شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
بسم الله الرحمن الرحیم
آگاهى على عليه السلام از شب معراج
در اخبار شب معراج نقل شده است كه حق تعالى طعام شيربرنج براى مهمانش پيغمبر مهيا نمود پيغمبر فرمود: خدايا چگونه تنها غذا بخورم و حال آنكه تو لعن فرموده اى كسى را كه تنها غذا بخورد، دستى شبيه دست على از پشت پرده ظاهر شد، بعد از تمام شدن غذا ظرف سيبى ظاهر شد يكى را حضرت برداشت و يكى را آن دست .
چون از معراج برگشت صبح همان روز على(علیه السلام) بخدمت پيغمبر مشرف شد و تبريك گفت پيغمبر فرمود: يا على تو از معراج من چگونه مطلع شدى ، على (علیه السلام) همان سيب را از جيب خود بيرون آورده نزد پيغمبر گذاشت.
"على عليه السلام از گذشته و آينده باخبر بود"(نزاع مرد و زن جوان...
(ابن شهر آشوب) نقل ميكند كه چون على(علیه السلام) به كوفه آمد، روزى نماز صبح را گذاشته به شخصى فرمود به فلان موضع ميروى كه در آنجا مسجدى است و يك طرف آن مسجد خانه اى است كه در آنجا مرد و زنى صداى خود را بلند كرده اند، هر دوی آنها را نزد من بياور.
آن مرد رفت و پس از مدتى آن زن و مرد را خدمت حضرت حاضر كرد. آن حضرت به آنها فرمود كه به چه سبب نزاع شما به طول انجاميد؟ چوان گفت : يا اميرالمؤ منين من اين زن را خواستم و تزويج نمودم چون با او خلوت نمودم از او نفرتى در خود يافتم كه مانع نزديكى من با او شد و اگر ميتوانستم در همان شب او را از خانه خود دور ميكردم بنابراين ميان ما نزاع بود تا فرستاده شما آمد و ما را طلب كرد. حضرت رو بطرف حضار مجلس نموده فرمود: بعضى مطالب را نميتوان نزد مردم فاش نمود شما بيرون رويد فقط اين زن و اين جوان بمانند.
همه مردم بيرون رفتند حضرت به آن زن فرمود: اين جوان را ميشناسى؟ گفت نه اميرالمؤمنين. فرمود: من چنان او را معرفى كنم كه خوب بشناسى، آنگاه فرمود: تو دختر فلان كس نيستى؟ گفت: بلى. فرمود: كه از براى تو پسرعمويى نبود كه به هم ميل و رغبت داشتيد؟ گفت: بلى. فرمود: پدرت به اين ازدواج تن در نداد و راضى به اين وصلت نبود، لذا او را رد كرد. گفت چرا چنين بود، فرمود: فلان شب تو براى قضاء حاجت بيرون رفتى و او ترا ملاقات كرد و به اكراه ازاله بكارت تو نمود و از او حامله شدى و تو اين موضوع را از مادرت پنهان ميداشتى و چون مادرت اطلاع يافت از پدرت پنهان ميداشت و چون وضع حمل تو نزديك شد مادر ترا شبانه از خانه بيرون برد و در فلان موضع تو وضع حمل نمودى و آن كودك را در جامه اى پيچيدى در خارج شهر در محلى كه در آنجا قضاى حاجت ميكردند گذاشتى ، سگى آمد او را بوئيد و تو ترسيدى كه او را بخورد سنگى انداختى آن سنگ بر سر آن طفل آمده شكست و تو و مادرت بر سر او رفتيد و مادرت از جامه خود پارچه اى جدا كرد سر او را بست بعدا او را گذاشتيد و رفتيد و ندانستيد كه حال او چه شد.
دختر چون اينها را از آن حضرت شنيد ساكت شد، حضرت فرمود: بگو اين مطالب درست و صحيح است يا نه؟ گفت: بلى .
والله يا اميرالمؤ منين كه اين امر را غير از من و مادرم كسى نميدانست.
