۸/آبان/۹۳, ۰:۴۸
بسم الله الرحمن الرحیم
گريه وحوش صحرا در شب عاشورا
محدث نورى در كتاب دارالسلام از آخوند ملازين العابدين سلماسى كه از شاگردان برجسته سيد بحرالعلوم بوده نقل ميكند كه سالى از عراق عرب بقصد زيارت خراسان حركت كرديم تا به اسدآباد همدان جهان رسيديم و در نقطه خوش آب و هوايى كه گوسفندان زيادى هم در آنجا بود منزل كرديم در آخر شب كه براى نماز شب برخاستم ديدم مردى باعجله زيادى حركت ميكند و چون بمن رسيد اعتنايى نكرده گذشت من او را صدا زدم كه کیستى و اين وقت شب كجا ميروى گفت كار فورى دارم انجام ميدهم و بر ميگردم قدرى كه گذشت آمد و نزد من نشست گفتم شما چه كسى هستيد و كجا رفتيد گفت من اهل عالم همدانم شب در بستر خود خوابيده بودم على(علیه السلام) را در خواب ديدم بمن فرمود كه بر مي خيزى و به فلان خانه ميروى و ميگويى كه على(علیه السلام) ميگويد كه آن دو من جو كه نزد تو دارم بده ، آن را ميگيرى و فورى به آن پيرمردى كه در فلان موضع كوه اسدآباد مي باشد ميدهى من حسب الامر مولا برخاسته جو را گرفته و بردم نزد آن پيرمرد به او دادم .
آخوند ملازين العابدين ميگويد از محل و شخصيت اين پيرمرد سئوال كردم گفت نميدانم اينقدر ميدانم كه مرديست كه در اين كوه خزيده و از مردم عزلت گزيده اگر ميخواهى خودت برو از حالش بپرس و مكان او را به من نشان داده رفت .
من برخاستم و به آن مكان رفتم پيرمردى را در محراب عبادت ديدم بر او سلام كرده جواب شنيدم از حالش پرسيدم گفت شخصى از اهل همدانم در آخر عمر صلاح خود را در اين ديدم كه اموال خود را در ميان ورثه تقسيم كنم و در اين گوشه كوه به عبادت مشغول شوم گفتم روزى تو از كجا ميرسد؟ گفت گاهى از اين گوسفند دارها و گاهى از جاى ديگر ميرسد، ديروز آمدند كه اگر حاجتى باشد برآوريم گفتم نان امشب را كه دارم فردا اگر نرسيد به شما خبر ميدهم و شب صبح نشده دومن جو براى من رسيد بعد هم خدا رزاق است ، گفتم در اين مدت عزلت خود در اين كوه از غرائب روزگار چه ديدى ؟ گفت غرائب بسيار است لكن براى تو يكى را نقل ميكنم .
*** در سال اول كه من در اين مكان آمدم مدتى در اينجا بودم و به جهت ترك معاشرت با مردم حساب ماه روز هم از خاطر من رفته بود اتفاقا از شبها كه هوا خوب و مهتاب بود من هم در جلوى اين غار نشسته بودم و به عبادت مشغول بودم ناگاه صدايى مهيب از دامنه كوه بلند شد طولى نكشيد كه شيرى عظيم وارد گرديد و در اين سعه كه مى بينى ايستاد، از مهابت آن حالتى به من دست داد كه بى اختيار ماندم و لرزه بر اندامم افتاد و گمان كردم كه قصد خوردن مرا دارد، طولى نكشيد كه صداى مهيب ديگرى آمد ديدم پلنگى از كوه آمد نزد شير ايستاد زمانى نگذشت كه آواز گرگى آمد و او هم نزد پلنگ ايستاد و همچنين آوازهاى مختلف حيوانات مختلف النوع متضادالطبع مختلف الخلقه مانند گرگ و آهو و درنده و چرنده يكيك مي آمدند و در پهلوى يكديگر مي ايستادند تا آنكه عده زيادى از حيوانات جمع شدند ناگاه صداى ضجه و ناله آنها بلند شد بطوريكه قطرات اشكهاى آنها فرو ميريخت و خود را بر زمين ميزدند و بعضى خاك زمين را با چنگال خود كنده بر سر ميريختند و بعضى خود را به خاك مي ماليدند من متحير و مبهوت مانده كه اين چه اوضاع است و چرا اين حيوانات اينگونه مي نمايند ناگاه به نظرم آمد كه امشب شب عاشوراى حسين است و اين حيوانات براى آن حضرت عزادارى ميكنند و تا صبح به همين شکل عزادارى ميكردند چون صبح شد ساكت شده پراكنده گشتند و تا كنون شب عاشورايى نگذشته كه اين حيوانات در اين محل جمع نشوند عزادارى نكنند.
شيخ طريحى در منتخب از طريق اهل بيت روايت كرده كه وقتى حسين(علیه السلام) شهيد شد و جسم شريفش بر خاك كربلا افتاد و خون بدنش به روى زمين ريخت مرغى سفيد آمد پر و بال خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و پرواز نمود در شاخه درختى جماعتى از مرغان را ديد كه از دانه و علف و آب مي كنند به آنها گفت واى بر شما به لهو و لعب مشغوليد و در طلب دنيا مي باشيد و حال آنكه حسين(علیه السلام) در زمين كربلا در اين هواى گرم به روى زمين افتاده و خون از بدنش جارى گشته چون مرغان اين را شنيدند همگى هم آواز شده به جانب كربلا پرواز كردند و چون رسيدند ديدند حسين(علیه السلام) سر بر بدن ندارد بى غسل و كفن به روى خاك و خاشاك كربلا افتاده مرغان چون اين منظره را ديدند صيحه زده و آغاز گريه و زارى نمودند و خودشان را بر خون حضرت ماليدند و سر تا پاى خود را خون آلود كرده و هر كدام به جانب شهرى رفتند تا اهل عالم را از فاجعه آگاهى دهند آن مرغى كه به مدينه آمد قبر پيغمبر را طواف كرد قطرات خون از او ميچكيد و ميگفت : الا قد قتل الحسين بكربلا، مرغان ديگر اطراف او جمع شدند و بانگ نوحه برآوردند آنگاه آن مرغ خون آلود در شاخ درختى از باغ مرد يهودى بنشست و آن مرد يهودى دخترى داشت كور و كر و زمين گير و جذامى آن دختر را زير درختى در آن باغ گذاشته و از براى انجام امرى با مادر او به شهر مدينه رفته بودند اتفاقا شب نتوانستند از مدينه مراجعت كنند چون قدرى از شب گذشت ناله آن مرغ بلند شد دختر يهودى خود را كشان كشان روى زمين كشانيد تا به زير آن درخت رسيده با آن مرغ هم ناله گشت ناگاه قطره اى از خون بال او بر يك چشم دختر و قطره اى ديگر بر چشم ديگرش افتاد و آن دو چشم كور بينا گشت و همچنين دو دست و دو پايش به بركت آن قطره خون شفا يافت. چون صبح پدر و مادر او از مدينه آمدند دخترى ديدند كه در ميان باغ گردش ميكند و قدم ميزند، گفتند تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ ما دختر بيمارى در اين باغ داشتيم كه اكنون او را نمى بينيم ، گفت اى پدر قسم بخدا كه من همان دخترم ، مرد يهودى چون اين بشنيد افتاده بيهوش گشت چون بهوش آمد دختر پدر را زير آن درخت برد و مرغ خون آلود را بر او نشان داد مرد يهودى گفت اى مرغ تو را به آن كسى كه آفريده قسم ميدهم كه با من سخن گويى و از اين قصه مرا آگهى دهى بقدرت الهى مرغ بسخن آمد و قصه خود را از اول تا اخر براى مرد يهودى شرح داد. مرد يهودى گفت اگر اين حسين نزد خدا داراى مقام رفيعى نبود خون او شفاء دختر نميشد، پس او با خانواده اش و پانصد تن از يهودى ها مسلمان شدند.
همين خوني كه يك قطره او شفاء دختر يهودى است در مجلس ابن زياد يك قطره خون از سر مطهر حضرت بر زانوى ابن زياد ميچكد زانوى او را سوراخ ميكند و بوى تعفنى ميگيرد كه هميشه ابن زياد عطرهاى زيادى استعمال ميكرد كه بوى او را مردم نشنوند ابراهيم پسر مالك اشتر چون ابن زياد را در جنگ كشت از بوى بد او دانست كه اين بايد ابن زياد باشد.
