تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: کـــــمــــــکــــــــــ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9
خب بذارید منم یه بیوگرافی کوچیک از خودم بگم و بگم که خیلی شبیه توام دوست عزیز .

اسم من محمد ، 16 سال سن 10 تیر 1376

توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم . کلاس سوم بتدایی رو جهشی خوندم و همچنین مثل خودت نیمه اولی بودم و 6 سالگی رفتم مدرسه .
همه بهم میگن استعداد همه چی رو دارم . داستان نویسی ، شعر ، ریاضی ، فیزیک (مخصوصا اختر فیزیک و کوانتم ) ، زیست و شیمی ، همه چی .
من خواهر و برادر بزرگتر دارم که ازدواج کردن و رفتن خونه خودشون . اما من تنها توی خونه موندم . با ایکه رابطه اجتماعی خوبی برقرار میکنم اما منزوی شدم گوشه اتاقم . همش سرم تو درسه و تقریبا یکم افسرده ام . واسه همین به انواع کت غیر درسی پناه بردم .
اما من از 7 سالگی عاشق دختر عمه خودم بودم . تا الان هم هستم . فقط توی فکر اونم . از نظر مذهبی 180 درجه با خانواده ما فرق دارن . هرچی ما مذهبی هستیم اونا از قید و بند این چیزا رها بودن . پیرارسال عمه و شوهر عمه من توی تصادف از دنیا رفتن ، و دختر عمه من از کرج رفت به رشت .
حالا با این فکر افسردگی من شدید تر شده . دختر عمه من 6 ماه از من کوچکتره . من دوست دختر نداشتم و ندارم و به احترام دختر عمم به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم .
حال چه کنم ؟
به عنوان یک درد مشترک :
ببین من خودم هیچوقت این عشقو رها نکردم . اتفاقا باعث شد دنبال دوست دختر و اینا نرم . اما فکر مدامش هم باعث یه سری چیزا میشه و عوارض جانبی داره .
من و شما هرچه جلوتر بریم عرصه رو تنگ تر میبینیم . چون کار و تحصیل و سربازی و ... هست . ضمنا دانشگاه هم کشک نیست . مثل منی که واسه کنکور میخونه میفهمه که اگه الان دختر عمه م کنارم بود ، درس و مرس رو میذاشتم کنار .
اما چیزی دیگر : جناب فدایی ولایت باید منطقی بود .
اگر شما با طرف آشنایی کامل ندارید ، با خونوادش رابطه زیادی ندارید (البته شایدم رابطه داشته باشید ولی منظورم هی مهمونی برو و بیا) پس از کجا معلوم جواب مثبت بهت بده ؟
راه حلش اینه این فکرو تقریبا به حالت تعلیق گوشه ذهنت در بیاری . بذار باشه اما هی بهش نپرداز . من خودم طبعم گرم و تر هستش و این افراد معمولا دو آتیشه ن ، اما اگه این کارو که من گفتم نکنی ، افسردگی به دنبال داره . مطمئن باش تنها اتفاقی که با طرح این خواسته میوفته اینه که مادرت تا یه ماه باهات حرف نمیزنه . بابات هم دائما عصبانیه . چون فکر میکنن چیزی شده که سر و گوشت جنبیده . البته ناگفته نماند من از مهسا، دختر عمه م قول گرفتم بره دانشگاه و منتظر هم بمونیم . اون منو دوست داره ولی با این حال بازم شرایطم تا پارسال که بهش گفتم دوستش دارم و تمایل به ازدواج دارم با شما مشابه بود و از طرفی ، مشکلی هست و اونم اینه که من نمیتونم اونو شبیه خودم کنم و اونم نمیتونه منو شبیه خودش کنه . مهسا کمک کمک منو فراموش کرده . منم دارم همین کارو میکنم .
معقول باش . تناه کسی که میفهمه تو چی میگی منم و من بهت میگم عقد صیغه راهش نیست . بعد صیغه رابطه جنسی میاد (مطمئنم نمیتونی تحمل کنی با دختری که صیغه کردی رابطه جنسی نداشته باشی ) و بعد از اون هم مشکلات از پی . چون ازدواج کردن برای اون سخت تر میشه . و برای تو هم بعد از تکامل عقل ، ازدواج با اون .
موفق باشی .
همه این دوره رو میگدرونن ... یک زمانی ما هم مدام گیر میدادیم که بیاید واسه ما زن بگیرید ... همان 15 ...16 سالگی ...
الان باید بیان بزور بهمون بگن زن بگیر .... WinkWink
در کل این سن رو رد کنید دیدتون نسبت به خیلی چیزها عوض می شود ...
تو این سن در تب و تاب خیلی چیزها هستید ...
من دیدم آدم هایی رو که سنشون از شما زیاد تر بوده و عجله کردن بعد ما رو فحش میدادن که چرا آن موقع نزدیم تو گوششوون که دور از جون شما غلط کردن رفتن زن گرفتن ...
الان تعاریفتون نسبت به خیلی چیزها کیلومترها فاصله دارد با واقعیتی که در آینده باهاش رو به رو می شوید و شده ایم ...
هر چی به وقتش ... نه 30 سالگی ... نه 15 سالگی ...
بگذارید کمی پخته تر بشید ... حداقل 4 سال باید بزرگ تر بشید ... کنکورتون رو بدید ... بفهمید تو زندگی چند چندین...
بگذار بزرگ بشی داداش گلم ... ازدواج هم می کنی.... الان باید درس بخونی برادر من
پافشاری کنید همون روشی که دوست قبلی همشهریتون گفتن رو باید پیاده کنیم یحتمل ...
تابستون شده ... پاشو برو بیرون زندگیت رو بکن ... زن می خوای چه کار؟؟؟ برو استخر ... دریا ... خوش بگذرون ... حال کن ... هنوز دنیا قسمت سختش واست شروع نشده
===============
سلام دوباره
برادرا و خواهرا ، بحث این تاپیک،قبل از 3-4 پست پیش تموم شد
و من هم بخوبی فهمیدم که باید چیکار کنم و خداروشکر الان همه چی بهتره
خواهشا دیگه با نظرات ضدو نقیض،وضع رو بد نکنین

