|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 58 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۳۳, ۲۱/دی/۹۱
شماره ارسال: #571
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
دکتر علی شریعتی طلبه ای از خویشان من از مزینان آمده بود به مشهد برای تحصیل , تابستان سال بعد شوق بازگشت به وطن ( یعنی مزینان ) آتش در پیراهنش افکنده بود و روزشماری و ساعت شماری می کرد که به زودی درس ها تعطیل می شود و به مزینان برگردد و هجران ها به وصال بدل گردد و از این غربت خشک بیگانه , با لذت خویشاوندی و آشنائی و انس کوچه هاو باغ ها و هم ولایتی ها و دیدار عمع و خاله و عمو و دختر عمو انتقام گیرد و از اینجا که هیچ کس او را احساس نمی کند و متوجه او و ارزش های فعلی او نیست , برود و آنجا که همه با حسرت و لذت و کنجکاوی و شگفتی به او می نگرند ,"" خود جدیدش "" را ارائه دهد تا ببینند که لهجه ی دهاتی اش عوض شده , شهری شده , عادات و حالات و رفتارش خیلی فرق کرده , عربی یاد گرفته , قرآن معنی می کند , منبر می رود , روایت می خواند , در مدرسه ی علمیه گل کرده , همه ی مردم مشهد از این همه پیشرفت و هوش و علم او تعجب کرده اند , و خلاصه این ملا کریم , آن ملا کریم نیست , تمام دنیا برایش لبخند نوید و نوازش شده بود و زندگی سیر و سیرآب و دیگر هیچ کمبودی نداشت . از طرفی آدم خیلی معتقدو مقدسی بود , یک روز که مثل هر روز از مدرسه آمده بود پیش ما تا از ( دیگه انشاءالله تا هفته ی دیگر درس ها تمام می شود و باید همین روز ها بلیط بگیرم و ... ) گفت و گو کند و کیف کند, ناگهان با لحن خیلی جدی و قیافه ای که آثار ترس و تزلزل در آن خوانده می شد گفت : """" می ترسم , خدا نکند , می ترسم در همین چند روز یک مرتبه امام زمان عجل الله تعالی فرجه ظهور فرمایند, آن وقت ... دیگر ما مثل اینکه نمی توانیم برویم به مزینان """" !!! کسی که گوش به در دارد و چشم به راه , بی شک دل به خانه نبسته است !
دکتر علی شریعتی / کتاب حسین وارث آدم / صفحات 277 و 278 |
|||
|
|
۱۴:۵۵, ۲۳/دی/۹۱
شماره ارسال: #572
|
|||
|
|||
|
بسم الله
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺗﻼﻓﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻨﺪ... |
|||
|
|
۱۵:۰۰, ۲۳/دی/۹۱
شماره ارسال: #573
|
|||
|
|||
|
ماجرای عجیب سه سوال حضرت خضر (علیه السلام) از امام حسن(علیه السلام)
حضرت جوادالائمّه صلوات اللّه علیه حكایت می فرماید: روزى امیرالمۆمنین علىّ علیه السلام به همراه فرزندش ، ابو محمّد امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه ؛ و نیز سلمان فارسى وارد مسجد شدند و چون در گوشه اى نشستند مردم نزد ایشان اجتماع كرده ؛ و مردى خوش چهره با لباس هاى آراسته ، نیز در میان آنان حضور داشت . پس او خطاب به امیرالمۆمنین علىّ علیه السلام كرد و اظهار داشت : یا امیرالمۆ منین ! مى خواهم سه مسئله از شما سۆ ال نمایم ؟ حضرت امیرالمۆ منین علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سۆ ال كن . آن مرد گفت : اوّل این كه انسان مى خوابد روحش كجا مى رود؟ دوّم آن كه انسان چرا و چگونه فراموش مى كند؛ و یا متذكّر مى گردد؟ و سوّمین سۆال این است كه به چه دلیل و علّتى فرزند شبیه به عمو، یا شبیه به دائى خود مى شود؟ امام علىّ علیه السلام به فرزند خود - حضرت مجتبى سلام اللّه علیه - اشاره كرد و فرمود: اى ابو محمّد! جواب مسائل این شخص را بیان نما امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: جواب اوّلین سۆالت این است كه چون خواب انسان را فرا گیرد، روح او در هوا بین زمین و آسمان در حال حركت ، یا سكون مى باشد تا هنگامى كه صاحبش حركتى كند و بیدار شود؛ پس چنانچه خداى متعال اجازه فرماید روح به كالبد او باز مى گردد؛ وگرنه تا مدّت زمانى معیّن بین روح و جسد فاصله خواهد افتاد. پرسیدی که یادآورى و فراموشى چگونه بر انسان عارض مى شود، بدان كه قلب انسان همچون ظرفى سرپوشیده است ، پس اگر انسان بر فرستادن صلوات بر محمّد و آل محمّد مداومت نماید، دریچه قلب او باز و روشن مى شود و آنچه بخواهد در سینه اش آشكار و هویدا مى گردد، ولى چنانچه صلوات نفرستد و خوددارى كند، قلبش تاریك مى گردد و فكرش خاموش خواهد ماند. و امّا جواب سوّمین سۆال كه گفتى فرزند چگونه شبیه به عمو و یا شبیه به دائى خود مى شود، این است كه اگر مرد هنگام زناشوئى و مجامعت ، با آرامش خاطر و بدون اضطراب عمل نماید و نطفه در رحم زن قرار گیرد، فرزند شبیه پدر یا مادر خود خواهد شد. ولى چنانچه با اضطراب و تشویش زناشوئى و مجامعت انجام پذیرد، فرزند