|
مناظره ی شیعه(علوی) و سنّی (عباسی)
|
|
۰:۰۷, ۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
«مناظره ی شیعه(علوی) و سنّی (عباسی)»
مطالبی که در ادامه خواهد آمد، ترجمهای است از کتاب «مؤتمر علماء بغداد» اثر «متقابل بن عطیّه روایتگر» کنفرانس علمای بغداد که «ملک شاه سلجوقی» با نظارت وزیر دانشمند خود «نظام الملک» بر پا ساخت؛ که نتیجه آن در پایان کنفرانس مشخص میگردد. من باب نکته: با توجه به این که مطالب زیاد می باشد، برای مطلع شدن از مطالب جدید می توانید از گزینه مشترک شدن در موضوع، انتهای پایین صفحه سمت چپ استفاده کنید. |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱:۲۵, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
عباسی بحث تحریف قرآن را مطرح کرد و به علوی گفت: شعیان قائل به تحریف قرآن میباشند.
علوی: این گونه نیست؛ بلکه نزد شما اهلسنت چنین مشهور است که قرآن، تحریف و در آن کم و زیاد شده است. علوی: مگر شما در کتابهایتان روایت نکردهاید که آیاتی درباره «غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس آن آیات نسخ و از قرآن حذف گردید؟ سخن علوی بر ملکشاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا آنچه علوی ادعا میکند؛ صحیح است؟ وزیر: آری مفسران این گونه ذکر کردهاند. ملک شاه: پس چگونه میتوان به قرآن تحریف شده اعتماد نمود؟! علوی به سخن آمد و گفت: ای پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این گفته اهل سنت است. بنابراین قرآن نزد ما قابل اعتماد است؛ اما به اعتقاد اهل سنت نمیتوان بر آن اعتماد نمود. عباسی به علوی گفت: روایاتی در کتابهای حدیث شما در این باب وجود دارد و برخی از علمایتان نیز قائل به تحریف شدهاند. علوی: نخست این که احادیثی از این دست در کتابهای ما کم است. دوم، این که این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه است تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیک آنها را خدشهدار کنند. سوم، این که سندهای این احادیث ضعیف است و آنچه از بعضی از علما نقل شده؛ قابل اعتنا نیست، و علمای بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمیباشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهلسنت نیست که میگویید خداوند آیاتی را در ستایش بتها نازل نمود و - نعوذبالله - گفت: «لک الغرانیق العلی منها الشفاعة ترجی؛ آنها بتهای بلند مرتبهای هستند که از آنها امید شفاعت میرود.» ملکشاه که از سخنان آن دو حقیقت را فهمید، گفت این بحث را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید. |
|||
|
|
۳:۲۷, ۱۸/مهر/۹۱
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
علوی رو به عباسی کرد و گفت: اهل سنت چیزهایی را به خدا نسبت میدهند که شایسته عظمت او نیست؟
عباسی: مثل چه؟ علوی: مثلاً آنها میگویند: خدا جسم است و همانند انسان میخندد و میگرید و دارای دست، پا، چشم و... است و روز قیامت، پای خود را در آتش فرو میبرد (تا مردم را فشار دهد و جا برای دیگران باز شود) و بر الاغ خود سوار شده، از آسمانها به آسمان دنیا فرود میآید. عباسی: این سخنان چه اشکالی دارد؟ قرآن نیز به صراحت میگوید: (و جاء رَبُّک).(1)؛ پروردگارت آمد، (یوم یکشف عن ساق)(2)؛ روزی که ساق پاها برهنه میگردد، و (یدالله فوق ایدیهم)(3)؛ دست خدا بالای دستهای آنهاست. در احادیث هم آمده که خدا پای خود را داخل در آتش فرو میبرد. علوی: آنچه در باب جسم بودن خداوند در احادیث و روایات آمده، نزد ما باطل است و دروغ و افتراء. زیرا ابوهریره و امثال او بر پیامبر دروغ میبستهاند و این کار به جایی رسید که عمر، ابوهریره را از نقل حدیث منع نمود. وقتی ملک شاه این سخن را شنید، تعجب کرد و از وزیر پرسید: آیا صحیح است که عمر از نقل حدیث توسط ابوهریره ممانعت بعمل آورده است؟ وزیر: آری! آنگونه که در تواریخ آمده است او را از نقل حدیث منع نمود.(4) ملکشاه: در این صورت، چگونه به احادیث ابوهریره اعتمادکنیم؟ وزیر: علما به احادیث او اعتماد کردهاند. ملکشاه: در این صورت، باید علما از عمر عالمتر باشند، چون عمر ابوهریره را به خاطر دروغ بستن بر پیامبر صلیالله علیه و آله سلم، از حدیث گفتن منع کرد، اما علما به احادیث دروغ وی عمل مینمایند. در اینجا، عباسی رو به علوی کرد و گفت: فرض کن حدیثهایی که در این زمینه رسیده، صحیح نباشد، با آیات قرآن که قطعی است، چه میکنی؟ علوی: قرآن دارای آیات محکم (صریح و روشن) و متشابه (قابل تأویل) است آیات محکم [به تعبیر قرآن] اصل و اساس قرآن میباشند [که آیات دیگر با آنها تبیین میشود] همچنین آیات قرآن، ظاهر و باطن دارد. از ظاهر آیات محکم پیروی میکنیم. اما متشابهات را طبق قواعد بلاغت، بر مجاز، کنایه یا تقدیر حمل میکنیم. در غیر این صورت، معنای آن نه عقلاً و نه شرعاً صحیح نیست. برای نمونه، اگر (وَ جاءَ رَبُّک) را طبق ظاهرش معنی کنی، با عقل و شرع، مخالفت کردهای؛ چون عقل و شرع میگویند که خداوند در همه مکانها وجود دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست؛ در حالی که ظاهر آیه، جسم بودن خداوند را میرساند و هر جسمی هم، مکانی دارد. در این صورت، اگر خدا در آسمان باشد زمین از او خالی است و اگر در زمین باشد آسمان از او خالی است و این سخن، از دید عقل و شرع نادرست است. عباسی گفت: من این سخن را قبول ندارم و بر ما لازم است که ظاهر آیات قرآن را مورد عمل قرار دهیم. علوی: پس با آیات متشابه چه میکنی؟ علاوه بر آن، تو نمیتوانی ظاهر همه آیات قرآن را بپذیری؛ چون لازمه آن، این است که رفیق تو، شیخ احمد عثمان، که پهلویت نشسته است (شیخ احمد عثمان، یکی از علمای اهل سنت و نابینا بود) از اهل آتش باشد. عباسی: چرا؟ علوی: زیرا خدای تعالی میفرماید: (و من کان فی هذهِ أعمی فَهُوَ فی الآخرة أعمی و أضلُّ سبیلا)؛ کسی که در این جهان، کور باشد، در آخرت نیز کور و گمراهتر است. از آنجا که شیخ احمد در این دنیا،کور و نابیناست در آخرت هم کور و گمراه خواهد بود سپس رو به شیخ احمد کرد و گفت: شیخ احمد! آیا این مطلب را میپذیری؟ شیخ احمد با خشم گفت: هرگز، هرگز! منظور از کور در آیه، منحرف از راه حق و گمراه است نه نابینا. علوی: اکنون ثابت شد که انسان نمیتواند تمام ظواهر قرآن را بپذیرد. در این موقع، جدال و بحث درباره ظواهر قرآن شدت یافت. عباسی در مقابل دلیلهای محکم علوی، از جواب فرو ماند. ملکشاه که حقیقت را فهمید، گفت: این مطلب را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید. اسناد: 1- فجر / 22. 2- قلم / 42. 3- فتح / 10. 4- سیر اعلام النبلاء، ج2، ص600-603 - البدایه و النهایه، ج8، ص106 ( به نقل از الصحیح من سیره، سید مرتضی جعفر عاملی، ج1، ص84). |
|||
|
|
۱۳:۲۲, ۵/آبان/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
علوی بحث جبر را پیش کشید و به عباسی گفت: یکی از انحرافها و معتقدات باطل شما اهل سنت این است که میگویید: خدا مردم را بر انجام گناهان و محرمات مجبور میکند سپس آنها را عقاب مینماید.
عباسی: این مطلب صحیح است؛ چون در قرآن میگوید: (وَ مَن یُضلل...) (1)؛ یعنی: هر که را خدا گمراه نماید...، و نیز (طَبَعَ الله عَلی قُلُوبِهم) (2)؛ یعنی: خداوند بر دلهای آنها مهر زد. علوی: اما اینکه میگویی در قرآن هست، جوابش این است که قرآن، مجاز و کنایه دارد که باید آنها را شناخت و طبق آن، آیه را معنی کرد. بنابراین، منظور از ضلالت، این است که خداوند انسان شقی را به حال خود وا میگذارد تا به گمراهی گراید و این گفته، مثل این است که میگوییم: «حکومت مردم را فاسد کرد.» معنای این جمله این است که آنها را به حال خود رها نمود و توجهی به آنها ننمود. این جواب اول. دوم این که: مگر این سخن خدا را نشنیدهای که میفرماید: (إنَّ الله لا یَأمُرُ بِالفِحشاء) (3) خداوند به فحشا امر نمینماید. و نیز: (إنّا هَدیناهُ السَّبِیل إمّا شاکراً و إمّا کَفورا) (4) ؛ یعنی: ما راه را به او نشان دادیم، یا شاکر خواهد بود (و پذیرا میگردد) یا ناسپاس. و (هَدیناهُ النَّجدین) (5)؛ یعنی: و هر دو راه خیر و شرّ را بدو نمودیم؟ [بنابراین، با بودن این آیات روشن، باید آن آیات را به گونهای معنی کنیم که با اینها منافات نداشته باشد.] سوم این که: عقلاً جایز نیست که خداوند، مردم را وادار به معصیت نماید و سپس آنها را به خاطر آن معصیت، مجازات نماید. این عمل از مردمان عادی بعید است؛ پس چگونه از خداوند عادل متعال چنین عملی سر میزند. او منزّه و بسی برتر است از آنچه مشرکان و ستمگران گویند. ملک شاه به سخن آمد و گفت: هرگز، هرگز! امکان ندارد که خداوند، انسان را بر معصیتی مجبور بنماید و آنگاه او را مجازات کند. این عین ظلم است و خداوند از ظلم و فساد منزّه است (وَ أنَّ الله لَیسَ بِظَلّام للعبید) (6) ؛ یعنی: و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمیکند. اما من گمان نمیکنم که اهلسنت، به گفتههای عباسی ملتزم باشند. آنگاه روبه وزیر کرد و پرسید: آیا اهلسنت، بدین گفتهها معتقد میباشند؟ وزیر: آری، مشهور بین اهلسنت همین است. ملکشاه: چگونه قائل به چیزی هستند که مخالف عقل است؟ وزیر: آنها دارای توجیه و استدلال میباشند. ملکشاه: هر چه توجیه و استدلال کنند نامعقول است و من چیزی جز رأی علوی را قبول ندارم که میگوید: خداوند کسی را به کفر و گناه مجبور نمیکند. 1- اعراف / 186. 2- نحل / 108. 3- اعراف / 28. 4- انسان / 3. 5- بلد / 10. 6- آل عمران / 182. |
|||
|
|
۳:۰۰, ۸/آبان/۹۱
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
علوی بحث دیگری را پیش کشید و به عباسی گفت: اهلسنت میگویند که رسولخداصلیالله علیه و آله سلم در نبوت خود شک داشت.
