۱۹/تیر/۹۲, ۱۷:۲۰
خب بذارید منم یه بیوگرافی کوچیک از خودم بگم و بگم که خیلی شبیه توام دوست عزیز .
اسم من محمد ، 16 سال سن 10 تیر 1376
توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم . کلاس سوم بتدایی رو جهشی خوندم و همچنین مثل خودت نیمه اولی بودم و 6 سالگی رفتم مدرسه .
همه بهم میگن استعداد همه چی رو دارم . داستان نویسی ، شعر ، ریاضی ، فیزیک (مخصوصا اختر فیزیک و کوانتم ) ، زیست و شیمی ، همه چی .
من خواهر و برادر بزرگتر دارم که ازدواج کردن و رفتن خونه خودشون . اما من تنها توی خونه موندم . با ایکه رابطه اجتماعی خوبی برقرار میکنم اما منزوی شدم گوشه اتاقم . همش سرم تو درسه و تقریبا یکم افسرده ام . واسه همین به انواع کت غیر درسی پناه بردم .
اما من از 7 سالگی عاشق دختر عمه خودم بودم . تا الان هم هستم . فقط توی فکر اونم . از نظر مذهبی 180 درجه با خانواده ما فرق دارن . هرچی ما مذهبی هستیم اونا از قید و بند این چیزا رها بودن . پیرارسال عمه و شوهر عمه من توی تصادف از دنیا رفتن ، و دختر عمه من از کرج رفت به رشت .
حالا با این فکر افسردگی من شدید تر شده . دختر عمه من 6 ماه از من کوچکتره . من دوست دختر نداشتم و ندارم و به احترام دختر عمم به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم .
حال چه کنم ؟
به عنوان یک درد مشترک :
ببین من خودم هیچوقت این عشقو رها نکردم . اتفاقا باعث شد دنبال دوست دختر و اینا نرم . اما فکر مدامش هم باعث یه سری چیزا میشه و عوارض جانبی داره .
من و شما هرچه جلوتر بریم عرصه رو تنگ تر میبینیم . چون کار و تحصیل و سربازی و ... هست . ضمنا دانشگاه هم کشک نیست . مثل منی که واسه کنکور میخونه میفهمه که اگه الان دختر عمه م کنارم بود ، درس و مرس رو میذاشتم کنار .
اما چیزی دیگر : جناب فدایی ولایت باید منطقی بود .
اگر شما با طرف آشنایی کامل ندارید ، با خونوادش رابطه زیادی ندارید (البته شایدم رابطه داشته باشید ولی منظورم هی مهمونی برو و بیا) پس از کجا معلوم جواب مثبت بهت بده ؟
راه حلش اینه این فکرو تقریبا به حالت تعلیق گوشه ذهنت در بیاری . بذار باشه اما هی بهش نپرداز . من خودم طبعم گرم و تر هستش و این افراد معمولا دو آتیشه ن ، اما اگه این کارو که من گفتم نکنی ، افسردگی به دنبال داره . مطمئن باش تنها اتفاقی که با طرح این خواسته میوفته اینه که مادرت تا یه ماه باهات حرف نمیزنه . بابات هم دائما عصبانیه . چون فکر میکنن چیزی شده که سر و گوشت جنبیده . البته ناگفته نماند من از مهسا، دختر عمه م قول گرفتم بره دانشگاه و منتظر هم بمونیم . اون منو دوست داره ولی با این حال بازم شرایطم تا پارسال که بهش گفتم دوستش دارم و تمایل به ازدواج دارم با شما مشابه بود و از طرفی ، مشکلی هست و اونم اینه که من نمیتونم اونو شبیه خودم کنم و اونم نمیتونه منو شبیه خودش کنه . مهسا کمک کمک منو فراموش کرده . منم دارم همین کارو میکنم .
معقول باش . تناه کسی که میفهمه تو چی میگی منم و من بهت میگم عقد صیغه راهش نیست . بعد صیغه رابطه جنسی میاد (مطمئنم نمیتونی تحمل کنی با دختری که صیغه کردی رابطه جنسی نداشته باشی ) و بعد از اون هم مشکلات از پی . چون ازدواج کردن برای اون سخت تر میشه . و برای تو هم بعد از تکامل عقل ، ازدواج با اون .
