|
حکایتها و سخنان پندآموز
|
|
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر طرف میدوید پناهى نمىدید. تا رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى او باران نمىآمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز فارغشد.عیسى علیه السلام به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! منچگونه دعا كنم، و حال آنكه گناهى كردهام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ من معلوم نیست، زیرا از خدا خواستهام كه اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد از آنفرمود: چه گناه كردهاى؟ گفت: روزى از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است. پندها: *خداوند تعالی فرمود: پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم منبع:معراج السعادة، ملا احمدنراقی |
|||
| آغاز صفحه 60 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۲۹, ۱۰/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اسفند/۹۱ ۲۰:۴۱ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #591
|
|||
|
|||
|
ناپلئون
ناپلئون روزى درباره مسلمين فكر كرد و پرسيد: مركز آنان كجاست ؟ گفتند: مصر. وقتى با يك مترجم به كشور مصر مسافرت كرد، و به كتابخانه وارد شد. مترجم قرآن را باز كرد و اين آيه آمد : ( براستى كه دين قرآن هدايت مى كند به آنچه درست و محكمتر است و بر مؤ منان بشارت مى دهد )، وقتى مترجم اين آيه را براى او خواند و ترجمه كرد؛ از كتابخانه بيرون آمد و شب را تا صبح بفكر اين آيه بود. صبح باز به كتابخانه آمد و مترجم آياتى ديگر از قرآن را برايش ترجمه كرد . روز سوم هم مترجم از قرآن براى او ترجمه كرد و خواند. ناپلئون از قرآن سئوال كرد. گفت : اينان معتقدند كه خداوند قرآن را بر پيامبر آخرالزمان محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است و تا قيامت كتاب هدايت آنان است .ناپلئون گفت : آنچه من از اين كتاب استفاده كردم اينطور احساس نمودم كه (اول ) اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده كنند روى ذلت نخواهند ديد. (دوم ) تا زمانيكه قرآن بين آنها حكومت كند، مسلمانان تسليم ما غربيها نخواهند شد؛ مگر ما بين آنها و قرآن جدائى بيفكنيم. |
|||
|
|
۲۲:۵۸, ۱۲/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #592
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم):خدابه داودپیامبر(سلام الله علیه)چنین وحی کرد : بنده ای از بندگانم در روز قیامت کار نیکی می آورد,پس او را دربهشت حاکم می سازم. داود پرسید: آن کارنیک چیست؟خدای متعال فرمود: اندوهی ازمومنی می زداید, اگر چه با دانه ای خرما یانیمی از آن باشد. داود گفت: شایسته است کسی که تو را بشناسد امیدش را ازتو نَبُرد(*). قرب الاسناد,ص56؛ر.ک:مستدرک الوسائل,ج12,ص395 |
|||
|
|
۱۱:۴۸, ۱۹/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/اسفند/۹۱ ۱۱:۵۰ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #593
|
|||
|
|||
|
لیوان آب و مشکلات
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد .
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود . فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است ! |
|||
|
|
۱۶:۲۰, ۲۳/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #594
|
|||
|
|||
|
داستان دخترک ...........
یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند. هنوزتصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند. لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود. برای عروس مهم بود که چه کسانی حتما در عروسی اش باشند. از اینکه دایی سعیدش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخوربود… کاش می آمد… خیلی از کارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس… خودش کارتها را می برد با همسرش! سفارش هم میکرد که حتما بیایند.اگر نیایید دلخور میشوم. دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد. همه باشند و خوش بگذرانند.تدارک هم دیده بود. ” ارگ و دیگر ابزارها”حتما باید باشند،خوش نمی گذرد بدون آنها. شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند. بهترین تالار شهر را آذین بسته ام. خوبی این تالار این است که کاری ندارند مجلس مختلط باشد یا جدا. چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود. آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود. همان شبی که هزار شب نمیشود. همان شبی که همه به هم محرمند. همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر محرم میشود این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم. همان شبی که فراموش میشود”عالم محضــر خداست…” آهان یادم آمد: این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید. همان شبی که داماد هم آرایش میکند. همه و همه آمدند حتی دایی سعید و….اما…. کاش امام زمانمان “عج” بود.حق پدری دارد بر ما… مگر میشوداو نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عروس برایش کارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود. به تالار که رسید سر در تالار نوشته بودند: (ورود امام زمان”عج” اکیدا ممنوع!) دورترها ایستاد و گفت:”دخترم عروسیت مبارک” “ولی ای کاش کاری میکردی تا من هم می توانستم بیایم….” مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما.. گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد |
|||
|
|
۲۳:۲۱, ۲۴/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #595
|
|||
|
|||
|
روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :
اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1 اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10 اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000 صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران . |
|||
|
|
۲۱:۴۵, ۲۶/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/اسفند/۹۱ ۲۱:۴۹ توسط mohaddese.)
