کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: به نظر شما وجود همچین تاپیکی مفید است؟
بله خیلی زیاد
نه چندان تأثیری ندارد
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 7 رای - 4.71 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
۱۳:۱۴, ۲۲/فروردین/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام رفقا
در این تاپیک قرار هست به امید خدا
اون اتفاقات جالب از لحاظ معنوی و ارتباط با خدایی رو که هر کدوم به نوعی در زندگی خودمون یا اطرافیانمون افتاده و میتونه شنیدنش اثر مثبتی رو سایرین بگذاره و درسی برای سایر دوستانمون داشته باشه رو قرار بدیم
برای شروع من با چند مورد کار رو آغاز میکنم

این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم
داستان از این قرار است
پدری داشتم که کارمند بود اما بی اندازه دست و پا خیر بود
راستش ما نمیدونستیم که از کجا می آورد اینقدر به این و آن کمک میکند
آدم بسیار رند و زیرکی بود در معامله با خدا
چند نمونه از رندیهایش را برایم گفت تا از آن درس بگیرم من هم میگویم تا بلکه شما هم به کارتان آید

این نزدیک ما می گفت من علاقه عجیبی به مولا علی دارم و سر این مطلب را هم نمیدانستم
البته علل مختلفی میتواند داشته باشد اما روزی پدر برایم یکی از رازهایش را فاش کرد
بعد از این که حال عجیبی از ارادت و محبت به مولا علی در من پیدا شد من از پدرم پرسیدم سر این علاقه خودمو به مولا نمیدونم چیه؟
به من گفت: پسرم در لحظاتی که من به نیت این که خدا به ما فرزندی عنایت کند.... من در نیتم این بود که خدایا این فرزندی را که قرار است به ما عطا کنی از نوکران مولا علی قرارده
رفقا خیلیه آدم تو اون لحظات بتونه چنین نیتی رو در ذهنش بگذرونه

یکی دیگه از رندی های پدرش رو که برام تعریف کرد این بود که
گفت: من داشتم کتاب دینی را میخواندم که در پاورقیش نوشته بود که روزی مردی در مقابل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی غیبت میکند و میرزا پس از زنجش بسیار از غیبت شنیدن میگوید چهل روز مرا به زحمت انداختی، بعد از خواندن این مطلب نام این بزرگوار در ذهنم ثبت شد و در درونم نسبت به ایشان احساس محبت و احترام حس میکردم روزی در مورد حقایق و اسرار نماز از پدر سوالی کردم و ایشان پاسخم را داد بعد گفتم آیا کتابی هست که به بیان حقایق نماز پرداخته باشد ایشان کتاب اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را به من داد که مال خودش بود و در جوانی آن را خوانده بود (بعد ها او این کتابش را به من هم داد) و گفت تأثیر شگرفی از مطالعه اون کتاب بردم و گویی به صرف مطالعه اش در من و اعمالم اثر داشت بعد ها پدرم سرّ این اثر گذاری را به من گفت
پدرش به او گفته بود قبل از ازدواج با مادرت میرفتم سر قبر مرحوم ملکی تبریزی که قبرشان در شیخان قم است و به سیدی پول میدادم تا بر مزار میراز جواد آقا الرحمن بخواند و از او میخواستم که بعد ها دست پسرم را بگیرد