عباسی: این دروغی آشکار است. علوی: مگر شما در کتابهایتان روایت نکردهاید که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم فرمود: «ما أبطأ علّی جبرئیل مرّة الّا وظننت نزل علی ابن الخطّاب» (1)؛ هیچ گاه جبرئیل برای آمدن نزد من تأخیر نکرد مگر اینکه گمان بردم بر عمر خطاب نازل شده است». با اینکه میدانیم آیات بسیاری دلالت دارد که خداوند از پیامبرش محمّد صلیالله علیه و آله سلم بر نبوتش پیمان گرفته است. ملکشاه که از شنیدن این حدیث در شگفت شد، رو به وزیر کرد و گفت: آیا این گفته علوی که این حدیث در کتابهای اهل سنت وجود دارد، صحیح است؟ وزیر: آری در بعضی کتابها وجود دارد. ملک شاه: این عین کفر است. علوی مطلب دیگری را مطرح کرد و به عباسی گفت: اهل سنت در کتابهای خود نقل کردهاند که پیامبرصلیالله علیه و آله سلم عایشه را بر شانههای خود نشانده بود تا با تماشای طبل زنان و شیپور زنان تفریح نماید. (2) آیا این مطلب شایسته مقام پیامبرصلیالله علیه و آله سلم و جایگاه والای اوست؟ عباسی: اینها ضرری ندارد. علوی: آیا تو که مردی عادی هستی چنین میکنی؟ آیا حاضر هستی همسرت را بر شانههایت بنشانی تا به تماشای مطربها و طبل زنان بپردازد و از آن لذت ببرد؟ ملک شاه: کسی که در پایینترین مرتبه حیا و غیرت باشد بدین عمل راضی نمیگردد تا چه رسد به پیامبرصلیالله علیه و آله سلم که الگوی حیا و غیرت و ایمان است. ملک شاه: آیا صحیح است که این مطلب در کتابهای اهلسنت وجود دارد؟ وزیر: آری، در بعضی از کتابها وجود دارد. چگونه به پیامبری ایمان داشته باشیم که خود در نبوتش شک دارد؟ عباسی: این روایت را باید تأویل و توجیه نمود. علوی: آیا این روایت قابل تأویل و توجیه است؟ ای پادشاه، آیا متوجه شدی که اهلسنت، به این مطالب باطل و خرافات معتقد میباشند. عباسی: منظور تو از مطالب باطل و خرافات چیست؟ علوی: قبلاً گفتم که شما میگویید: 1- خدا همانند انسان، دارای دست، پا، حرکت و سکون است. 2- قرآن، تحریف و کم و زیاد شده است. 3- رسولخداصلیالله علیه و آله سلم عملی را انجام میدهد که حتی مردم عادی هم انجام نمیدهند، از قبیل نشانیدن عایشه بر شانههایش. 4- پیامبرصلیالله علیه و آله سلم در نبوت خود شک میکرد. 5- کسانی که پیش از حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام به حکومت رسیدند؛ برای اثبات حکومت خود، به شمشیر و زور متکی بودند و مشروعیتی ندارند. 6- کتابهایتان از ابوهریره و امثال او از جعل کنندگان و سازندگان حدیث، روایت نقل کردهاند. ملک شاه: این موضوع را واگذارید و به مطلب دیگری بپردازید. 1- شرخ نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج12، ص178. 2- صحیح مسلم، 6/6 - ص183، صحیح بخاری، ج2، ص11. |
|||
|
|
۲:۴۳, ۳/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
علوی بحث دیگری را پیش کشید و گفت: همچنین اهلسنت مطالبی را به پیامبر صلیالله علیه و آله سلم نسبت میدهند که حتی انسان عادی آن را انجام نمیدهد.