شبیه به عمو یا دائى مى گردد. پس آن شخص اظهار نمود: من شهادت به یگانگى خداوند داده و مى دهم ، و شهادت بر بعثت و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله داده و مى دهم و همچنین شهات مى دهم كه تو خلیفه و جانشین بر حقّ پیغمبر خدا خواهى بود. و سپس نام مبارك یكایك ائمّه اطهار صلوات اللّه علهیم را بر زبان خود جارى ساخت ؛ و شهادت بر امامت و ولایت آن ها داد و بعد از آن خداحافظى كرد و از مسجد خارج شد. آن گاه امیرالمۆ منین علىّ علیه السلام به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: اى ابو محمّد! به دنبال آن مرد حركت كن ؛ و برو ببین چه خواهد شد. حضرت امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه از پدر خود اطاعت كرد و به دنبال آن شخص رفت ؛ و پس از بازگشت چنین اظهار داشت : پدرجان ! مرد چون از مسجد خارج شد، ناگهان ناپدید گشت و او را ندیدم . امام علىّ علیه السلام فرمود: آیا او را شناختى ؟ حضرت مجتبى سلام اللّه علیه اظهار داشت : شما بفرمائید، كه چه كسى بود؟ آن گاه امیرالمۆ منین علىّ علیه السلام فرمود: همانا او حضرت خضر پیامبر بود. منبع: مدینة المعاجز، ج 3، ص 85، كه نویسنده محترم، این حدیث را از منابع مختلف و متعدّدى نقل نموده است . (نقل از کتاب « چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن مجتبى علیه السلام»، عبداللّه صالحى) از سایت موعود http://www.mouood.org
|
|||
|
|
۱۵:۵۸, ۲۳/دی/۹۱
شماره ارسال: #574
|
|||
|
|||
|
:. ترس شيطان .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْشيطان همان طور كه از عده اى در امان است و به آنها اميد دارد، از عده اى هم مى ترسد به طورى كه هر وقت آنان را مى بيند فرار مى كند. از جمله : عالمانى هستند كه به علم خود عمل مى كنند و مردم را هدايت و دين و عقايد آنان را محكم مى نمايند. مردم را بيدار كرده و به سوى رستگارى مى كشانند. آورده اند كه : روزى يكى از علماى اهل رياضت به سوى مسجد رفت . ديد شيطان ملعون در مسجد ايستاده است گاهى پاى خود را داخل مسجد مى گذارد و چند قدمى با ترس پيش مى رود، و گاهى با شتاب بيرون مى آيد. گفت : اى ملعون ! چه مى كنى ؟ در اين جا چه مى خواهى ؟ چرا رنگت پريده و لرزانى ؟ براى چه گاهى چند قدم پيش مى روى و خود را داخل مسجد مى كنى باز با عجله بيرون مى آيى و ترس تو از چيست ؟ شيطان گفت : جاهلى در اين مسجد مشغول نماز است ، يك نفر عالم هم در گوشه مسجد خوابيده . مى خواهم اين جاهل را وسوسه كنم و نمازش را باطل نمايم ، ولى مى ترسم آن عالم بيدار شود، هيبت آن عالم مانع است كه من داخل مسجد شوم . البته شيطان حق دارد كه از عالم در حال خواب بترسد؛ زيرا خواب عالم از عبادت و نماز خواندن جاهل بهتر و ارزش آن بيشتر است . پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم در اين باره مى فرمايد: يا على نوم العالم افضل من عبادة العابد الجاهل ((يا على خواب عالم از عبادت عابد جاهل بهتر و فضيلت آن بيشتر است )) |
|||
|
|
۱۵:۲۳, ۲۵/دی/۹۱
شماره ارسال: #575
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومتمی کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشتو آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاقها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسرو فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
|
|||
|
|
۱۶:۵۵, ۱/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #576
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام. دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟! کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همین که برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ... وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی ! برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی. آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ... او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟ گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان. آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟ اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟ و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم! چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای ! اینطور فکر نمی کنید؟! به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟ یاعلی |
|||
|
|
۲۰:۰۲, ۲/بهمن/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/بهمن/۹۱ ۲۰:۰۵ توسط خیبر110.)