و اما بزرگترین رندی ای که برایم از پدرش تعریف کرد این بود
گفت: پدرم از سالها قبل کفالت یک بچه سید یتیمی را که پدرش روحانی بود را به عهده گرفته بود وقتی به سنین نزدیک دبیرستان رسید به پیشنهاد پدرم رفت حوزه و ملبس به لباس مرحوم پدرش شد و بعد از چند سال پدرم برایش امر ازدواجش را محیا کرد و حتی سیسمونی فرزندش را هم تهیه کرد و البته به لطف خدا کودک دیروز و شیخ امروز الآن امام جماعت امام زاده ای در شهرستان رباط کریم است
روزی به من گفت: فرزندم میدانی چرا من کفالت این آقا سید را به عهده گرفتم؟
گفتم نه پدر جان
گفت روزی که تصمیم گرفتم کفیل این فرزند شوم با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
میگفت یکی دوسالی از این ماجرا گذشت و پدرم به رحمت خدا رفت
ما او را به طرز حیرت انگیزی در همان امام زاده ای دفن کردیم که آقا سید که پدرم کفالتش رو به عهده گرفته بود امام جماعتش بود و نماز میت را هم همان سید برایش خواند
پدر مرحوم این آشنای نزدیک ما، خودش از شیفتگان مولا علی بود و شب جمعه 1 رجب تولد امام باقر علیه السلام به رحمت خدا رفت و خاکسپاری شد، فرزندش میگفت با اینکه من ماندم در رباط تا پدرم در اولین شب تنها نماند
اما بدون هماهنگی به یکباره امام جماعت مسجد اعلام کرد که امشب دعای کمیل را در خانه آقای فلانی میخوانیم و پدرم که انس عجیبی با دعای کمیل داشت حض و بهره ای برد
فرزندش میگفت : پس فردای شب هفت پدرش به حج دانشجویی مشرف شد و 9 روز پس از فوت پدرش در مسجد النبی در مقابل رسول خدا ایستاده بود
خودش میگفت اولین بار وقتی گفتم السلام علیک یا رسول الله یاد حرف پدرم و قولی که با رسول خدا گذاشته بود افتادم ، و دیدم که چقدر عالی و بینظیر پیامبر خدا وفای به عهد کرده
بعد گفت پس از 14 روز که از حج برگشتم 10 روز بعد سفری برایم مهیا شد به طور پیشبینی نشده با تعیین مکان و بدون نیاز به پرداخت هزینه از سوی من تا به مدت 10 روز من به مشهد الرضا سفر کنم و خدا میداند که چه سفری بود و چه میزبانی و چه میهمان نوازی
و خلاصه من داغ فراغ پدر را با این میهمان نوازی های پیاپی رسول خدا و آل طاهرینش نفهمیدم
و بعد از آن به شکل بی اندازه حیرت انگیزی که برای ما هم توضیح نداد از لحاظ مالی در استقلال کامل است و میگه بعد از فوت پدرش از احدی پول نگرفته و خودش مرتب جور میشه

به من میگوید همیشه که آدم عاقل کسی است که بداند باید با چه کسی در این عالم معامله و معاشقه کند!!!

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، aramino ، وحید الف ، مسافر ، MESSENGER ، MohammadMeraj ، elhamA ، EMPERATOR ، بیداری اندیشه ، Reza2035 ، fazel ، سپهسالار ، boghz ، najmeh ، Seyed Mohsen ، m.shirazi80 ، Hadith ، hesam110 ، montazer ، aliakbar ، sunrise59 ، Reza14 ، 7parsa4 ، seyyedi ، مجنون الحسین ، oO DaViD Oo ، أین المنتظر ، libera ، محب الزهرا ، hajiali.m ، فقط خودم ، am_po ، pajoheshgar ، Mitsonary ، تازه مسلمان ، محیصا ، حسن عزتي ، sayed reza ، در جستجوی سختی ، F_R ، ترنم ، SARV ، حسام+ ، چشم انتظار ، ELENOR ، راحیل ، nafas ، فرید ، yashar1374 ، 872325 ، m.hossein ، یا صاحب الزمان ، آرین (الهه.ع) ، K-1 ، فدک زهرا ، ali.khm ، shafagh_mah ، revenger ، black ، علمدار133 ، سرباز سید علی ، تفکر ، Havbb 110 ، M03TAFA ، ZaHrA110M ، mia'd ، taleb ، یوسف خان ، Farzaneh ، بیداری12 ، saloomeh ، شیدا ، only_y2d ، tazevared ، منادی حق ، وحید110 ، یاوران مهدی ، عماره ، عبدالرحمن ، sagheb ، یا امام رضا ، help me ، یاســین ، خیبر110 ، Night_World ، Islam ، Just God ، قلب ، Reza71 ، خادمة الزهرا ، عبدالمجید ، Mohammad Trust ، آفتاب ، ساجد ، N2376DIR ، mohammad reza