و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا. ((الاسرا -80))
صلوات
گريه وحوش صحرا در شب عاشورا
محدث نورى در كتاب دارالسلام از آخوند ملازين العابدين سلماسى كه از شاگردان برجسته سيد بحرالعلوم بوده نقل ميكند كه سالى از عراق عرب بقصد زيارت خراسان حركت كرديم تا به اسدآباد همدان جهان رسيديم و در نقطه خوش آب و هوايى كه گوسفندان زيادى هم در آنجا بود منزل كرديم در آخر شب كه براى نماز شب برخاستم ديدم مردى باعجله زيادى حركت ميكند و چون بمن رسيد اعتنايى نكرده گذشت من او را صدا زدم كه کیستى و اين وقت شب كجا ميروى گفت كار فورى دارم انجام ميدهم و بر ميگردم قدرى كه گذشت آمد و نزد من نشست گفتم شما چه كسى هستيد و كجا رفتيد گفت من اهل عالم همدانم شب در بستر خود خوابيده بودم على(علیه السلام) را در خواب ديدم بمن فرمود كه بر مي خيزى و به فلان خانه ميروى و ميگويى كه على(علیه السلام) ميگويد كه آن دو من جو كه نزد تو دارم بده ، آن را ميگيرى و فورى به آن پيرمردى كه در فلان موضع كوه اسدآباد مي باشد ميدهى من حسب الامر مولا برخاسته جو را گرفته و بردم نزد آن پيرمرد به او دادم .
آخوند ملازين العابدين ميگويد از محل و شخصيت اين پيرمرد سئوال كردم گفت نميدانم اينقدر ميدانم كه مرديست كه در اين كوه خزيده و از مردم عزلت گزيده اگر ميخواهى خودت برو از حالش بپرس و مكان او را به من نشان داده رفت .
من برخاستم و به آن مكان رفتم پيرمردى را در محراب عبادت ديدم بر او سلام كرده جواب شنيدم از حالش پرسيدم گفت شخصى از اهل همدانم در آخر عمر صلاح خود را در اين ديدم كه اموال خود را در ميان ورثه تقسيم كنم و در اين گوشه كوه به عبادت مشغول شوم گفتم روزى تو از كجا ميرسد؟ گفت گاهى از اين گوسفند دارها و گاهى از جاى ديگر ميرسد، ديروز آمدند كه اگر حاجتى باشد برآوريم گفتم نان امشب را كه دارم فردا اگر نرسيد به شما خبر ميدهم و شب صبح نشده دومن جو براى من رسيد بعد هم خدا رزاق است ، گفتم در اين مدت عزلت خود در اين كوه از غرائب روزگار چه ديدى ؟ گفت غرائب بسيار است لكن براى تو يكى را نقل ميكنم .
*** در سال اول كه من در اين مكان آمدم مدتى در اينجا بودم و به جهت ترك معاشرت با مردم حساب ماه روز هم از خاطر من رفته بود اتفاقا از شبها كه هوا خوب و مهتاب بود من هم در جلوى اين غار نشسته بودم و به عبادت مشغول بودم ناگاه صدايى مهيب از دامنه كوه بلند شد طولى نكشيد كه شيرى عظيم وارد گرديد و در اين سعه كه مى بينى ايستاد، از مهابت آن حالتى به من دست داد كه بى اختيار ماندم و لرزه بر اندامم افتاد و گمان كردم كه قصد خوردن مرا دارد، طولى نكشيد كه صداى مهيب ديگرى آمد ديدم پلنگى از كوه آمد نزد شير ايستاد زمانى نگذشت كه آواز گرگى آمد و او هم نزد پلنگ ايستاد و همچنين آوازهاى مختلف حيوانات مختلف النوع متضادالطبع مختلف الخلقه مانند گرگ و آهو و درنده و چرنده يكيك مي آمدند و در پهلوى يكديگر مي ايستادند تا آنكه عده زيادى از حيوانات جمع شدند ناگاه صداى ضجه و ناله آنها بلند شد بطوريكه قطرات اشكهاى آنها فرو ميريخت و خود را بر زمين ميزدند و بعضى خاك زمين را با چنگال خود كنده بر سر ميريختند و بعضى خود را به خاك مي ماليدند من متحير و مبهوت مانده كه اين چه اوضاع است و چرا اين حيوانات اينگونه مي نمايند ناگاه به نظرم آمد كه امشب شب عاشوراى حسين است و اين حيوانات براى آن حضرت عزادارى ميكنند و تا صبح به همين شکل عزادارى ميكردند چون صبح شد ساكت شده پراكنده گشتند و تا كنون شب عاشورايى نگذشته كه اين حيوانات در اين محل جمع نشوند عزادارى نكنند.