عباسی: مثل چه؟ علوی: مثلاً میگویند سوره «عبس و تولّی» درباره پیامبرصلیالله علیه و آله سلم نازل گردید. عباسی: چه اشکالی دارد؟ علوی: اشکالش این است که با آیات دیگر سازگاری ندارد؛ چرا که خدای تعالی میفرماید: (و انّک لَعلَی خُلُق عظیم)؛ یعنی: و تو دارای اخلاقی والا و برجسته هستی. (و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین)؛ یعنی: و تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم. آیا عاقلانه است پیامبر صلیالله علیه و آله سلم که خداوند او را به خُلق عظیم و رحمت عالمیان توصیف میکند با آن مومن نابینا، آن برخورد غیر انسانی را انجام دهد؟ ملک شاه: عاقلانه نیست که این عمل از پیامبر انسانیت و نبّی رحمت صلیالله علیه و آله سلم سرزند ولی - ای علوی - این سوره درباره چه کسی نازل شد؟ علوی: در احادیث صحیح خاندان پیامبرصلیالله علیه و آله سلم (که قرآن در بیوت آنها نازل شده) آمده که این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شد. بدین صورت که ابن ام مکتوم که فردی نابینا بود، بر عثمان وارد شد و او روی خود را از او گردانید و پشتش را به وی کرد. به دنبال این عمل، آیات فوق نازل شد که (عبس و تولّی* أن جاءهُ الأعمی)؛ یعنی: روی ترش داشت و پشت گردانید وقتی که نابینایی نزد او آمد. در این هنگام سید جمال الدین؛ یکی از دانشمندان شیعه که در جلسه حاضر بود وارد گفتگو شد و اظهار داشت: درباره این سوره برای من جریانی اتفاق افتاد و آن این بود که یکی از علمای مسیحی به من گفت: پیامبر ما حضرت عیسی، از پیامبر شما محمّدصلیالله علیه و آله سلم افضل است. گفتم: برای چه؟ گفت: زیرا پیامبر شما دارای اخلاق بدی بود، او در مقابل افراد نابینا، چهره در هم میکشید و به آنها پشت میکرد؛ در حالی که پیامبر ما حضرت عیسی دارای اخلاق نیکو بود و مبتلایان به خوره و پیسی را شفا میداد. گفتم: ای مسیحی، ما شیعیان معتقدیم که این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شده نه پیامبرصلیالله علیه و آله سلم و پیامبر ما حضرت محمّدصلیالله علیه و آله سلم دارای اخلاق نیک و خصلتهای پسندیده بود و خداوند دربارهاش فرمود: (و إنَّک لعلی خُلُق عظیم) و نیز فرمود: (و ما ارسلناک إلا رحمة للعالمین). عالم مسیحی گفت: آن مطلب را از یکی از سخنرانان مسجد بغداد شنیدم. علوی در دنباله سخن سید جمال الدین اضافه کرد: نزد ما چنین مشهور است که بعضی از راویان ناصالح و دین فروش، این قصه را به پیامبرصلیالله علیه و آله سلم نسبت داده تا عثمان را از آن تبرئه نمایند. شگفتا! اینها به خدا و پیامبرش صلیالله علیه و آله سلم دروغ بستند تا خلفا و سر دمداران خود را پاک نمایند. ملکشاه: این مطلب را رها کنید و به موضوع دیگری بپردازید. |
|||
|
|
۱:۰۶, ۱۲/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
عباسی با طرح مطلب دیگری، به علوی گفت: شیعیان، ایمان خلفای سه گانه را انکار میکنند و این مطلب صحیح نیست؛ زیرا اگر آنها مومن نبودند چگونه پیامبرصلیالله علیه و آله سلم به دامادی آنها درآمد؟!
علوی: شیعه معتقد است که آن سه نفر، با قلب و باطن خود ایمان نیاورده بودند هر چند در ظاهر و به زبان، اسلام را قبول کرده بودند. پیامبر عظیمالشأن صلیالله علیه و آله سلم هم؛ اسلام هر کسی را که شهادتین میگفت قبول مینمود ولو آنکه در واقع منافق بود، و با آنها همانند مسلمانان رفتار مینمود، پس نسبت دامادی بین آنها و پیامبر صلیالله علیه و آله سلم، از همین باب است. عباسی: دلیل بر عدم ایمان ابوبکر چیست؟ علوی: ادلّه قطعی بر این مطلب بسیار است. از جمله اینکه او در موارد بسیاری به پیامبرصلیالله علیه و آله سلم خیانت ورزید. یکی در جریان لشکر اسامه است که از دستور پیامبر سرپیچی کرده؛ در حالی که قرآن، ایمان افرادی را که با پیامبرصلیالله علیه و آله سلم مخالفت میکنند نفی نموده است. خداوند تعالی میفرماید: (فالا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما)1؛ یعنی: به پروردگارت سوگند؛ که آنها ایمان نمیآورند مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند؛ سپس از حکمی که کردهای در دلهایشان احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند. ابوبکر از دستور پیامبر سرپیچی کرد و با فرمان او مخالفت نمود، پس آیهای که ایمان مخلفان را نفی میکند شامل حال اوست. علاوه برآن، پیامبر خداصلیالله علیه و آله سلم کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزند لعنت نمود و قبلاً گفتیم که ابوبکر از سپاه اسامه تخلّف نمود. حال، آیا پیامبر خدا مومن را لعنت مینماید؟ قطعاً نه. کلام علوی که به این جا رسید، ملک شاه گفت: در این صورت، گفته علوی که او ایمان نداشت، صحیح است. وزیر: اهل سنت برای سرپیچی او توجیهاتی دارند. ملک شاه: آیا توجیه، حرمت سرپیچی از دستور پیامبر صلیالله علیه و آله سلم را برطرف میسازد؟ اگر باب توجیه را باز کنیم هر مجرمی برای جرائم و گناهان خود توجیهاتی خواهد آورد. سارق میگوید: چون فقیر بودم دزدی کردم؛ شراب خوار میگوید: چون بسیار مغموم بودم شراب میخوردم؛ و زنا کار میگوید... و در این صورت، نظم اجتماع به هم میخورد و مردم بر گناهان جری میشوند. نه... نه... توجیهات بدرد ما نمیخورد. اسناد: 1- نساء / 65 |
|||
|
|
۲۳:۲۶, ۱۵/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
در اینجا صورت عباسی سرخ شد و متحیر ماند چه بگوید و بالاخره با لکنت زبان گفت: دلیل بر عدم ایمان عمر چیست؟
علوی: دلایل بیایمانی عمر بسیار است. یکی اینکه خود او تصریح بر عدم ایمان خود کرده است. عباسی: در کجا؟ علوی: آنجا که گفت: «ما شککت فی نبوة محمّد مثل شک یوم الحدیبیة»1؛ هیچگاه مانند روز حدیبیه در نبوت محمّد صلیالله علیه و آله سلم شک نکردم.» این سخن وی دلالت دارد که او دائماً در نبوت پیامبر صلیالله علیه و آله سلم شک و تردید داشته است و شک او در روز حدیبیه، بیشتر و عمیقتر و بزرگتر از مواقع دیگر بوده است. دراین صورت - ای عباسی - تو را به خدایت سوگند! به من بگو آیا کسی که همیشه در نبوت پیامبر صلیالله علیه و آله سلم شک دارد، مومن شمرده میشود؟ عباسی ساکت ماند و از خجالت سرخود را به زیر افکند. در این موقع ملکشاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا سخن علوی صحیح است که عمر چنین گفته است؟ وزیر: راویان این گونه ذکر کردهاند. ملکشاه: عجیب است!... جدّاً عجیب است! من عمر را از سبقت گیرندگان به اسلام میشمردم و ایمان او را ایمانی نمونه میدانستم، اما اکنون روشن شد که در اصل ایمان او شک و شبهه وجود دارد. عباسی که میدید شاه از سخنان علوی تأثیر پذیرفته، اظهار داشت: شتاب نکن ای پادشاه و بعقیده خود استوار باش و سخنان این علوی دروغگو تو را نفریبد! ملکشاه روی خود را از عباسی گرداند و با ناراحتی گفت: وزیر ما نظام الملک میگوید علوی در گفتار خود صادق است و سخن عمر در کتابها آمده است و این ابله میگوید او دروغگوست. آیا این عین عناد و دشمنی نیست؟ سکوتی هولناک بر مجلس سایه انداخت، ملکشاه به خشم آمد و از سخنان عباسی، آرامش و قرار از دست داد، عباسی و دیگر علمای اهل سنت هم سر به زیر افکندند، وزیر هم در سکوت فرو رفت. تنها علوی سرفرازانه، به چهره پادشاه مینگریست تا نتیجه را ببیند! لحظات سختی بر عباسی گذشت. از شدت خجالت، آرزو میکرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد یا ملکالموت جانش را بگیرد. چه اینکه بطلان مذهب او و خرافه بودن اعتقادش در برابر پادشاه و وزیر و دیگر علما و سران آشکار گشته بود. امّا... چه کند؟ پادشاه برای پرسش و پاسخ و شناخت حق از باطل از او دعوت به عمل آورده بود. از همین رو، نیروی خود را جمع نمود و سرش را بالا آورد و گفت: ای علوی! چگونه میگویی که عثمان، ایمان قلبی نداشت در حالی که پیامبرصلیالله علیه و آله سلم، دو دختر خود رقیه و امکلثوم علیهما السلام را به ازدواج او در آورده بود؟ علوی: دلایل بی ایمانی او بسیار است و کافی است به این موارد اشاره کنم: مسلمانان - که صحابه نیز در میان آنها بودند - علیه او اجتماع کردند و او را کشتند و شما خود روایت کردهاید که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم فرمود: «امت من بر خطا اجتماع نمیکنند.» پس آیا مسلمانان - که صحابه نیز در میان آنها بودند – بر قتل شخص مومن اجتماع میکنند؟ دیگر اینکه عایشه او را به یهود تشبیه و مانند میکرد و به قتلش فرمان میداد و میگفت: «اقتلوا نعثلاً فقد کفر، اقتلوا قتله الله...»1 نعثل - که اسم مردی یهودی بود - را بکشید که به تحقیق کافر گشته است! نعثل را بکشید! خدا او را بکشد! دور باد نعثل از رحمت خدا و هلاک باد!» همچنین عثمان، عبدالله بن مسعود، صحابی بزرگوار پیامبرصلیالله علیه و آله سلم را به حدّی کتک زد که دچار فتخ شد و بستری گردید تا از دنیا رفت. نیز عثمان، ابوذر غفاری صحابی والا مقام پیامبرصلیالله علیه و آله سلم را که آن حضرت دربارهاش فرمود: «ما أظلّت الخضراء و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجة أصدق من أبیذر؛ آسمان سایه نیفکنده و زمین در بر نگرفته است کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد.» تبعید نمود. او را یک یا دو مرتبه از مدینه به شام فرستاد و سپس به ربذه - که منطقه خشک و بیآب و علفی بین مکه و مدینه بود - تبعید نمود، تا اینکه ابوذر از تشنگی و گرسنگی در آنجا از دنیا رفت و در همان زمان، بیت المال در اختیار عثمان بود و اموال را بین خویشاوندان اموی و مروانی خود تقسیم مینمود. ملک شاه: رو به وزیر کرد و پرسید: آیا علوی در گفتار خود صادق است؟ وزیر: این قضایا را مورخان آوردهاند. ملکشاه: پس چگونه مسلمانان او را بعنوان خلیفه برگزیدند؟ وزیر: عثمان توسط شورا به خلافت انتخاب گردید. علوی از کلام وزیر برآشفت و گفت: در جواب شتاب مکن ای وزیر، چیزی که صحیح نیست مگو! ملکشاه با تعجب پرسید: ای علوی، چه میگویی؟ اسناد: 1- سیوطی در تفسیر سوره فتح، به نقل از کتاب عمر بن الخطاب، عبدالرحمن احمد البکری، ص 71 با تفاوتی اندک در عبارت |
|||
|
|
۱۲:۴۵, ۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
علوی: وزیر در سخن خود به خطا رفت. عثمان به حکومت نرسید مگر به وصیت عمر و انتخاب تنها سه نفر منافق که عبارت بودند از طلحه، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف.