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۱۰, ۴/اردیبهشت/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/اردیبهشت/۹۰ ۱۶:۵۲ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
از کرامات شهدا
ایام عید مشهد بودیم روز آخری که خواستیم بیاییم 10 روسری برای سوغات گرفتم دخترم آنها را توی کیفش گذاشت ّو برای نماز مغرب به حرم مطهر رفتیم توی صحن جمهوری نماز جماعت خواندیم بعد از نماز دخترم روسری ها را از کیفش بیرون آورد و آنها را نگاه کرد وقتی به زائر سرا رسیدیم دیدیم رو سری ها در حرم جا مانده و وقت نکردیم برویم آنها را بگیریم وقتی به شیراز رسیدیم شوهرم به مسئول زائر سرا زنگ زد و نشانیهای روسری ها را داد و ایشان هم رفته بود و گرفته بود و داده بود به یکی از دوستان ایشان که خانه شان در محله سعدی شیراز بود تا آنها را برای ما بیاورد . روز جمعه گذشته ما از نماز جمعه بر می گشتیم به خاطر برگزاری کنگره چهارده هزار و ششصد شهید استان همه خیابانها را پر از عکس شهید کرده اند و عکسهای زیبای همه شهدای شیراز را به به تیر های چراغ برق وسط بولوار ها زده اند اما ما از مسیر نماز جمعه تا خانه هر چه نگاه کردیم عکس شهید امیری را ببینیم ندیدیم و با هم صحبت می کردیم و می گفتیم کاش می دیدیم .عصر جمعه که شد شوهرم با دوستش که تازه به شیراز رسیده بود خانه اش در محله سعدی شیراز بود هماهنگ کرد تا برود روسریها را بگیرد که یکی از دوستان زنگ زدند وبه ما گفتند آقای رائفی به شیراز آمده .مارفتیم برای شنیدن سخنرانی آقای رائفی و نیم ساعت به مغرب مانده به خاطر درس بچه ها بلند شدیم و رفتیم در راه شوهرم گفت حالا که به سعدی نزدیک هستیم کاش میر فتیم روسری هارا هم می گرفتیم که من دوباره نخواهم این همه راه را از خانه بیایم چون خانه ما به سعدی خیلی دور است، ما هم قبول کردیم وقتی به اول سعدی رسیدیم دخترم به عکس یک شهید اشاره کرد و گفت این شهید چقدر شبیه عمویم است همه به آن شهید نگاه کردیم با تعجب دیدیم خود شهید امیری است خیلی خوشحال شدیم که عکسش را در خیابان زیارت کردیم و آن وقت متوجه حکمت به امانت نگه داشته شدن روسریها نزد امام رضا ( علیه السلام ) شدیم ومعنی شاهد بودن شهدا را بهتر فهمیدیم[/size]. چون ما به خاطر دور بودن منزلمان به محله سعدی اصلا آنجا نمی رویم .[/size]
راوی :یکی از بستگان شهید امیری
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: EMPERATOR ، علی 110 ، elhamA ، MESSENGER ، mohamad ، Seyed Mohsen ، 7parsa4 ، مجنون الحسین ، am_po ، nafas ، shafagh_mah ، black ، taleb ، Farzaneh ، عماره ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۵:۲۲, ۵/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #12

من مادر بزرگي داشتم مهربان و البته مستجاب الدعوه. خدا رحمتش كنه! تمام عمرش رو زحمت كشيده بود و هميشه در حال گفتن ذكر خدا بود. يادمه هر وقت ازش ميخواستيم تا براي رفع مشكل ما دعا كنه ميگفت دعا ميكنم خدا خير و صلاحتون رو پيش بياره و بهترين چيز رو به شما بده. يك بار يكي از نوه هاش ازش ميخواد كه براي رفع مشكل بزرگي كه داره براش دعا كنه و چون خيلي شرايطش بد بود بر عكس هميشه كه دعا ميكرد خيرمون پيش بياد مستقيما باتوسل عين حاجت نوه اش رو از خدا خواسته بود. من از خودش شنيدم كه مي گفت بعد از چند روز نماز عشا رو كه خونده ناراحت بوده كه چرا دعاش مستجاب نشده و هنوز مشكل نوه اش حل نشده كه خوابشون ميگيره و در حالتي بين خواب و بيداري سيدي رو مي بينند كه بهشون ميگه كسي كه شما براش دعا ميكنيد حتي يك ذكر لا اله الا الله تو دهنش نميچرخه براي همين دعاي شما مستجاب نميشه. اين ماجرا 2 هفته قبل از فوتش بود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، elhamA ، MohammadMeraj ، MESSENGER ، mohamad ، boghz ، 7parsa4 ، مجنون الحسین ، مسافر ، محیصا ، ترنم ، حسام+ ، nafas ، ساجد ، shafagh_mah ، black ، taleb ، Farzaneh ، عماره ، marziye ، یاســین ، مجنون العباس ، قلب ، خادمة الزهرا ، N2376DIR
۲۰:۰۸, ۱۳/اردیبهشت/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
بزرگواری شهید علیرضا باقری
خواهرم در کنگره 14600 شهید استان فارس شرکت کرده بود یک عکس شهید به اوداده بودند .به من گفت من قبلا یک عکس شهید گرفته ام این را به نیت توگرفتم من هم خوشحال شدم واز اوگرفتم اسمش شهید علیرضا باقری بود به خانه آمدم تا تلویزیون را روشن کردم داشت عکس شهدارا نشان میداد یک دفعه عکس شهید علیرضا باقری رانشان داد من متوجه شدم این شهید می خواهد بگوید تصادفی به خانه ی شما نیامده ام وآمده ام دستتان رابگیرم تا شما از نسیم بهشتی که در شهر وزیده بی نصیب نمانید .
راوی : یکی از دوستان
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، MESSENGER ، مجنون الحسین ، محیصا ، nafas ، فرید ، shafagh_mah ، black ، Farzaneh ، عماره ، قلب
۱۹:۱۹, ۲۳/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/تیر/۹۰ ۱۹:۲۷ توسط m.shirazi80.)
شماره ارسال: #14
آواتار
چندین سال پیش در پیش دانشگاهی معلم ریاضی ما ماجرای یکی از شاگردانش را برایمان نقل کرد که بسیار جالب بود من هم این ماجرا رو به نقل از معلممان برایتان میگویم:

