کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات ما (ويژه سوم آبان، تولد تالار)
۲۰:۰۱, ۲۸/مهر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۰ ۱:۳۷ توسط mohamad.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
با سلام به همه اعضاي تالار بيداري انديشه
با کمک و لطف خداوند متعال، يک سال از آغاز فعاليت تالار بيداري انديشه گذشته است.
در اين يک سال، تالار بيداري انديشه در فرازها و فرودها به راهش ادامه داده و هر روز با توان بيشتر به سمت هدف گام برداشته است.

به مناسبت اولين سالگرد افتتاح تالار گفتگوي بيداري انديشه، ويژه برنامه هايي را در دست اجرا خواهيم داشت.


1- صندلي داغ (ويژه تولد تالار)
2- خاطرات ما (ويژه تولد تالار)
3- بهترين تاپيک (ويژه تولد تالار)
4- بهترين ارسال (ويژه تولد تالار)
5- بهترين امضا، آواتار و جملات (ويژه تولد تالار)
6- بهترين سرصفحه (Header) (ويژه تولد تالار)
7- آمار و گزارشات (ويژه تولد تالار)


خاطرات ما



با سلام خدمت دوستان عزیز تالار بیداری اندیشه
در این تاپیک قصد داریم برخی از خاطراتمان را در این یک سال گذشته از تالار بنویسیم.
خاطراتی از آمدن ها و رفتن ها، گفتن ها و شنیدن ها، واقیعت ها و مجازی ها، نوشتن ها و پاک کردن ها، بی خوابی ها و سحرخیزی ها، وصل ها و فصل ها، راه ها و بیراه ها، انتظار و ...

آنچه از این تالار دارید که می توان به عنوان خاطره نوشت، دریغ نفرمائید. همه دوستان در این تاپیک دعوت خواهند بود.

یا علی مدد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، shafagh_mah ، MAHDI59 ، علیرضا110 ، Ramin_Ghn ، sarbaz 313 ، وحید110 ، F_R ، بیداری اندیشه ، خادمة الزهرا ، مسافر ، MESSENGER ، Abasaleh ، zaeim ، مجنون الحسین ، SAViOR ، Seyed Mohsen ، SARV ، zarati313 ، جوینده حق ، محمداحسان ، nafas ، Amir ، vahrakan ، Farzaneh ، حضرت عشق

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۳:۵۴, ۲/آبان/۹۰
شماره ارسال: #31
آواتار
(۱/آبان/۹۰ ۲۲:۲۷)وحید110 نوشته است:  
(۱/آبان/۹۰ ۲۱:۵۸)zohur12.ir نوشته است:  سلام خدمت بچه های گل
خاطرات خوب من از تالار مربوط به اوایلش هست زمانی که تازه تالار از وبلاگ انتقال پیدا کرده بود و ما خیلی کارهامون گسترده و حرفه ای نبود اما الان به مدد آقا خیلی پیشرفت کرده امیدوارم که ادامه پیدا کنه ![تصویر: 63.gif]

یه خاطره جالب هم بگم + خودم رو لو بدم ( عذاب وجدان ) :
بچه های روم اینترنتمون رو فرستاده بودم بهم توی رای گیری صندلی داغ رای بدن که آقا مهدی مارو دستگیر کرد
[b] [تصویر: 71.gif]
اقا نمیدونم چرا امضای شما رو که میبینم چشمم درد میاد و سر گیچه میگیرم!
انگار فلشر روشن شده .
چراغ هم که خاموشه انگار رقص نور روشن شده !!
Wink

دقیقا وحید جان ، اینها راه های جلب توجه در تبلیغات اینترنتی هست !اگر ناراحتت میکنه امضای ما برش دارم ، ماشالله انقدر داداش مهدی ما محدودیت گذاشته توی امضا که هیچی نمیشه نوشت ما هم بهترین راه همینو دیدیم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، محمود ، shafagh_mah ، ANTI satan ، وحید110 ، ترنم
۱۳:۵۶, ۲/آبان/۹۰
شماره ارسال: #32
آواتار
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام!

