کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 59 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۸:۲۳, ۱۳/بهمن/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/بهمن/۹۱ ۱۸:۲۶ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #581
آواتار
جوانی خدمت عارفی رسید و گفت: می خواهم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ببینم!
عارف گفت: بر این امر بسیار پا فشاری داری؟
جوان نیز خود را تشنه ی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دانست و طلب راهکاری برای تحقق این امر کرد.
عارف نیز گفت مقدار زیادی نمک بگیر و بخور تا بیست و چهار ساعت آبی ننوش،بعد از آن امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را خواهی دید!
جوان هم نمک ها را خورد و عطش به سراغش آمد؛ گاهگاهی می خواست که آب بخورد اما وقتی به فکر دیدار با حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می افتاد از خوردن آب صرف نظر می کرد.
با خود گفت برای درک نکردن تشنگی می خوابم و خوابید.اما همین که خوابید خواب آب و آبشار و رودخانه دید.دوباره نیز خوابید و خواب دید پای خود را در آب گوارا و خنک گذاشته.بار بعد که خوابید خواب دید که منطقه وسیعی پر از آب است و صدای آب همه جا را فرا گرفته.
خلاصه بر تشنگی خود غلبه کرد و تا بیست و چهار ساعت آبی ننوشید ولی بر خلاف گفته ی عارف ،امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را هم ندید.سریع به پیش عارف آمد و گله و شکایت کرد که چرا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ندیده. عارف گفت: مگر می شود؟ یعنی اصلا تو در طول این بیست و چهار ساعت چیز عجیبی ندیدی؟ جوان گفت بله در این مدت تا می خوابیدم خواب آب می دیدم.
عارف گفت خوب همین است تو تشنه آب بودی خواب آب را می دیدی، اگر تشنه ی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودی خواب او را می دیدی!

امضای Hadith
بیایید ارتباطمان را هر روز با حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) حفظ کنیم.
حتی به اندازه ی خواندن یک دعای فرج و
یـا ذکر صلواتی با تقدیم ثواب آن به امام زمانمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)..
و یار امام زمانمان باشیم،حداقل به اندازه ی ترک یک گــــــناه..

[تصویر: Marg.jpg]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، شیدا ، ويانا مبين نژاد ، حسن عزتي ، SAViOR ، Bamdaad
۱۹:۳۱, ۱۳/بهمن/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/بهمن/۹۱ ۱۹:۴۳ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #582
آواتار
یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶
قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.

بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد،
سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴
دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵
دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰
دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را
محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.

چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵
دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت.

تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.

بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.

ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.

یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.

هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین
موسیقی‌دان‌های دنیا.

او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵
میلیون تومان می‌ارزید، نواخته
بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد
شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن
آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص
میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)
و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین
موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای
دنیاست، نداریم،

پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، ويانا مبين نژاد ، حسن عزتي
۱۷:۲۴, ۱۶/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #583
آواتار
به نام خدا




بازرگاني را ديدم كه صد وپنجاه شتر بار داشت وچهل بنده خدمتكار.
شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش در آورد،
همه شب نياراميد از سخنهاي پريشان گفتن كه
«فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان، ضمين».
گاه گفتي:
«خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است».
باز گفتي:
«نه كه درياي مغرب مشوش است.

سعديا سفري ديگرمدر پيش است اگر آن كرده شود بقيت عمرخويش به گوشه اي بنشينم».
گفتم: «آن كدام سفر است؟»
گفت:
«گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيده ام قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و از آن پس، ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم».

انصاف ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند.


گفت: « اي سعدي تو هم سخني بگوي از آنها كه ديده اي و شنيده!»