" شاگردی داشتم که درسش بسیار عالی بود طوری که همه مسئولین پیش دانشگاه مطمئن بودند که این دختر رتبه بسیار بالایی و حتما زیر صد و تک رقمی در کنکور میاره. در کنکور های آزمایشی هم رتبه های بسیار عالی گرفته بود و همه مسئولین دانشگاه به تنها کسی که خیلی خیلی امیدوار و مطمئن بودند رتبه عالی میاره همین دختر بود. روز کنکور میدانید که برگه های پاسخنامه رو از آموزش پرورش مهر تاییدی میکنند و برگه های پاسخنامه هر شخصی هم از تهران صادر میشه ...سر جلسه کنکور وقتی که داشتند برگه های دانش آموزان رو مهر میکردند .نوبت به این دختر که رسید جوهر مهر تمام شد. رفتند ظرف جوهر رو آوردن. تا مسئول آمد برگه این دختر رو مهر کنه دستش خورد به ظرف جوهر و تمام جوهر روی برگه پاسخ نامه این دختر ریخت!!!!!!!! حتی زنگ میزنن به تهران که اگر میشه راهی برای این دختر در نظر بگیرن ولی هیچ راهی نبود.خیلی ناراحت شد و با گریه جلسه رو ترک کرد. در حالیکه یکسال با تمام تلاش و پشتکار برای کنکور تلاش کرده بود با یک ظرف جوهر تمام شد.

دوباره میخونه برای سال بعد ..........................................

درست شب قبل از کنکور پدرش فوت کرد. تمام اطرافیانش بهش گفتن فردا باید در کنکور شرکت کنی.دختر هم با اون مصیبتی که براش پیش اومده بود رفت سر جلسه . ولی بیشتر دوساعت نتونست طاقت بیاره و جلسه کنکور رو ترک کرد.

بعد از مدتی از فوت پدرش اطرافیانش بهش میگن باز هم برای بار سوم شرکت کن
ولی دیگه از کنکور دادن ناامید شده بود .
بعد از مدتی با یکی از پسران فامیلشان ازدواج کرد . هر دو تصمیم میگیرن برای تحصیل برن خارج .
میروند کانادا و در یک دانشگاه خوب هر دو به تحصیل مشغول میشن

این شاگردم با من خیلی صمیمی بود و حتی بعد از اینکه رفت خارج هر از گاهی هم با تلفن با هم در تماس بودیم و از حال هم جویا میشدیم.
یکروز برایم چیزی گفت که بسیار شکه شدم : "گفت من مسلمان شدم"
من هم با تعجب از او پرسیدم مگر تو مسلمان نبودی؟ ...گفت نه
من و شوهرم هر دو بهایی بودیم ... اینجا به لطف پروردگار در دانشگاه با چند دانشجوی مسلمان آشنا شدیم و بعد از تحقیق به دین اسلام مشرف شدیم "

هم خانواده دختره و هم خانواده پسره هر دوشون رو طرد کردند .
وقتی معلم ما داشت این ماجرا رو تعریف میکرد همه منقلب شده بودیم


خدا هرکس رو بخواهد هدایت میکند ..................
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 7parsa4 ، user313 ، Seyed Mohsen ، مجنون الحسین ، بیداری12 ، libera ، saloomeh ، meshkat ، حسام+ ، راحیل ، nafas ، فرید ، ساجد ، shafagh_mah ، black ، ZaHrA110M ، وحید110 ، یاوران مهدی ، Farzaneh ، عماره ، marziye ، یاســین ، قلب ، خادمة الزهرا ، N2376DIR
۱۹:۵۱, ۲۳/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۰ ۰:۲۰ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #15
آواتار
سلام خدمت دوستان عزیز
راستش چندین اتفاق عجیب برای من افتاده که اگه خدا کمک کنه چند موردش رو برای شما نقل میکنم
یکیش ماجرای مردن من هست!

