد، يا از ايشان ربا مي‏گيرد، يا به ناموسي تجاوز کند و نيز هر کسي که هر نوع مخالفت فرمان خدا را مي‏کند و نيز هر کسي که هر نوع مخالفت فرمان خدا را مي‏کند در بينش قرآن و اسلام ظالم خواهدبود.( وَ مَنْ يَتَعَدَّ حدود الله فقد ظَلَمَ نَفسَه طلاق/1)
چنين کسي سزاوار عهد خدائي يعني امامت نيست. چنانکه مي‏بينيم، بر اساس اين استدلال بديهي قرآن، امام مي‏بايست معصوم باشد. پس از اين آيه شريفه چنين برمي‏آيد که اولاً مقام امامت انتصابي است و ثانياً عصمت امام را بيان مي‏کند.
اين انتصاب بايد از جانب خداوند باشد و پيامبر فقط وظيفه دارد که تبليغ آن را بنمايد نه اين که آن حضرت، علي(علیه السلام) را تعيين و يا زمامداري او را توصيه کند. پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آن چنانکه نماز را تبليغ مي‏نمايد، در اين کار فقط فرمانبردار خداست، و پيام‏آور اوست، و حج را تبليغ مي‏کند آن هم از جانب خداوند، و در اين کار تنها پيام او را مي‏آورد و... در مسأله امامت نيز به همين شکل است. او امامت را از جانب خداوند تبليغ مي‏کند، و نصب و تعيين از جانب خداوند است. «ما ينْطِقُ عَنِ الهوي‏ اِنْ هُوَ اِلَّا وحيٌ يوحي‏».

عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !

قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟

فقال : ما أراك إلا قد صبأت. قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك.

فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله.

فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *

فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام. وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا.

فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله.

تاريخ الإسلام، الذهبي، ج 1، ص 174 – 175 و تاريخ المدينة، ابن شبة النميري، ج 2، ص 657 – 659 و تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 44، ص 34 – 35 و الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 267 – 269 و....

از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصي از بني زهره او را ديد وگفت : اي عمر، قصد کجا داري؟

پاسخ داد : مي خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشي، چگونه از بني هاشم وبني زهره در امان خواهي بود ؟

عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اي ( و مسلمان شده اي )

آن شخص گفت : آيا مي خواهي تو را بر چيزي شگفت، راهنمايي کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتي که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مي کردند – پاسخ دادند : چيزي جز سخناني که به هم مي گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : اي عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهي کرد ؟

عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست.

پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد – عمر خواندن مي دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستي و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني وأقم الصلاة لذکري »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتي که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اي عمر ؛ اميدوارم که دعاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاي کوه صفا بودند.

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اي نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مي شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براي ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحي صورت مي گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اي عمر نمي خواهي بس کني ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتي را که بر وليد بن مغيره وارد کرد، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايي.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۸:۰۳, ۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۱ ۱۸:۰۵ توسط freewish.)
شماره ارسال: #27

(۵/شهریور/۹۱ ۳:۴۳)وحید110 نوشته است:  حدیثی داریم از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که امت من ۷۲ فرقه میشوند که فقط یکی بر حق است . این حدیث مقبول شیعه و سنی است

در ضمن ما هر جایی بحث کرده ایم نه تنها کسی دلخور نشده که با هم دوست هم شده ایم .

بحث علمی و بدور از توهین و محترمانه و برادرانه خیلی هم خوب است .
بنده تضمین میکنم در بحث کسی توهین نکند .
اگر هم تعدد پاسخ دهندگان برای شما موجب ناراحتیست بفرمایید تا فقط یک نفر پاسخ گو باشد
یا حق

- لطفا چند تا از تاپیکهایی که توش بحث کردید و نهایتا با هم دوست شدید رو قرار بدید، چون من چند تا تاپیک رو که توش چند برادر اهل سنت بحث می کردن دنبال کردم تو همشون بحث به مشاجره کشید.
- چرا دوستان اهل سنت شما در تالار دیده نمیشوند، لطفا از آنها بخواهید در این بحث ها شرکت کنند.
- در مورد تعداد زیاد ما نسبت به دوستان اهل سنت، همان گونه که گفتم ممکن است موجب ناراحتی دوستان ما شود، اما اگر شما این جوری راحت هستید همه با هم با آنها بحث کنید یا اگر راحت تر هستید تنهایی با تکیه بر علم زیاد خود با آنها بحث کنید، به هر حال آخر این تاپیک امیدوارم این دو برادر جدید اهل سنت هم به دوستان شما اضافه شوند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110
۱۸:۰۸, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #28
آواتار
وظیفه ما حفظ احترام و امر به معروف است .
اولین وظیفه ما نسبت به برادرانمان نشان دادن بهترین راه است
اگر منظور شما عدم بحث وگفتمان است . نه هیچ کس این را گفته و نه قابل قبول است
بنده با شما در مورد توهین موافقم اما بحث اصولی و منطقی و دوستانه بدور از توهین هیچ اشکالی ندارد .
شما نیز یک پست از بنده بیاورید که به کسی توهین کرده باشم یا مشاجره و یا ...
ما داریم محترمانه بحث میکنیم . اگر کسی هم از ادامه بحث خود داری میکند به دلیل کمبود دلیل است . نه ناراحتی
موفق باشید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محب الزهرا ، عبدالرحیم ، hesam110 ، mohebALI ، فاطمه خانم ، سید ابراهیم
۱۹:۱۱, ۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۱ ۱۹:۱۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #29
آواتار
به هیچ وجه من الوجوه سر سوزنی دوستی ای که بر اساس حق نباشد پشیزی ارزش ندارد
مهم این است که بدون توهین بر اساس ادله ی محکم از قرآن و خود روایات مورد قبول اهل سنت حق اثبات بشه
حال اگر کسی تابع حق شد رستگار است و باید با اهل حق دوستی کرد
اگر کسی پس از اثبات حق رویگردان شد از حق دیگر به حکم خدا شما حق دوستی با آن را ندارید
چون کسی که زیر بار حق نرود میشود باطل و دوستی با باطل جایز نیست