شماره ارسال: #596
|
|||
|
|||
|
داستانی در مورد وجود خدا مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبیبین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگرخدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچههای بیسرپرست پیدامیشدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصورکنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.” مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی رادید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر منآرایشگرها هم وجود ندارند.” آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، همین الانموهای تو را کوتاه کردم!” مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.” مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند. برای همین است که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد.”
|
|||
|
|
۱۹:۳۱, ۱۳/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #597
|
|||
|
|||
(۲۹/آذر/۸۹ ۰:۳۲)علی 110 نوشته است: این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم سلام بابي انت و امي يا علي عليه السلام |
|||
|
|
۲۲:۴۰, ۵/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #598
|
|||
|
|||
|
دخترک رو به من کرد و گفت:واقعا آقا؟؟
گفتم:ببخشید چی واقعا؟؟ گفت:واقعا شما بچه بسیجی ها ازدخترهای چادر به سر بیشتر خوشتون میاد؟ گفتم:بله گفت:اگه آره پس چرا پسرهایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرن محو ما میشن ولی همین خودت و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر پایین میندازید و رد میشید؟؟ گفتم:آره راست میگی سر پایین انداختن کمه گفت:کمه؟؟؟!!!ببخشید متوجه نمیشم!!! گفتم:برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(سلام الله علیها) باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه. |
|||
|
|
۰:۴۳, ۱۴/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #599
|
|||
|
|||
|
در يكى از شبها اميرالمؤمنين عليه السلام از مسجد كوفه به سوى منزل خود حركت كرد. كميل بن زياد كه از ياران خوب آن حضرت بود امام را همراهى مى نمود. گذرشان از كنار خانه مردى افتاد كه صداى قرآن خواندنش بلند بود و اين آيه را : أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ ۗ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ ۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ [آيا چنين كسى بهتر است] يا آن كسى كه در طول شب در سجده و قيام اطاعت مىكند [در حالى كه] از آخرت مىترسد و رحمت پروردگارش را اميد دارد؟ بگو: آيا كسانى كه مىدانند و كسانى كه نمىدانند يكسانند؟ تنها خردمندان متذكر مىشوند. (سوره مبارکه الزُمَر آیه "9") با صداى دلنشين و زيبا مى خواند. كميل از حال معنوى اين مرد بسيار لذت برد و در دل بر او آفرين گفت . بدون آنكه سخنى در زبان بگويد. حضرت به حال كميل متوجه شد و رو به او كرد و فرمود: اى كميل ! صداى قرآن خواندن او تو را گول نزد زيرا او اهل دوزخ است (چه بسا قرآن خوانى هست كه قرآن بر او لعنت مى كند) و بزودى آنچه را كه گفتم به تو آشكار خواهم كرد! كميل از اين مسئله متحير ماند، نخست اينكه امام عليه السلام به زودى از فكر و نيت او آگاه گشت ، ديگر اينكه فرمود: اين مرد با آن حال روحانيش اهل دوزخ است. مدتى گذشت . حادثه گروه خوارج پيش آمد و كارشان به آنجا رسيد كه در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند و امام على عليه السلام با آنان جنگيد در حالى كه حافظ قرآن بودند. پس از پايان جنگ كه سرهاى آن طغيان گران كافر بر زمين ريخته بود، اميرالمؤمنين عليه السلام رو به كميل كرد در حالى كه شمشيرى كه هنوز خود از آن مى چكيد در دست داشت ، نوك آن را به يكى از آن سرها گذاشت و فرمود: اى كميل ! اين همان شخصى است كه در آن شب قرآن مى خواند و از حال او در تعجب فرو رفتى . آنگاه كميل حضرت را بوسيد و استغفار كرد. |
|||
|
|
۲۳:۵۴, ۲۱/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/اردیبهشت/۹۲ ۲۳:۵۹ توسط یاوران مهدی.)