زمستان بود و هوا سرد . عادت داشتم شبها درب اطاق رو قفل میکردم و می خوابیدم.
وقتی می خواستم بخوابم احساس میکردم بوی بدی میاد . ولی هر چه میگشتم چیزی نمیدیدم . ضمن اینکه صبها هم به سختی از خواب بلند میشدم.
یک روز دیدم از خواب بلند شدم اما در عین حال توی رخت خواب بودم . خودم رو میدیدم! چون قبلا تجربیات از این دست داشتم متوجه شدم روحم داره جدا میشه . اما نمیدونستم چرا . و هیچ اختیاری هم روی اون نداشتم !
هر چه زمان میگذشت داشتم بالاتر میرفتم در عین حال کل فضای خونه رو میدیدم و هر کس جایی صحبت میکرد میشنیدم!
کم کم به بالای اطاق رسیده بودم و ساعت 11 بود . تقریبا از 9 شروع شده بود(اون روز قصد داشتم زیاد بخوابم)
تو همین گیر و دار مامان بزرگ که امده بود خونه از بابام سوال کرد پس وحید کجاست؟ بابا گفت نمیدونم شاید رفته باشه از صبح ندیدمش!
مامانبزرگ هم امد در اطاق رو باز کرد ببینه من هستم یا نه(بر حسب اطفاق فراموش کرده بودم در رو ببندم) بعد دید من خواب هستم در رو باز گذاشت و رفت . بعد از در باز گذاشتن دیدم کم کم شروع کردم پایین امدن .نزدیک 4 عصر کاملا به جسمم برگشتم! اما هنوز اراده ای نداشتم .
تا چشمم باز شد و تونستم بلند بشم تقریبا شب بود. وقتی بلند شدم مقداری ناراحت بودم که چرا برگشتم !!!
سر درد شدیدی هم داشتم . وقتی دنبال علت گشتم دیدیم لوله بخاری از جاش در امده و گاز گرفتگی بوده!
و عجیب این بود که درب اطاق بر خلاف عادت چند ساله باز بود . مامان بزرگ در رو باز گذاشت ... در کل مثل اینکه مرگ مقدر نبود...و خداوند در استانه رفتن قدرتش را نشان داد
پ ن : از اطاق فرمان پیام امد که مرگ نبوده بلکه برون فکنی روح یا نفس بوده ...
یا حق
التماس دعا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Reza2035 ، 7parsa4 ، مجنون الحسین ، F_R ، fazel ، libera ، مسافر ، بیداری اندیشه ، mohamad ، عطر نرگس ، محیصا ، saloomeh ، ترنم ، حسام+ ، راحیل ، nafas ، فرید ، shafagh_mah ، یا صاحب الزمان ، black ، taleb ، Farzaneh ، یاوران مهدی ، عماره ، یاســین ، مجنون العباس ، قلب ، خادمة الزهرا
۲۳:۲۱, ۲۳/تیر/۹۰
شماره ارسال: #16
آواتار
برای هر کسی اتفاق هایی می افته که در کلمه نمی گنجه و خودش خوب می دونه معجزه است.
خدایا کمکمون کن نشانه هایی رو که سر راه زندگی مون می ذاری "ببینیم" و "باور کنیم" و معنی اش رو "بفهمیم".
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، Seyed Mohsen ، وحید110 ، مجنون الحسین ، libera ، محیصا ، ترنم ، حسام+ ، راحیل ، nafas ، shafagh_mah ، black ، taleb ، Farzaneh ، عماره
۲:۵۵, ۱/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #17
آواتار
نتیجه توکل واقعی به خدای مهربون