هر کسی در هر مقامی بدون استثنا اگر بگوید تبیین حق بر اساس آیات قرآن و روایات و ادله ی عقلی جایز نیست آنهم در حالی که با انبوه شبهه افکنی، دین شیعیان نا آگاه را در حال به یغما بردنندحرف باطل و پوچ و بی ارزشی زده است که مخالف سیره ی اهل بیت است
تبیین حق در جایی که دارد کلام غیر حق و ادعای باطلی صورت میپذیرد واجب است و بی تفاوت بودن به آن نشان از بی غیرتی دینی است
ما استدلال میکنیم توهین که نمیکنیم
بر اساس آیات قرآن و روایات منابع اهل سنت و عقل
توهین بدون شک کار درستی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما هر کسی در هر مقامی بدون استثنا اگر مانع تبیین حق بر اساس مبانی مورد قبول طرفین شود آن هم در حالی که باطل شبهه افکنی میکند و از کم آگاهی اهل حق سو استفاده میکند نشان از بی غیرت دینی است
اتحاد باید بر اساس حق باشد نه پذیرش باطل
حب دشمن اهل بیت و دوستان اهل بیت در یک قلب جا نمیشود! این صریح آیات قرآن و روایات است!

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، محب الزهرا
۱۹:۳۰, ۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #30
آواتار
)
نقل قول: خليفه‏اي جانشين خويش يعني خليفه بعد را تعيين کند و مسلمانان مجبور به پذيرش او هستند و اين خليفه، خليفه شرعي و اسلامي است و پذيرش او وجوب ديني دارد. دليل آنها اين است که ابوبکر بعد از خودش، عمر را به زمامداري بر مردم تعيين نمود و کسي با اين نظر مخالفت نکرد.

بسیاری از جمله امام علی (علیه السلام) مخالف بودند که در بحث پیرامون جانشینی پیامبر به ان اشاره کردیم . همراه با مدارک فراوان
نقل قول:) خليفه به انتخاب مردم تعيين مي‏شود. در اين نوع از تعيين خليفه صاحبنظران مکتب خلفا اختلاف دارند. مارودي مي‏گويد: اکثريت دانشمندان برآنند که خليفه بوسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعني بزرگان و عقلاي قوم انتخاب مي‏شود. يا اين که يک انتخاب مي‏نمايد، و چهار نفر ديگر موافقت مي‏کنند. دليلي که ايشان براي اين نظريه نقل مي‏کنند اين است که در خلافت ابوبکر، پنج تن با وي بيعت کردند، و اين بيعت رسميّت يافت، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمربن‏خطاب، ابوعبيده جراح، سالم آزادکرده ابوحذيفه، نعمان‏بن‏بشير، و اُسيدبن‏حضير.
بدين شکل بيعت در سقيفه انجام گرفت، و ابوبکر به مقام خلافت رسيد. آن‏گاه خليفه منتخب در سقيفه، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه ناخواه او را پذيرفتند.

این چه پایه شرعی و قرانی دارد؟
اگر هر چند نفری یک خلیفه انتخاب کردند تکلیف چیست؟
چه کسی گفته ۵ نفر میتوانند بر اساس منافع خود برای جامعه تصمیم بگیرند؟!!!

نقل قول:) خليفه با زور و شمشير و پيروزي نظامي خلافت را بدست مي‏آورد. بر اساس اين نظر اگر حکومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامي بدست آمد، شخص حاکم خليفه بر حق است، و خلافت او رسمي و اسلامي مي‏باشد. اگر کسي به يکي از راههاي گفته شده به خلافت رسيد، به زور يا بيعت يک تن يا سه تن يا پنج تن يا با انتخاب خليفه قبلي، بر عموم مسلمانان واجب است که او را به شخص و نام بشناسند همانطور که واجب است خدا و پيامبرش را بشناسند. اينان يک سري روايات در معتبرترين کتب خويش از برجسته‏ترين راويان نقل مي‏کنند، بر اساس آن مي‏گويند که امام و خليفه مسلمانان هر کاري انجام بدهد هر ظلم و جور اجحاف و فسق جائز نيست که بر روي او شمشير کشيد و با او مخالفت نمود و بر او خروج کرد.

Huh
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohebALI
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا