|
مناظره ی شیعه(علوی) و سنّی (عباسی)
|
|
۰:۰۷, ۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
«مناظره ی شیعه(علوی) و سنّی (عباسی)»
مطالبی که در ادامه خواهد آمد، ترجمهای است از کتاب «مؤتمر علماء بغداد» اثر «متقابل بن عطیّه روایتگر» کنفرانس علمای بغداد که «ملک شاه سلجوقی» با نظارت وزیر دانشمند خود «نظام الملک» بر پا ساخت؛ که نتیجه آن در پایان کنفرانس مشخص میگردد. من باب نکته: با توجه به این که مطالب زیاد می باشد، برای مطلع شدن از مطالب جدید می توانید از گزینه مشترک شدن در موضوع، انتهای پایین صفحه سمت چپ استفاده کنید. |
|||
|
|
۲۳:۳۹, ۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
«نحوه ی شکل گیری کنفرانس»
نحوه ی شکل گیری کنفرانس از این قرار است: ملکشاه سلجوقی جوانی آزاداندیش و خواستار حقیقت بود و کورکورانه، از پدران خود پیروی نمیکرد و دوستدار دانش و دانشمندان بود. با این حال، به سرگرمی و شکار و صید، بسیار علاقه داشت. وزیرش نظام الملک نیز مردی دانشمند، با فضیلت، روی گردان از دنیا و دارای اراده قوی بود. نیکی و نیکوکاران را دوست داشت و پیوسته به دنبال حقیقت میگشت و به اهلبیت پیامبر صلیالله علیه و آله سلم عشق میورزید. مدرسه نظامیه بغداد را بنیان گزارد و برای دانشمندان و دانشجویان حقوق ماهیانه قرار داد و بر نیازمندان و بیچارگان مهر میورزید. روزی «حسین بن علی علوی» یکی از دانشمندان بزرگ شیعه، پیش ملکشاه آمد و با او به گفتگو پرداخت وقتی از نزد او خارج شد، یکی از حاضران، وی را مورد تمسخر قرار داد. ملک شاه پرسید: چرا او را مسخره نمودی؟! آن مرد در جواب گفت: پادشاها! مگر نمیدانید او از کافرانی است که خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرینشان کرده است؟ ملکشاه با تعجب پرسید: برای چه؟ مگر او مسلمان نیست؟! - نه، او شیعه است. - مگر شیعه یکی از فرقههای مسلمانان نیست؟ - نه؛ زیرا خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول ندارند. - مگر مسلمانی هست که خلافت آن سه نفر را قبول نداشته باشد؟ -آری، آنها شیعیان هستند. - وقتی خلافت آنها را قبول ندارند، چرا مردم آنها مردم آنها را مسلمان مینامند؟ - به همین جهت گفتم که آنها کافر میباشند. ملکشاه مدتی طولانی به فکر فرو رفته، سپس گفت: باید وزیرمان نظام الملک را حاضر کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود. |
|||
|
|
۲۳:۳۴, ۱۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
ملکشاه، نظام الملک را احضار کرد و از او پرسید که آیا شیعیان، مسلمانند؟
- اهلسنت در این باب، اختلاف دارند. گروهی، شیعیان را مسلمان می دانند. زیرا به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله سلم شهادت میدهند و نماز را به پا می دارند و روزه می گیرند. گروهی دیگر، آنها را کافر میدانند. - تعداد شیعیان چقدر است؟ - تعداد دقیق آنها را نمیدانم؛ اما تقریباً نیمی از جمعیت مسلمانان را تشکیل میدهند. - آیا نیمی از مسلمانان کافرند؟! - برخی آنها را کافر میدانند؛ اما من اعتقادی به کفر ایشان ندارم - آیا میتوانی دانشمندان شیعه و سنی را گرد هم آوری تا به بحث و گفتگو بپردازند و حقیقت برای ما روشن شود؟! - این کار سخت است و از عاقبت آن، بر شاه و مملکت بیمناکم. - برای چه؟ - زیرا مساله شیعه و سنی سادهای نیست؛ بلکه مساله حق و باطل است که به خاطر آن، خونهای بسیار ریخته شده، کتابخانههائی به آتش کشیده شده و زنانی به اسارت رفتهاند. درباره آن،کتابها و مجموعههای گوناگونی فراهم آمده و جنگهای بیشماری بر سر آن به پا گردیده است. پادشاه جوان از شنیدن این جریان، متعجب گردید و به فکر فرو رفت. پس از مدتی درنگ گفت: ای وزیر! نیک میدانی که خداوند،کشوری پهناور و لشکریانی بیشمار به ما ارزانی داشته است. بنابر این، باید شکر این نعمت را بجا آوریم و شکر ما بدین است که حقیقت را دریابیم؛ آنگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم. بدون شک یکی از این دو گروه بر حق و دیگری باطل است؛ ناگزیر باید حق را بشناسیم و از آن پیروی کنیم و باطل را نیز شناخته، از آن دوری گزینیم. پس نشستی با حضور علمای شیعه و سنی ترتیب بده تا با یکدیگر به بحث و گفتگو بپردازند فرماندهان، دبیران و سران کشور را نیز دعوت کن. در این صورت اگر دیدیم حق با اهل سنت است شیعیان را با زور به مسلک آنها وارد خواهیم نمود. - اگر شیعیان، مذهب اهل سنت را نپذیرفتند چه کنیم؟ - همه آنها را به قتل میرسانیم. - آیا کشتن نیمی از مسلمانان ممکن است؟! - پس راه حل و چاره مشکل چیست؟ - از این کار صرف نظر نمایید. گفتگو بین شاه و وزیر دانشمندش به پایان رسید؛ ولی ملکشاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این اندیشه بود که چگونه از این بن بست خارج گردد. شب دامن خود را برچید و کمکم خورشید سر زد و شاه به راهحل مناسبی دست یافت. وزیر را فراخواند و گفت: علما و دانشمندان دو طرف را دعوت میکنیم تا به بحث و مذاکره پردازند. ما از بین گفتگوهای آنها، متوجه میشویم که حق با کدامین گروه است. چنانچه حق با اهل سنت باشد، شعیان را با سخنان خوش و اندرز و نصیحت نیکو به این راه دعوت مینماییم و با مال و مقام، آنها را به این مذهب ترغیت مینماییم، همان گونه که رسولخداصلیالله علیه و آله سلم با کسانی که میخواست قلبشان به اسلام گرایش پیدا کند، رفتار مینمود. با این کار، خدمت بزرگی به اسلام و مسلمین خواهیم کرد. - پیشنهاد شما نیکو است؛ ولی من از فرجام این نشست بیمناکم. میترسم شیعیان بر اهل سنت پیروز شوند و استدلالهای آنها بر ما برتری یابد و مردم در شک و شبهه واقع شوند. - آیا چنین چیزی ممکن است؟ - آری شیعیان دلیلهای قرآنی و حدیثی محکم و استواری بر درستی مذهب و حقانیت خود در دست دارند. کلام وزیر، شاه را قانع نکرد و به وی گفت: راهی جز این نیست که دانشمندان دو گروه را دعوت کنیم تا حقیقت از باطل جدا شود. وزیر یک ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند؛ ولی شاه نپذیرفت و قرار شد طیّ پانزده روز، نشست برگزار شود. |
|||
|
|
۰:۴۸, ۲۳/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
« دعوت از دانشمندان شیعه و سنّی»
در این فرصت، وزیر ده نفر از بزرگان علمای اهل سنت را که در تاریخ، فقه، حدیث، اصول و فنّ مناظره سرآمد و بالاتر از دیگران بودند و نیز ده نفر از بزرگان علمای شیعه را دعوت نمود. این نشست در ماه شعبان، در نظامیه بغداد برگزار شد و مقرر شد که دو طرف، شرایط زیر را رعایت کنند: 1- مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز، غذا و اندکی استراحت، ادامه داشته باشد. 2- گفتهها باید مستند به مصادر موثق و کتابهای معتبر باشد نه شنیدهها و شایعات. 3- گفتگوهای دو طرف نوشته شود. «آغاز برگزاری کنفرانس» سرانجام در روز معیّن، ملکشاه با وزیر و فرماندهان لشکرش در جای خود نشستند. علمای سنی در طرف راست و علمای شیعه در طرف چپ وی قرار گرفتند. وزیر که مسئول برگزاری جلسات بود با نام خدا و درود بر پیامبرصلیالله علیه و آله سلم و آل و اصحاب او، جلسه افتتاح کرد و گفت: گفتگوها باید مودبانه، صادقانه و بدور از فریبکاری انجام شود. هدف شرکت کنندگان، رسیدن به حق باشد نه پیروزی بر طرف مقابل، و به هیچ یک از صحابه پیامبر، اهانت نشود. |
|||
|
|
۱۰:۲۹, ۲۶/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
«مسأله کافر دانستن صحابه»
در این هنگام، عباسی، بزرگ علمای سنی گفت: من نمیتوانم با کسی مناظره کنم که تمام صحابه را کافر میداند. علوی، دانشمند بزرگ شیعی که نامش «حسن بن علی» بود، گفت: چه کسانی همه صحابه را کافر میدانند؟ عباسی: شما شیعیان. علوی: این سخن تو واقعیت ندارد. آیا حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و دیگران جزء صحابه نیستند؟ آیا ما آنها را کافر میدانیم؟ عباسی: منظور من از همه صحابه، عمر، عثمان و پیروان آنها بود. علوی: سخن خود را خودت نقض کردی. مگر علمای منطق نمیگویند: «موجبه جزئیه، نقیض سالبه کلیه است؟! تو یک مرتبه میگویی: شیعه همه صحابه را کافر میداند و بار دیگر میگویی: شیعه بعضی از صحابه را کافر میداند. در اینجا نظامالملک خواست سخنی بگوید؛ اما دانشمندان شیعی به او مهلت ندادند و اظهار داشت: ای وزیر! هیج کس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانی که ما از جواب درمانده شویم. در غیر این صورت، مطالب و بحثها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسیر خود خارج میگردد بدون اینکه نتیجهای بگیریم. آنگاه دانشمند شیعی رو عباسی کرد و گفت: بنابراین، روشن شد که سخن تو که میگویی: «شیعه، همه صحابه را کافر میداند» دروغ صریح است. |