حضرت فرمود: كه خدا مرا بر اين امر مطلع نمود، بعد حضرت فرمود كه چون شما آن طفل را گذاشتيد در صبح آن شب بنو فلان آمده و او را برده و تربيت كردند تا بزرگ شد و با ايشان به كوفه آمد و اين مرد همان طفلست كه با تو ازدواج نموده، پس اين پسر تو است نه شوهرت بعد حضرت به جوان فرمود: كه سرت را بگشاى چون گشود اثر شكستگى بر آن ظاهر بود. آنگاه فرمود: حق تعالى پسر ترا از آنچه بر او حرام بود نگاه داشت اينك با فرزند خود برو كه ميان شما نكاح صورت نميگيرد.
ــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
فرمايش على عليه السلام راجع به علم و دانش خود
سيد رضى(رحمة الله علیه) ميگويد كه اميرالمؤمنين عليه السلام به جندب فرمود:
هيچكس از علم الهى و علمى كه خدا به پيغمبرش داده از من داناتر نيست تنها من هستم كه علوم نبوى را ميدانم .
و نيز حضرتش فرمود:
قسم به آن خدايى كه على را آفريد هر سوال از هر قومى و هر حادثه اى كه در آن صدها نفر شركت داشته باشند در هر زمان و هر مكان كه باشد و هر پرسشى كه از گذشته و آينده جهان بكنيد از هر گونه علم و دانش و سانحه اى كه رخ داده يا بعدا رخ دهد من شما را خبر ميكنم و حقيقت حال شما را به شما ميگويم .
اين فرمايش را جز على كسى نمي تواند بگويد چه دانش و علم مردم از خلق است ولى علم على از وحى و الهام الهى سرچشمه گرفته و از منبع علوم غيبى سيراب گشته است لذا نقشه جهان آفرينش زير نظر على بود و به تمام جزئيات خلقت واقف و بينا و از كليه حوادث و سوانح عالم مطلع بود و آنروز كه نه بغداد ساخته شده بود و نه بنى عباس بودند از ساختمان شهر بغداد و دوران پادشاهى بنى عباس و احوال و انتهاى ايشان و نيز از آمدن (مغول) و آمدن (هلاكوخان) بغداد خبر داد. و لذا روزى كه هلاكوخان بغداد را محاصره كرد و اهل حله آمدند و خبر فتح و پيروزى را دادند و آنچه را آن حضرت فرموده بود به عرض هلاكوخان رسانيدند و خط امان گرفتند.
بعضى از معاندين در اين مقام مناقشه كرده اند كه به موجب نص قرآنى كه مي فرمايد: "و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو" و ديگر آيات مشابه آن كسى غير از خدا غيب را نميداند و اين علم مخصوص ذات باري تعالى ميباشد پس آنچه شما به على نسبت ميدهيد مخالف آيات قرآنى است .
جوابش اينست كه خود مي فرمايد :
عالم الغيب فلا يطهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول . يعنى مطلع نميگرداند خدا كسى را بر غيب خود مگر آن كس را كه بپسندد از رسول و فرستاده خودش تا معجزه وى باشد پس هر چه اميرالمؤمنين و ساير ائمه عليهم السلام از آن خبر مي دادند از جانب پيغمبر بوده و آن حضرت هم از جانب خداي تعالى ميفرمود.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
لقب اميرالمؤمنين مخصوص حضرت على عليه السلام است
لقب اميرالمؤمنين مخصوص حضرت على(علیه السلام) است و كسى حق ندارد كه اين نام را بر خود نهد اما عامه و اهل سنت ميگويند كه خلفا در اين نام شركت دارند و ميتوان به آنها اميرالمؤمنين گفت بلكه بعضى از آنها ميگويند اول كسى كه به اين نام معروف شد خليفه ثانى عمر بوده ولى آنچه در اخبار معتبر خودشان وارد شده بر خلاف گفتارشان ميباشد.
سيدبن طاووس در این موضوع كتابى نوشته كه تمام اخبار آنرا از عامه نقل مينمايد و دويست و بيست حديث از طرق آنها نقل ميكند كه نام اميرالمؤمنين مخصوص على(علیه السلام) است و خدا اين لقب را به على مرحمت فرمود و بعد سيد ميفرمايد كه من استقصار جميع اخبار را ننموده ام بنابراين ما چند حديثى از آن كتاب نقل ميكنيم .
حديث اول
خدا اين لقب را براى على(علیه السلام) قرار داد و به حضرت آدم هم جريان را بيان فرمود:
(ابوالفتح كاتب اصفهانى) در كتاب خصايص از ابن عباس نقل ميكند:
كه چون حقتعالى آدم را خلق کرد و روح در او دميده شد عطسه كرد، خدا به او الهام فرمود كه بگويد: الحمدالله رب العالمين.
بعد خدا به او فرمود: يرحمك ربك
چون ملائكه او را سجده كردند او به خود باليد و گفت خدايا آيا هيچ خلقى آفريده اى كه محبوبتر از من بسوى تو باشد.
جوابى نشنيد، ثانيا گفت و جوابى نشنيد، در مرتبه سوم كه گفت خطاب رسيد: بلى اى آدم؛ خلقى دارم كه محبوبتر است نزد من از تو و اگر آنها نبودند تو را نمى آفريدم،
گفت خدايا آنها را به من نشان ده،
به ملائكه حجب وحى رسيد كه رفع كنيد تا آدم ببيند
چون آدم نگاه كرد پنج شبه ديد كه در جلوى عرشند
گفت خدايا اينها كيانند؟ خداى تعالى فرمود: اى آدم اين محمد پيغمبر من است و اين على اميرالمؤمنين است كه پسرعم پيغمبر من و وصى او است و اين فاطمه دختر پيغمبر من است و اين حسن و حسين پسران على و فاطمه ميباشند، آنگاه فرمود كه اى آدم اينها از اولادان تو هستند
آدم خوشحال شد و چون ترك اولى كرد گفت : يا رب اسئلك بمحمد و على و فاطمة و الحسن و الحسين لما غفرت لى و خدا بواسطه اين كلمات او را آمرزيد.
ـــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
حديث دوم
پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به على(علیه السلام) اميرالمؤمنين ميگفت، (ابن مردويه) از (انس بن مالك) روايت ميكند كه گفت حضرت رسالت در خانه ام حسبيه دختر ابوسفيان تشريف داشتند به (ام حسبيه) فرمودند كه در كنارى برو كه مرا حاجتى است. آنگاه آب وضو ساخت، بعد فرمود اول كسى كه از اين در درآيد اميرمؤمنان و سيد عرب و بهترين اوصياء است. انس ميگويد من گفتم ايكاش يك مردى از انصار مي آمد كه ناگاه على وارد شد تا كنار رسول خدا نشست تا آخر حديث.
حديث سوم
جبرئيل هم على را اميرالمؤمنين ميگفت، (ابن مردويه) در كتاب مناقب خود از ابن عباس نقل مى كند كه جبرئيل بصورت (دحيه كلبى) بر پيغمبر نازل شده بود و سر پيغمبر را در دامن نهاده بود كه على وارد خانه شد و حال مبارك پيغمبر را از جبرئيل كه بصورت دحيه بود سوال نمود، دحيه در جواب گفت خوبست. آنگاه گفت من تو را دوست ميدارم زيرا تو اميرالمؤمنين و قائدالغرالمحجلين يعنى كشنده بزرگان اهل ايمان بسوى هدايت و بهشت هستى .
حديث چهارم
(اخطب خوارزمى) كه از تلامذه(زمخشرى) است در كتاب مناقب خود نقل ميكند از رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) كه به على(علیه السلام) فرمود: يا اباالحسن با آفتاب تكلم نما، على(علیه السلام) فرمود: السلام عليك ايها العبد المطيع لله ، آفتاب در جواب گفت : و عليك السلام يا اميرالمؤمنين و امام المتقين و قائدالغرالمحجلين.
ـــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
حديث پنجم
(ابوجعفر محمد بن ابى مسلم) در كتاب (اربعين) خود از (منقض بن ابقع اسدى) كه از خواص اميرالمؤمنين عليه السلام بوده نقل ميكند كه گفت:
در نيمه شعبان با اميرالمؤمنين(علیه السلام) عازم مكانى بوديم شب شد و در محلى منزل نموديم، ناگاه متوجه شدم كه استر آن حضرت همهمه ميكند گوش خود را تيز نموده و نگاه به چيزى ميكند برخاستم نفهميدم كه چه اتفاقى رخ داده ناگاه اميرالمؤمنين سياهى از دور مشاهده فرمود و گفت: شير است از محل عبادت خود برخاسته شمشير بر دست گرفت بجانب شير حركت كرد و صدا زد كه اى شير بايست و شير ايستاد و استر ساكت شد
حضرت فرمود: اى شير مگر ندانستى كه من (ليثم) و (ضرغام) و (حصور) و (قسور)، (وحيدم)، اينها تماما نام شير است ،
بعد فرمود: خدايا زبان اين شير را گويا گردان ،
شير با زبان فصيح گفت: يا اميرالمؤمنين يا خيرالوصيين يا وارث علم النبيين و يا مفرقا بين الحق و الباطل . هفت روز است كه غذایى به من نرسيده و گرسنگى مرا ضرر ميرساند و از مسافت دو فرسخ شما را ديدم نزديك شدم و با خود گفتم ميروم تا ببينم آنها كيستند
حضرت فرمود: اى شير مگر ندانستى كه من على پدر يازده امامم
آنگاه شير سر بر زمين گذاشت و پيش روى اميرالمؤ منين دراز شد و از گرسنگى شكايت كرد،
حضرت فرمود: خدايا به حق محمد و اهل بيت او اين شير را روزى بده كه ناگاه ديدم بره اى در دهان شير است و آنرا ميخورد و چون خورد و سير شد
گفت: يا اميرالمؤ منين والله ما طايفه سباع كسى را كه دوست تو و اهل بيت تو باشد نميخوريم و ما طايفه اى هستيم كه دوست بنى هاشم و عترت آنها هستيم .
حضرت فرمود: كجا منزل دارى ؟
گفت: من و ذريه من در شام هستيم ،
فرمود: چرا به كوفه آمدى؟
گفت: به حجاز آمدم و چيزى بدستم نيامد تا به اين صحرا رسيدم ولى امشب ميروم نزد مردى از دشمنان شما كه (سنان بن وائل) است و از جنگ (صفين) فرار كرده و در (قادسيه) منزل دارد او روزى امشب منست و او از اهل شام است ، اين جملات را گفت و رفت ،
منقض گويد چون ما به قادسيه رسيديم قبل از اذان صبح بود كه مردم با يكديگر ميگفتند ديشب سنان را شير خورده من براى تماشاى او رفتم جز سر و بعضى از اعضا مثل سر انگشتان چيز ديگرى از او باقى نمانده بود.
من قصه شير را براى مردم نقل كردم ، مردم خاك زير پاى آن حضرت را برمي داشتند.
حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمودند: هر كس ما را دشمن دارد به جهنم ميرود و هر كس دوست ما باشد به بهشت خواهد رفت، من قسيم جنت و نارم و در روز قيامت به جهنم ميگويم كه اين از منست و اين از تو، شيعيان من بر صراط چون برق خاطف و رعد عاصف و مرغ تيزرو ميگذرد.
تنبيه
اين نكته را هم بايد دانست كه اين لقب شريف مخصوص آن حضرت است و به كسى ديگر جايز نيست اميرالمؤمنين گفت اگر چه ساير امامان باشند.
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
بى نفخ صور خواسته تا عرش اعظم است
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كز او
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست
كار جهان و خلق جهان جمله درهم است
سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
گويا طلوع ميكند از مغرب آفتاب
جن و ملك بر آدميان نوحه ميكنند
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
گويا عزاى اشرف اولاد آدم است
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا چه ماتم است
بسم الله الرحمن الرحیم
مجلس هشتم: وابن سید الوصیین
و اى پســر آقاى اوصـيـا
اثبات وصايت حضرت على(علیه السلام)
انسان در دوران زندگانى خود در دنيا اختياردار امواليست كه به هر نحوى بخواهد ميتواند عمل كند و چون اين امور مورد علاقه اوست و نميخواهد اين اختيار بعد از مرگ او هم از بين برود لذا شخص مورد اطمينانى را براى خود انتخاب ميكند و اين اختيار را به او واگذار مي نمايد كه بعد از مرگش او از اين اختيار تام استفاده كرده و برنامه خود را عملى سازد.
در اصطلاح فقهى آن شخص كه اختيارش را بعد از مرگ به ديگرى واگذار كند وصى و آن شخص مورد اطمينان را موصى له و آن چيزى را كه مورد اختيار است موصى به گويند.
در بين افراد مردم مى بينيم اگر شخصى بخواهد ديگرى را در امور مورد علاقه خود وصى قرار دهد آن ديگرى بايد واجد شرايط زير باشد:
1- درستى و امانت
2- شرافت در حسب و نسب كه اگر پدر و مادر و يا فاميل او از طبقه اشخاصى محترم نباشد او را وصى قرار نميدهد زيرا هم خود را كوچك كرده و هم ورثه پيروى از اوامر و نواهى او نمي كنند.
3- كاردانى و مسلط بودن در امور كارهاى ميت، چه اگر وصى هر چه هم انسان باشخصيت و خوبى باشد ولى نتواند بخوبى از عهده كارهاى ميت يا موصى برآيد و ورثه او را بنحو احسن و اكمل اداره كند، عقلاء عالم چنين شخصى را وصى خود قرار ندهند.
وقتى مى بينيم كه سرپرست يك خانواده براى آنكه اهل بيتش بدون سرپرست نباشد وصى تعيين ميكند آيا ممكن است كه پيغمبرش پس از بيست و سه سال زحمت و آن تشكيلات مهم وصايتى نكرد و وصى براى كارهاى خود قرار نداد و گروه مسلمانان را به اميد خدا گذاشته از دنيا رفت ، چگونه پيغمبر وصى تعيين نكرده از دنيا رفت و اين اختيار را به امت داد؟
آيا تاكنون شده مردى به ورثه خود بگويد: بعد از من شما يك نفر را انتخاب كنيد كه هم به كارهاى من برسد و هم به كارهاى شما.
ــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...(مبحث بعدی: اهمیت وصیت)
بسم الله الرحمن الرحیم
اهميت وصيت
يكى از موضوعاتى كه در دين اسلام در مورد آن بسیار سفارش شده است مسئله وصيت است،
در كتاب (تهذيب) روايت است (زيد شحام) از امام صادق(علیه السلام) راجع به وصيت سوال كرد حضرت فرمود: وصيت بر هر شخص مسلمانى لازمست.
و نيز از محمد بن مسلم روايت نموده كه امام صادق(علیه السلام) فرمود:
وصيت لازمست و پيغمبر خدا سفارش به آن ميفرمود.
در بعضى روايات وارد شده كه شخص مسلمان، شب بايد وصيت نامه اش زيرسرش باشد.
و نيز در روايت است كه هر كس بدون وصيت بميرد مانند مردن زمان جاهليت مرده است.
ما نميدانيم با اين گفتار پيغمبر و اولادش راجع به اهميت وصيت پس چرا خود پيغمبر بدون وصيت و تعيين وصى از دنيا رفت ؟
بنابراين بايد گفت پيغمبر بر خلاف مشى همه انبياء سلف رفتار نموده چه هر پيغمبرى كه از دنيا رفت وصى و جانشين خود را تعيين كرد مگر پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
مثلا حضرت آدم بعد از خود دوازده وصى براى خود قرار داد.
1 - شيث 2 - هابيل 3 - قنبان
4 - منشم 5 - شيثم 6 - قادس
7 - قندف 8 - اعمنح 9- اخنوخ كه ادريس باشد
10 - اينوخ 11 - دينوخ 12 - ناخورا
و نيز چون حضرت نوح از دنيا رفت دوازده خليفه به جهت خود معرفى كرد:
1 - سام 2 - يافت 3 - اشنح
4 - فرشخ 5 - قانوء 6 - شامخ
7 - هود 8 - صالح 9- يمنوخ
10 - معدل 11 - دريخا 12 - هجا
و همچنين حضرت ابراهيم دوازده خليفه و وصى به جهت خود تعيين نمود:
1 - اسماعيل 2 - اسحاق 3 - يعقوب
4 - يوسف 5 - ايلون 6 - اسلم
7 - ايوب 8 - زينون 9- دانيال
10 - الاكير 11 - اناجا 12 - مبدع
حضرت موسى دوازده جانشين و وصى به جهت خود تعيين نمود:
1 - يوشع بن نون 2 - عروف 3 - قندف
4 - عزير 5 - ارشاء 6 - داود
7 - سليمان 8 - اصف 9- انواخ
10 - مينقا 11 - اردن 12 - واعث
حضرت عيسى قبل از رفتن به آسمان به خلفاى دوازده نفرى خود تصريح نمود:
1 - شمعون 2 - عروف 3 - قندوف
4 - عيسروا 5 - زكرياء 6 - يحيى
7 - هدى 8 - شيحا 9- قس
10 - واستين 11 - يحيى الراهب 12 ـ بالط
پس اين پيغمبران اولوالعزم كه به مقتضاى حكمت بالغه به جهت حفظ شرايع خود و به امر حق تعالى اوصيايى براى خود تعيين نمودند چگونه ممكن است پيغمبر ما كه خاتم پيغمبران بوده و دين او تا روز قيامت بايد در بين مردم روزگار برقرار باشد وصى و خليفه تعيين نكرده باشد.
بنابراين عقلا و نقلا ثابت ميشود كه مسلما پيغمبر ما در زمان حيات خود شخصى را وصى و جانشين خود قرار داده و طورى اين مطلب واضح و آشكار است كه خود عامه هم بر اين مطلب اعتراف دارند.
(امام احمد بن حنبل) در مسند خود به طرق مستعد و الفاظ متفاوت و (ابن مغازلى) فقيه شافعى در مناقب و ثعالبى) در تفسير خود نقل مينمايد كه:
رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به على(علیه السلام) فرمود: انت اخى وصيى و خليفتى و قاضى دينى
يعنى: تو برادر وصى و خليفه و ادا كننده دين منى.
(مير سيد على همدانى) شافعى در اوايل مودت ششم از كتاب مودة القربى از خليفه ثانى عمربن خطاب نقل مينمايد كه چون پيغمبر عقد اخوت بين اصحاب بست فرمود:
هذا على اخى فى الدنيا و الاخرة و خليفتى فى اهلى وصيتى و وارث علمى و قاضى دينى ما له منى مالى منه بفغه نفعى و ضره ضرى من احبه فقد احبنى من احبه فقد احبنى و من الغصبه فقد ابغضنى .
يعنى: اين على در دنيا و آخرت برادر منست و خليفه منست اهل من و وصى من و وارث علم و اداكننده دين من ميباشد، مال او از من است و مال من از اوست، نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است كسى كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است .
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
حديث الدار
مهمتر از همه احاديث درباره اينكه على وصى پيغمبر است ، حديث الدار يوم الانذار ميباشد كه بسيارى از علماء عامه و خاصه و مفسرين و مورخين و اكابر علماء اهل سنت با مختصر كم و زيادى در الفاظ و عبارات نقل نموده اند و شرح حديث اينست
كه چون (آيه 214 سوره شعراء، وانذر عشيرتك الاقربين) نازل شد رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چهل نفر از اشراف و رجال بزرگ و خويشاوندان خود را از قريش در منزل عمويش ابوطالب دعوت نمود و براى آنها يك ران گوسفند و قدرى نان و يك صاع شيراز غذا حاضر نمود،
مهمانان خنديدند و گفتند: محمد غذاى يك نفر را حاضر نكرده، چون در ميان آنها كسانى بودند كه يك شتربچه را تنها ميخوردند،
حضرت فرمود: كلوا بسم الله ، بخوريد بنام خداوند متعال ،
پس از آنكه خوردند و سير شدند به يكديگر گفتند: هذا ما سحركم به الرجل ، محمد با اين غذا شما را سحر نمود.
آنگاه حضرت برخاست پس از مقدماتى از سخن كه فقط قسمتى از آن يعنى شاهد مقصود را نقل ميكنم، فرمود: يا نبى عبدالمطلب ان الله يعثنى بالخلق كافة وليكم خاصة و انا ادعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان ثقيلتين على الميزان تملكون بهما العرب و العجم و تنقادلكم بهماالامم و تدخلون بهماالجنة و تنجون بهما من النار شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن يحبنى الى هذا الامرو يؤ ارزه نى الى القيام به يكن احى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى .
يعنى : اى فرزندان عبدالمطلب خداى تعالى مرا مبعوث فرمود بر عموم مردمان و بخصوص بر شما و من شما را دعوت ميكنم به دو كلمه
بر عرب و عجم مالك شويد و ايشان شما را منقاد گردند و جميع امم در تحت انقياد شما درآيند و به اين دو كلمه به بهشت رويد از دوزخ نجات يابيد
و آن دو گواهى دادن به وحدانيت خدا و رسالت منست، پس هر كس مرا در اين كار اجابت كند و معاونت من نمايد او برادر من و وزير وارث و خليفه بعد از من خواهد بود و اين جمله آخر را سه مرتبه تكرار كرد و در هر سه مرتبه احدى جواب نداد، مگر على(علیه السلام) كه جواب داد: انا انصرك و وزيرك يا نبى الله : اى پيغمبر خدا، من شما را كمك و يارى مينمايم .
پس حضرت او را به خلافت بشارت داد و دهان مبارک را بر دهان او گذاشت و فرمود: ان هذا و وصيتى و خليفتى فيكم ، يعنى اين على وصى و خليفه من در ميان شماست .
و در بعضى از كتب است كه حضرت به خود على(علیه السلام) خطاب نموده و فرمود: انت وصيى و خليفتى من بعدى .
بعضى نقل كرده اند كه اين مجلس مهمانى در سه روز متوالى انجام گرفت.
اين حديث را كتب شيعه نقل نموده اند و در كتب عامه هم زياد نقل شده مانند (احمد بن حنبل، در مسند خود) و (ثعلبى، در تفسير خودش) و (احمد خوارزمى، در مناقب) و (طبرى، در تفسيرش) و (ابن ابى الحديد معتزلى، در جلد سوم شرح نهج البلاغه خود) و (ابن اثير، در كامل) و (حلبى، در سيره) و (بيهقى، در سنن) و ديگران حتى مورخين بيگانه از ساير ملل كه تاريخ اسلام را نوشته اند مانند جرجى زيدان و توماس كارلايل انگليسى اين مجلس را انكار نكرده بلكه به قلم تحرير در آورده اند.
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن ابى الحديد بعد از نقل اين حديث گفته كه دليل بر اينكه على(علیه السلام) وزير و خليفه رسول خدا ميباشد نص كتاب خدا و احاديث رسول الله است،
* حق تعالى در قرآن فرموده :
و اجعل لى وزيرا من اهلى و هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى
يعنى : موسى بن عمران عرض كرد خداوندا براى من وزيرى مقرر فرما و معينى از كسان من كه برادرم هارون باشد و پشت مرا به او محكم گردان يا آنكه او را وزير من گردان و او را در نبوت من شريك ساز
* و رسول خدا در حديث صحيح كه مجمع عليه فراق اسلام است فرموده :
يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى.
یاعلى تو براى من بمنزله هارون براى موسى هستى ، الا آنكه بعد از من پيغمبرى نميباشد.
پس ثابت شد كه جميع مراتب هارون و قدر و منزلت او نزد موسى براى على(علیه السلام) نيز هست پس على وزير رسول خداست و پشتيبان محكمى براى آن حضرت ميباشد و اگر رسول خدا خاتم النبيين نبود على در نبوت با او شريك بود.
*و نيز (ابن ابى الحديد) از (زيدبن ارقم) روايت ميكند كه رسول خدا فرمود: آيا نمي خواهيد شما را به چيزى دلالت كنم كه اگر با او آشتى كنيد و يار شويد هلاك نگرديد، بتحقيق كه ولى و امام شما على بن ابيطالب است ، پس دل خود را با او خالص كنيد و به امامت او اقرار آوريد و او را تصديق نمائيد و اين را كه ميگويم جبرئيل به من خبر داده است .
(ابن ابى الحديد) پس از نقل اين حديث ميگويد: همين كلام پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نص صريح در امامت و ولايت على(علیه السلام) است و ما جماعت معتزله با اين حديث صريح چه خواهيم كرد، بعد خودش ميگويد كه مراد از امامت ، امامت در فتاوى و احكام شرعيه است نه در خلافت.
حال بايد به اين مرد سنى گفت كه خودت بعد از نقل اين حديث اعتراف كردى كه اين عبارت پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نص صريح در امامت على (ع ) است پس چگونه تاءيل آنرا مينمايى ، در صورتيكه احدى نگفته كه نص را بايد تاءويل كرد و معروفست كه ميگويند اجتهاد در مقابل نص غلط است .