البته حقیر توفیق نداشتم خیلی زیاد در جمع دوستان و اساتید بزرگوارم حاضر بشم، اما در همان حدی که خدا روزیم کرده، بهره ها بردم. البته طبیعیه که با توجه به گرایشات و علاقه خودم، مطالب مربوط به همه بخش ها رو نخونم! و لاجرم با همه دوستان هم آشنایی نداشته باشم.
اما آنچه که حقیر احساس می کنم، حرکت رو به جلوی این جمع نورانی با قوت و اقتدار است که صد البته و بدون شک در ظل عنایات خاصه حضرت ولی عصر علیه السلام رخ داده؛ و امثال حقیر نیز از این رهگذر بهره ها بردیم.
شاید یکی از ثمرات حضور در تالار، آشنایی هرچه بیشتر با نظرات و آراء دوستان و اساتید بزرگوار باشه که همین، باعث ایجاد روحیه نشاط و شادابی می شه و ایضاً نوع نگاه انسان به مسائل گوناگون رو تقویت می کنه. که از این بابت خدا را شاکرم
قصد پرحرفی ندارم!
یکی از خاطره انگیزترین اوقات حضور حقیر در طول این چندماه اخیر، ایام ماه مبارک رمضان بود که واقعاً با جو معنوی که دوستان عزیزم فراهم کرده بودند، شبهای بیادماندنی ای برام خلق شد؛
جنس مطالب هم خیلی دلچسب بود.
و بعد از اون هم، پای صحبت(نوشته) برخی دوستان اشک ریختن و به فکر فرو رفتن و به تکاپوی جستجو افتادن و ...
حالاتی است که در این مدت بارها تجربه کردم که خدا را بر این شاکرم. الحمدلله
عزیزانی هم هستند که خیلی دوستشون دارم (گفتن این کلمه تو فضای مجازی انگار خیلی راحته!) و سعی می کنم همیشه مطالبشون رو پیگیری کنم. چونکه واقعاً بر من می افزایند خدا خیرشون بده
خیلی وقته که هر توفیقی نصیبم می شه و فرصتی گیرم میاد، برای حال خوش این تالار و بروبچه های نازنین اون مفصل دعا می کنم البته امیدوارم که «تحبس الدعاء» نشده باشیم. ان شاءالله
خلاصه اینکه تالار بیداری اندیشه، بهانه خوبی است برای باهم بودن مخلصانه و فی سبیل الله
خدا این جمع نورانی رو ان شاءالله بدون حساب کتاب ببره بهشت(البته به شرطی که خودمم باشم!)Blush
این روزها خیلی محتاج دعا هستمAngel
یاعلی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، mohamad ، وحید110 ، Amir ، خادمة الزهرا ، saloomeh ، parisan ، rastin ، EMPERATOR ، مسافر ، MESSENGER ، MAHDI59 ، shakiba ، محمداحسان ، أین المنتظر ، MohammadMeraj ، shafagh_mah ، nafas ، خاک ، فاطمه خانم ، ANTI satan ، بیداری اندیشه
۲۳:۱۶, ۲/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/آبان/۹۰ ۲۳:۲۹ توسط محب الزهرا.)
شماره ارسال: #33
آواتار
سلام

خاطره

چی بگم !!!

آهان
تو یکی از پستام نوشتم به نیت تعجیل در فرج قطب عالم امکان

تا یکی از بچه های تالار بهم پیام داد که چرا حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قطب عالم امکان هستند

شروع کردیم به بحث با ایشون تا اینکه کاملا قانع نشدن

از خود امام زمان خواستم تا این موضوع رو خودشون حل کنن

یه کتاب داشتم تو خونه به اسم صحیفه مهدیه

کتاب خوشگلی بود، ولی تا حالا مقدمه ی اون رو نخونده بودم

یه صبح بعد از نماز صبح داشتم کتاب رو ورق می زدم که به همه ی آنچه که در رابطه با این موضوع می خواستم برسم رسیدم

چکیده مطلب شد این تاپیک

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-47...l#pid32089



یادم میاد با یکی از بچه های تالار کل کل داشتیم
البته تو پیام های خصوصی

تا اینکه یه سوال از من پرسید و من جواب سوالش رو بهش دادم

بعد برگشت گفت: مثل اینکه من و تو نمی تونیم بدون دعوا به هم جواب بدیم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، MESSENGER ، parisan ، mohamad ، مسافر ، mohammad790 ، Seyed Mohsen ، محمداحسان ، shafagh_mah ، shakiba ، nafas ، رهیافته ، EMPERATOR ، خاک ، فاطمه خانم ، MohammadMeraj ، sarbaz 313 ، Amir ، ANTI satan ، بیداری اندیشه ، ایمانی ، وحید110 ، ترنم ، حضرت عشق
۱۲:۰۶, ۳/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/آبان/۹۰ ۱۶:۵۰ توسط mohamad.)
شماره ارسال: #34
آواتار
بنا به درخواست برخی از دوستان، تاپیک های ویژه تولد تالار یک روز بیشتر باز خواهد بود:

همه ی تاپیک های ویژه تولد تالار تا
(پایان روز چهارم آبان)
بسته خواهند شد.