شماره ارسال: #577
|
|||
|
|||
|
یک حکایت خیلی اموزنده و قشنگ
دروغ به پدر
من در جنوب اسپانیا در منطقه ی کوچکی به نام استپونا بزرگ شدم. شانزده سالم بود که روزی پدرم به من گفت می توانم با اتومبیل مان او را به دهکده ای دور افتاده به نام میخاس ببرم، به این شرط که ابتدا اتومبیل را به تعمیر گاه ببرم و تعمیرش کنم.من که تازه رانندگی یاد گرفته بودم و تا به حال رانندگی نکرده بودم، با خوشحالی پیشنهادش را پذیرفتم. پدر را به میخاس بردم و قول دادم که ساعت چهار بعد از ظهر دنبالش بروم. بعد به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را آنجا گذاشتم. چون چند ساعت وقت داشتم، تصمیم گرفتم به سینمای نزدیک تعمیرگاه بروم. در سینما آنقدر غرق فیلم شدم که زمان را فراموش کردم. وقتی آخرین فیلم تمام شد، به ساعتم نگاه کردم. ساعت شش بود. دوساعت دیر کرده بودم! می دانستم اگر پدرم بفهمد سینما بودم، عصبانی می شود و دیگر اتومبیل را به من نمی دهد. تصمیم گرفتم به او بگویم که اتومبیل به تعمیر بیشتری نیاز داشته و این کار وقت گیر بوده است. به سمت مکانی که قرار گذاشته بودیم رفتم و پدرم را دیدم که بی صبرانه منتظرم بود. به خاطر تأخیرم معذرت خواستم و گفتم که سعی کردم زودتر بیایم، اما اتومبیل به تعمیرات بیشتری نیاز داشت. هرگز نگاهش را فراموش نمی کنم. _«متأسفم که به من دروغ می گویی، جیسون.» _«منظورتان چیست؟ راستش را می گویم.» پدر بار دیگر به من نگاه کرد و گفت: «وقتی دیدم نیامدی، به تعمیرگاه تلفن کردم و آنان گفتند که تو هنوز دنبال ماشین نرفته ای. می بینی، من می دانم که ماشین مشکلی نداشته است.» به شدت احساس گناه کردم و بعد دلیل تأخیرم را توضیح دادم. پدر با دقت گوش داد و غمگین شد. عصبانی هستم، اما نه از دست تو، بلکه از دست خودم. می دانی، احساس می کنم پدر ناموفقی هستم که تو بعد از همه سال، فکر می کنی باید به من دروغ بگویی. من پدر بد و ناموفقی هستم، زیرا پسری بزرگ کرده ام که نمی تواند حقیقت را به من بگوید. حالا می خواهم پیاده به خانه بروم و فکر کنم که در این سال ها مرتکب چه اشتباهی شده ام.» _«اما پدر تا خانه 25 کیلومتر راه است و هوا تاریک است. نمی توانی پیاده باز گردی.» اعتراض ها و معذرت خواهی های من بی فایده بود. من پدرم را ناامید کرده بودم و یکی از تلخ ترین درس های زندگی ام را یاد گرفتم[/b]. پدر در جاده ی خاکی راهی خانه شد. من فورا سوار اتومبیل مان شدم و دنبالش رفتم. امیدوار بودم که بتوانم متقاعدش کنم. تمام راه التماسش کردم و گفتم که چقدر متآسفم. اما او توجهی به من نکرد و ساکت و متفکر، به راهش ادامه داد. من تمام 25 کیلومتر راه را دنبالش بودم و با سرعت هشت کیلومتر رانندگی می کردم[b]. دیدن پدرم در آن وضعیت، دردناک ترین تجربه ی زندگی ام بود. با این حال درس خوبی گرفتم. از آن زمان تا کنون دیگر به او دروغ نگفته ام. جیسون بوکارو |
|||
|
|
۱۳:۲۷, ۶/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #578
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
در یک شهر ساحلی که زندگی بیشتر مردم از راه دریا تامین می شد مردم مشاهده کردند که تعداد مرغان ماهیخواری که اطراف آن شهر زندگی میکنند رفته رفته کم شده و در گوشه و کنارساحل لاشه مرغان ماهیخوار مرده یافت می شود. علت مرگ مرغ های دریایی نامعلوم بود. هیچ نشانه ای از بیماری یا زخم در مرغانزنده و در جسد آنها مشاهده نمی شد و به نظر می رسید که مرغان ماهیخوار بخاطر گرسنگی مرده باشند درحالی که در آن فصل دریا پر از ماهی بود! دلیل مرگ مرغان ماهیخوار به یک موضوع مرموز تبدیل شده بود. تا اینکه مسئولین شهر پژوهشگرانی را فقط برای کشف این موضوع استخدام کردند. پژوهشگران تحقیقات زیادی را انجام دادند تا اینکه علت مرگ آنها را کشف کردند. آنها متوجه شدند که در شهر یک کارخانه تولید کنسرو ماهی وجود داشت که پسماندهای تولید خود را در جایی نزدیک ساحل می ریخت و مرغان ماهیخوار همیشه از این پسماندها تغذیه می کردند. تغذیه از پسماندها برای آنها عادت شده و آنها را تنبل کرده بود بطوری که دیگرخود از دریا ماهی نمی گرفتند. چندی قبل این کارخانه به جایی دیگر منتقل شده بود و دیگر پسماندی تولیدنمی شد. در نتیجه مرغان ماهیخوار منبع غذایی خود رااز دست داده بودند و فراموش کرده بودن که می توانند از دریا ماهی بگیرند. در نهایت پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که بهتر است چند مرغ ماهیخوار ازجایی دیگر بیاورند و آنها را بین مرغان شهر رها کنند تا مرغان شهر ماهی گرفتن آنها را تماشا کنند و ماهیگیری را به یاد آورند! یاعلی |