پس جاى هيچگونه انكارى نيست كه امامت و خلافت على(علیه السلام) را وجود مبارك پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بيان فرموده
بطوريكه (صلاح الدين صفدى) در (وافى بالوفيات) ضمن حرف الف ذيل حالات (ابراهيم بن سيار بن هانى بصرى) معروف به نظام معتزلى ميگويد كه : نص النبى (ص ) على ان الامام على و عينه و عرفت الصحابة ذلك و لكن كتمه عمر لاجل ابى بكر رضى الله عنهما .
يعنى رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر امامت على(علیه السلام) تصريح كرد و آن حضرت را به امامت تعيين نمود، صحابه اين را ميدانستند ولكن عمربن خطاب امامت و خلافت على را براى خاطر ابى بكر كتمان نمود.
بسم الله الرحمن الرحیم
حجة الاسلام ابوحامد محمد غزالى طوسى در كتاب سرالعالمين خود ميگويد كه خلافت على اتفاق فريقين است و همه كس واقع و حقيقت را با كمال وضوح و آشكار فهميده و از اين رو هرگونه شك و ترديد زايل و مرتفع است و بطور يقين على(علیه السلام) جانشين و خليفه بلافاصل پيغمبر شناخته شده است زيرا اجماع جماهير مسلمين بر صحت وقوع قضاياى و شمول خطبه آن روز نسبت به مورد بحث منعقد است و با اين ملاك هر اشكالى بي مورد و هر اعتراضى بي مورد و لغو و باطل ست
زيرا همين كه رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سخن فرسايى خود را به پايان آورد فورى عمر مبادرت به تظاهر نموده تبريكات لازمه را ضمن بيانات ((بخ بخ لك يا على )) تقديم نمود، بديهيست كه اين نحوه تبريك گفتن تسليم در مقابل صدور فرمان جديد و رضايت به وقوع خلافت على است ،
ولى مع الوصف با اينكه كمال طوع و رغبت سر تسليم فرود آوردند عاقبت بد معامله اى با خدا ذكر كردند كه جزا حفاء حق و ورشكستگى آخرت نتيجه ديگرى نداشت ،
اگر چنين نبود پس چرا در مرض موت پيغمبر وقتى آن حضرت كاغذ و دوات براى نوشتن دستور جامع طلبيد در پاسخ ((ان الرجل لهجير)) شنيد،
پس خلافت فاقد منطق و دليل است و اگر حر به اجماع را به منظور صحيح بكار برند البته ناقص است چه آنكه عباس و پسرانش و على (ع ) با زن و فرزندانش هيچكدام شركت در اجماع ساختگى نداشته و همچنين بعضى حاضرين سقيفه نيز تمرد و مخالفت با آن اجماع نمودند و بيعت نكرده از سقيفه خارج شدند.
خواننده عزيز بر شما ثابت شد كه وصى خليفه بلافصل پيغمبر على(علیه السلام) بوده و شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق دارند و بنا بر قول غزالى اگر يك عده هوى پرست براى رياست چند روزه دنيا على را خانه نشين كنند حق از بين نميرود و مظلوميت على و اولادش بر مردم عالم ثابت ميگردد و چون اين مطلب وصايت خيلى مهم است در غالب زيارات ميخوانى السلام عليك يابن اميرالمؤمنين سيدالوصيين .
خواننده عزيز اين چند جمله ايكه در بيان وصى بودن حضرت على(علیه السلام) ذكر كرديم يكى از هزاران اخبارى بود كه در كتب شيعه و سنى نقل شده و قطره اى بود كه از باب نمونه از اقيانوس كبير اخبار نشان داديم و از همين مختصر بيان ما معلوم ميشود كه مطلب خلافت بلافاصل على(علیه السلام) به حدى ظاهر بوده که منكرين خلافت و ولايت آن حضرت هم اعتراف به آن داشته اند.
كشتى شكست خورده ز طوفان كربلا
در خاك و خون فتاده به ميدان كربلا
گر چشم روزگار بر او فاش ميگريست
بودند ديو و دد همه سيراب مى مكيد
خون مى گذشت از سر ايوان كربلا
خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى بغير اشك
زان تشنگان هنوز بعيوق ميرسد
زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا
فرياد العطش ز بيابان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15