تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شرح جامع زیارت عاشورا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
بسم الله الرحمن الرحیم

مقام معنوى ابوطالب

در (كافى) از (درست بن ابى منصور) روايت ميكند كه گفت از حضرت ابى الحسن اول سئوال كردم : اكان رسول الله محجوجا بابى طالب ، فقال لاولكنه كان مستودعا للوصايا فدفعها اليه صلى الله عليه و آله و سلم قال قلت فدفع اليه الوصية قال فقلت فما كان حال ابى طالب قال اقر بالنبى و بما جاء به و دفع اليه الوصايا و مات من يومه .
كه آيا رسول خدا مامور پيروى از ابوطالب بود و ابوطالب از طرف خدا بر او حجت بود حضرت فرمودند: نه ولى ابوطالب نگهدار و دايع نبوت بود وصايا نزد وى سپرده شده بود و آنها را به حضرت پيغمبر داد.

(مرحوم مجلسى) در (مرآت العقول) در شرح اين خبر مى فرمايد:
آنچه بخاطر من رسيده و به نظر من روشن تر است اين است كه بگوئيم مقصود از اين سوال اين است كه آيا ابوطالب حجت و امام بود بر رسول خدا؟ حضرت جواب فرمود: نه بعلت اينكه او امانت نگهدار پيغمبر بود و وصاياى پيغمبران سلف را به حضرت پيغمبر رساند و مراد اين نيست كه ابوطالب به حضرت وصيت كرده و پيغمبر را خليفه خود ساخت تا حجت بر او باشد در حقيقت ابوطالب بمنزله شخص امينى بود كه امانت را به صاحبش رسانيد. سائل مقصود امام را نفهميد و گفت دادن وصايا مستلزم اين است كه حجت بر او باشد و سوال اول را تكرار كرد. امام جواب داد كه دادن وصيت به عنوان رد امانت مستلزم اين معنى نيست بلكه منافى آن است و مراد از (مات من يوميه) يعنى روز وفع وصيت مرد نه روز اقرار به نبوت و شايد هم متعلق به هر دو باشد و مقصود اقرار ظاهرى باشد كه ديگران دانستند.

از اين روايت مقام ابوطالب كاملا معلوم مى شود كه امانت پيغمبران سلف مانند عصاى موسى يا انگشتر سليمان يا پيراهن يوسف و از اين قبيل چيزهايى كه بايد نزد انبياء باشد و امروز هم خدمت حضرت ولى عصر ارواح العالمين له الفداء مى باشد تمام اينها نزد ابوطالب بوده و تسليم خدمت پيغمبر نمود.

صدوق در اكمال الدين از (اصبغ بن نباته) روايت نموده كه گفت از حضرت اميرالمومنين عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
بخدا قسم پدر من و جد من عبدالمطلب و همچنين هاشم و عبد مناف ، بت را در هيچ وقت پرستش نكردند. گفته شد كه پس چه چيز را پرستش مى نمودند حضرت فرمود: اينها بر دين حضرت ابراهيم بودند و بسوى خانه كعبه نماز مى خواندند.

علامه مجلسى در كتاب بحار جلد 9 از (امان بن محمد) روايت مى كند كه گفت:
نامه اى براى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نوشتم كه جعلت فدك من در ايمان ابوطالب شك دارم كه آيا به پيغمبر ايمان آورد يا كافر بود حضرت در جواب نوشتند:
بسم الله الرحمن الرحيم
تيبع غير سبيل المومنين نو له ما تولى
يعنى هر كس پيروى كند غير راه مومنان را باز مى دهيم به او آنچه را كه دوست مى دارد و بعد حضرت نوشتند كه اگر تو اقرار به ايمان ابوطالب نكنى بازگشت تو به آتش جهنم خواهد بود.

و نيز در بحار نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام به يونس فرمود:
اى يونس مردم درباره ابوطالب چه مى گويند، گفت : فدايت شوم مى گويند ابوطالب در آتش بسياريست و درد و پاى او دو بغل از آتش مى باشد كه از شدت حرارت آنها مغز سر او مى جوشد
حضرت فرمود:
دشمنان خدا دروغ مى گويند بدرستى كه ابوطالب من رفقاء النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: مخفی بودن ایمان ابوطالب

بسم الله الرحمن الرحیم

ايمان ابوطالب مخفى بود

*** براى اينكه ابوطالب بتواند كاملا از وجود مبارك پيغمبر حمايت و جان آن حضرت را از كفار حفظ نمايد مجبور بود كه ايمان خود را مخفى قرار دهد چه اگر كفاى مى دانستند كه ابوطالب به آن حضرت ايمان آورده مسلما ابوطالب كشته مى شد بلكه جان پيغمبر هم در خطر بود و لذا ابوطالب سياستى براى خود اتخاذ كرد كه هم با محمد صلى الله عليه و آله باشد و هم با قريش و دليل بر گفتار ما رواياتى هست كه مرحوم مجلسى در بحار در اين موضوع نقل مى كند كه يكى از آنها اين است كه:
عموى على بن حسان گفت خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه مردم گمان مى كنند كه ابوطالب در آتش بسياريست حضرت فرمود، دروغ مى گويند: جبرئيل چنين خبرى به جهت پيغمبر نیاورده گفتم: پس جبرئيل در اين باب چه بر پيغمبر نازل نمود، حضرت فرمود جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد حق تعالى ترا سلام مى رساند و مى فرمايد كه اصحاب كهف خودشان را مخفى نمودند شرك را ظاهر كردند (فاتادهم الله اجرهم مرتين) و ابوطالب به همين قسم ايمان خودش را مخفى نمود و شرك را ظاهر كرد (فاتاه الله اجره مرتين) و ابوطالب از دنيا خارج نشد تا اينكه جبرئيل از نزد حق تعالى بشارت بهشت او را آورد آنگاه حضرت فرمود: كه مردم چگونه وصف ابوطالب را اين مى كنند و حال آنكه در شب وفات ابوطالب جبرئيل بر پيغمبر نازل شده و گفت اى محمد از مكه خارج شو كه از براى تو بعد از ابى طالب ناصرى در مكه نخواهد بود.

*** سيد مرتضى در كتاب فصول از شيخ خودش شيخ مفيد ادله اى براى اثبات ايمان ابوطالب ذكر كرده كه ما بعضى از آنها نقل مى كنيم :
1 - اخلاص و دوستى ابوطالب نسبت به رسول خدا است و آن حضرت را به قلب و دست و زبان خودش يارى مى كرد و به دو پسرش على و جعفر امر كرد كه متابعت آن حضرت را بنمايند.
2 - فرمايش پيغمبر خدا در وقت مرگ ابوطالب است كه فرمود عمو تو صله رحم را بجا آوردى خدا جزاى خير به تو بدهد پس چنين دعايى از پيغمبر در حق شخص كافر جايز نيست .
3 - بعد از مرگ ابوطالب حضرت رسول صلى الله عليه و آله در بين اولادهاى او على عليه السلام را امر به تغسيل و تكفين او نمود در صورتيكه اولادان ديگر او هم حاضر بودند و جعفر هم ايمان آورده بود ولى در بلاد حبشه بود پس پيغمبر كه امر كرد على ابوطالب را غسل دهد دليل بر ايمان او است چه اگر كافر بود پيغمبر به على نمى فرمود كه كافر را غسل دهد.
4 - اين خبر مشهور است كه جبرئيل در وقت موت ابوطالب بر رسول خدا نازل شد و به آنحضرت گفت يا محمد حقتعالى به شما سلام ميرساند و ميفرمايد كه از مكه خارج شو كه ناصر تو ابوطالب وفات كرد و اين خبر ايمان ابوطالب را ظاهر ميسازد زيرا كه اگر ايمان به آنحضرت نداشت پس چرا او را يارى ميكرد و با كفار قريش در رسالت آن حضرت محاجه مينمود.
5 - وقتى ديد كه على با پيغمبر نماز ميخواند گفت اى پسر اين چه عملى است گفت دينى است كه ابن عم من مرا بسوى آن خوانده ابوطالب گفت متابعت او را بكن چه او نميخواند مگر بسوى خير پس ابوطالب در اين حرفش به راستگويى رسول خدا اعتراف كرد و اين حقيقت ايمان ميباشد.
6 - ابوطالب اشعار زيادى دارد كه دلالت بر ايمان او ميكند از جمله قصيده لاميه او است كه در آن ميگويد: الم يعلموا ان انبنا لامكذب .
در اين شعر صريحا ميگويد كه پيغمبر دروغ نميگويد و رسالت او حق است .
و نيز در وقت وفاتش اهل خود را جمع كرد و اشعارى در يارى پيغمبر گفت كه از جمله آن اينست اوصى بنصرالنبى الخير مشهده در اين شعر هم در وقت مرگش اقرار به رسالت پيغمبر نموده است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: ابوطالب یاری رسان پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)

بسم الله الرحمن الرحیم

ابوطالب يارى پيغمبر مينمود

*** اوايل كه پيغمبر اسلام دعوى نبوت نمود و دين خود را آشكار ساخت مردم مكه و علی الخصوص طايفه قريش با او مخالفت كرده و هر روز به نوعى برای آن حضرت مزاحمت فراهم ميكردند و مسلمانان را اذيت مينمودند و به قدرى كار را برای مسلمين سخت گرفتند كه بعضى از مسلمانان مجبور شدند از مكه هجرت كنند و به (نجاشى) سلطان حبشه پناهنده شوند و آن اشخاصى كه قادر به هجرت نبودند و در مكه ماندند (ابوطالب) و (حمزه) از آنها طرفدارى ميكردند و تا ممكن بود نميگذاشتند كه يك فرد مسلمان مورد حمله كفار واقع شود. مردم مكه انجمنى تشكيل دادند تا درباره مسلمين تصميمى اتخاذ كنند. در آن انجمن تمامى قريش همدست شده تصميم به قتل پيغمبر را گرفتند. ابوطالب بر اين انديشه كفار آگهى يافت. آل هاشم و عبدالمطلب را جمع كرده و همه آنها را با زن و فرزندشان و مسلمين به دره اى كه شعب ابوطالب نام داشت جاى داد.
اولاد عبدالمطلب از مسلمان و غيرمسلمان براى حفظ قبيله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پيغمبر خوددارى نميكردند مگر (ابولهب) كه از دشمنان سرسخت آن حضرت بود و بالجمله در آن شعب ابوطالب به اتفاق ايشان خود به حفظ و حراست رسول خدا پرداخت و از دو سوى آن دره را ديده بان گذاشت كه دشمن هم بر آن هجوم نياورد و بسيارى از شب ها به فرزندش على(علیه السلام) ميگفت كه به جاى پيغمبر بخوابد و حمزه همه شب با شمشير برگرد پيغمبر ميگشت. كفار قريش دانستند كه بدان حضرت دست نيابند و كشتن او غيرممكن است، لذا چهل تن از بزرگان ايشان در ((دارالندوة )) مجتمع شدند و پيمان بستند كه با فرزندان عبدالمطلب و اولاد هاشم ديگر موافق نباشند و مدارا نكنند و زن به ايشان ندهند و زن از ايشان نگيرند و بديشان چيزى نفروشند و چيزى هم از ايشان نخرند و صلح با آنها نكنند تا وقتى كه محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به ايشان بدهند تا به قتل رسانند. اين عهدنامه را نوشتند و مهر كردند و به (ام الجلاس؛ خاله ابوجهل) سپردند تا او نيكو حفظ كند. بعد از اين معاهده بنى هاشم در شعب محصور مانده هيچكس از اهل مكه جرات خريد و فروش با آنها را نداشت مگر در اوقات حج كه مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مكه حاضر ميشدند آنها از شعب بيرون شده چيزهاى خوردنى از عرب ميخريدند و به شعب ميبردند ولى چون مى فهميدند كه يكى از بنى هاشم ميخواهد چيزى بخرد بهاى آن را گران ميكردند و خودشان ميخريدند و اگر ملتفت ميشدند كه يكى از اقوام عبدالمطلب چيزى خوردنى به شعب فرستاده او را زحمت رسانده اذيت ميكردند و اگر كسى از شعب بيرون ميشد و او را ميديدند عذاب و شكنجه اش ميكردند.

*** نقل شده كه ابوالعاص داماد پيغمبر شترانى از گندم و خرما بار ميكرد و به شعب ميبرد و رها ميكرد از اينجاست كه پيغمبر فرمود ابوالعاص حق دامادى ما را ادا كرد بالجمله تا سه سال كار بدينگونه ميبود و گاه بود كه فرياد اطفال (نبى عبدالمطلب) از شدت گرسنگى بلند بود تا اينكه بعضى از مشركين از بستن آن پيمان پشيمان شدند و پنج نفر از ايشان يعنى هشام بن عمر، و زهير بن امية بن مغيره و مطعم بن عدى و ابوالنجترى و زمعة بن الاسود با هم پيمان بستند كه نقص عهد كنند و آن صحيفه را بدزدند صبح فردا كه صنا ديد قريش در كعبه جمع شدند آن پنج نفر آمدند و از اين مقوله سخن در پيش آوردند كه ناگاه ابوطالب با جمعى از مردم خود از شعب بيرون آمدند به كعبه آمدند و در مجمع قريش بنشستند. ابوجهل گمان كرد كه ابوطالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش تمام شده و آمده كه محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را تحويل دهد.
ابوطالب آغاز سخن كرد و گفت اى مردم امروز سخنى با شما گويم كه بر خير شما است برادرزاده ام محمد صلى الله عليه و آله به من خبر داده كه خداى تعالى موريانه را بر آن صحيفه گماشت كه تمام نوشته ها را خوردند فقط نام خدا بر آن باقى مانده اكنون آن صحيفه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه كار است دست از او برداريد و اگر دروغ ميگويد من او را به شما ميدهم تا او را بقتل رسانيد مردم گفتند نيكو سخن گفتى چون صحيفه را از ام الجلاس بگرفتند و گشودند ديدند تمام آنرا موريانه خورده جز لفظ بسمك اللهم كه بر سر نامه باقى مانده. خود مردم شرمسار شدند. آنگاه مطعم بن عدى صحيفه را پاره كرد و گفت ما از اين صحيفه قاطعه ظالمانه بيزاريم بعدا مسلمين از شعب بيرون آمدند.

*** اگر ابوطالب داراى ايمان نبود پس چرا در اين سه سال كمك به آن حضرت ميكرد و محمد صلى الله عليه و آله را تحويل كفار قريش ‍ نميداد اينها دليل بر ايمان و اسلام ابوطالب است .

اگر مشركين بعد از سه سال ترحم كردند و خودشان دلشان به حال بچه هاى مسلمين سوخت خدا لعنت كند بنى اميه را كه فرياد العطش كودكان حسين، دل سنگ آنها را نسوخت بلكه با شمشير و نيزه جواب آنها را دادند.

ـــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

اقرار ابوطالب دم مرگ به توحيد

(حافظ ابونعيم) و (بيهقى) كه از علماء عامه ميباشند نقل ميكنند كه در مرض موت ابوطالب جمعى از صنا ديدند كفار قريش از قبيل (ابوجهل) و (عبدالله بن بنى اميه) به عيادت جناب ابوطالب رفتند. در آن حال رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به عمویش ابوطالب فرمود بگو كلمه لا اله لا الله را، تا من بر آن شاهد باشم در نزد پروردگار متعال، فورى ابوجهل و ابن بنى اميه گفتند اى ابوطالب آيا از ملت عبدالمطلب بر ميگردى چند مرتبه اين كلمات را تكرار ميكنى تا اينكه ابوطالب گفت بدانيد كه من بر ملت عبدالمطلب باقى ميباشم. آثار موت بر آن جناب ظاهر شد، برادرش عباس ديد لبها حركت ميكند گوش داد ديد ميگويد: لا اله الا الله، عباس رو به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نموده عرض كرد برادرزاده، برادرم ابوطالب آن كلمه اى را كه تو امر كردى گفت. ولى چون عباس اسلام نياورده بود كلمه شهادت را بر زبان جارى ننمود.
تلقين پيغمبر به عمويش نه از آن جهت بود كه ابوطالب كافر بوده و پيغمبر خواست عمويش با ايمان از دنيا برود بلكه از آن جهت بود كه وقت مرگ شيطان بر انسان غلبه ميكند و به گفتن لا اله الا الله از انسان دور ميشود و ديگر آنهايى كه در اطراف بستر هستند بدانند كه اين شخص مؤمن موحد از دنيا رفت و در تشيع و تكفين او حاضر شوند و از جنازه او احترام كنند و طلب مغفرت به جهت او بنمايند
و ضمنا ابوطالب در گفتارش سياستى بكار برد و گفت من بر ملت عبدالمطلب هستم. ظاهرا آنها را ساكت و خوشحال نمود ولى در معنى اقرار به توحيد بود چه آنكه جناب عبدالمطلب بر ملت ابراهيم و موحد بود علاوه بر آنكه صريحا كلمه طيبه لا اله الا الله را بر زبان جارى نمود.

ـــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...( مبحث بعدی: حیوانات مطیع ابوطالب بودند

بسم الله الرحمن الرحیم

حيوانات مطيع ابوطالب بودند

*** (علامه مجلسى) در جلد نهم (بحار) از مناقب شهر آشوب نقل ميكند كه روزى فاطمه بنت اسد(رضى الله عنها) ديد كه حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خرمايى تناول ميفرمايد كه از مشك و عنبر خوشبوتر است و به خرماهاى دنيا شباهت ندارد، التماس به حضرت كرد كه دانه اى از اين خرما به من عطا فرما، حضرت فرمود كه تا به وحدانيت حقتعالى و پيغمبرى من گواهى ندهى اين خرما بر تو حلال نيست فاطمه شهادتين را گفت و يك دانه از آن خرما را گرفت و تناول كرد، بعد از خوردن رغبتش به آن خرما زياده شد دانه ديگرى از براى ابوطالب طلب نمود، حضرت فرمود به شرطى ميدهم كه آنرا به ابوطالب ندهى مگر بعد از گفتن شهادت به خدا و رسالت من، چون شب شد و ابوطالب به نزد فاطمه درآمد بوى خوشى از فاطمه استشمام كرد كه هرگز چنان بوى خوشى نشنيده بود از او پرسيد كه اين بوى خوش از چيست فاطمه خرما را بيرون آورد و گفت از اين خرماست. ابوطالب به او التماس كرد كه خرما را بده به من تا تناول نمايم. فاطمه گفت: تا شهادت ندهى به وحدانيت خدا و رسالت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خرما را به تو ندهم، ابوطالب بدون تامل شهادتين را گفت ولى به فاطمه گفت شهادت را نزد قريش اظهار مكن و نگو كه من اسلام تام اختيار كردم چه من اسلام خود را از روى مصلحتى از آنها پنهان ميدارم آنگاه ابوطالب خرما را گرفت و تناول نمود و در پيمان همان شب مقاربت نمود و فاطمه به على عليه السلام حامله شد و حسن جمال فاطمه به سبب آن ماه فلك امامت و خدمت مضاعف گرديد و آن حضرت در شان مادر با او تكلم مينمود و در تنهايى مونس او بود.

*** روزى فاطمه به نزد كعبه آمد و (جعفر طيار) با او همراه بود حضرت اميرالمؤمنين در شكم مادر با جعفر سخن گفت جعفر از غرابت آن حالت افتاده مدهوش شد در آن حال بتهايى كه در كعبه تعبيه كرده بودند برو در افتادند. پس فاطمه دست بر شكم خود ماليد و گفت اى نور ديده من تو هنوز از شكم بيرون نيامده اى بتها تو را سجده ميكنند، چون بيرون آيى مرتبه تو چگونه خواهد شد، چون اين حالت را براى ابوطالب نقل كرد گفت اين دليل است بر آنچه كه شير در راه طائف مرا خبر داد.

*** روزى ابوطالب از طائف متوجه مكه شد ناگاه شيرى در مقابل او پيدا گرديد چون نظرش بر ابوطالب افتاد به نزديك او آمد وى بر خاك ميماليد و دم بر زمين ميسائيد و نزد او تذلل مينمود ابوطالب گفت به حق آن خداوندي كه تو را آفريده سوگند ميدهم كه بگويى چرا براى من اينگونه تذلل مينمايى شير به قدرت الهى به سخن آمد و گفت تو پدر شير خدايى و يارى كننده پيغمبر خدا و تربيت كننده او، پس در آن روز محبت ابوطالب به حضرت رسالت زياد شد و به او ايمان آورد و اصل محبت و ايمان او هم بواسطه اين بود كه پيغمبر فرموده بود كه من و على از نور واحد خلق شديم و دو هزار سال قبل از خلقت آدم در طرف راست عرش تسبيح حقتعالى مينموديم .
ــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

مجعول بودن حديث ضحضاح

*** قائلين به كفر ابوطالب حديثى نقل ميكنند كه: ان اباطالب فى ضحضاح من النار. ( ابوطالب در آبگينه اى از آتش است. )
اين حديث هم مانند ساير احاديث موضوعه و مجعوله ميباشد كه عده اى از دشمنان آل محمد و مخصوصا در زمان اموي ها و بالخصوص زمان معاويه بن ابى سفيان روى عداوتى كه با جناب ابوطالب داشتند جعل نموده اند.
و عجيب تر آنكه ناقل اين حديث يك نفر فاسق و فاجر و از اعدا اميرالمؤ منين عليه السلام بوده بنام (مغيرة بن شعبه)،


*** بنا بر نقل ابن ابى الحديد و (مروج الذهب) و ديگران، مغيره در بصره زنا كرد، روزي كه شهود براى شهادت نزد خليفه عمر آمدند سه نفر شهادت دادند، چهارمى كه آمد شهادت را بگويد او را كلمه اى تلقين نمودند كه از دادن شهادت ابا نمود آن سه نفر را حد زدند و مغيره را خلاص نمودند.
يك چنين فاسق و فاجر زانى شارب الخمر كه حد خدا بر او تعطيل شد و از دوستان معاويه بن ابى سفيان می باشد، اين حديث را از روى بغض و كينه نسبت به اميرالمؤمنين(علیه السلام) و خوشايند معاويه و حسب الامر او و اتباعش جعل نمود که: ان اباطالب فى ضحضاح من النار.
و اتفاقا افرادي كه در سلسله روات آن قرار گرفته اند مانند (عبدالملك بن عمير) و (عبدالعزيز راوردى) و (سفيان ثورى) و غيره مردود و ضعيف و رواياتشان غيرقابل قبول است و سفيان ثورى جزء مدلسين و كذابين به شمار آمده، پس چگونه ميتوان به حديثى كه روات آن اين جماعت باشند اعتماد كرد.

*** اگر واقعا ابوطالب كافر و مشرك بود همان روز اول كه پيغمبر مبعوث به رسالت شد و با عمويش جناب عباس نزد ابوطالب رفت و فرمود كه خداوند مرا مامور كرده كه اظهار امر خود را بنمايم و مرا پيغمبر گردانيده تو به چه طريق مرا يارى خواهى كرد و به چه قسم با من رفتار ميكنى با آنكه رئيس قوم و بزرگ مكه و كفيل آن حضرت بود بايد آن حضرت را از خود طرد كند و با آن تعصبى كه اعراب در دين دارند بايستى فورى بر خلاف او قيام كند و يا لااقل او را از اين دعوت منع نمايد در صورتيكه ابوطالب در جواب پيغمبر اشعارى گفت كه معنى آن چنين است :

به خدا قسم كه جمعيت قريش پيروى از تو نخواهند كرد تا بميرند و تو بدون ترس و خوف اقدام به وظيفه خود بنماى و من به تو مژده ميدهم فتح و ظفر را و تو مرا به دين خود دعوت نمودى. من يقين دارم كه تو مرا به حق ارشاد نموده اى زيرا حسن سابقه و امانت و راستگويى تو بر كسى پوشيده نيست، دينى را به مردم عرضه داشتى كه من يقين دارم كه بهترين اديان است اگر ترس از ملامت و بدگويى نداشتم مى يافتى كه تا چه اندازه در راه دين تو بذل و بخشش مينمودم .

از اين اشعار كاملا معلوم ميشود كه ابوطالب از ترس مردم مكه عقيده خود را ظاهر نميكرده و اسلام خود را مخفى ميداشته و تا وقت مرگ كه خواست از دنيا برود اسلام خود را ظاهر ساخت و رفت. اخبار و گفتار علماء و مورخين راجع به اسلام ابوطالب زياد است و در اينجا بيش ازين جاى ذكر آن نيست هر كه طالب باشد به اول بحارالانوار جلد نهم مرحوم مجلسى مراجعه كند.
ابوطالب در سن هشتادسالگى سه سال قبل از هجرت در مكه از دنيا رفت و قبر او در قبرستان معلى در مكه معروف است.
ـــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...

بسم الله الرحمن الرحیم

والده ماجده اميرالمؤ منين عليه السلام

*** والده ماجده آن حضرت، جناب فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف است و مادر اين فاطمه ، فاطمه بنت رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن وهب بن ثعلبة بن وائلة بن عمرو بن شهاب بن مهارب بن فهر است ، پس فاطمه بنت اسد با جناب ابوطالب دخترعمو و پسرعمو بوده اند و وجود مبارك پيغمبر به اين فاطمه مادر خطاب ميكردند.

*** (شيخ صدوق) در كتاب (امالى خود) از (عبدالله بن عباس) روايت نموده كه گفت روزى حضرت اميرالمؤمنين آمد خدمت حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در حاليكه گريه ميكرد و ميگفت انا الله و انا اليه راجعون. حضرت رسول جهت گريه او را سوال كرد و فرمودند از گريه باز ايست و گريه مكن. على(علیه السلام) عرض كرد يا رسول الله مادرم بنت اسد مرده، چون حضرت رسول خبر فوت فاطمه را شنيدند گريه كرده، فرمود ياعلى خدا رحمت كند مادر تو را نه فقط مادر براى تو بود بلكه براى من هم به منزله مادر بود. بعد حضرت عمامه مبارك خود را با يكى از لباسهاى حضرت على(علیه السلام) دادند و فرمودند كه برو و زنها را امر كن او را بطور خوبى غسل دهند و با اين دو پارچه كه من به تو دادم او را كفن نما و براى دفن حركت مده تا من بيايم. على بفرموده پيغمبر عمل نمود و پس از ساعتى حضرت رسول تشريف آوردند، جنازه را حركت داده و به قبرستان بردند، پس خود وجود مبارك پيغمبر بر فاطمه نماز خواندند، نمازي كه قبل از آن بر احدى مثل آن نماز نخوانده بودند به اين كيفيت كه چهل تكبير گفتند، پس داخل قبر او شدند و در آن خوابيدند بطوريكه صدايى از آن حضرت شنيده نشد و حركتى از آن بزرگوار ديده نگرديد، آنگاه بيرون آمدند و به اميرالمؤمنين و امام حسن عليهماالسلام فرمودند داخل قبر شويد و او را در قبر گذاشتند و لحد او را چيدند چون از درست كردن قبر فارغ شدند حضرت رسول به آنها فرمود كه از قبر بيرون بياييد، پس حضرت رسول مجددا آمدند در قبر بالاى سر او فرمودند اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدم ميباشم نكير و منكر نزد تو مي آيند و سوال ميكنند كه خداى تو كيست در جواب آنها بگو الله خداى من است ، محمد پيغمبر من ميباشد و اسلام دين من است و قرآن كتابم و پسرم على امام و ولى من ميباشد، آنگاه حضرت فرمود: اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت ، بعد حضرت از قبر او خارج شد و خاك در قبر او ريخت و فرمود قسم به آن كسي كه جان محمد به يد قدرت اوست كه فاطمه صداى دست مرا شنيد كه دست راست خود را بر دست چپ زدم پس از آن عمارياسر از جاى بلند شد و گفت پدرم و مادرم فداى شما باد يا رسول اله آن روز شما نمازى بر فاطمه خوانديد كه مثل اين نماز را قبلا بر كسى نخوانده بوديد فرمود او اهل بيت داشت كه من چنين نمازى به جهت او بخوانم ، به جهت آنكه او از ابوطالب اولاد زيادى داشت و ماليه آنها زياد و ماليه ما كم بود به اين جهت فاطمه از من نگهدارى مينمود و فرزندان خود را گرسنه ميگذاشت و مرا سير مينمود آنها را برهنه ميگذاشت ولى مرا لباس ميپوشانيد و سرهاى فرزندان خود را گردآلود ميگذاشت و سر مرا روغن ميماليد. عمار گفت يا رسول الله به چه جهت بر جنازه او چهل تكبير گفتى؟ فرمود چون متوجه طرف راست خودم شدم چهل صف از ملائكه را ديدم ، لذا من از براى هر صفى تكبير گفتم. عمار گفت به چه جهت در قبر خوابيديد بطوريكه هيچ صدايى از شما شنيده نشد و حركتى ديده نگرديد؟ حضرت فرمود: مردم در روز قيامت برهنه محشور ميشوند پس من هميشه از خداى عز و جل طلب مينمايم كه او را پوشيده مبعوث گرداند و قسم به آن خدائي كه جان محمد به يد قدرت اوست كه از قبر خارج نشدم تا آنكه ديدم مصاجين از نور در نزد سر او مصاجين از نور جلوى او و مصاجين از نور در نزد دو پاى او و دو ملك رقيب و عتيد كه در زمان حيات با او بودند موكل بر قبر او هستند و براى او تا روز قيامت استغفار ميكنند.

*** (فاطمه بنت اسد) در سال چهارم هجرت در مدينه از دنيا رفت لكن سن او را ضبط نكرده اند و قبر شريفش در ميان حرم ائمه بقيع است .
ــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...

بسم الله الرحمن الرحیم

*** در بحار از (روضة الواعظين) نقل ميكند كه حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند كه در موت فاطمه بنت اسد ملائكه اطراف آسمان را پر كردند و درب بهشت براى او باز شد و فرشهاى بهشت به جهت او گسترده شد و ريحانى از رياحين بهشت براى او فرستاده شد پس او در روح و ريحان و جنت نعيم ميباشند و قبر او باغى از باغهاى بهشت است .