ماجرای خانمی از نزدیکان:
وقتی فرزند اولش رو 4ماهه باردار بود سرخجه میگیره و همونطور که میدونید این بیماری جزو بیماریهای پر خطر برای این دوران و جنین به حساب میاد...پزشکان مربوطه گفتند که باید آزمایش بده و اگر تیتر موجود در خونش در طول یک هفته افزایش پیدا کنه باید سقط جنین کنه و از قضا بعد از آزمایشات مشخص شد که ویروس 4برابر شده ..............
به پزشکان متخصص و فوق تخصص متعددی مراجعه کرد و همه با دیدن آزمایشات یک کلام می گفتند سقط جنین...می گفتند کمترین اثر این بیماری برای جنین کوری مادر زاد و نارسایی قلبی است...........
و در این ایام همسر این خانم هم پاشو کرده بود تو یه کفش که باید به حرف پزشکان گوش بدی و...
ولی محبت این بچه شدیدا به دل مادر افتاده بود و با گریه و التماس می خواست اطرافیان رو راضی کنه ولی فایده نداشت و به خیلی از مشاجرات انجامید................

قبل از این بیماری یکی از دوستان ایشون ازش دعوت میکنه به مجلس ختم انعامی که برای برادر شهیدش گرفتند بره و اونجا بچه یکی از مهمان ها رو بغل میکنه که تب داشته و گریه می کرده........و فردای اونروز میفهمه دلیل تب و بی قراری بچه بیماری سرخجه بوده و به این ترتیب به ایشون هم منتقل میشه!!!!

خلاصه


در مقابل فشارهای اطرافیان و از همه مهمتر همسرش می ایسته و می گه:

من برای مجلس قرآن و شادی روح اون شهید رفتم که این اتفاق افتاد خود خدا هم کمک میکنه که بچه ام سالم به دنیا بیاد...


و همچنین خطاب به اون شهید عرض میکنه:

من که تو درگاه خدا آبرویی ندارم اما برای شادی تو اومدم...خودت از خدا بخواه که بچه ام سالم باشه و در مقابل اطرافیان یه عمر روسفید باشم...


و همیشه میگفت خدایا میدونی خواسته ام چیه روسفیدم کن و لی راضی ام به رضای تو اگر هم ناقص بود بزرگش میکنم...

همه میتونن تصور کنن که این ایام (از 4ماهگی تا 9 ماهگی) برای همه با چه دلشوره ای میگذره ... ایشون دعا و نذرو نیاز میکرد اما دلش قرص بود...

میگه تو این دوران هر وقت اسم ائمه میومد بچه شروع میکرد دست و پا زدن!!!!

بچه به دنیا اومد


الحمد لله.......یه پسر گل و صحیح و سالم با چشمهای درشت و همچنین ختنه کرده!!!!
میگفتند همراهان ایشون تو بیمارستان بعد از خبر سالم بودن بچه همونجا سجده شکر کردند و گریه می کردند...

حالا این گل پسر 12 سالشه و عاشق امام حسین علیه السلام
تو عزاداری سالار شهیدان میره تو آشپزخونه مسجد کمک میکنه و...
وقتی از سینه زنی ها بر میگرده روی سینه اش جای دستهای پاکش(دون دون کبودی)مشخصه...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، Seyed Mohsen ، libera ، mohamad ، yektasepas ، saloomeh ، F_R ، ترنم ، meshkat ، shakiba ، حسام+ ، nafas ، راحیل ، shafagh_mah ، black ، ZaHrA110M ، Asma ، Farzaneh ، وحید110 ، عماره ، marziye ، یا امام رضا ، یاســین ، مجنون العباس ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۱:۱۵, ۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #18

سلام دوستان
من ازين اتفاقا زياد شنيدم وديدم در فرصت مناسب حتما براتون ميگم
اما الان اينو ميخوام بگم كه هر اتفاق خوب يا بدي (البته از نظر ما بده) كه در زندگيمون ميفته مطمئن باشيد برنامه ريزي شدست نه همينجوري الكي و كشكي ،خيلي وقتا ما حكمتشو نميفهميم

اينا همه معجزه هستند ، وقتي معجزه اي اتفاق ميفته نشاندهنده اينه كه خدا هنوز مارو دوست داره
قربون خدا بشم كه به كرامت خودش نگاه ميكنه نه به گناه ما
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، مجنون الحسین ، ترنم ، nafas ، shafagh_mah ، black ، taleb ، Farzaneh ، یاســین
۱۴:۱۸, ۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #19
آواتار
سلام دوستان

چند وقتی میشد که کتاب( قیامت و قر آن ) نوشته شهید دستغیب رو به توصیه استاد رائفی پور خریده بودم که مطلعه کنم ولی نمی دونم چرا نمیشد؟؟!!
به خاطر شرایط شغلی که بعضی اوقات به سفر میرم 3 روز پیش که راهی سیرجان بودم این کتب رو با خودم بردم که مطالعه کنم توی راه. با توجه به اینکه در ایران اصلا اگه هواپیمایی تاخیر نداشت باید تعجب کرد پرواز ما هم بی دلیل تاخیر خورد و حتی اعلام هم نکردن و من هم سخت مشغول کتب بودم تا جایی رسید که آیات مربوط به حال و احوال منکران قیامت بود و من بسیار غرق در افکار خودم. احساس میکردم یه نگاهی روم سنگینی میکنه ولی بی خیال شدم.
یه کم که گذشت و دیدم هیچ خبری از پرواز نیست به یه آقای پیری که ظاهرا اون هم با من همسفر بود گفتم شما مسافر سیرجان هستید؟
تایید کرد و ازم پرسید ولی شما حتما راهی مشهد هستید، نه؟ با تعجب گفتم نه ، چطور؟ گفت از کتابی که داری می خوانی!
خندیدم.سر صحبت رو باز کرد و پرسید : چقدر به اینی که میخوانی اعتقاد داری؟
جواب دادم خیلی زیاد و........ احساس کردم حمله نیروهای منفی رو به سمتم
به شدت سعی کرد به من بگه که این کتاب یعنی قرآن کریم از طرف خدا نیست و اصلا چنین چیزهایی وجود نداره و همه اینها از طرف یک انسان معمولی صورت گرفته.......... تا جاییکه حتی پیشنهاد خواندن کتاب آیات شیطانی رو به من داد !! نمیدونید چه حالی داشتم از امتحانی که داشتم میشدم و فقط تنها تلاشم این بود که از دینم دفاع کنم در برابر حرفهای بیهوده این آدم . البته به لطف خدا گاهی اوقات حتی صدای این فرد رو با اینکه در نزدیکترین فاصله با من بود نمیشنیدم.
خلاصه تا توی هواپیما این آقا برای من سخنرانی کرد و هر چی تلاش می کردم من رو در جمعیت گم کنه نمیشد تا اینکه در لحظه آخر به من گفت تا مقصد برسیم فعلا خداحافظ
وقتی رسیدیم من از ترس اینکه با این آدم روبرو نشم سریع اومدم تو سالن و جایی خودم رو پنهان کردم تا کیفم رو تحویل بگیرم ولی باورتون نمیشه ، من دیگه اون آدم رو ندیدم یعنی انگار اصلا تو هواپیما نبود!!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون الحسین ، saloomeh ، F_R ، nafas ، shafagh_mah ، black ، taleb ، وحید110 ، عماره ، یاســین ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۵:۲۶, ۲۸/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #20
آواتار
داستان مسلمان شدن ژاکلین ( زهرا )