گفتم:

آن شنيدستي كه در اقصاي غور بار سالاري بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را يا قناعت پر كند، يا خاك گور






یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، mosafer
۱۶:۲۲, ۱۷/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #584
آواتار
در انتظار مرگ
حالش خیلی عجیب بود، فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت: یه سؤال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم،اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج ازکشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاءالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت:یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد
گفتم: راست میگی، حالا سؤالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم، از خونه بیرون نمیومدم،
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم،
چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد،
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه،
سرتونو درد نیارم، من کار میکردم اما حرص نداشتم، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوسشون داشتم.
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیرمردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم.
حالا سؤالم اینه که من بخاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
آرام آرام خدافظی کرد و تشکر. داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یه روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟
گفتن: نه.گفتم: خارج چی؟ و باز گفتن:نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم. کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ahmad1300 ، Agha sayyed ، hajiali.m ، ساقی ، یا صاحب الزمان ، فاطمه خانم ، رضا1357 ، SAViOR ، یاوران مهدی ، Bamdaad
۱۲:۴۷, ۲۱/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #585
آواتار
به نام خدا





آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

“چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت
:
در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند
.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند
.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند
.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند
.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند
.
و دو نفر به مسابقات نهایی
.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که

“خدایا چرا من؟”

و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :

”چرا"




یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hajiali.m ، ساقی ، ويانا مبين نژاد
۲۳:۴۲, ۲۷/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #586
آواتار
مراقب غول هایی که بیدار میکنیم باشیم!!
روزی شاگردی به استادش گفت: مردی به شهر آمده که می گوید اگر به او پول بدهند قادر است روح هر حیوانی را در وجود شخص زنده کند و هر انسانی در قبال پرداخت پول به قدرت شیر یا مکر روباه یا بلند پروازی عقاب یا وحشیگری گرگ دست یابد. آیا او درست می گوید؟

استاد پاسخ داد همه اینها که گفتی در وجود هر انسانی هست. فقط باید ببینی خودت کدامیک را بیشتر پرورش میدهی و تقویت میکنی. نیازی به پرداخت پول به آن مرد نیست.

همه انسان ها میتوانند بخش های سیاه وجود خود را بپرورانند و تقویت کنند یا اینکه به بخش های روشن و پاکیزه وجودشان بیشتر توجه کنند و ب بخش های تیره و تار کمتر توجه کنند. این تصمیم و خواست درونی هر انسانی است که کدام غول را در جزیره باطن خویش بیدار کند. انسان خردمند بایست هر لحظه مراقب باشد که مبادا به غول های شرور و زشت و نازیبا بیشتر توجه کند و آنها را بیشتر تغدیه کند و انرژی توجه خود را بیشتر به آنها معطوف سازد.

موقع برخورد با انسان ها دقت کنیم آنها کدام غول وجودشان را بیدار کرده اند و به همراه خود جابه جا میکنند.بعضی از غول ها بسیار دوست داشتنی و قدرتمندند. مثل غول اعتماد به نفس، یا غول پاکدامنی و نجابت ویا غول شجاعت و جسارت. همگی از جمله غول هایی هستند که وقتی انسان به آنها بیشتر توجه کند بزرگتر و قویتر میشوند وضمن اینکه غول های زشت و نازیبای دیگر را پس میزنند جذابیت و زیبایی خاصی را به صاحب خود میدهند .