یا علی
(۱۹/تیر/۹۲ ۱۷:۵۸)ELENOR نوشته است: [ -> ]همه این دوره رو میگدرونن ... یک زمانی ما هم مدام گیر میدادیم که بیاید واسه ما زن بگیرید ... همان 15 ...16 سالگی ...
الان باید بیان بزور بهمون بگن زن بگیر .... WinkWink
در کل این سن رو رد کنید دیدتون نسبت به خیلی چیزها عوض می شود ...
تو این سن در تب و تاب خیلی چیزها هستید ...
من دیدم آدم هایی رو که سنشون از شما زیاد تر بوده و عجله کردن بعد ما رو فحش میدادن که چرا آن موقع نزدیم تو گوششوون که دور از جون شما غلط کردن رفتن زن گرفتن ...
پافشاری کنید همون روشی که دوست قبلی همشهریتون گفتن رو باید پیاده کنیم یحتمل ...
تابستون شده ... پاشو برو بیرون زندگیت رو بکن ... زن می خوای چه کار؟؟؟

شما که اینطوری حرف میزنی النور جان ، این آقا فردا بره بیفته تو گناه ، شما تو اون دنیا جورشو میکشی که میگی ازدواج نکن؟! کلا ما خودمون چقدر درستیم که به دیگران راه درست رو داریم نشون می دیم؟ چون همه ی ما اشتباه کردیم باید بقیه هم همین اشتباه رو بکنن؟ اگر خواهیم نشویم رسوا باید همرنگ جماعت بشیم؟Huh
من که فدایی ولایت معتقدم شما تو راه راستی ، عین قضیه ی علامه حلی ، علامه ی حلی به کجا رسید ما به کجا می رسیم؟ الگو گرفتن یعنی این.
من بیوگرافی نمینویسم ولی بگم تقریبا فاصله ی سنی من با محمد آقا حدود 7 ماه (6 ماه و اندی) است یعنی من متولد 19 بهمن ماه 1377 هستم ولی فرق من با شما اینکه آنقدر انسانی تخیلی هستم که وقت فکر کردن به موضوعات شما را ندارم یادمه موقعی که شش سالم بود ارتباط برعکس بود یعنی یکی دیگه عاشق من شده بود. که از من یکسال کوچکتر بود من این موضوع را با دختر عمه ی بزرگم مطرح کردم که ایشان پدری از بنده درآوردBig Grin که دیگر به این موضوع فکر نکردم.
بحران من در این سن کاملا متفاوت تر هست. بحران من اینه که احساس میکنم هیچکش منو دوست ندارهBig Grin به همین دلیل از اجتماع دورتر شدم فکر میکنم قیافم کریهه و تیپم ضایعست سعی میکنم کمتر در اجتماع آفتابی شم.



این بحران شما را من به عینه دیدم دوست دوست دوستم در سن 17 سالگی ازدواج کرده مثل اینکه شخصیت مذهبی بوده ولی الآنش درسشو ول کرده رفته کار میکنه کارگریBig Grinسیگاری هم شده و احتمالا کارش به جاهای باریک تری خواهد کشید و تازگی ها هم مثل اینکه چشم روشنی دارند.Big Grin یعنی ایشان سرپرستی یک خانواده رو خواهند داشت. ایشان توی چند ماه که فقط همسر داشت معتاد بود اگر بچه ایشان به دنیا بیاید واویلاست! یا نه یکی رو میشناختم از خودم چیزتر(مذهبی تر)‌ولی بدلیل همین عشقبازی ها الآن یک آدمی شده که باید بیای ببینی.(البته شما مستثنی از این قاعده اید) من هم مثل شما دلم میخواهد توی این سن ازدواج کنم اما وقتی فکر میکنم میفهمم من دار چندسال آینده باید ازدواج کنم پس قطعا در چند سال آینده هم وضعیت من بهتر خواهد بود هم پخته تر از امروز خواهم شد.هم اینکه شغل من دیگه کارگری و نمکی و ماست فروشی و ... نخوهد بود. نظر من بعنوان هم سنتون تحمل تا یک 4 و 5 سالی بزرگتر بشوید.
آقایون به چی قسم،بحث این تاپیک تموم شده
بابا من خودم بیخیال شدم،شما چرا بیخیال نمشین؟!!! Big GrinHuh

من که گفتم.تصمیممو با توجه به پست ها گرفتم و خودم هم میدونم که باید کمی صبر کنم
خوب دوست من گزارش کن مدیر بخش تاپیک رو ببنده
سلام
این تاپیک برای مدتی بسته بود،تقاضا کردم دوباره باز شه چون یه حرف دارم

من دیروز(27 تیر) وارد 16 سالگی شدم
از لحاظ کلامی فقط یک عدد از 15 رسید به 16 ، میخوام بازتاب اینو تو جواب هاتون ببینم،همه میتونن حرف بزنن ولی در اصل،روی حرفم به همه کسانیه که با ازدواج من مخالف هستن
خواهش میکنم بازهم مشارکت کنید و کمک هاتونو از من دریغ نکنید
و یک خواهش بزرگ تر ، منطقی حرف بزنید.نه اینکه بگید فلانی تو فلان سن ازدواج کرد الان وضعش فلانه
منتظرم
یا حق
با تشکر از اینهمه استقبال ! AngelConfused
(۲۹/تیر/۹۲ ۱۸:۲۴)فدايي ولايت نوشته است: [ -> ]با تشکر از اینهمه استقبال ! AngelConfused


من مخالف نیستم ولی برام سواله ، شما چه توانمندی هایی دارین که میخواین از لحاظ اقتصادی مستقل بشین؟ من خودم مثلا چون می خوام زود ازدواج کنم ، دارم میرم فوتوشاپ و ... یاد بگیرم فردا چیزی تهه دستم باشه بتونم این کار نشد برم طراحی کنم ، پول در بیارم ، شما چه تواندمندی دارید ، از لحطا اقتصادی فکر کردی فدایی جان؟
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9
آدرس های مرجع