|||
|
|
۱:۱۸, ۷/بهمن/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/بهمن/۹۱ ۱:۲۷ توسط UNNAMED.)
شماره ارسال: #579
|
|||
|
|||
|
روزی رسول خدا (صلی علی الله علیه و آل و سلم) نشسته بود که عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر (صلی علی الله علیه و آل و سلم) از او پرسید : ای برادر ، چندین هزار سال است که تو مامور قبض روح انسان هایی ، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزرائیل گفت : در این مدت دلم برای دو نفر سوخت : 1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست.همه ی سرنشینان آن کشتی غرق شدند و تنها یک زن باردار نجات یافت. او سوار بر تخته پاره ای شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند؛در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی به دنیا آمد،اما من مامور شدم که جان آن زن را بگیرم ، دلم به حال آن پسر سوخت. 2-هنگامی که شداد بن عاد سال ها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه ی توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستون ها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا آن را تکمیل کند. وقتی می خواست به دیدن باغ خود برود ، همین که داشت از اسب پیاده می شد و پای راستش را از رکاب به زمین می نهاد ، هنوز پای چپش بر رکاب بود که از سوی خدا فرمان آمد تاجان او را بگیرم، او از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد.دلم به حال او سوخت ، بدین علت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد؛ اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود که اسیر مرگ شد. در این هنگام ، جبرئیل به محضر پیامبر(صلی علی الله علیه و آل و سلم) رسید و گفت : ای محمد ، خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند ، شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بی کران ، به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم ، او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم ؛ اما او کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبر ورزید و پرچم مخالفت با ما را برفراشت.سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت ، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم |
|||
|
|
۱۲:۲۶, ۹/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #580
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
فکرم همهجا هست، ولی پیش خدا نیست سجاده زردوز که محراب دعا نیست گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟ اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟! از شدت اخلاص من عالم شده حیران تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست! از کمیتِ کار که هر روز سه وعده از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست یکذره فقط کُندتر از سرعت نور است هر رکعتِ من حائز عنوان جهانیست! این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟ چندیست که این حافظه در خدمت ما نیست ای دلبر من! تا غم وام است و تورم محراب به یاد خم ابروی شما نیست بیدغدغه یک سجده راحت نتوان کرد تا فکر من از قسط عقبمانده جدا نیست هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند گفتند که این بهره بانکیست، ربا نیست! از بسکه پی نیموجب نان حلالیم در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست به به، چه نمازیست! همین است که گویند راه شعرا دور ز راه عرفا نیست! سعید طلایی |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 25,828 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|