این تاریخ قطعی است و غیر قابل تغییر می باشد.
لطفا نظرات خود را تا زمان تعیین شده ارسال کنید.

امضای mohamad
[تصویر: abbasalef.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، محمداحسان ، shafagh_mah ، MESSENGER ، nafas ، رهیافته ، Amir ، ANTI satan
۱۴:۱۸, ۳/آبان/۹۰
شماره ارسال: #35
آواتار
بسم الله النور
سلام علیکم
از وقتی وارد این تالار شدم هم خندیدم ،هم گریه کردم . جالبیش این بود که احساس میکردم چند تن از دوستان همزمان با من میخندند و گریه میکنند. شاید بتوان گفت تنها چیزی که بچه های خوب تالار رو دور هم جمع کرده فقط و فقط یک چیز بوده و اونم یه خدای خیلی خیلی خیلی مهربون که ذره ای از مهربونیشو تو دل بچه های تالار جا داده تا اونا با تمام فاصله های زمانی و مکانی و سلیقه های متفاوت دوستانه و شاید عاشقانه کنار هم جمع بشن و بهم بدون هیچ توقعی کمک کنن. چقدر با هم بودن قشنگه .
اما یه خاطره : اوایلی که وارد تالار شده بودم یهو یی یه تولبار زرد بالای صفحه ظاهر شد.
"شما یک پیغام خصوصی از MESSENGER دارید .." با خودم گفتم یا پیغمبر ! مگه تو آخرین نبودی ؟ این دیگه کیه ؟؟
پیغامو باز کردم دیدم دکتر جون از روی خستگی پیغام رو اشتباهی به من زده ، با علی آقا کار داشته (بعدا فهمیدم که دکتره). مزاحم زنگ درو اشتباهی زده بود . چند دقیقه بعد دوباره زنگ در خونه منو زدن . بازم دکتر بود . با خودم گفتم این دفعه هم اگه اشتباه گرفته بود یه چی بهش میگم. این دفعه پیغام بنام من بود . پس از عذرخواهی منو دعوت به قشنگترین کار زندگیم کرده بود .
تلاوت قرآن ،اونم هفتگی .
از او ن زمان تا حالا هر هفته میخونم و مصرم که از دیگر سابقون عقب نیافتم .
دکتر جون ، هروقت یک جزء رو میخونم کلی دعات میکنم.
پاینده بادا تالار اندیشمندان بیدار .
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، وحید110 ، علی 110 ، Ramin_Ghn ، mohamad ، parisan ، mohammad790 ، shafagh_mah ، shakiba ، منتظر کوچولو ، خادمة الزهرا ، Seyed Mohsen ، MESSENGER ، مسافر ، محب الزهرا ، nafas ، رهیافته ، saloomeh ، EMPERATOR ، خاک ، فاطمه خانم ، MohammadMeraj ، Amir ، ANTI satan ، بیداری اندیشه ، حسام+ ، Admirer ، Farzaneh
۱:۰۹, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #36
آواتار
"به نام خداوند بخشنده ی مهربان"
سلام



من اصلا از دنیا پرت بودم
اون دور دورا
بعد یهو یه بنده ی خوب خدایی گفت که توی یه تالاری فعالیت داره
منم اومدم...اول اولش حس کنجکاوی بود
بعدشو نمی دونم
فکر کنم یه انرژی بود

از خدا

اولین چیزی که چشممو تو تالار گرفت ختم هفتگی قرآن بود
بعدش کم کم تازه سر در اوردم اینجا کجاست
نه خیلی ... فقط یه خورده
من مثل شماها نیستم خیلی خیلی گناهکارام
اما دارم روشن میشم
بیدار میشم
بیداری اندیشه
انسان میشم ...شاید!


نفس!
فرصت را به باد نده
به دل بده که عاشقانه آن را ورق زند
تا ورقی جا نماند...

تولد تالار مبارک


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، Admirer ، وحید110 ، shafagh_mah ، MAHDI59 ، محب الزهرا ، رهیافته ، Seyed Mohsen ، parisan ، EMPERATOR ، خاک ، فاطمه خانم ، MohammadMeraj ، خادمة الزهرا ، MESSENGER ، Amir ، ANTI satan ، بیداری اندیشه ، Farzaneh
۱۴:۳۲, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #37
آواتار
نمی دونم چی بنویسم ....

هنگام خوندن نوشته های زیبای شما دوستان

http://s-eyvazi-sa.persiangig.com/tarannom%20baran.mp3

من این آهنگ را گوش می دادم

این آهنگ آهنگ بک گراند وبلاگ کوچکی بود به نام " یک چمدان نامه برای پروردگارم " اولین وبلاگی که ساختم


فصل اول : گندمزار

کوچک بودم خیلی کوچک
با چند تا گوسفند بازی می کردم چند تا هم گاو داشتیم یکیش را گلی صدا می زدم یک خال سیاه بزرگ
شبیه گل بر روی پوستش بود
یادمه روزی می خواستم حرف زدن یادشون بدم Big Grin
توی روستا شش ماه زندگی کردم زندگی شیرین در دامنه سبلان
البته دیگه اثری از اون روستا بر جای نمونده چون شهر اردبیل آنجا را بلعیده Sad درختانش هم بریده شده اند


فصل دوم : لجنزار

دوران بدی بود البته این دوران در نگاه انسان های خوابیده دوران عادی یا حتی خوب به شمار می آید

خسته بودم - عصبی بودم - تنها بودم - نا امید بودم - نماز نمی خواندم ولی روزه می گرفتم

موقع شنیدن اذان یا قرآن احساس خفگی و حرارت می کردم فشارم بالا می رفت نمی دانم چرا

شش سال بود که نماز نمی خواندم

رفتار های بد و .... زیادی داشتم و اعمالی که خدا می داند

تا اینکه روزی چشمم به لباس های دوران بچگیم افتاد شلوار هایم ، پیراهن هایم و چیز های کوچک و بزرگ دیگر

همه اش توی یک بخچه بود بوی مشک میامد از توش

دل من طاقت این صحنه نداشت

یه پلاکی هم بود

که نام صاحب الزمان نگاشته شده بود در اون



فصل سوم : یک چمدان نامه برای پروردگارم

یک وبلاگ ساختم

http://tobeyegorg.blogfa.com/

هر هفته یک نامه برای خدا
با نوشتن نامه ها کمی اوضاع من بهتر شد و فاصله ام کمتر از گذشته گردید
نماز خواندن را شروع کردم و....

و این آخرین نامه ای بود که برای خدا در همین تالار نوشتم

نقل قول:خدایا
ای پروردگار من
من همون بنده ای هستم که هفته ها برایت نامه می نوشت و از گرفتاری ها و درد هاش می گفت
یادمه هر پنجشنبه شب می نشستم پشت کامپیوتر و نامه ای برایت می نوشتم و در وبلاگم می گذاشتم
وبلاگ یک چمدان نامه برای پروردگارم
فکر کنم نامه هام شصت هفتاد تا شدند

خدایا امروز می خواهم در این تالار گفتگو و در آخرین روز سالمان آخرین نامه و خواسته ام برایت بنویسم
تو خوب می دانی که چه می خواهم

خدایا چند ساعت دیگر سال تحویل می شود و من در این زمان از تو چیزی جز آخرین راهنمایت نمی خواهم

خدایا احساس می کنم زمین و زمان دارند فشرده و منقبض می شوند
خدایا چند هفته ای است که بوی خوشی احساس می کنم بوی خوش کسی که هزار سال است زمین را از دیدن چهره ی همچون آفتابش محروم کرده
خدایا نمی دانم چرا ولی احساس می کنم این داستان زندگی بنی آدم دارد به پایان بندیش نزدیکتر می شود

خدایا این روز ها شور و غمی عمیق در اعماق روحم احساس می کنم
خدایا بوی بهار جاودانه ای را می شنوم که نزدیک می شود
خدایا این چه حسی است که من دارم
خدایا آیا واقعا نزدیک است یا این دلخوشی زود گذری است که من به آن مبتلا شده ام
خدایا سرنوشت این همه انسان آخر به کجا خواهد کشید
پروردگارا ما با خائنین حرمین شریفین چه کنیم
پروردگارا ما با وهابی های خونخوار که جنایت ها بر علیه محبان خاندان پیامبر روا می دارند چه کنیم
پروردگارا شادی و شیرینی نوروز من یکی که به خاطر مظلومیت برادران مسلمان بحرینی و جنایات آل سعود و آل خلیفه زهر مار شده
پروردگارا آیا آنها ها انسانند ؟؟؟
پروردگارا این ها کاش جاهل بودند کاش .... پروردگارا با تانگ ها و ماشین های غول پیکر زرهی خود کوچه به کوچه می گردند تا شیعه ای پیدا کرده تا سر و مغز آنها را هدف بگیرند
پروردگارا مردم بی گناه لیبی چکار کنند به جز تو چه کسی یار و پناه گاه آنان است در برابر دیوانه ای کافر به نام قذافی
پروردگارا مردم مصر و تونس انقلاب کردند و به یاری تو پیروز میدان شدند ولی دستاوردشان در خطر است و رهبری ندارند تا آنان را هدایت کند
پروردگارا دشمنان ایران همه کاری کردند و انواع دسیسه ها به کار بردند و می کنند تا نام تو یعنی الله را از پرچممان حذف کنند و برای همین اختلافات زیادی در بینمان ایجاد کردند و می کنند
خدایا خون پاک حسین هنوز در جریان است و کسی تا بحال نتوانسته در خونخواهی کامل او موفق گردد
برای همین است که امروز این وهابی های .... در میدان جولان می دهند
خدایا عبد الله سعودی و قذافی و بن علی و آل خلیفه و مبارک و ... تمام ظالمین عالم را بکش و خوار و خفیفشان گردان و در آتش دوزخ بیفکن که تو سریع الحساب و انتقام گیرنده ای
خدایا تمام یاوران و مشتاقان و شیعیان و مریدان و معتقدان و منتقمان و خونخواهان حسین را در یک جا جمع کرده و بر انگیزان و به آنها هدف و بصیرت و وحدت عطا کن تا برای خونخواهی از حسین به پا خیزند و پرچم سیاه بر افرازند و مهدی را یاری کنند
و
اللهم عجل لولیک الفرج

-------------------------------------------------------------------------
و در زمین داستان عظیمی در حال وقوع است و ما هر یک نقشی را در این ماجرا بر عهده داریم
خودمان انتخاب می کنیم که خوب باشیم یا بد
به امید خوب مردن
[تصویر: 4001756-b.jpg]


فصل چهارم : فرمانروای قلب ها

از همان اوایل دلم می خواست حماسه ای بسازم
رمانی بنویسم
داستان بزرگ ، هزار تویی هزار داستان
مقابله خیر و شر
وصف آرمانشهر
می خواستم اثری فاخر و ملی و شیعی در مقابل ارباب حلقه ها ی تالکین و هری پاتر رولینگ ایجاد کنم
یک دنیای خیالی و موازی با دنیای حقیقی که همه چیز داشت اژدها جادوگر پهلوان شاه و شاهزاده و دیو و پری و حتی پرنده ای شبیه به سیمرغ که اسمش را زرین بال نهاده بودم
پنج شیش سال در پی تحققش بودم

داستانم تقریبا تکمیل شده بود اما کمبودی در آن احساس کردم

من درک درستی از دشمن و شیاطین نداشتم
شخصیت بد داستان چرا بد است؟ Huh

اما در مورد شخصیت های اصلی و خوب داستان
بعضی وقت ها با خودم می گفتم چطور می شود که یک شخصیت مثبت داستان از نویسنده اش بهتر و مفید تر و با اخلاق تر باشد !!!!!

داستان عجیبی بود که پیش می بردم
انگار داستان بنی آدم و کل دنیا بود که به زبان اساطیری و افسانه وار ترجمه می شد
بعضی چیز ها هم داشت که امروز در حال وقوع است
حتی داستان به واقعه ای شبیه به قضیه ی بیداری اسلامی و جنبش وال استریت هم رسیده بود :s
خدا آخرش رو بخیر کنه Big Grin


فصل پنجم : تالار بیداری اندیشه

به دنبال دشمن می گشتم که
با فروشگاهی آشنا شدم
فروشگاه اینترنتی که فقط مستند می فروخت
من خیلی خسیس هستم
ولی با دیدن تبلیغ یک مستند نمی دونم چه طور شد که .....
جالب اینجا بود تعداد افراد ی که آن صفحه را باز کرده بودند در آن موقع 313 نفر بود
این قضیه را به فال نیک گرفتم و مستند را خریدم
فهرست موضوعات مستند ظهور را دیدم
52 قسمت و 52 موضوع
با خودم گفتم این دیگه چیه همه چیز توش داره از جن و جنگیری گرفته تا بشقاب پرنده و امام زمان !!!!!
آن را خریدم
مستند از طریق پست به دستم رسید
و شروع کردم به دیدن آن
یک هفته با این مستند زندگی کردم حتی شب ها هم خوابش را می دیدم .
وقتی یک فکری ذهنم را مشغول می کند دیگر از دنیا جدا می شوم و هیچی حالیم نیست
اگر آن لحظه غذا بخورم مزه ی آن را نمی فهمم چه برسد به سخنان اساتید در دانشگاه

