شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
بسم الله الرحمن الرحیم
در (مناقب) سند به حضرت امام صادق(علیه السلام) ميرساند كه از پدرانش نقل فرموده تا به پيغمبر، كه فرمود:
خداوند هيچ پيغمبرى را قبض روح نكرد تا اينكه افضل عشيره خود را وصى قرار دهد و مرا امر كرد كه پسرعم خود على را وصى قرار دهم و خداوند در كتب سلف هم نوشته كه على وصى من خواهد بود.
بنابراين جاى هيچگونه شك و ترديدى نيست كه على(علیه السلام) وصى آن حضرت است و به حكم عقل بر پيغمبر لازم است كه از طرف خدا خلفايى براى تبليغ احكام اسلام و بيان حقايق قرآن براى مردم معرفى نمايد چه هر مؤسس و بانى بنايى كه زحمات زياد و طاقت فرسا جهت ايجاد تحكيم مبانى آن بنا و مؤسسه متحمل شده علاقمند به بقاى آن ميباشد و براى باقيماندن آن اساس بايد بعد از خود مدير و نگهبانى كه شباهت تامى از جهت علم و عمل با او داشته باشد برگمارد تا آن اساس بعد از او برقرار بماند و زحماتش هدر نرود،
پيغمبر اسلام مدت بيست و سه سال در تبليغ رسالت و نشر احكام و تحكيم مبانى دين اسلام زحماتى كشيد تا معارف دين اسلام را در بين جامعه بشرى منتشر ساخت ، بديهى است كه چنين شخصى كه تمام فكر و ذكرش بقاء دين اسلام تا روز قيامت بوده، كسى را براى مردم معرفى میكند كه مانند خودش داراى صفات كمال باشد تا بتواند نگهدارى دين را كرده و جواب و اشكالات مردم را بدهد،
قبلا گفتيم كسى كه بخواهد وصى ديگرى بشود بايد در مرتبه اول داراى سه شرط باشد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: ذکر شروط وصایت
بسم الله الرحمن الرحیم
شرط اول وصايت : درستى و امانت
اگر در صدر اسلام به حالات تمام اصحاب پيغمبر بنگريم كسى را مانند على بن ابيطالب داراى درستى و امانت نخواهيم يافت ،
از باب نمونه چند مورد از كارهاى آن حضرت را نقل ميكنيم تا مطلب خوب روشن گردد.
هيچگونه امتيازى بين مسلمين نبايد باشد
در دوران خلافت على(علیه السلام) عسل زيادى آورده و به انبار تحويل شده بود، هنوز موقع تقسيم نرسيده بود، ازقضا مهمانى بي موقع بر يكى از فرزندان على(علیه السلام) وارد شد، مقدارى از شب گذشته بود، دسترسى به بازار و خريد نبود، پسر امپراطور اسلام از انبار خواستار شد كه چند سير عسل برداشت كه خورش مهمان شاهزاده بشود فرداى آن روز كه اميرالمؤ منين(علیه السلام) براى تقسيم و پخش عسل به انبار آمد ديد يكى از ظرفهاى عسل دست خورده است از انباردار مؤاخذه فرمود گفت : ديشب فلان پسر شما اين مقدار از عسل را به قرض گرفته ، حضرت تازيانه بر دست گرفته امر به احضار آن فرزند فرمود، چون حاضر شد عذر خود را گفت كه بخاطر احترام مهمان مساعده گرفته ام اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: من دوست ندارم كه فرزندان من در گرفتن حق خود بر ديگر مسلمانان پيشى بگيرند، بايد مراقب باشيد پس از اينكه حق خود را دريافت كردند شما حق خود را بگيريد تا هيچگونه امتيازى براى شما نباشد.
دختر على عليه السلام از بيت المال عاريه ميگيرد
على بن ابى رافع گويد من مامور بيت المال(رئيس حسابدارى بيت المال) مسلمين بودم گردنبند قيمتى در ميان بيت المال بود، دختر اميرالمؤمنين، ام كلثوم، پيغام فرستاد كه من شنيده ام چنين گردنبندى در بيت المال موجود است و در اختيار توست عيد قربان در پيش است، من دوست دارم براى حفظ و صيانت حيثيت خانوادگى روز عيد از آن گردنبند استفاده كنم بطور موقت و عاريه مضمونه را به من بده و پس از سه روز بازگير، من قبول كردم و گردنبند را فرستادم ، اتفاقا اميرالمؤمنين(علیه السلام) آن گردنبند را گردن دختر خود ديده و پرسيد اين را چگونه بدست آورده اى و به اجازه چه كسى مورد استفاده قرار داده اى؟ عرض ميكند: از على بن رافع به عاريت گرفته ام و پس از عيد رد خواهم كرد، حضرت على بن رافع را احضار فرمود و سخت نكوهش نمود كه آيا خيانت به مال مسلمين ميكنى گفتم خدا نكند كه خيانت بكنم فرمود تو به اجازه چه كسى گردنبند را به دختر من دادى؟ عرض كردم آقا دختر شما اين گردنبند را به عاريه مضمونه گرفته و من هم بشرط زمان داده ام كه پس از سه روز پس بگيرم، فرمود، همين امروز بايد پس بگيرى و به بيت المال انتقال دهى اين مرتبه تو را عقوبت نمى كنم ولى ، مراقب باش كه چنين كارى ديگر تكرار نشود چون دخترش اين داستان را شنيد گردنبند را فرستاد و از پدرش گله كرد و گفت : يا اميرالمؤمنين من دختر شما هستم زنان اعيال و بزرگان به ديدن من مي آيند چه كسى از من به داشتن چنين گردنبندى شايسته تر است؟ حضرت فرمودند: دخترم هر وقت همه زنان براى روز عيد قربان چنين گردنبندى داشتند شما هم نيز داشته باش ولى دختر من نبايد خود را به زينتى بيارايد كه همه بانوان مسلمان نداشته باشند.
بنا بر قول بحار حضرت به دخترش فرمود كه اگر اين گردنبند را به غير عاريه مضمونه گرفته بودى : لكانت اذا اول هاشميه قطعت يدهافى سرقة .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان عقيل و آهن تفتيده
در عمدة المطالب نقل ميكند كه اميرالمؤ منين(علیه السلام) هر روز به برادرش عقيل به قدر قوت خود و عيالش جو ميداد عقيل ازين جوها هر روز به مقدارى ذخيره ميكرد تا به قدرى شد كه فروخت و از پول آن يك مقدار خرما و يك مقدار روغن و قدرى نان به جهت خانواده اش تهيه كرد و اميرالمؤ منين(علیه السلام) را هم دعوت كرد.
چون حضرت به منزل عقيل آمد فرمود اين طعام را از كجا تهيه كردى ؟
گفت از زيادى جو روزانه خودمان .
حضرت فرمود آيا بعد از عزل اين مقدار جو بقيه براى تو و اهل و عيالت مكفى بود؟ عرض كرد بلى .
حضرت از فردا كه مقررى جوى عقيل را داد به همان مقدار كه ذخيره ميكرد كسر نمود فرمود چون اين مقدار جو براى تو كافيست حلال نيست كه من زياده از اين به تو بدهم عقيل غضبناك شد، پس حضرت آهنى را به آتش قرمز كرد و در حال غفلت عقيل نزد صورت او برد، چون عقيل احساس حرارت نمود بجزع آمد و آهى كشيد فرمود چه شد كه تو از اين آهن سرخ شده به آتش جزع ميكنى و مرا در معرض آتش جهنم ميدارى عقيل گفت والله ميروم نزد كسى كه طلا و خرما به من بدهد اين بود كه از مدينه به مكه و از مكه به شام نزد معاويه رفت.
خواننده عزيز؛ اين تنها قدرى از درستى و امانت وصى پيغمبر على بن ابيطالب(علیه السلام) بود كه خود پيغمبر تعيين فرمود.
آن اوصيائي كه مردم جاهل براى پيغمبر تعيين كردند درستى و امانت كه نداشتند هيچ، بلكه حق مردم را پايمال كرده و آنچه توانستند به ديگران ظلم نمودند.
ـــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
معاويه بيت المال را خرج ميكرد
(ابن ابى الحديد) نقل ميكند كه (معاويه) به (سمرة بن جندب) يكصد هزار دينار داد تا آيات 202 و 203 سوره بقره را در شان اميرالمؤمنين نقل كند،
آيه ميفرمايد: و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهدالله على ما فى قلبه و هو الدالحضام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و الله لايحب الفساد.
بعضى از مردم مانند (اخنس بن شريق كه از منافقان بود) از گفتار خود تو را به شگفت آرند كه از چرب زبانى و درع به متاع دنيا رسند و از نادرستى، خدا را به راستى خود گواه گيرد و اين كس بدترين دشمن اسلام است و چون از حضور تو دور شود و كارش فتنه و فساد است بكوشد تا حاصل خلق را به باد فنا دهد و نسل بشر را قطع كند و خداوند مفسدان را دوست نميدارد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود در اين آيه حرث به معنى دين و مراد از نسل مردم ميباشد كه دومى و معاويه، هر دو را باطل و ضايع كردند.
بعد از آن صد هزار دينار ديگر داد كه آيه 207 سوره بقره را كه به تصديق شيعه و سنى درباره على (ع ) نازل شده در شان ابن ملجم نقل كند.
آيه ميفرمايد: و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله .
بعضى مردانند. (مراد على(علیه السلام) است) كه از جان خود در گذرند مانند شبى كه على به جاى پيغمبر در بستر خوابيد، و خدا دوستدار چنين بندگان است .
اين آيه به تصديق شيعه و سنى درباره على(علیه السلام) نازل شده كه سمرة قبول نكرد آنرا نقل كند، صدهزار ديگر داد باز نگرفت، چون به چهارصد هزار دينار رسيد قبول نكرد آيه را درباره ابن ملجم نقل كند.
احنف بن قيس ميگويد بر معاويه وارد شدم آنقدر خوراكيهاى گرم و سرد و ترش و شيرين براى پذيرايى من آورد كه سخت بشگفت آمدم و در آخر خوراك ديگرى آورد كه آنرا نمى شناختم ، نام آنرا پرسيدم گفت اين خوراك را از روده هاى مرغابى و مغز قلم و روغن پسته و شكر سفيد ساخته اند احنف ميگويد گريه كردم معاويه گفت چرا گريه ميكنى گفتم به ياد على و خلافت او افتادم روزى نزد او رفت افطار رسيد مرا امر كرد نزد او بمانم انبان مهر شده اى را نزدش آوردند گفتند در آن چيست ؟ فرمود سويق جو، عرض كردم از ترس آنكه كسى آنرا بردارد مهر كرده اى ؟ فرمود: ترسى و بخلى نداشته ام ولى نخواستم كه حسن يا حسين روغن يا زيتون به آن داخل كنند گفتم مگر اين عمل حرام است ؟ فرمودند: ولى بر پيشوايان حق واجب است كه خود را از مستمندان اجتماع بشمار آورند تا آنكه فقر و بيچارگى آسان شود و آنها را تحريك نكند، معاويه گفت : فضل على قابل انكار نيست .
انسان عاقل بايد قدرى فكر كند، گيرم پيغمبر وصى تعيين نكرده بود و قرار بود مردم خودشان وصى و جانشين براى پيغمبر تعيين كنند آيا انسان عاقل خلافت و وصايت على را قبول ميكند یا اين خلفاء ظلم و جور را؟
على، با برادر و دختر و نفس خودش اينطور معامله ميكند و حق ديگران را تضييع نمي كند كه به برادرش بيشتر بدهد، اما معاويه اين زندگى شاهانه و غذاهاى لذيذ را دارد،
اگر عقيل از عدل على برادرش، بطرف شام و معاويه گريخت اما دست از حق و حقيقت برنداشت و يك سلسله مطالب حقه را در شام به گوش شاميان رسانيد و اثبات حقانيت برادرش را نزد معاويه نمود، در سعادت و فضيلت جناب عقيل همين بس كه سه نفر از فرزندان او در نصرت حضرت سيدالشهداء شهيد شدند.
1 - مسلم بن عقيل
2 - جعفر بن عقيل
3 - عبدالرحمن بن عقيل
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
نقل قول:اگر عقيل از عدل على برادرش، بطرف شام و معاويه گريخت اما دست از حق و حقيقت برنداشت و يك سلسله مطالب حقه را در شام به گوش شاميان رسانيد و اثبات حقانيت برادرش را نزد معاويه نمود، در سعادت و فضيلت جناب عقيل همين بس كه سه نفر از فرزندان او در نصرت حضرت سيدالشهداء شهيد شدند.
1 - مسلم بن عقيل
2 - جعفر بن عقيل
3 - عبدالرحمن بن عقيل
برخورد عقيل با معاويه
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل ميكند كه اول مرتبه اى كه عقيل بر معاويه وارد شد امر كرد تا براى او كرسى نصب كردند وى را بر كرسى نشاند و صد هزار درهم به وى داد و بزرگان حكومت معاويه اطراف عقيل نشستند،
معاويه گفت: اى عقيل از لشكر برادرت اميرالمؤ منين(علیه السلام) و لشكر من خبر ده!
عقيل گفت: شبى بر لشكر برادرم اميرالمؤ منين(علیه السلام) گذشتم، شبشان مثل شب پيغمبر و روزشان مثل روز پيغمبر و من در ميان آنها نديدم مگر نمازگزار و نشنيدم مگر قرائت قرآن را، ولى به لشكر تو گذشتم جمعى از منافقين را ديدم، بعد گفت: معاويه اين كيست كه در سمت راست تو نشسته؟
معاويه گفت: اين عمروعاص است، اين است كسیکه درباره او شش نفر مخاصمه كردند تا اينكه (جزار قريشى) بر آنها غالب شد،
عقيل گفت: اين ديگرى كيست ؟
گفت: اين ضحاك بن قيس فهرى است
عقيل گفت: والله پدرش از براى جهانيدن حيوان نر بر ماده خيلى مسلط و استاد بود.
بعد گفت آن ديگرى كيست ؟
معاويه گفت: این ابوموسى اشعرى است،
عقيل گفت: اين پسر زن دزد است كه مادرش خيلى دزدى ميكرد،
معاويه گفت: درباره من چه ميگويى ؟
خواست درباره او آنچه از بدى ميداند بگويد كه غضب جلساء مجلس او فرو نشيند،
عقيل گفت: معاويه مرا معذور بدار
معاويه گفت: بايد بگويى ،
عقيل گفت: حمامه را ميشناسى؟
معاويه گفت: حمامه كيست ؟
عقيل چيزى نگفت و برخاست و رفت ،
معاويه فرستاد نزد زن نسابه و او را حاضر كرد، گفت حمامه كيست ؟
زن نسابه گفت در امان هستم؟
گفت در امانى
گفت : حمامة جده تو، مادر ابوسفيان است كه در جاهليت صاحب رايت و علم بوده
معاويه گفت: من از شما زياد شدم شما غيظ نكنيد و غضبناك نباشيد
وقتى معاويه به عقيل گفت كه بالاى منبر رود و برادرش على را سب كند عقيل بالاى منبر رفت گفت: ايهاالناس معاويه به من امر كرده كه برادرم على را لعنت كنم آگاه باشيد كه من معاويه را لعنت ميكنم .
ـــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــ
در تاريخ ابن خلكان است كه روزى معاويه به جلساء مجلس خود عقيل هم تشريف داشت گفت آيا ابى لهب را ميشناسيد كه خداوند در قرآن درباره اش فرمود: تبت يدا ابى لهب
اهل شام گفتند: نه
معاويه گفت او عموى اين مرد است و اشاره به عقيل نمود،
فورا عقيل گفت: اى مردم آيا ميشناسيد زن ابولهب را كه خدا در قرآن درباره اش فرمود: و امراءته حمالة الحطب فى جيدها حبل من مسد . ((اللهب - 4 و 5))
گفتند: نه
گفت: او عمه اين مرد است و اشاره به معاويه كرد، چون ام جميله كه زوجه ابولهب بود دختر حرب بن اميه خواهر ابوسفيان بود.
ـــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
شرافت حسب و نسب اميرالمؤمنين(علیه السلام)
نسب على(علیه السلام) دو جنبه دارد: يكى نورانى و ديگر جسمانى و آن حضرت در هر دو قسمت بعد از رسول خدا منحصر بفرد بود.
از جهت نورانيت على(ع،) علماء شيعه و سنى بيانات و رواياتى نقل كرده اند كه بعضى از آنها را به اختصار نقل مى كنيم.
روايات عامه در خلقت نورانى على(علیه السلام)
(امام احمد بن حنبل) در كتاب (مسند) خود و (مير سيدعلى همدانى) فقيه شافعى در كتاب (المودة القربى) خود و (ابن مغازلى شافعى) در كتاب (مناقب) و (محمدبن طلحه شافعى) در مطالب السئول فى مناقب آل رسول و ديگران از رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل كرده اند، كه آن حضرت فرمود:
كنت انا و على بن ابيطالب نورا بين يدى الله قبل ان يخلق ادم باربعة عشر الف عام خلق الله تعالى ادم ركب تلك النور فى صلبه قلم يزل فى نور واحد حتى افترقانى فى صلب عبدالمطلب ففى النبوة و فى على الخلافة .
يعنى : من و على نورى هستيم در اختيار خداى تعالى چهارده هزار سال قبل از اينكه آدم را خلق كند پس چون آدم را خلق فرمود خداى متعال ما را كه نور بوديم در صلب او قرار داد و از صلب او پيوسته با هم بوديم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم پس در من نبوت و در على خلافت را ظاهر ساخت.
(مير سيدعلى همدانى) در مودة القربى و (ابن مغازلى شافعى) از (عثمان بن عفان) خليفه سوم نقل ميكند كه او گفت، رسول خدا فرمود:
خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق ادم باربعة الاف عام فلما خلق الله ادم ركب ذلك النور فى صلبه يزل شى ء واحد افترقافى صلب عبدالمطلب ففى النبوة و فى على الوصية.
در خبر ديگر بعد از اين خبر نقل ميكند كه خطاب به على(علیه السلام) نموده فرمود:
ففى النبوة و الرسالة و فيك الوصية و الامامة يا على .
يعنى : من و على از يك نور خلق شديم چهارده هزار سال قبل از اينكه آدم را خلق كند پس از آنكه آدم را خلق نمود خداى متعال آن نور را در صلب او قرار داد پيوسته با هم بوديم تا آنكه در عبدالمطلب از هم جدا شديم پس در من نبوت و در على وصايت را قرار داد.
* ازين قبيل روايات با اختلاف در عبارات و الفاظ زياد از طرق عامه نقل شده كه به همين مقدار اكتفا ميكنيم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: روايات از طرق خاصه در خلقت نورانى على(علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
روايات از طرق خاصه در خلقت نورانى على(علیه السلام)
هل اتى على الانسان جين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا . (هل اتى - 1)
مفسرين در معنى اين انسان چند نقل قول كرده اند كه يكى از آن معانى وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام مي باشد، چه او انسان كامل ميباشد، بنابراين معنى استفهام انكارى خواهد شد و معنى چنين ميشود كه نيامده است براى انسان زمانى كه نبوده باشد، شىء مذكور بوده، بنابراين تا اين ساختمان جهانى بوده على هم كه انسان كامل است بوده و وقتى نبوده كه در اين دنيا نبوده باشد، البته نمى گوئيم هميشه بوده چه اين بودن مخصوص خداست ولى ميگوئيم وقتى على بوجود آمد كه هيچ چيز غير از خدا و نور پيغمبر نبود اين دنيا و اين كرات با عظمت و نه عرش و قلم و نه ملك مقرب .
شواهدى هست كه مراد از انسان در اين آيه على(علیه السلام) است :
اول
قول خداى تعالى است که در سوره الرحمن ميفرمايد: الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان .
يعنى خداوند رحمان قرآن را به حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) تعليم كرد و على بن ابيطالب را خلق كرد و بيان هر چيزى را كه در قرآن است به او تعليم كرد.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: خلق الانسان يعنى اميرالمؤ منين. (ج البيان) يعنى به آن حضرت تعليم كرد هر چيزي كه محتاج اليه مردم باشد.
پس همانطور كه مراد از انسان در سوره الرحمن اميرالمؤ منين عليه السلام است ، انسان در سوره هل اتى هم آن حضرت ميباشد.
دوم
دليل ديگرى كه مراد از انسان على(علیه السلام) است سوره اذا زلزله است كه ميفرمايد: او قال الانسان مالها.
**ابن بابويه از حضرت فاطمه عليهماالسلام روايت كرده كه فرمود: در زمان ابوبكر زلزله شديدى در مدينه آمد به طوريكه كه عموم مردم ترسيدند و نزد ابوبكر و عمر رفتند ديدند كه آن دو نفر هم از شدت ترس به شتاب نزد على (علیه السلام) ميروند مردم هم به تبعيت از آنها به حضور آن حضرت رسيدند، حضرت از منزل خارج شد، ابوبكر و عمر و مردم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى او رسيدند، آن حضرت بر روى زمين نشست، مردم هم در اطراف آن حضرت نشستند ديوارهاى مدينه مانند گهواره حركت ميكرد، اهل مدينه از شدت ترس صداهاى خود را به گريه و زارى بلند كرده و فرياد ميزدند يا على بفرياد ما برس كه هرگز چنين زمين لرزه اى را نديده ايم ، لبهاى مبارك آن حضرت به حركت درآمد و با دست مبارك بر زمين زد و فرمود: اى زمين آرام و قرار گير، زمين به اذن خدا ساكت شد و قرار گرفت مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمين از اميرالمؤمنين(علیه السلام) تعجب كردند فرمود تعجب كرديد كه زمين اطاعت امر من نمود؟ عرض كردند بلى يا اميرالمؤمنين ، فرمود: من همان انسانى هستم كه خداوند در قرآن ميفرمايد: و قال الانسان ما لها.**
سوم
ابن شهر آشوب و ابوالفتح رازى و صاحب تفسير(منهج الصادقين) گفته اند كه در تفسير اهل بيت مذكور است كه مراد از انسان سوره هل اتى اميرالمؤمنين(علیه السلام) است و هل در اينجا به معنى ماى نافيه است يعنى هيچ زمانى بر انسان نگذشت كه او در آن زمان مذكور نبوده باشد بلكه هميشه مذكور و معروف بوده است .
پس از اين روايت هم استفاده ميشود كه انسان مذكور در همه ازمنه و بلكه قبل از زمان وجود مبارك على(علیه السلام) بود.
**وقتى سلمان از امام حسين(علیه السلام) سئوال كرد كه سن پدر بزرگوار شما چقدر است؟ فرمود: حقتعالى پنجاه هزار عالم و پنجاه هزار آدم قرار داد كه بين هر عالم و آدمى تا عالم ديگر پنجاه هزار سال فاصله بوده، خداوند پدر مرا پنجاه هزار سال پيش از عالم و آدم اولى خلق كرد.**
(سيد نعمت اله جزايرى در كتاب انوار انعمانيه) و (حاج ملامحمد اشرفى در كتاب اسرارالشهادة) نقل نموده اند كه جبرئيل بصورت دحيه كلبى نزد رسول خدا نشسته بود كه حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) آمد در حاليكه جوان خردسالى بود، جبرئيل برخاست تعظيم آن حضرت نمود، حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: اى جبرئيل آيا اين شخص جوان را تعظيم ميكنى؟ عرض كرد: بلى، اين معلم من است. وقتى كه خداوند عالم مرا خلق نمود با من تكلم فرمود: من انت و من انا يعنى: تو كيستى و من كيستم؟ من معطل ماندم اين جوان آنجا حاضر شد مرا ياد داد كه بگو: انت الرب الجليل و اسمك الجميل و انا العبد الذليل و اسمى جبرئيل. و من خلاص شدم .
پيغمبر فرمود: اى جبرئيل تو چقدر عمر داری ؟ عرض كرد كه در ساق عرش ستاره اى است كه در هر سى هزار سال يك دفعه طلوع ميكند و من سى هزار بار آنرا ديده ام آنگاه اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود اگر آن كوكب را ببينى ميشناسى؟ عرض كرد بلى، پس اميرالمؤ منين(علیه السلام) عمامه خود را بالا زد، جبرئيل آن كوكب را در جبهه مبارك آن حضرت مشاهده نمود.
ازين قبيل روايات و مشابه آن زياد است و ميرساند كه نور جناب علوى از قبيل خلقت آسمان و زمين خلق شده اند و لذا خود حضرتش فرمود: كنت وليا و ادم بين الماء والطين.
ــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: نجات سلمان توسط علی(علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
*** در (تفسير خلاصة المنهج) و كتاب (حسن الكبار) و كتاب (مناقب مرتضوى) است كه روزى شاه ولايت در سن بيست و هفت سالگى بر بام غرفه اى نشسته بود و رطب تناول ميفرمود و سلمان فارسى در پائين غرفه، خرقه خود را ميدوخت، شاه ولايت يك حصه خرما بر او انداخت و او را بدان مشرف ساخت، سلمان گفت من پير سالخورده ام و روى به راه آخرت آورده و شما خردسال مناسب نيست كه با من چنين كنى.
البته اين عمل اميرالمؤمنين و حرف سلمان از روى مزاح و شوخى بود. حضرت فرمود سلمان تو خود را بزرگ ميدانى و من را خردسال ميخوانى، مگر فراموش كرده اى و ترس دشت ارژنه را از ياد برده اى ، ياد ندارى كه چه كسى درِ نجات به روى تو گشاد كه تو را از شير محفوظ ساخت و مجددا حيات بخشيد، سلمان متحير گشت گفت يا اميرالمؤمنين از قصه دشت و شير بيان فرما، فرمود: تو در ميان آب بودى و از بيم شير جزع و فرياد مينمودى در آن حال روى به دعا آوردى و از براى نجات خود دعا كردى و دعاى تو به اجابت مقرون گشت، من در آنجا در گذر بودم و در آن صحرا عبور ميكردم، آن سوارى كه نيزه بر كتف و تيغ بر دست داشت و شير را دو نيم كرد و ترا نجات داد من بودم، سلمان گفت اين داستان يك نشانى هم دارد آن را بيان فرما حضرت يك دسته گل تر و تازه با طراوت از آستين بيرون آورده فرمود اين هديه تو بود كه به آن سوار دادى سلمان بيشتر متعجب شد، ساعتى در تفكر بود تا خدمت رسول اكرم رسيد و داستان خود را عرضه داشت كه يا رسول الله من در انجيل قبل از اسلامم صفات شما را خواندم و محبت شما در قلبم جاى گير شد و دين شما را بر تمام اديان ترجيح دادم ولى عقيده خود را از پدرم پنهان ميداشتم و پيش او از اين حرفها نميزدم تا اينكه پدرم از حالم آگاه كرديد و در مقام كشتن من برآمده مرا برنجانيد لكن به ملاحظه مادرم از كشتنم درگذشت ولى مرا اذيت ميكرد و كارهاى مشكل به من ارجاع مينمود از اين جهت روى به فرار نمودم تا به دشت ارژنه رسيدم چون ساعتى خوابيدم محتلم شدم، بعد از بيدارى بر سرچشمه آبى رسيدم، خواستم خود را بشويم كه ناگاه شيرى پيدا شده روى به من نهاد، من روى بسوى قاضى الحاجات نمودم و از خدا خواستم كه مرا از شر آن شير نجات دهد ناگاه سوارى پيدا شده آن شير را با تيغ دو نيم كرد و من از آب بيرون شدم ركاب آن شخص را بوسيدم و چون فصل بهار بود و صحرا از گل و رياحين خرم پر بود، دسته گلى چيدم هديه آن سوار نمودم ولى يك وقت سوار ناياب شد به هر طرف رفتم اثرى از او نديدم سيصد و چند سال از اين واقعه گذشته من در اين مدت به كسى اظهارى نكردم ولى الحال اين ابن عم شما اظهار اين قضيه را نمود.
حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود اينچنين چيزها از برادر من عجيب نيست كه من از از اين عجيب تر ديده ام، اى سلمان چون به معراج رفتم و از سدرة المنتهى گذشتم و به مقامى رسيدم كه جبرئيل از همراهى من فروماند يك تنه بسوى عرش الهى روان شدم در آن حال على را ديدم و چون از معراج برگشتم على رازى را كه در ميان من و خدا گذاشته بود كلمه به كلمه بيان نمود، اى سلمان از زمان آدم تاكنون هر كس از انبياء و صلحاء و اتقياء كه به بلا و محنتى گرفتار ميشد على ايشانرا نجات ميداد.
*** در حديث قدسى است كه : يا احمد ارسلت عليا مع كل نبى سر او معك سر او علانية .
*** در (مشارق الانوار برسى) است كه جنى نزد پيغمبر نشسته بود كه اميرالمؤ منين(علیه السلام) وارد مجلس آن حضرت شد، آن جن چون حضرت را ديد براى تعظيم و خوف از آن جناب كوچك شده اظهار فروتنى نمود و عرض كرد يا رسول الله من با ماردين طايفه جن پانصد سال پيش از خلقت آدم در آسمان بودم اين جوان را ديدم كه آمد و مرا از آسمان بيرون كرده به جانب زمين انداخت، پس من از شدت انداختن او به زمين هفتم رسيدم چون نظر كردم اين جوان را در زمين هفتم ديدم همانطور كه در آسمان ديده بودم.
*** و همين برسى در كتاب (لوامع الانوار) خود نقل ميكند كه روزى جنى نزد حضرت رسول نشسته بود كه على(علیه السلام) وارد شد و آن جن به استغاثه و التماس درآمد و گفت يا رسول الله مرا از چنگ اين جوان نجات ده، فرمود اين جوان با تو چه كرده كه چنين اضطراب ميكنى؟ عرض كرد من در عهد سليمان بودم و از فرمان آن حضرت تمرد كردم سليمان جمعى از جنيان را بر من گماشت كه مرا بگيرند نتوانستند پس اين جوان آمده مرا گرفت و مجروح ساخت و اين جاى ضربت اوست كه بر من زده كه تا كنون التيام نيافته است.
*** (سيد جزايرى در انوار نعمانيه) اين روايت را با اين زيادتى نقل ميكند كه حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به آن جنى فرمود كه نزد على برو تا جراحت ترا بهبودى دهد پس او از شيعيان آن حضرت شده ايمان آورد.
*** و ايضا همين (حافظ برسى) در كتاب لوامع الانوار خود نقل ميكند كه روزى يك نفر جنى خدمت حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود و از قضاياى مشكل مي پرسيد كه ناگاه على(علیه السلام) از دور پيدا شد جنى از مشاهده آن حضرت كوچك شده مانند گنجشكى گرديد و به رسول خدا پناه برد، رسول اكرم فرمود از چه كسى مى ترسى تا ترا از او خلاص كنم گفت از اين جوان كه مي آيد، فرمود اين جوان با تو چه كرده؟ گفت روز طوفان خواستم كشتى نوح را غرق كنم يك ركن كشتى را گرفتم و به غرق كردن نزديك كردم اين جوان حاضر شد و ضربتى بر دست من زد كه دستم را قطع كرد پس آن جنى دستش را بيرون آورد كه بريده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: نسب جسمانی علی(علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
نسب جسمانى على عليه السلام
و اما جنبه جسمانى على(علیه السلام) از نظر پدر و آباء و ام داراى شرافتى بزرگ بوده كه همه آنها تا به آدم ابوالبشر موحد و خداپرست بودند و ابدا در صلب و رحم ناپاكى، آن نور پاك قرار نگرفته و اين افتخار از براى احدى از مردم عالم نبوده غير از پيغمبر زير آباء على(علیه السلام) غير از ابوطالب همان آباء پيغمبر ميباشد و آباء آن حضرت با پنجاه و يك پشت به آدم ابوالبشر ميرسد كه هفده نفر آنها از سلاطين و هفده هزار نفر آنها از پيغمبران و هفده هزار نفر از آنها از اوصياء بوده اند و آباء آن حضرت بقرار ذيل است :
على
1 - ابن ابيطالب 2 - بن عبدالمطلب 3 - بن هاشم 4 - بن عبدناف
5 - بن قصى 6 - بن كلاب 7 - بن مره 8 - بن كعب
9- بن لوى 10 - بن غالب 11 - بن فهر 12 - بن مالك
13 - بن الخضر 14 - بن كنانه 15 - بن خزيمه 16 - بن مدركة
17 - بن الياس 18 - بن مضر 19 - بن نزار 20 - بن معد
21 - بن عدنان 22 - بن اد 23 - بن ادد 24 - بن السيع
25 - بن الهميس 26 - بن بنت 27 - بن سلامان 28 - بن حمل
29 - بن قيدار 30 - بن اسماعيل 31 - بن ابراهيم 32 - خليل الرحمن
33 - بن تارخ 34 - بن تاحور 35 - بن شاروع 36 - بن ابرغو
37 - بن تالغ 38 - بن عابر 39 - بن شالح 40 - بن ارفخشد
41 - بن سام 42 - بن نوح 43 - بن ملك 44 - بن متوشلخ
45 - بن اخنوخ 46 - بن يارد 47 - بن مهلائل 48 - بن قينا
49 - ابن اتوش 50 - بن شيث 51 - بن آدم ابوالبشر
دليل بر اينكه پدران على(علیه السلام) همگى موحد بودند اين است كه قبلا گفتيم پدران على غير از ابوطالب همان پدران پيغمبر هستند و بايد پدران پيغمبران پاك و موحد بوده باشند زيرا اگر مشرك و كافر باشند نفوس مردم از پيغمبران منزجر خواهد بود.
اشكال
اگر كسى بگويد يكى از اجداد پيغمبر و على، حضرت ابراهيم خليل الله است و مطابق قرآن پدر ابراهيم آزر بوده ، پس در بين اجداد پيغمبر مشرک بوده است، خداوند در سوره انعام آيه 74 مى فرمايد:
و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما الهة انى اريك و قومك فى ضلال مبين .
يعنى ياد كن وقتى را كه ابراهيم به پدرش آزر. عمو يا شوهرمادر و مربى او كه عرب بر آنها اطلاق پدر ميكند. گفت آيا بتها را به خدايى اختيار كرده اى ؟ براستى تو و همراهانت را در گمراهى آشكار مى بينم .
جواب
*** چون اسلاف و آباء بعضى از صحابه پيغمبر و خليفه اول و دوم و سوم مشرك و كافر بودند بعضى از علماء عامه خواستند اين نقص نسبى را از آنها دور نمايند و پدر و مادر مشرك را سبب نقص ندانند.
و لذا گفتند كه در آباء و اجداد و پيغمبران هم مشرك و كافر بوده تا اسلاف خلفاء را از اين نقص مبرا سازند و اينكه ميگويند پدر حضرت ابراهيم آزر بوده خلاف عقل و منطق و قرآن است زيرا درباره آزر دو نقل قول كرده اند يك قول گفتند كه آزر عموى ابراهيم بود و مادر حضرت ابراهيم را گرفت كه سرپرستى ابراهيم را كند لذا ابراهيم به او پدر خطاب ميكرد ***
قرآن هم طبق قواعد عرف عمو را پدر خطاب كرده و آن آيه اين است كه ميفرمايد: درباره سوال و جواب حضرت يعقوب با فرزندانش هنگام مرگ
اذ قال لنبيه ما تعبدون من بعدى قالوا نعبد الهك و اله ابائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق الها واحدا .
يعنى جناب يعقوب به فرزندان خود گفت شما پس از مرگ من كه را ميپرستيد گفتند خداى تو و خداى پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه معبود يگانه است .
شاهد مقصود از اين آيه شريفه كلمه اسماعيل است كه او پدر يعقوب نبوده بلكه اسحاق پدر يعقوب بوده و اسماعيل عموى او ميشد ولى در قرآن روى قاعده و عرف كه عمو را پدر خطاب ميكنند پدر خوانده است . چون فرزندان يعقوب عرفا عمو را پدر ميخواندند لذا در جواب پدر هم عمو را پدر خواندند، عين همان سوال و جواب را نقل ميكند.
روى همين قاعده حضرت ابراهيم عمو و يا شوهرمادرش را پدر خطاب ميكند
*** بهترين دليلى كه آباء گرامى پيغمبر ما مشرك و كافر نبودند آيه 218 سوره شعراست كه ميفرمايد: و تقلبك فى الساجدين و به انتقال تو در اهل سجود و به دوران تحولت از اصلاب شامحه به ارحام مطهر آگاه است .
(شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 2 ينابيع المودة) و ديگران از ابن عباس نقل ميكنند كه در معناى آيه شريفه فوق فرموده يعنى خدا پيغمبر را از اصلاب اهل توحيد از پشت آدم بر پشت پيغمبر بعد از پيغمبرى ميگرداند تا آنكه او را از صلب پدر او از نكاح بيرون آورد نه زنا.
در تفسير (ثعلبى) و (ينابيع المودة) روايت ميكنند از (ابن عباس) و او از پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) كه فرمود:
اهبطنى الله الى الارض فى صلب ادم و جعلنى فى صلب نوح فى السفينة و قذف بى فى صلب ابراهيم ثم لم يزل الله ينقلنى من الاصلاب الكريمة الى الارحام الطاهرة حتى اخرجنى من بين ابوى لم يلتقيا على نكاح قط .
خداوند مرا در صلب آدم بسوى زمين فرود آورد و در صلب نوح در كشتى قرار داد و در صلب ابراهيم انداخت و پيوسته از اصلاب كريمه بسوى رحمهاى طاهره پاكيزه منتقل كرد تا آنكه از پدر و مادرى بيرون آورد كه هرگز يكديگر را ناپاك ملاقات نكردند تا مرا به آلودگيهاى جاهليت آلوده نگرداند.
و نيز در كتاب مودة القربى از جابر عبداله انصارى و او از پيغمبر حديثى نقل ميكند راجع به اول ما خلق الله و حضرت بياناتى ميفرمايد تا آخر حديث كه ميفرمايد:
و هكذا ينقل الله نورى من طيب الى طيب و من طاهر الى طاهر الى ان اوصله الله صلب ابى عبدالله بن عبدالمطلب و اوصله الله الى رحم امى امنة ثم اخرجنى الى الدنيا فجعلنى سيدالمرسلين و خاتم النبيين .
يعنى همچنين خداى تعالى نور مرا از طيب و طاهر و پاك و پاكيزه نقل داد تا آنكه به صلب پدرم عبدالله و از او به رحم مادرم آمنه واصل نمود پس مرا بدنيا آورد و مرا سيدالمرسلين و خاتم همه پيغمبران قرار دارد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه در خطبه 93 ميفرمايد:
فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرهم فى خير مستقرتنا سختهم كرائم الاضلاب الى مطهرات الارحام كلما مضى منهم سلف قام منهم بدين الله خلف حتى افضت كرامة الله سبحانه الى محمد (ص ) فاخرجه من افضل المعادن منبتا و اعز اءلارومات مغرسا من الشجرة التى صدع منها انبيائه و انتخب منها امنآنه .
يعنى خداوند پيغمبران را در برترين امانتگاه كه صلب پدران باشد امانت نهاد و در بهترين جايگاه (رحم مادران) قرار داد و آنان را از صلبهاى نيكو به رحمهاى پاك و پاكيزه انتقال داد هر گاه يكى از ايشان از دنيا ميرفت ديگرى بعد از او براى نشر دين خدا قيام مينمود و به تبليغ احكام الهى مشغول ميگشت تا اينكه منصب نبوت پيغمبرى از جانب خداوند سبحان به حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رسيد پس آن حضرت را از نيكوترين معدنها كه صلبهاى پيغمبران پيشين باشد رويانيد و در عزيزترين اصل ها (رحمها) غرس نمود از شجره اى كه نسل حضرت ابراهيم باشد كه پيغمبرانش را از آن آشكار نمود و امين هاى خود را از آن برگزيد.
اگر بخواهيم از اين قبيل اخبار طرق شيعه و سنى نقل كنيم زياد است و دقت مجلس را ميگيرد و به همين مقدار اكتفا ميشود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از آنكه ثابت شد كه آباء و اجداد پيغمبر همگى مؤمن و موحد بوده اند ثابت ميشود كه آباء و اجداد على(ع ) نیز همگى مؤمن و موحد بوده اند، فقط ميماند پدر على(علیه السلام)، که ابوطالب باشد، اينك قدرى در اسلام ابوطالب گفتگو مى كنيم.
اختلاف در ايمان ابيطالب
بين مسلمين اختلاف است كه آيا ابوطالب مسلمان و با ايمان بود و يا ايمان به برادرزاده خود نياورد و بى ايمان از دنيا رفت، اما عقيده شيعه بطور اجماع بر آن است كه انه قد امن بالنبى فى اول الامر و بيشتر علماء و محققين عامه از قبيل (ابن ابى الحديد) و (جلال الدين سيوطى) و (ابوالقاسم بلخى) و (ابوجعفر اسكافى) و بزرگان معتزله مانند مير سيدعلى همدانى شافعى و غير اينها قائل به اسلام و ايمان ابوطالب ميباشند. بالاتر از همه اينكه ايمان ابوطالب آلوده به كفر نبود، يعنى از اول با ايمان بود و هيچ زمانى كافر به حق نشد.
حمزه و عباس عموى پيغمبر خيلى مقام دارند اما آنها از اول با ايمان نبودند بلكه بدون ايمان بودند و بعدا به پيغمبر ايمان آورند و لذا اهل بيت درباره ابوطالب فرمودند: انه لم يعبد صنما قط بل كان اوصياء ابراهيم .
يعنى ابوطالب هرگز بت پرستى نكرد بلكه از اوصياء ابراهيم خليل الرحمن بود.
ــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: مقام معنوی ابوطالب
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15