اسم من ژاکلین ذکریای ثانی بود. الآن اسمم زهراست. من در یک خانواده مسیحی متولد شدم. وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که به فرهنگ خانوادگی من برمی‌گشت. توی کلاس ما دختری به اسم مریم بود که حافظ هیجده جزء از قرآن مجید بود. ضمنا مریم بسیجی بود و از شاگردان ممتاز. خیلی دوست داشتم با او دوست می‌شدم.سه‌شنبه بود، قرار بود در نمازخانه مدرسه، دعای توسل برگزار شود، در حال قدم زدن در حیاط مدرسه بودم که کسی از پشت چشم‌هایم را گرفت. دست‌هایش را که از روی چشمانم برداشتم، از تعجب خشکم زد. بله! او مریم بود که با این کارش به من اظهار محبت و دوستی می‌کرد. خیلی خوشحال شدم.مریم به من پیشنهاد داد که با هم برویم در مراسم دعای توسل شرکت کنیم. این پیشنهادش مرا غافل‌گیر کرد، او می‌دانست که من مسیحی هستم. مایل بودم که ببینم تو این جلسات مسلمان‌ها چه می‌گذرد. وارد مجلس شدیم و یک گوشه نشستیم. چیزی از دعا نمی‌فهمیدم؛ اما ناخواسته از چشمانم اشک سرازیر شد. از آن روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می‌رفتیم و در راه با هم صحبت می‌کردیم.هر روز که می‌گذشت، چیز جدیدی از او یاد می‌گرفتم و با اسلام بیشتر آشنا می‌شدم. با راهنمایی‌های مریم به فکر مطالعه و تحقیق بیشتر در خصوص دین اسلام افتادم. مریم همراه کتاب‌های اسلامی، عکس و وصیتنامه برخی از شهدا را برایم می‌آورد. من با مطالعه آنها راه درست زندگی کردن را آموختم. شهدا چراغ راه من شدند.اواخر اسفند 1377 بود. مدرسه برای سفر راهیان نور ثبت نام می‌کردند. مریم خیلی اصرار داشت که با هم به مناطق جنگی برویم؛ اما پدر و مادرم مخالفت می‌کردند. بیست‌و‌هشتم اسفند ساعت سه بعد از نیمه‌شب بود که یادم افتاد، مریم گفته بود ما شیعیان برای حل مشکلاتمان دعای توسل می‌خوانیم. من هم قصد کردم دعای توسل بخوانم. شروع کردم به خواندن دعایی که چیزی از آن نمی‌فهمیدم، اما وسط دعا خوابم برد!در خواب دیدم که در بیابانی برهوت ایستاده‌ام، غروب بود. مردی به طرفم آمد و گفت: «زهرا بیا.... بیا.... می‌خواهم چیزی نشانت بدهم». دنبال او راه افتادم. در نقطه‌ای از زمین چاله‌ای بود که با اشاره او داخل شدم، یک سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از آنها نور آبی‌رنگی متصاعد می‌شد، پر بود از عکس‌های شهدا و آخر آنها هم یک عکس از آیت‌الله خامنه‌ای بود. به عکس‌ها که نگاه می‌کردم احساس کردم با من حرف می‌زنند؛ ولی چیزی از حرف‌هایشان نمی‌فهمیدم.مقام معظم رهبری هم شروع کردند به صحبت کردن. فرموند: «شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند، مثل شهید جهان‌آرا، شهید باکری، شهید همت و علمدار...» پرسیدم: علمدار کیست؟ اسم این شهید برایم آشنا نبود. آقا فرمودند: «علمدار، همان کسی است که نزد توست. همانی که ضمانت تو را کرده تا به راهیان نور بروی» از خواب پریدم.صبح به پدرم گفتم فقط به شرط آن صبحانه می‌خورم که اجازه دهی بروم راهیان نور، در کمال تعجب با موافقت او مواجه شدم. انگار کسی دل او را نرم کرده بود، با اسم مستعار «زهرا علمدار» ثبت‌نام کردم و اول فروردین 78 عازم مناطق جنوب شدیم، در نوار فروشی کنار حرم امام خمینی(رحمة الله علیه) متوجه کاستی شدم که روی آن عکس شهید «علمدار» بود آن را خریدم. حرف‌ها و شعرهایی که در این کاست بود، انگار فقط با من سخن می‌گفتند. با این شهید بزرگوار انس عجیبی گرفته بودم.آه از شلمچه. مریم خواهر سه شهید بود. دو تا از برادرانش در شلمچه شهید شده بودند. با او رفتم کناری و روی خاک نشستم. مریم شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. یک لحظه احساس کردم شهدا دور تا دور ما حلقه زده‌اند و دارند زیارت عاشورا می‌خوانند. حالم منقلب شد و از هوش رفتم.فردای آن روز، مصادف بود با عید قربان و قرار بود حضرت آقا به شلمچه بیایند. ساعت حدود یازده‌و‌نیم بود که آقا تشریف آوردند. چه خبر شد شلمچه! همه بی‌اختیار گریه می‌کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی‌ام به آرامش تبدیل شد. خوابم به درستی تعبیر شده بود. دیگر جای شکی باقی نمانده بود.شهادتین گفتم و پاک شدم. حالا من هم در نماز جماعت و مراسم دعای توسل شرکت می‌کنم. من مسلمانیم را مدیون شهدا هستم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، MAHDI59 ، MohammadMeraj ، میلاد.م ، Seyed Mohsen ، yamin ، Admirer ، علی 110 ، مجنون الحسین ، meshkat ، shakiba ، nafas ، shafagh_mah ، black ، ZaHrA110M ، عماره ، قلب ، خادمة الزهرا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  درخواست بحث با کسانی که اندیشه بیداری دارند. HARIMEREYHANE 9 3,978 ۲۸/فروردین/۹۴ ۱۰:۲۴
آخرین ارسال: dehmojtaba
  آخرین تاپیک مفصل علی 110 در تالار گفتگوی بیداری اندیشه علی 110 2 3,632 ۲۶/مرداد/۹۱ ۲۲:۱۸
آخرین ارسال: علی 110

پرش در بین بخشها:


بالا