شيخ طريحى در منتخب از طريق اهل بيت روايت كرده كه وقتى حسين(علیه السلام) شهيد شد و جسم شريفش بر خاك كربلا افتاد و خون بدنش به روى زمين ريخت مرغى سفيد آمد پر و بال خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و پرواز نمود در شاخه درختى جماعتى از مرغان را ديد كه از دانه و علف و آب مي كنند به آنها گفت واى بر شما به لهو و لعب مشغوليد و در طلب دنيا مي باشيد و حال آنكه حسين(علیه السلام) در زمين كربلا در اين هواى گرم به روى زمين افتاده و خون از بدنش جارى گشته چون مرغان اين را شنيدند همگى هم آواز شده به جانب كربلا پرواز كردند و چون رسيدند ديدند حسين(علیه السلام) سر بر بدن ندارد بى غسل و كفن به روى خاك و خاشاك كربلا افتاده مرغان چون اين منظره را ديدند صيحه زده و آغاز گريه و زارى نمودند و خودشان را بر خون حضرت ماليدند و سر تا پاى خود را خون آلود كرده و هر كدام به جانب شهرى رفتند تا اهل عالم را از فاجعه آگاهى دهند آن مرغى كه به مدينه آمد قبر پيغمبر را طواف كرد قطرات خون از او ميچكيد و ميگفت : الا قد قتل الحسين بكربلا، مرغان ديگر اطراف او جمع شدند و بانگ نوحه برآوردند آنگاه آن مرغ خون آلود در شاخ درختى از باغ مرد يهودى بنشست و آن مرد يهودى دخترى داشت كور و كر و زمين گير و جذامى آن دختر را زير درختى در آن باغ گذاشته و از براى انجام امرى با مادر او به شهر مدينه رفته بودند اتفاقا شب نتوانستند از مدينه مراجعت كنند چون قدرى از شب گذشت ناله آن مرغ بلند شد دختر يهودى خود را كشان كشان روى زمين كشانيد تا به زير آن درخت رسيده با آن مرغ هم ناله گشت ناگاه قطره اى از خون بال او بر يك چشم دختر و قطره اى ديگر بر چشم ديگرش افتاد و آن دو چشم كور بينا گشت و همچنين دو دست و دو پايش به بركت آن قطره خون شفا يافت. چون صبح پدر و مادر او از مدينه آمدند دخترى ديدند كه در ميان باغ گردش ميكند و قدم ميزند، گفتند تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ ما دختر بيمارى در اين باغ داشتيم كه اكنون او را نمى بينيم ، گفت اى پدر قسم بخدا كه من همان دخترم ، مرد يهودى چون اين بشنيد افتاده بيهوش گشت چون بهوش آمد دختر پدر را زير آن درخت برد و مرغ خون آلود را بر او نشان داد مرد يهودى گفت اى مرغ تو را به آن كسى كه آفريده قسم ميدهم كه با من سخن گويى و از اين قصه مرا آگهى دهى بقدرت الهى مرغ بسخن آمد و قصه خود را از اول تا اخر براى مرد يهودى شرح داد. مرد يهودى گفت اگر اين حسين نزد خدا داراى مقام رفيعى نبود خون او شفاء دختر نميشد، پس او با خانواده اش و پانصد تن از يهودى ها مسلمان شدند.
همين خوني كه يك قطره او شفاء دختر يهودى است در مجلس ابن زياد يك قطره خون از سر مطهر حضرت بر زانوى ابن زياد ميچكد زانوى او را سوراخ ميكند و بوى تعفنى ميگيرد كه هميشه ابن زياد عطرهاى زيادى استعمال ميكرد كه بوى او را مردم نشنوند ابراهيم پسر مالك اشتر چون ابن زياد را در جنگ كشت از بوى بد او دانست كه اين بايد ابن زياد باشد.
و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا. ((الاسرا -80))
صلوات

![[تصویر: 1350150491251899_large.jpg?w=480&h=210]](http://sangariha.com/i/attachments/1/1350150491251899_large.jpg?w=480&h=210)