موفق باشی .
اسم من محمد ، 16 سال سن 10 تیر 1376
توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم . کلاس سوم بتدایی رو جهشی خوندم و همچنین مثل خودت نیمه اولی بودم و 6 سالگی رفتم مدرسه .
همه بهم میگن استعداد همه چی رو دارم . داستان نویسی ، شعر ، ریاضی ، فیزیک (مخصوصا اختر فیزیک و کوانتم ) ، زیست و شیمی ، همه چی .
من خواهر و برادر بزرگتر دارم که ازدواج کردن و رفتن خونه خودشون . اما من تنها توی خونه موندم . با ایکه رابطه اجتماعی خوبی برقرار میکنم اما منزوی شدم گوشه اتاقم . همش سرم تو درسه و تقریبا یکم افسرده ام . واسه همین به انواع کت غیر درسی پناه بردم .
اما من از 7 سالگی عاشق دختر عمه خودم بودم . تا الان هم هستم . فقط توی فکر اونم . از نظر مذهبی 180 درجه با خانواده ما فرق دارن . هرچی ما مذهبی هستیم اونا از قید و بند این چیزا رها بودن . پیرارسال عمه و شوهر عمه من توی تصادف از دنیا رفتن ، و دختر عمه من از کرج رفت به رشت .
حالا با این فکر افسردگی من شدید تر شده . دختر عمه من 6 ماه از من کوچکتره . من دوست دختر نداشتم و ندارم و به احترام دختر عمم به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم .
حال چه کنم ؟
به عنوان یک درد مشترک :
ببین من خودم هیچوقت این عشقو رها نکردم . اتفاقا باعث شد دنبال دوست دختر و اینا نرم . اما فکر مدامش هم باعث یه سری چیزا میشه و عوارض جانبی داره .
من و شما هرچه جلوتر بریم عرصه رو تنگ تر میبینیم . چون کار و تحصیل و سربازی و ... هست . ضمنا دانشگاه هم کشک نیست . مثل منی که واسه کنکور میخونه میفهمه که اگه الان دختر عمه م کنارم بود ، درس و مرس رو میذاشتم کنار .
اما چیزی دیگر : جناب فدایی ولایت باید منطقی بود .
اگر شما با طرف آشنایی کامل ندارید ، با خونوادش رابطه زیادی ندارید (البته شایدم رابطه داشته باشید ولی منظورم هی مهمونی برو و بیا) پس از کجا معلوم جواب مثبت بهت بده ؟
راه حلش اینه این فکرو تقریبا به حالت تعلیق گوشه ذهنت در بیاری . بذار باشه اما هی بهش نپرداز . من خودم طبعم گرم و تر هستش و این افراد معمولا دو آتیشه ن ، اما اگه این کارو که من گفتم نکنی ، افسردگی به دنبال داره . مطمئن باش تنها اتفاقی که با طرح این خواسته میوفته اینه که مادرت تا یه ماه باهات حرف نمیزنه . بابات هم دائما عصبانیه . چون فکر میکنن چیزی شده که سر و گوشت جنبیده . البته ناگفته نماند من از مهسا، دختر عمه م قول گرفتم بره دانشگاه و منتظر هم بمونیم . اون منو دوست داره ولی با این حال بازم شرایطم تا پارسال که بهش گفتم دوستش دارم و تمایل به ازدواج دارم با شما مشابه بود و از طرفی ، مشکلی هست و اونم اینه که من نمیتونم اونو شبیه خودم کنم و اونم نمیتونه منو شبیه خودش کنه . مهسا کمک کمک منو فراموش کرده . منم دارم همین کارو میکنم .
معقول باش . تناه کسی که میفهمه تو چی میگی منم و من بهت میگم عقد صیغه راهش نیست . بعد صیغه رابطه جنسی میاد (مطمئنم نمیتونی تحمل کنی با دختری که صیغه کردی رابطه جنسی نداشته باشی ) و بعد از اون هم مشکلات از پی . چون ازدواج کردن برای اون سخت تر میشه . و برای تو هم بعد از تکامل عقل ، ازدواج با اون .
موفق باشی .


که دیگر به این موضوع فکر نکردم.