شماره ارسال: #600
|
|||
|
|||
|
به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، حكم بن عتيبه گويد: در محضر ابوجعفر (علیه السلام) بوديم، مجلس پر از جمعيت بود، در اين بين پير مردى عصا به دست وارد شد، و در كنار در ايستاد و گفت: «السلام عليك يا بن رسول الله و رحمة الله و بركاته» امام محمد باقر جواب داد: «و عليك السلام و رحمةالله و بركاته» بعد رو كرد به ديگران و گفت: «السلام عليكم»، اهل مجلس به او جواب سلام دادند. آنگاه خطاب به امام (علیه السلام) عرض كرد: يابن رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)! مرا به نزد خود بخوان، به خدا سوگند من شما را دوست میدارم، دوستان شما را نيز دوست میدارم، به خدا شما را و دوستان شما را بطمع دنيا دوست نمیدارم. من دشمن شما را دشمن میدارم و از او بيزارى مىكنم، به خدا قسم من دشمن شما را به خاطر جنايتى كه بر من كرده دشمن نمیدارم بلكه چون دشمن شماست دشمنش میدارم. به خدا قسم من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام میدانم و منتظر فرج شما هستم، آيا براى من اميد نجات دارى خدا مرا فداى تو گرداند؟ امام صلوات الله عليه فرمود: «الى الى»نزديك بيا، نزديك بيا تا او را در كنار خويش نشانيد، بعد فرمود: ايها الشيخ! مردى پيش پدرم على بن الحسين (علیه السلام) آمد و از او نظير سؤال تو سؤال كرد، پدرم فرمود:«إن تَمُتْ تَرِدْ على رسول اللّهِ (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و على علىّ و الحسنِ و الحسينِ و علىّ بن الحسينِ...» اگر بميرى (به پاداش اين محبت) به محضر رسول الله و على و حسن و حسين و على بن الحسين عليهم السلام وارد مىشود، قلبت آرام، دلت شاد، چشمت روشن می شود و با كرام كاتبين با روح و ريحان استقبال میشوى، وقتى كه روح به حلقومت برسد، امام به حالق خويش اشاره فرمود، - اينچنين پاداش می بينى. و اگر زنده ماندى خواهى ديد چيزى را كه خدا با آن چشمت را روشن فرمايد، در آخرت در درجات عالى بهشت با ما خواهى بود. شيخ گفت: چه فرمودى؟ امام فرمود: مىگويم: كه در قيامت در بهشت اعلى با ما خواهى بود، پيرمرد گفت: الله اكبر! يا ابا جعفر! اگر من بميرم بر رسول خدا و على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مىشوم؟! و چشمم روشن و قلبم شاد و دلم آرام میشود؟! و با روح و ريحان و كرام الكاتبين استقبال میشوم؟! و اگر زنده بمانم چيزى را خواهم ديد كه خدا چشم مرا با آن روشن فرمايد؟! و با شما در سنام اعلى خواهم بود؟!! آنگاه نفس نفس میزد، اشك مىريخت تا به زمين افتاد. حاضران نيز با ديدن حال او شروع به گريه كردند و نفس نفس میزدند، امام صلوات الله عليه با انگشت مبارك خود اشك چشم او را پاك میكرد. آنگاه پيرمرد سر برداشت و به امام گفت: يابن رسول الله، خدا مرا فداى تو گرداند، دستت را به من بده، دست امام را بوسيد و بر چشم و صورت خويش ماليد، بعد پيراهن خويش بالا زد و دست امام را بر شكم و سينه خويش گذاشت . سپس برخاست و گفت: السلام عليكم و از مجلس بيرون رفت، امام صلوات الله عليه از پشت به او نگاه می كرد و فرمود: هر كه می خواهد به مردى از اهل بهشت نگاه كند، به اين مرد نگاه كند. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 25,828 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|