آیا این سه منافق، آرای تمام مسلمانان را منعکس میکردند؟ همچنین کتب تاریخ آوردهاند که این سه نفر هم، وقتی دیدند عثمان طغیان میکند و حرمت اصحاب رسولخدا صلیالله علیه و آله سلم را نگه نمیدارد و در امور مسلمانان با کعب الاحبار یهودی مشورت مینماید و اموال مسلمانان را میان بنی مروان تقسیم میکند، از او برگشتند و مردم را به کشتن عثمان تحریک نمودند. ملکشاه به وزیرگفت: آیا سخنان علوی صحیح است؟ وزیر: آری، مورخان چنین آوردهاند. ملکشاه: پس چگونه گفتی که او بواسطه شورا به خلافت رسید؟ وزیر: منظور من از شورا، شورکردن همان سه نفربود! ملکشاه: آیا انتخاب سه نفر، شورا نامیده میشود. وزیر: پیامبر صلیالله علیه و آله سلم به آن سه نفر، بشارت بهشت داده بود. علوی با شنیدن این سخن از وزیر برآشفت و گفت: صبرکن ای وزیر، آنچه صحیح نیست بر زبان نیاور. حدیث «عشره مبشّره» دروغ و افترایی بر رسولخدا صلیالله علیه و آله سلم می باشد. عباسی: چگونه این روایت را دروغ میشماری در حالی که راویان موثق آن را نقل کردهاند. علوی: دلایل بسیاری بر دروغ بودن این روایت و باطل بودن آن وجود دارد که من سه دلیل را ذکر میکنم: اول: چگونه پیامبر صلیالله علیه و آله سلم به طلحه که او را اذیت نموده بشارت بهشت میدهد؟ چنانکه برخی از مفسران و مورخان آوردهاند که طلحه گفت: «هرگاه پیامبرصلیالله علیه و آله سلم از دنیا برود با همسران او ازدواج میکنیم» یا گفت: «با عایشه ازدواج میکنم.» پس این سخن به گوش پیامبرصلیالله علیه و آله سلم رسید و از آن رنجیده خاطر و ناراحت گردید و خداوند این آیه را نازل فرمود: (و ما کان لکم أن توذوا رسولالله و لا أن تنکحوا أزواجه من بعده أبدا إن ذلکم کان عندالله عظیماً)1 و شما حق ندارید رسولخداصلیالله علیه و آله سلم را آزار دهید و همسرانش را پس از او به همسری گیرید که این کار نزد خدا همواره گناهی بزرگ است. دوم: طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام جنگیدند در حالی که پیامبرصلیالله علیه و آله سلم در حق حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: «یا علی حربک حربی و سلمک سلمی2؛ ای (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام! جنگ با تو، جنگ با من و صلح با تو، صلح با من است.» و نیز فرمود: «من اطاع علیاً فقد أطاعنی و من عصی علیاً فقد عصانی3، هر کسی از (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام اطاعت کند مرا اطاعت نموده و هر کسی نافرمانیاش کند مرا نافرمانی کرده است.» و نیز فرمود: «علی مع الحق و الحقّ مع علی لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض4؛ (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام با حق است و حق با (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام، آن دو هیچگاه از هم جدا نشوند تا سر حوض کوثر بر من وارد شوند.» و نیز فرمود: «علی مع الحق والحق مع علی یدور معه الحق حیثما دار5؛ (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام با حق است و حق با (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام، هر کجا (حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام بچرخد حق با او بچرخد ((حضرت امیرالمؤمنین) علی علیهالسلام حق مدار و مدار حق است.» بنابراین، آیا کسی که پیامبر صلیالله علیه و آله سلم را عصیان کرده و با او جنگیده، در بهشت است، آیا جنگکننده با حق و قرآن، مومن است؟ سوم: طلحه و زبیر در قتل عثمان شرکت داشتند، آیا ممکن است که عثمان و طلحه و زبیر همگی در بهشت باشند با اینکه برخی از آنها با بعضی دیگر جنگید؟ ملکشاه متعجبانه از وزیر پرسید: آیا تمام سخنان علوی صحیح است؟ در اینجا وزیر ساکت شد و چیزی نگفت. عباسی و همراهانش هم ساکت شدند و چیزی بر زبان نیاوردند. چه بگویند؟ آیا حق را بگویند؟ مگر شیطان اجازه میدهد که آنها به حق اعتراف نمایند؟ آیا نفس اماره راضی میشود که در برابر حقیقت و واقعیت خاضع شود؟ آیا گمان میبری اعتراف به حق کار آسان و راحتی است؟ هرگز! جداً کار مشکلی است! چرا که لازمهاش پایمال کردن تعصبات جاهلانه و مخالفت با هواهای نفسانی است در حالی که مردم - جز مؤمنان که بسیار اندکند - پیروان هوا و هوس و امور باطلند. علوی سکوت را شکست و گفت: ای پادشاه! وزیر، عباسی و همه علمای اهل سنت به درستی گفتار و حقانیت سخنان من آگاهند و اگر سخنان مرا انکار کنند، بدون شک، دانشمندانی در بغداد هستند که بر صداقت، درستی و حقانیت سخنان من گواهی میدهند و در کتابخانه این مدرسه، کتابهایی وجود دارد که به درستی گفتار من شهادت میدهد... پس اگر اینها به درستی سخن من اعتراف نمایندکه چه بهتر، در غیر این صورت، همین الان من آماده هستم که کتابها و مصادر و شهود را حاضر نمایم. ملکشاه رو به وزیر نمود و پرسید: آیا سخن علوی که میگوید کتابها و مصادر، به درستی گفتار و صداقت سخن او تصریح دارند، صحیح است؟ وزیر: آری! سخنان او صحیح است. اسناد: 1- احزاب / 53. 2- ینابیع الموده، قندوزی، ص172 - مناقب خوارزمی، ص129. 3- کامل ابن عدی، ج4، ص349 - تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج42، ص270. 4- کنزالعمال، حدیث 1152 - الصواعق المحرقه، ص57 - مستدرک حاکم، ص124. 5- تاریخ بغداد، ج14، ص321 - مجتمع الزوائد، هیثمی، ج7، ص 236 - الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ج1، ص68 - مستدرک حاکم، ج3، ص125 - جامع ترمذی، ج2، ص213، جهت آگاهی بر مصادر و متون مختلف این حدیث مراجعه شود به کتاب «حق با علی علیه السلام است» |
|||
|
|
۱۵:۴۶, ۶/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
ملکشاه: پس چرا در ابتدا سکوت نمودی؟
وزیر: زیرا من دوست ندارم که در اصحاب پیامبر خدا طعن زنم و بر آنها ایراد گیرم! علوی سخن وزیر را رد کرد و گفت: عجیب است! تو دوست نداری به آنها ایراد گیری در حالی که خدا و رسول او از آن کراهت ندارند. خدای تعالی بعضی از صحابه را به عنوان منافق معرفی کرده و به پیامبرش دستور داده با آنها جنگ نماید چنانکه با کفار میجنگد و پیامبرصلیالله علیه و آله سلم هم شخصاً بعضی از اصحاب خود را لعن نمود. وزیر: ای علوی، مگر این سخن علما را نشنیدهای که همه اصحاب پیامبر عادل میباشند؟ علوی: این سخن را شنیدهام، اما میدانم که دروغ و افترا است. زیرا چگونه ممکن است همه اصحاب پیامبرصلیالله علیه و آله سلم عادل باشند در حالی که برخی را خداوند و برخی دیگر را پیامبرصلیالله علیه و آله سلم لعنت نموده است و برخی اصحاب، برخی دیگر را لعنت کردهاند و گروهی از آنها با گروهی دیگر جنگیدهاند و بعضی از ایشان، برخی دیگر را ناسزا گفته و جمعی از آنها جمعی دیگر را به قتل رسانیدهاند. در اینجا عباسی که همه درها را به روی خود بسته دید، از در دیگری وارد شد و گفت: پادشاها! به این علوی بگو اگر خلفا ایمان نداشتند، چگونه مسلمانان آنها را به عنوان خلیفه برگزیدند و به ایشان اقتدا کردند؟ علوی در جواب سخن عباسی گفت: نخست این که: همه مسلمانان، آنها را به خلافت نپذیرفتهاند. و تنها اهل سنت آنها را قبول دارند. دوم اینکه: کسانی که به خلافت آنها اعتقاد دارند، دو گروهند: 1- جاهل. 2- معاند. اما افراد جاهل، حقیقت و واقعیت آنها را نمیشناسند و عیبهای آنان را نمیدانند و حتی آنها را مردمانی پاک و مومن میپندارند. [بنابراین، اعتقاد ایشان به خلافت آنها، فایدهای ندارد؛ چرا که از علم سرچشمه نمیگیرد.] و افراد معاند هم تا زمانی که بر عناد و لجاجت اصرار میوزرند، دلیل و برهان به حال آنها سودی ندارد. خدای تعالی میفرماید: (و إن یروا کل آیة لایومنوا بها)1؛ اگر هر نشانه و معجزهای را ببینند به آن ایمان نمیآورند. همچنین میفرماید: (سوآء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لایومنون)2؛ برای آنان تفاوتی نمیکند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد. سوم اینکه: کسانی که آنها را به عنوان خلیفه برگزیدند در انتخاب خود خطا کردند همان گونه که مسیحیان در اعتقاد خود که مسیح را پسر خدا دانستند و گفتند: «المسیح ابن الله» و نیز یهودیان که عزیر را پسر خدا پنداشتند و گفتند: «عزیر ابن الله»، به خطا رفتند. انسان باید از خدا و رسول اطاعت کند و پیرو حق باشد؛ نه پیرو مردم گر چه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان که خدوند میفرماید: (اطیعوا الله و أطیعوا الرسول)3؛ از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید! ملکشاه که به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید. اسناد: 1- اعراف / 146 و انعام / 25. 2- بقره / 6. 3- نور / 54. |
|||
|
|
۳:۴۱, ۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
علوی به عباسی گفت: یکی دیگر از اشتباهات اهل سنت، این است که حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام را رها کرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.
عباسی: چرا این کار اشتباه میباشد؟ علوی: چون پیامبر صلیالله علیه و آله سلم حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام را برای جانشینی خود تعیین کرده بود، نه آن سه نفر را آنگاه رو به شاه کرد و ادامه داد: ای پادشاه، اگر کسی را برای جانشینی خود تعیین نمایی، آیا لازم است که وزیران و دولتمردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینکه میتوانند جانشین تو را عزل و دیگری را به جانشینی تو تعیین کنند؟ ملکشاه: البته لازم است از کسی که من به جانشینی خود تعیین کردهام پیروی نمایند و فرمان مرا درباره او اطاعت کنند. علوی: شیعیان همین طور عمل کردهاند. آنها پیرو خلیفهای شدهاند که پیامبرصلیالله علیه و آله سلم به دستور خدای متعال او را معین کرده است و او حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام است و غیر او را وا گذاشتهاند. عباسی به دفاع از کرده اهل سنت پرداخت و گفت: (حضرت امیرالمؤمنین) علی بن ابی طالب علیهالسلام شایسته خلافت نبود؛ چون سن او کم بود. دیگر اینکه در جنگها، بزرگان و دلیران عرب را کشته بود؛ لذا عرب، خلافت او را گردن نمینهاد. بر خلاف او، ابوبکر، عُمرِ بسیاری داشت و در جنگها، کسی را نکشته بود! علوی: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی میگوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیتدار از خدا و پیامبرش صلیالله علیه و آله سلم داناترند. چون او سخن خدا و رسولش را در تعیین حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام نمیپذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابوبکر قبول مینماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمیشناسد که عدهای از مردم جاهل بیایند و اصلحتر را انتخاب کنند مگر خدای متعال نفرمود: (و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضیالله و رسوله أمراً أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعصالله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا)1؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است؟! و مگر خدای سبحان نفرموده: (یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول أذا دعاکم لما یحیکم)2؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبرصلیالله علیه و آله سلم، شما را به چیزی فراخوانند که به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت کنید.؟! عباسی: هرگز! من نگفتم که مردم از خدا و رسول او داناترند. علوی: در این صورت، کلام تو دیگر جایی ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبرصلیالله علیه و آله سلم شخصی را برای خلافت و امامت برگزینند، لازم است از او پیروی کنی، چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند. عباسی: شایستگیهای (حضرت امیرالمؤمنین) علی بن ابی طالب علیهالسلام برای خلافت کم بود. علوی: نخست این که: معنای سخن تو این است که خداوند، (امیرالمؤمنین) علی بن ابی طالب علیهالسلام را به درستی نمیشناخت و از کمی امتیازات او اطّلاعی نداشت که او را به خلافت برگزیند و این کفری آشکار است. دوم این که: واقعیت این است که شرایط و ویژگیهای خلافت و امامت به طور کامل در (حضرت امیرالمؤمنین) علی بن ابی طالب علیهالسلام جمع گشته بود، در حالی که این امتیازات در دیگران اصلاً وجود نداشت. عباسی: آن ویژگیها چه بود؟ علوی: ویژگیها و امتیازات حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بسیار است، نخستین امتیازش این بود که از جانب خدا و پیامبرصلیالله علیه و آله سلم برای خلافت تعیین شده بود. اسناد: 1- احزاب / 36. 2- انفال / 24. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| "غدیر" نقطه آغاز اتحاد شیعه و سنّی ! | ایمانی | 16 | 5,832 |
۳/مهر/۹۶ ۱:۵۵ آخرین ارسال: mahdy30na |
|
| *** اختلاف شیعه و سنّی بر سر معنای «ولی» (ویژه عید غدیر) *** | أین المنتظر | 3 | 1,947 |
۱۵/مهر/۹۳ ۲۱:۰۷ آخرین ارسال: أین المنتظر |
|
| تاريخ کربلا-سلسله مباحث مکتوب حجت الاسلام علوی تهرانی | مبین | 0 | 1,051 |
۱۳/بهمن/۹۲ ۰:۴۲ آخرین ارسال: مبین |
|
| سؤالات طلبه سنّی از استاد خود | محب الزهرا | 17 | 7,199 |
۲۵/مهر/۹۲ ۱۸:۱۳ آخرین ارسال: محب الزهرا |
|
| مناظره با برادران شیعه (عدالت صحابه و رضایت خداوند از ایشان) | kami_molodi | 26 | 13,479 |
۲/مهر/۹۱ ۲۰:۳۰ آخرین ارسال: علی 110 |
|