از این رو این یادداشت می گوید که در انتخاب اعمال و رفتار خود دقت کنیم. چشمان خود را به روی هر چیزی باز نکنیم. هر صدایی را گوش نکنیم. روی هر تجربه ناپسند و نامطلوبی اصرار نورزیم. نه بخاطر اجبار پدر و مادر و بزرگان جامعه، بلکه بخاطر خودمان و برای سلامتی روح و روان و ذهن و جسم خودمان.این ما هستیم که در نهایت تصمیم میگیریم کدام غول در وجودمان بیدار شود. پس هشیار باشیم غول های ارزشمند وجود خود را فعال سازیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ساقی ، ali.khm ، mohaddese ، شیدا ، مجید املشی
۱۶:۱۹, ۲/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #587
آواتار
بسم رب المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
نجس ترین ترین چیز دنیا چیه؟
گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجوو پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود.
در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم ;
اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد.
چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول ميکند و آن کار را انجام مي دهد.
سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.
************
"صلوات "
برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
فراموشمان نشود.
"خدایا با ما آن کن که لایق حضرت توست."
اللهم صل علي محمد ال محمد و عجل فرجهم
و لعنة الله على عدائهم اجمعين
و جعلنا من خير أنصاره و أعوانه
و المستشهدين بين يديه
واللهم عجل الوليك الفرج
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، mohaddese ، فاطمه خانم ، رضا1357 ، SAViOR ، یاوران مهدی
۲۱:۴۹, ۲/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/اسفند/۹۱ ۲۱:۵۱ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #588
آواتار
تو از مورى كمتر نيستی
(امير تيمور گورگان )در هر پيشامدى آن قدر ثبات قدم داشت كه هيچ مشكلى سد راه وى نمى شد. علت را از او خواهان شدند، گفت : وقتى از دشمن فرار كرده بودم و به ويرانه اى پناه بردم ، در عاقبت كار خويش ‍ فكر مى كردم ؛ ناگاه نظرم بر مورى ضعيف افتاد كه دانه غله اى از خود بزرگتر را برداشته و از ديوار بالا مى برد. چون دقيق نظر كردم و شمارش نمودم ديدم ، آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمين افتاد، و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر ديوار برد. از ديدار اين كردار مورچه چنان قدرتى در من پديدار گشت كه هيچگاه آنرا فراموش‍ نمى كنم. با خود گفتم : اى تيمور تو از مورى كمترى نيستى ، برخيز و درپى كار خود باش ، سپس برخاستم و همت گماشتم تا به اين پايه از سلطنت رسيدم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، ساقی
۲۰:۲۶, ۵/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۹۱ ۲۰:۳۱ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #589
آواتار
درخواست حضرت موسى عليه السلام
حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خداوندا مى خواهم آن مخلوق را كه خود را خالص براى ياد تو كرده باشد و در طاعتت بى آلايش باشد را ببينم .
خطاب رسيد: اى موسى عليه السلام برو در كنار فلان دريا تا به تو نشان بدهم آنكه را مى خواهى . حضرت رفت تا رسيد به كنار دريا: ديد درختى در كنار درياست و مرغى بر شاخه اى از آن درخت كه كج شده به طرف دريا نشسته است و مشغول به ذكر خداست . موسى از حال آن مرغ سؤ ال كرد. در جواب گفت :
از وقتى كه خدا مرا خلق كرده ، است در اين شاخه درخت مشغول عبادت و ذكر او هستم و از هر ذكر من هزار ذكر منشعب مى شود . غذاى من لذت ذكر خداست . موسى سؤ ال نمود : آيا از آنچه در دنيا يافت مى شود آرزو دارى ؟ عرض كرد: آرى ، آرزويم اين است كه يك قطره از آب اين دريا را بياشامم . حضرت موسى تعجب كرد و گفت : اى مرغ ميان منقار توو آب اين دريا چندان فاصله اى نيست ، چرا منقار را به آب نمى رسانى ؟ عرض كرد : مى ترسم لذت آن آب مرا از لذت ياد خدايم باز دارد. پس موسى از روى تعجب دو دست خود را بر سر زد.



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ساقی
۱۴:۳۳, ۹/اسفند/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/اسفند/۹۱ ۱۴:۳۵ توسط soshiant.)
شماره ارسال: #590
آواتار

ﺧـــــــــﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﺒﺮﯾـــــــــــﺩ ؛


ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧـــــــﺪﺍ ﮐــﺮﺩ ؛


ﺧــــــﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺻﺒــــــــﺮ ﮐﻨﯿﺪ ؛ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ

ﺑﺒﺮﯾـــــــــــﺩ ؛

ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺳـــــــــﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ : ﭼــــــــــــﺮﺍ ؟


ﺟــــﻮﺍﺏ ﺁﻣـــــــــــﺪ :


ﭼــــــــﻮﻥ ﺍﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺍﺳﺖ ... ... ... !!!!!




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohaddese ، behzad-jn ، رضا1357 ، SAViOR ، یاوران مهدی
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 25,828 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا