محد جان سلام...
رفته بودم یک جایی پیش یک بنده خدایی...میدانی که کی را میگویم؟ همان بنده خدایی که آدم برود پیشش برمیگردد تنابیغبهقعثابهعلیقفقیلفیشفثصقصثیسا (همان متحول خودمان) میشود!
یک چندتا کتاب دستش بود به من گفت بیا تا من این کتاب را بخوانم تو این یکی را بخوان.
کتاب را گرفتم و صفحه اولش را که باز کردم دیدم بالای صفحه با مداد با یک خط خرچنگ غورباقه ای نوشته شده :
سحر تعطیل، محاسبه نفس تعطیل ، ساعت خلوت با خدا تعطیل...
یک نگاهی به خودم کردم یک نگاهی به نوشته کردم دوباره یک نگاهی به درون خودم کردم و دوباره یک فکری اندر باب این تعطیلی ها کردم دیدم ای بابا من چقدر شبیه این نوشته ام!
دوباره یک نگاهی به نوشته کردم دیدم عجب حالت ضایعی ست... اینجوری نمیشود...
رنگ رخساره
خبر می دهد از سر درون
...!
سریع صفحه اول رو بستم رفتم سراغ بقیه کتاب دیدم چه جالب این متنه هم توی کتاب بود...
این تازیانه ای است که بر خودم میزنم
یکمی ازش خوندم بازم نتونستم دوام بیارم دیدم من چقدر شبیه این نوشته ام!
یه نگاهی به خودم کردم یه نگاهی به متن یه نگاهی به خودم کردم یه نگاهی اندر باب تعطیلی هام و یک نگاهی به درون خودم یک نگاهی به متن کتاب و یک نگاه اندر باب تعطیلی هام...
باز دیدم نمیشه... رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون...!
رفتم سراغ مطالب بعدی و همینجوری خلاصه... گذشت...
بماند محمد جان من فهمیدم که خیلی کار دارم زیاد و راه دراز است بسی... من هم اندر خم یک کوچه گیر کرده ام... و همچنان رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون!
حالا محد نگفتی آخرش نماز جعفر چی شد؟ خواندی حال داد؟
دیدی این خارجکی ها یا بعضی ها مثلا میرن دیسکو یا مثلا یک عده ای میرن یه صفا سیتی جوجه کباب میزنن برمیگردن ولو میشن روی مبل راحتی میگن عجب حالی داد ها....
رفته بودم مجلس عزاداری سید الشهدا (علیه السلام) با برادران عزیز برگشتم خانه خسته بودم افتادم روی راحتی و در دل گفتم عجب حالی داد ها...(تف به ریا)
یا مثلا مطمعنا تو نماز جعفر طیار را خواندی بعدش از کمر درد ولو شدی روی زمین و بعد از ته دل گفتی عجب حالی داد ها....
یا مثلا علی آقا 110 یک زیارت ششم امیرالمومنین با یک نماز امیر المومنین با دعای علقمه و متعلقات و
با نون اضافی میخواند بعد میگوید عجب حالی داد ها....
حال واقعی هم در این چیزهاست واقعا شاید یکمی سخت باشد شروع کردنش ولی وقتی تمام شد تازه میگویی عجب کیفی کردیم!
یا علی مدد