|||
|
|
۰:۰۸, ۲۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
عباسی نتوانست پاسخی گوید و صورتش از خجالت سرخ گردید. سپس گفت: از این مطلب در گذریم. آیا شما شیعیان به ابوبکر و عمر و عثمان ناسزا نمیگویید؟
علوی: برخی از شیعیان به آنها ناسزا میگویند و برخی دیگر ناسزا نمیگویند. عباسی: ای علوی! تو از کدامین گروه هستی؟ علوی: من از کسانی هستم که ناسزا نمیگویند؛ ولی معتقدم کسانی که آنها را لعن میکنند، دارای دلیل و منطق میباشند و نیز لعن آن سه نفر، موجب کفر یا فسق نمیگردد و حتی جزء گناهان صغیره هم به شمار نمیآید. عباسی: ای پادشاه! شنیدی که این مرد چه میگوید؟! علوی: ای عباسی! برگرداندن روی سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افکندن است. پادشاه ما را به اینجا دعوت نموده دلیل و برهان را داور قرار دهیم؛ نه زور و قدرت شاه را. در اینجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوی میگوید صحیح است. ای عباسی! چه جوابی داری؟ عباسی: روشن است که هر کس صحابه را ناسزا گوید و آنها را لعن نماید کافر است. علوی: کافر بودن چنین شخصی برای تو روشن است نه برای من. اگر کسی صحابه را از روی دلیل و اجتهاد لعن نماید، چه دلیلی بر کفر اوست؟ آیا قبول داری که هر کس را که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم لعن نموده باشد، سزاوار لعن است؟ عباسی: قبول دارم. |
|||
|
|
۲۳:۵۱, ۳۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
علوی: پیامبر صلیالله علیه و آله سلم، ابابکر و عمر را لعن نموده است.
عباسی: در کجا آنها را لعن نموده است؟ این تهمتی است بر پیامبر خدا صلیالله علیه و آله سلم. علوی: تاریخ نویسان اهلسنت آوردهاند که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم، لشکری به فرماندهی «اسامه» آماده نمود.(1) و ابابکر و عمر را نیز جزء لشکریان قرار داد و فرمود: «جهَّزوا علی جیش اسامة لعن الله من تخلف عن جیش أسامه»(2)؛ خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه سرپیچی نماید و با او نرود؛ ابوبکر و عمر از رفتن با سپاه سرپیچی نمودند؛ پس لعن پیامبر صلیالله علیه و آله سلم شامل آنان گردید و هر که را پیامبر صلیالله علیه و آله سلم لعن نموده باشد، هر مسلمانی میتواند لعنت کند. با این سخن، عباسی سر خود را به زیر انداخت و چیزی نگفت. در این موقع ملک شاه رو به وزیر نمود و سؤال کرد: آنچه علوی گفت صحیح است؟ وزیر: آری! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل کردهاند. علوی: اگر لعن صحابه حرام است و باعث کفر میگردد، چرا معاویه بن ابوسفیان را کافر نمیدانید و فاسق و فاجرش نمیشمارید با اینکه او، چهل سال حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام را که از صحابه بود لعن مینمود و این کار، هفتاد سال رواج داشت؟! ملک شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگری بپردازید. اسناد 1- این لشکر در آخرین روزهای حیات پیامبر و برای دفاع از یکی از مرزهای مملکت اسلامی (منطقه شام) که احتمال خطر در آن وجود داشت مهیا گردید. 2- المعیار و الموازنه، ابوجعفر اسکافی، ص211 – شواهد التنزیل، حسکانی، ص338 – جواهر المطالب فی مناقب الامام علی علیه السلام، ابن الدمشقی، ج2، ص173 – الملل و النحل شهرستانی، ج1، ص23 – تاریخ خلیفه ابن خیاط، ص63 – شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج6، ص52 و ... |
|||
|
|
۱۶:۳۰, ۱۰/مهر/۹۱
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
عباسی به علوی گفت: یکی از بدعتهای شما شیعیان این است که به قرآن اعتقادی ندارید.
علوی: نه، این شمایید که قرآن را قبول ندارید و این یکی از بدعتهای اهل سنت است. شاهد آن، این است که میگویید: قرآن را عثمان جمعآوری نمود. از شما میپرسم آیا پیامبرصلیالله علیه و آله سلم نسبت به خطر پراکندگی قرآن ناآگاه بود که قرآن را جمعآوری نکرد تا آنکه عثمان آمد و بدین کار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پیامبر صلیالله علیه و آله سلم جمع نشده بود در حالی که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر که قرآن را ختم کند برای او فلان مقدار اجر و ثواب است.»! آیا ممکن است به ختم قرآن دستور دهند با آنکه پراکنده است و هنوز جمع نشده است؟! آیا مسلمانان - با در اختیار نداشتن تمام قرآن - در گمراهی بسر میبرند تا اینکه عثمان آنها را نجات داد؟! (1) چون سخن بدینجا رسید ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: آیا این گفته علوی صحیح است که اهل سنت معتقدند قرآن را عثمان جمعآوری نمود؟ وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور گفتهاند. علوی: ای پادشاه! بدان که شیعه معتقد است قرآن در زمان پیامبر صلیالله علیه و آله سلم به همین صورت که الان میبینید جمعآوری شد؛ نه حرفی از آن کم شد و نه حرفی به آن اضافه شد. اما اهلسنت میگویند: در قرآن، کم و زیاد شد و آیات آن جابجا گشت و پیامبر صلیالله علیه و آله سلم آن را جمعآوری نکرد و عثمان پس از آنکه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمعآوری آن کرد. عباسی فرصت را غنیمت شمرد و گفت: ای پادشاه، شنیدی که این مرد، عثمان را خلیفه نمیداند او را امیر مینامد. علوی بلافاصله جواب داد: آری، عثمان خلیفه نبود. ملک شاه: چرا؟ اسناد: 1- مورخان گفته اند که عثمان قرآن ها را جمع آوری کرد، سپس آنها را سوزاند. ![]() ![]() !!!!!!!!بخاری در صحیح باب فضائل قرآن، بیهقی در سنن، ج1، ص41 و کنز العمال، ج10، ص281، طحاوی در مشکل الآثار، ج3، ص4. |
|||
|
|
۲:۱۵, ۱۲/مهر/۹۱
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
علوی: چون شیعیان معتقدند خلافت ابوبکر و عمر و عثمان باطل بوده است.
ملکشاه با تعجب پرسید: برای چه؟ علوی: زیرا عثمان توسط شورای شش نفرهای به خلافت رسید که عمر آنها را انتخاب کرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نکردند؛ بلکه دو یا سه نفر انتخاب او موافق بودند. پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر است. عمر هم با وصیت ابوبکر به خلافت رسید پس مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبکر است، و به خلافت رسیدن ابوبکر هم به واسطه انتخاب گروه اندکی بود که با شمشیر و زورگویی بدین عمل اقدام کردند. پس مشروعیت خلافت ابوبکر هم به اسلحه و زور بود؛ به همین جهت عمر درباره او گفته است: «کانت بیعة الناس لأبی بکر فلته مت فلتات الجاهلیة وقی الله المسلمین شرّها فمن عاد إلیها فاقتلوه.(1) بیعت مردم با ابوبکر لغزشی از لغزشهای جاهلیت بود که خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود پس هر که دوباره به این روش روی آورد او را به قتل رسانید.» خود ابوبکر نیز میگفت: «أقیلونی فلست بخیرکم و علیّ فیکم»(2) مرا رها کنید! آنگاه که (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام در بین شماست من بهترین شما نیستم.» بنابراین، شیعیان معتقدند که خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است. ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: سخنانی که علوی از ابوبکر و عمر نقل کرد، صحیح است؟ وزیر: آری مورخان این گونه ذکر کردهاند. ملکشاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم میشماریم؟ وزیر: به خاطر پیروی از نیاکانمان. علوی به شاه گفت: از وزیر بپرس که: آیا حق سزاوار پیروی است یا نیاکان؟ آیا پیروی از گذشتگان و ضدّیت با حق مشمول این فرموده خدای تعالی نیست: (إنا وَجَدنا آباءَنا عَلی أُمه و إنّا علی آثارهم مهتدون)(3)؛ یعنی: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و از پی ایشان میرویم. اسناد: 1- صواعق المحرقه ابن حجر، ص8 - ملل و نحل شهرستانی و ... 2- السیر الکبیر، شیبانی، ج1، ص36. 3- سوره زخرف / 23. |
|||
|
|
۰:۳۲, ۱۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
ملکشاه رو به علوی کرد و گفت: اگر آن سه نفر خلیفه پیامبر صلیالله علیه و آله سلم نیستند، پس خلیفه پیامبر خداصلیالله علیه و آله سلم کیست؟
علوی: جانشین پیامبر صلیالله علیه و آله سلم حضرت امیرالمؤمنین امام علی بن ابی طالب علیهالسلام است. ملک شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبرصلیالله علیه و آله سلم است؟ علوی: زیرا پیامبرصلیالله علیه و آله سلم، او را به عنوان جانشین خود برگزیده است و در موارد زیادی، او را به جانشینی خود معرفی نموده است؛(1) از جمله هنگامی که مردم را در منطقهای بین مکه و مدینه که به آن غدیر خم میگفتند، جمع نمود و دست حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛ هر که من مولای او هستم؛ (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام مولای اوست. خداوندا! دوستداران او را دوستبدار و دشمنان او را دشمنبدار و یاری کنندگان او را یاری فرما و کسانی که او را واگذارند واگذار!.» آنگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان که یکصد و بیست هزار تن بودند، فرمود: «سلّمو علی علیّ بأمره المؤمنین؛ با عنوان امیرمؤمنان، به (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام سلام کنید.» مسلمانان یکی پس از دیگری نزد (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام میآمدند و میگفتند: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین. ابوبکر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین! بخ بخ لک یا ابن ابی طالب! أصبحت مولای و مولی کلّ مومن و مومنه!؛ (2) سلام بر تو ای امیرمؤمنان! آفرین، آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب! اکنون تو مولای من و همه مردان و زنان مومن گشتی.» بنابراین جانشین شرعی پیامبر حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام است. سخن که بدین جا رسید، ملک شاه به وزیر گفت: آیا آنچه علوی در مورد جانشین پیامبر میگوید، صحیح است؟ وزیر: آری، مورخان و مفسران چنین ذکر کردهاند. ملک شاه دستور داد که سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگری بپردازند. اسناد: 1-تاریخ ابن جریر، ج2، ص62 - کنزالعمال، ج6، ص392 - صحیح ترمزی، مسلم و ابن ماجه - مسند احمد بن حنبل - مستدرک الصحیحین - تفسیر رازی، صواعق المحرقه و ... 2- مسند احمد بن حنبل، ج4، ص281 - تفسیر رازی ذیل آیه « یا ایها الرسول بلغ ...» - تاریخ بغداد، خطیب بغداد، ج8، ص290 - صواعق المحرقه، ابن حجر ص107. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| "غدیر" نقطه آغاز اتحاد شیعه و سنّی ! | ایمانی | 16 | 5,843 |
۳/مهر/۹۶ ۱:۵۵ آخرین ارسال: mahdy30na |
|
| *** اختلاف شیعه و سنّی بر سر معنای «ولی» (ویژه عید غدیر) *** | أین المنتظر | 3 | 1,952 |
۱۵/مهر/۹۳ ۲۱:۰۷ آخرین ارسال: أین المنتظر |
|
| تاريخ کربلا-سلسله مباحث مکتوب حجت الاسلام علوی تهرانی | مبین | 0 | 1,053 |
۱۳/بهمن/۹۲ ۰:۴۲ آخرین ارسال: مبین |
|
| سؤالات طلبه سنّی از استاد خود | محب الزهرا | 17 | 7,211 |
۲۵/مهر/۹۲ ۱۸:۱۳ آخرین ارسال: محب الزهرا |
|
| مناظره با برادران شیعه (عدالت صحابه و رضایت خداوند از ایشان) | kami_molodi | 26 | 13,486 |
۲/مهر/۹۱ ۲۰:۳۰ آخرین ارسال: علی 110 |
|