بعد از دیدن این مستند آدرس وبلاگ بیداری اندیشه را پیدا کردم
آنجا بود که مقاله قربانی کردن انسان ها را خواندم مخم داشت سوت می کشید چند روز بعد هم یک سی دی سخنرانی استاد رائفی پور به دستم رسید 9- 11-13- 33........... وا مصیبتا
با خودم گفتم این همان دشمنی هست که من باید به تصویر بکشم
بدین ترتیب چرخه ی داستان فرمانروای قلب ها (وارث) تکمیل شد
تصمیم داشتم آن را در چهار جلد - بهار -تابستان - پاییز - زمستان ارائه دهم
ولی یک سری اتفاقات بعدا افتاد و به دلایلی که خدا می داند این پروژه ام را کنسل کردم تا .... روزی که خدا بخواهد


تالار بیداری اندیشه بالا خره راه افتاد
اوایل مباحث خیلی خیلی کمتر از این بود

هر روز چیز های جدیدی یاد گرفتم در واقع
من در این تالار بزرگ شدم و زندگی کردم هر روز ...!!!

این تالار برای من خیلی اهمیت دارد
برای همین بیشتر موضوعاتی که تا به حال ایجاد کردم موضوعات پیشنهادی و ساختاری بوده تا محتوایی و اطلاعاتی

مثل
تبدیل کردن تالار به یک سیستم
ریشه های درخت تالار بیداری اندیشه


من دوستان زیادی پیدا کردم
یکی از یکی بهتر

به آینده امیدوارم .....

آینده

اللهم عجل لولیک الفرج


فصل ششم : جهاد ........
رمان فرمانروای قلب ها یک دنیای مجازی و موازی با دنیای حقیقی بود در ذهن کوچک من
ولی امروز این دو دنیا با هم ادغام شده
این را در خود احساس می کنم
پروردگار مومنین را فرمان داد به جهاد

جهاد به معنی جنگ نظامی نیست

جهاد به معنی تلاش و کوشش در راه خدا و فقط برای خدا و به نام خدا ست
برای دفاع از ارزش ها و برقراری عدالت همه جانبه و مقابله با تاریکی هاست

و تنها با نام و یاد خداست که ذهن ها و فکر ها روشن می گردد

به امید بیداری اندیشه ها

در این جبهه هستم و خواهم بود

تا زمانی که خدا بخواهد

نقل قول:اگر کوهها از جای کنده شود، تو جای خویش بدار ! دندانها را بر هم فشار و کاسه سرت را به خدا عاریت بسپار!
پای در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه و بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزی از سوی خداست
امام علی (علیه السلام)



فصل هفتم : شهادت .......

آرزو بر جوانان عیب نیست


================================
خودم را به دو چیز توصیه می کنم

1- ارزیابی لحضه ای نیات
2- مشاهده ی افعال و حالات خود به عنوان ناظر
================================
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، Ramin_Ghn ، MAHDI59 ، مسافر ، فاطمه خانم ، MohammadMeraj ، وحید110 ، خادمة الزهرا ، Seyed Mohsen ، محمود ، MohammadSadra ، sarbaz 313 ، Agha sayyed ، MESSENGER ، بیداری اندیشه ، saloomeh ، ANTI satan ، محب الزهرا ، حسام+ ، نسیم
۱۶:۵۹, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #38
آواتار
به نام خدا


این یک داستان واقعی ست . . .

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، سرم گیج می‌رود. سررشته‌ی کلاف خاطرات تیره از دستم در رفته. نمی‌دانم نفسم در چنگ گناه بود یا گناه در چنگ نفسم، نفس نفس می‌زد. سقف آرزوهایم پست و کوتاه بود. بستری شده بود برای جولان دادنم. می‌تاختم و بی‌خبر از اینکه:

وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُون
ما آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است بي‌هدف نيافريديم. ما آن دو را فقط به حق آفريديم، ولي اكثر آنها نمي‏دانند.
سوره مبارکه دخان، آیات شریفه 38 و 39

خیلی اتفاقی در میان بده بستان‌های فیلم‌های هالیوودی بدون سانسور!!! مستند ظهور به دستم رسید. مستندی که دیدنش دغدغه ای تازه برایم سوغاتی آورد. در این میان، عبارتی توجهم را جلب کرد . . . "بیداری اندیشه" که جای خالی‌اش را در وجودم حس می‌کردم. پس از جستجو در این دهکده جهانی، اول بار به وبلاگی مسدود و چند وقت بعد به اینجا رسیدم. یک تالار گفتگو مزین به نام بیداری اندیشه. ثبت نام کردم ولی نمی‌دانستم بعدها منجر به ثبت عشق می‌شود.

اوایل غرق در نماد و چشم و گوش و حلق و بینی بودم، متخصصی بودم برای خودم بس شاخ شمشاد!!! بخش افشای صنعت سرگرمی، پاتوقی شد برای روزمرگی‌هایم. وارد بخش مهدویت نمی‌شدم، فکر می‌کردم در این زمینه کم و کاستی ندارم ولی زهی خیال باطل . . .

اولین رابطه دوستی‌ام در تالار با ANTI satan جوش خورد. برادری است دوست داشتنی و دلسوز و خوش بیان؛ که هیچ وقت از هم صحبتی با او سیر نمی‌شوم. به او عادت کرده بودم و بهانه ای شده بود برای عادت به تالار . . .

کمی گذشت؛ دیدم بیداری اندیشه گزینه خوبی‌ست برای یافتن پاسخ سوال‌هایم، هنوز هم گرمای صمیمیت و مهربانی‌اش در آن آغاز آشنایی، دلگرمم می‌کند. خیلی پخته حرف می‌زند. لطف و مرامش مجذوبم کرد. دیگر شده بود سنگ صبوری برای درد دلهایم. وقتی می‌نالیدم سرا پا گوش می‌شد. عجیب صبور است. در نهایت، خنکای یک خط از حرف‌هایش، التهاب بیست خط از ناله‌هایم را التیام می‌بخشید.

میان حرف‌هایش می‌گفت: برادر، عمری را که بر باد داده‌ایم، به فکر آینده باش، وقت تنگ است، به یاد آر عهدی را که با معبود بستیم:

ألَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ
آيا با شما عهد نكردم اي فرزندان آدم! كه شيطان را پرستش نكنيد كه او براي شما دشمن آشكاري است ؟ و اينكه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است ؟
سوره مبارکه یس، آیات شریفه 60 و 61

این ره این زاد و این منزل / مرد راهی اگر بیا و بیار
ور نئی مرد راه چون دگران / یار می‌گو و پشت سر میخار


او هم شده بود بهانه ای برای عادت به تالار . . .
بیداری اندیشه عزیز هدیه‌ای برایم فرستاد. هدیه‌اش چند بخش بود. سرانجام قسمت آخر هدیه‌اش به دستم رسید. فرخنده روزی بود؛ چرا که روز ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود.
این سعادت را به فال نیک گرفتم. دانستم این ره که می‌روم به ترکستان نیست!

از آن روز به بعد دگرگون شدم، ثمره‌اش کمبودی بود که عمق وجودم را می‌فشرد. می‌بایست عازم می‌شدم. از اقامتگاهی که در آن ساکن بودم به بخش مهدویت تالار کوچیدم . . . ولی از آن اقامتگاه که بخش افشای صنعت سرگرمی‌ست، غافل نبودم. به مرور برادران و خواهرانی یافتم که ریشه‌ی عواطف‌شان، فراتر از نسبت‌های خونی بود! عزیزانی که ملاک‌شان رضای خداست. کسانی که فقط برای هم خیر می‌خواهند. دلی را نمی‌شکنند. متعادل و مودب‌اند، حد و حدود را خوب می‌فهمند. پای‌بند زرق و برق دنیا نیستند . . . نفس کشیدن‌شان هم برای خداست. هر کدام معلمی شدند برای من. علم‌شان حجاب‌شان نیست. از پاکی و صداقت‌شان، از خیرخواهی‌شان، از دغدغه‌هایشان، می‌شود فهمید که رهسپارند؛ ان شاء الله از ظلمات به سوی نور . . .

وقتی یادم می‌افتد چشمانم بارانی می‌شود. همین چند روز پیش بود که یکی از خواهرانم مرا به خواندن دعای فرج دعوت کرده بود یا مدتی قبل‌تر به تدبر در آیات قرآن . . . زبانم عاجز است از بیان این همه مهربانی . . . می‌دانم که همه این‌ها از جانب خداست.

رفته رفته فهمیدم که این تالار دل در گرو یار دارد، حال تالار بهانه‌ای شده برای عشق ورزیدن به یار . . .