*** (شيخ صدوق) روايت ميكند كه (فاطمه بنت اسدبن هاشم) از كسانى بود كه با حضرت رسول بيعت كرد و با آن حضرت از مكه به مدينه هجرت نمود و چون آن مخدره از دنيا رفت حضرت رسول او را در پيراهن مبارك خود دفن كرد و در (روحاء) مقابل حمام (ابى قطيعه) قبرى بجهت او حفر نمود و خود آن حضرت در قبر رفته بدن مبارك خود به اطراف قبر ماليد پس بعضى از آن حضرت علت اين عمل را سوال نمودند حضرت فرمود چون پدر من از دنيا رفت من طفل صغيرى بودم، فاطمه بنت اسد و شوهرش ابوطالب مرا بردند و از من پرستارى نمودند بطوريكه اسباب آسايش و راحتى مرا فراهم آوردند و در زندگانى من وسعت دادند و مرا بر اولادهاى خودشان برترى و فضيلت ميدادند، لذا من هم دوست دارم كه خدا قبر او را وسعت دهد.

*** در (بصائرالدرجات) در آخر روايتى كه مانند روايات قبل است كه پيغمبر فرمود: من فاطمه را تكفين كردم بعلت آنكه به او گفتم مردم در قيامت از قبورشان برهنه ظاهر ميشوند فاطمه صيحه زد و گفت زهى رسوايى، پس من لباس خود را به او پوشانيدم و در نمازي كه براى او خواندم از حقتعالى سوال نمودم كه كفن او را نپوساند تا اينكه داخل بهشتش كند حقتعالى اين دعا را اجابت فرمود.

*** در (بحار) نقل ميكند كه فاطمه بنت اسد گفت در بستان خانه ما چند عدد درخت خرما بود و چون اول رسيدن رطب ميشد چهل نفر از اطفالي كه همسن با محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بودند هر روز به خانه ما مي آمدند و داخل اين بستان ميشدند و رطبهائي كه از درخت ريخته بود جمع ميكردند و بعضى از آنها از دست ديگرى مير بودند ولى هيچوقت نشد كه من ببينم محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را كه رطبى از دست طفلى بگيرد و من همه روزه يك مشت يا بيشتر از آن رطبها براى محمد جمع ميكردم و همچنين جاري من هم مقداری را براى محمد جمع میکرد. روزی آن حضرت در خواب بود، اطفال مطابق عادت همه روزه آمدند و هر چه رطب ريخته بود جمع كرده بردند من از خجالت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خوابيدم و آستين خود را بر صورتم افكندم. چون محمد از خواب برخاست داخل بستان شده در روى زمين رطبى نديد كه جمع كند برگشت كنيز من به او گفت من امروز را فراموش كردم كه رطب براى شما جمع كنم و اطفال داخل بستان آمده و اشاره به يكى از درختهاى خرما نمود و گفت اى درخت خرما من گرسنه هستم فاطمه بنت اسد گفت من ديدم كه شاخه هاى درخت به آنها خرما بود پائين آمده بقسمي كه محمد هر چه ميخواست از آنها خورد و بعدا شاخه ها بالا رفت و در محل اولش قرار گرفت، فاطمه گفت من از اين قسمت تعجب نمودم و ابوطالب هم در خانه نبود، رسم ما اين بود كه چون او به خانه ميآمد و در را ميزد من به جاريه خود ميگفتم كه برو و در را باز كن ولى آنروز چون ابوطالب در را زد خودم پاى برهنه بطرف در رفته آن را باز كردم و آنچه از محمد ديده بودم براى ابوطالب نقل كردم او گفت محمد پيغمبر است و از تو اولادى متولد ميشود كه وزير او ميباشد و بعدا از فاطمه على متولد ميگردد.

*** شما را بخدا آقايان انصاف دهيد آيا ممكن است زن و مردي كه اين همه به پيغمبر خدمت كرده و پيغمبر هم نسبت به آنها مهربان بوده بگويند كه كافر و مشرك بودند و اگر كسى بگويد كه اين اخبار و اشعاري كه از ابوطالب نقل شد بحد تواتر نميرسد و ما نمى توانيم به چند شعر و خبر، اسلام را بر آنها جارى كنيم. جواب اين گوينده اين است كه اولا خبر واحد را شيعه و سنى حجت ميدانند و مورد عمل قرار ميدهند و ثانيا اگر فرد فرد اين اشعار و اخبار متواتر نباشد ولى مجموع آنها متواترا دلالت دارد بر امر واحدي كه ايمان جناب ابوطالب و فاطمه بنت اسد باشد و اعتراف به نبوت و رسالت خاتم الانبياء باشد. بسيارى از امور است كه تواتر آن به همين قسم معين ميشود مثلا جنگها و شجاعتها و حملات مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در غزوات هر يك خبر واحد است ولى مجموع آنها روى هم متواتر معنوى است كه افاده علم ضرورى به شجاعت آن حضرت مينمايد و همچنين است سخاوت حاتم و عدالت انوشيروان و غيره .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

قبلا گفتيم كه در وصايت سه امر مهم شرط است :
1 - درستى و امانت

2 - شرافت در حسب و نسب
3 - كاردانى و علم و دانايى تا بتواند بطور احسن به وصايت خود عمل كند.
موضوع اول و دوم در مجالس قبل بيان شد و اينك:

کاردانی علی(علیه السلام)
*** على عليه السلام در جميع صفات شريك و مماثل پيغمبر خدا بود
بطور قطع مى توانيم ادعا كنيم كه در بين اصحاب پيغمبر تنها كسى كه در جميع شئون غير از مقام نبوت مثل و مانند پيغمبر خدا بوده على بن ابيطالب است و بس.
چنانچه (امام ثعلبى) در تفسيرش گفته:

و لا يخفى ان مولانا اميرالمؤ منين قدشابه النبى فى كثير الخصال المرضية و الفعال الزكية و عاداته و عباداته و احواله العليه و قد صح ذلك له بالاخبارالصحيحة و الاثار الصريحة و لا يحتاج الى اقامة الدليل و البرهان و لا يفتقر الى يضاح حجة و بيان و قدعد بعض العلماء بعض الحضال لاميرالمؤ منين على التى هو فيها نظير سيدنا البنى لامى .
يعنى: پوشيده و پنهان نيست كه مولاى ما اميرالمؤمنين در بيشتر خصال مرضية و افعال زكيه از عادات و عبادات و احوال عليه به رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شباهت دارد و اين معنى با اخبار صحيح و آثار صريحى كه احتياج به دليل و برهان خارجى ندارد به صحت پيوسته و محتاج به توضيح حجت و بيان نمى باشد بعضى از علماء برخى از آن خصال حميده را بشمار آورده اند كه در آن خصال حميده على نظير پيغمبر امى و درس نخوانده بوده است .

*** از جمله آيات قرآنى كه ميتوانيم براى اين موضوع شاهد بياوريم آيه تطهير است كه حقتعالى ميفرمايد:
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا .

يعنى : همانا خداوند اراده فرمود كه هر گونه پليدى را از شما خانواده رسالت دور نموده و شما را پاك و پاكيزه و از هر عيبى منزه گرداند.

***
اخبار زيادى از طرق عامه و خاصه در دست ميباشد كه همه آنها مؤيد بر اين است كه آيه تطهير در شان خمسه طيبه پيغمبر، على، حسن، حسين، فاطمه صلوات الله عليهم اجمعين نازل شده است .

*** روزى پيغمبر اكرم (ص ) در خانه ام سلمه تشريف داشتند على و زهرا و حسنين را خواندند و تمام آنها و حضرتش زير كساء (عباى يمانى) جمع شدند و در مقام مناجات با پروردگار برآمده فرمود خداوندا اينها اهل بيت من هستند كه درباره آنها به من وعده فرموده اى خداوندا پليدى و رجس را از ايشان دور فرما و آنها را پاك و پاكيزه گردان. خداوند توسط جبرئيل اين آيه را نازل فرمود، ام سلمه فرمود: يا رسول الله من هم جزء اهل بيت ميشوم، فرمودند: خير تو از اهل بيت نيستى ولى به تو مژده ميدهم كه اهل بهشتى .
پس معلوم ميشود مراد از آيه خوب بودن اين پنج نفر نيست زيرا ام سلمه هم زن خوبى بوده ، بلكه مراد مقام عصمت و طهارت است كه اين پنج تن دارا بودند.

ــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

*** ابوجارود روايت كرده كه (زيد) فرزند (امام زين العابدين عليه السلام) گفت: پدرم به من فرمود: بعضى از مردم جاهل و نادان چنين تصور كرده اند كه مراد از اهل بيت زنهاى پيغمبرند، بخدا قسم كه هر كس چنين خيال كند گنهكار است و دروغ گفته زيرا اگر مقصود زنهاى آن حضرت بودند بجاى كلمه عنكم بايد عنكن و بجاى يطهركم ، يطهركن استعمال ميشد چنانچه در آيات قبل از اين آيه كه راجع به زنهاى پيغمبر است اين نكته رعايت شده "يذكرن ما يتلى فى بيوتكن".

*** ناگفته نماند كه ما جماعت شيعه اين مقام عصمت را تنها درباره اين پنج تن قائل نيستيم بلكه ميگوئيم تمام دوازده نفر اوصياء پيغمبر از على(علیه السلام) تا حضرت حجت همه داراى اين مقام عصمت بوده اند.
*** (ابن بابويه) از اميرالمؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه حضرتش فرمود: روزى با فاطمه و حسنين حضور پيغمبر اكرم در حجره (ام سلمه) شرفياب شديم كه جبرئيل آيه مباركه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس را نازل فرمود، آن حضرت فرمود يا على اين آيه در شان تو و فاطمه و حسنين و ائمه اكرم از فرزندان حسين نازل شده، گفتم اى رسول خدا ائمه بعد از شما چند نفرند؟ فرمود: دوازده نفر، اول آنها تو هستى بعد از تو حسن و حسين و على زين العابدين فرزند حسين و يك به يك اسامى ايشان را بيان فرمود تا حضرت حجت و فرمود اسامى شما بر ساق عرش نوشته شده است.
پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در شب معراج فرمود اينها نام اوصياء و ائمه بعد از تو ميباشند همه ايشان پاك و پاكيزه و معصوم هستند و دشمنان آنها ملعونند.
شرح مفصل اين آيه را بجاى ديگر محول ميكنيم ، فقط خواستيم بگوئيم كه اين آيه ميرساند كه على از همه چيز غير از نبوت بالخصوص مقام عصمت با پيغمبر شريك بوده است .
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
آدرس های مرجع