خدای خوب من، ای مهربان‌ترین مهربانان، باورم نمی‌شود از آن بیابان بی آب و علف گناه، به گلستانی از خوبی‌ها، وارد شده باشم. گلستانی که یکی از گل‌های خوش عطر و بویش، تالار است. من در آن بیابان تشنه بودم و در این گلستان عطشان، خدایا آن تشنگی دل‌افگار کجا و این عطش حیات‌بخش کجا ؟!!

خدای خوب من، هرچه هست و نیست از رحمت بی‌کران توست. . . حجت بر من تمام است، همین ستارالعیوب بودنت کافی ست تا عاشقت شوم؛ چرا که با تمام وجود درکش کرده‌ام. پس دیگر لازم نیست به خبیر و بصیر بودنت، نصیر و ولی بودنت، علیم و عظیم بودنت و . . . اشاره کنم. خدایا، بینشی ده که عاشق دروغ‌زن نباشم.

گویند صفاتت عین ذاتت است، راست می‌گویند. ما که در پیچیدگی این تن فانی متحیر مانده‌ایم دیگر چه رسد به . . . توفیقی ده که صفاتت را آنطور که شایسته ست بشناسیم گرچه این معرفت حد و مرزی ندارد و ما را توان ورود به این وادی نیست، رسولت چه زیبا فرمود: ما عرفناک حق معرفتک

چه تساوی دل انگیزی‌ست؛ یک گام من بسوی تو مساوی‌ست با ده گام تو بسوی من ، نه . . . نه . . . چه غمناک است دور شدن من از تو و چه عاشقانه ست دویدنت بسوی من. وَكَفَى بِاللّهِ وَلِيًّا وَكَفَى بِاللّهِ نَصِيرًا . . .

عمری از تو فرار کردم ولی پیوسته چشم انتظارم بودی و خستگی‌ها را خسته کردی!
ای مظهر امید، امیدواریم بخش که بی تو ناامیدم . . . لحظه‌ای مرا به خودم وا مگذار، همه چیزم بگیر ولی محبتت از من دریغ نفرما که محب بی محبت معنا ندارد . . . الهی به حق علی (علیه السلام)



پ ن: شرمندم بابت خط خطی‌هایم، می‌دانم که کلامم در محضر شما خوبان حقیر است، ببخشید به بزرگی خودتان . . . التماس دعای فراوان، دوست‌دار همه ی بندگان خدا . . . مصطفی Heart

یا حق.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، محب الزهرا ، محمود ، Reza2035 ، MohammadSadra ، خادمة الزهرا ، Admirer ، Ramin_Ghn ، وحید110 ، مسافر ، خاک ، جوینده حق ، parisan ، amir72 ، sarbaz 313 ، rastin ، Agha sayyed ، MESSENGER ، علی 110 ، Amir ، بیداری اندیشه ، saloomeh ، mohamad ، MAHDI59 ، ANTI satan ، حسن عزتي ، حسام+ ، ترنم ، نسیم ، فاطمه خانم ، Farzaneh ، مجید املشی ، Tolou ، حضرت عشق ، ماحی
۲۰:۵۴, ۴/آبان/۹۰
شماره ارسال: #39
آواتار
اصن تحول روحياتتون يه جورايي با روحم بازي مي كنه دارم مي خونم هي بر مي گردم مي گم اينو من ننوشتم كه!!!!!! اما انگاري خودم دارم حرف دله خودمُ مي خونم!تحولات روحيه ادما خيلي قشنگه ! خيلي!هي بابا
"الحمدالله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا ان هدانا الله"
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، مسافر ، MESSENGER ، محمود ، Amir ، بیداری اندیشه ، saloomeh ، mohamad ، MAHDI59 ، ANTI satan ، Seyed Mohsen ، حسام+ ، Agha sayyed ، نسیم ، Farzaneh
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  بهترين سرصفحه-Header (ويژه سوم آبان، تولد تالار) mohamad 36 18,176 ۵/آبان/۹۰ ۱۱:۱۷
آخرین ارسال: Seyed Mohsen
  بهترين امضا، آواتار و جملات (ويژه سوم آبان، تولد تالار) mohamad 83 43,022 ۵/آبان/۹۰ ۱۱:۱۷
آخرین ارسال: Seyed Mohsen
  بهترین تاپیک (ويژه سوم آبان، تولد تالار) mohamad 24 12,969 ۴/آبان/۹۰ ۱۲:۵۹
آخرین ارسال: MAHDI59
  بهترین ارسال (ويژه سوم آبان، تولد تالار) mohamad 18 8,883 ۴/آبان/۹۰ ۳:۲۹
آخرین ارسال: mohamad

پرش در بین بخشها:


بالا