|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 21 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۳:۲۶, ۲۴/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #201
|
|||
|
|||
|
مورچه و سلیمان نبی
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (علیه السلام) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(علیه السلام) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.” سلیمان به مورچه گفت : “وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟” مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن |
|||
|
|
۲۱:۰۰, ۲۴/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #202
|
|||
|
|||
|
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست ؟ |
|||
|
|
۱۳:۲۷, ۲۵/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/خرداد/۹۱ ۱۳:۳۰ توسط ema1392.)
شماره ارسال: #203
|
|||
|
|||
|
چند روزی از اعتکاف میگذره
ولی مثل همیشه با کلی تردید تازه یادم می افته کاش تاپیکی با این اسم بود سلام چند وقتی میشه که خیلی دلم تنگ امام زمانمه ، خیلی دلم از بدی های خودم گرفته بود و میگفتم کاش یه جایی رو پیدا میکردم که آدماش مسلمون واقعی باشن تا این که چند ماه پیش با هیئتی آشنا شدم که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم بعضی وقتا فکر میکنم نکنه همه ی اینا خواب باشه و فردا بلند شم و ببینم هیچ خبری ازشون نیست !! دو هفته پیش بود که وقتی فهمیدم بچه ها رو میخوان ببرن اعتکاف دلم خواست برم نیتم فقط به خاطر بچه ها بود میخواستم باهم باشیم ولی در ظاهر و زبون نیتم قربتا عند الله بود اومدم و به پدرم گفتم که میخوام برم اعتکاف و اونم گفت که باشه روزها پشت سرهم سپری میشد و من هیچ انتظاری احساس نمی کردم تا این که روز ثبت نام رسید وقتی رفتم از پدرم اجازه ی دوباره بگیرم گفت که نه !!!! گفت بشینم و درسم رو بخونم اولش زیاد ناراحت نشدم رفتم بالا پشتبوم و کمی با خودم فکر کردم دیدم به خاطر خودمه که این لیاقت رو ندارم ، به خاطر گناهای منه که امام زمانم بهم اجازه نمیده کلی گریه کردم و از خدا خواستم تا من رو ببخشه دلم برا خودم میسوخت ، چقدر حقیرم چقدر ذلیلم فرداش گفتم دلم رو بزنم به دریا و یه بار دیگه از پدرم اجازه بگیرم باورم نمیشد وقتی کلمه ی خودت میدونی رو شنیدم !!!!! خدایاااااااااااااااااا شکرت !!!! چقدر خوشحال شدم به خاطر اینکه اجازه ی رفتنم رو از خدا گرفته بودم فرداش ساعت 12 شب با پتو و بالش و ساک منتظر یکی از بچه ها بودم تا بیاد و با هم بریم ، با تاکسی اومد و رفتیم تو مسجد حجت ابن الحسن (عج ) ؛ حالا که دارم مینویسم میفهمم که چه اتفاق جالبی بود ، من و امام زمان .... مسجد امام زمان ..... اولین بار بود که اومده بودم اعتکاف حس غربتی داشتم بین بچه ها .... دلم میخواست بشینم یه گوشه و فقط گریه کنم .... خدایا تو من بی لیاقت رو کجا اوردی ؟ بین بنده های برگزیدت ؟ وقتی به اینا فکر میکردم دوست داشتم نابود بشم روز اول خیلی بیخیالانه گذشت تا شب رسید .... اون شب برای اولین بار نماز شب رو کامل خوندم احساس میکردم دارم به خدا نزدیک میشم ، میدونستم که دوستم داره ولی این من بودم که ازش دور میشدم !! بعد از نماز صبح رفتم و با ولع خوابیدم روز دوم دلم حال و هوای دیگه ای داشت ، احساس میکردم دارن یه نیم نگاهی به من میکنن ... شب همون روز مسجد برنامه ای برای معتکفا تدارک دیده بود ، یه روضه داشتیم و سینه زنی روضه نزدیک اذان بود ، قبل از اذان ؛ خیلی حال خوبی بهم دست داده بود ، بعد از روضه با همون حال و هوا همونجا منی که حوصله ی وضو گرفتن هم نداشم نماز مستحبی خوندم !! بعد از نمازم حال عجیبی داشتم ، نشستم تا با خدا کمی حرف بزنم ، یاد ذلالتم افتادم و سجده کنان به درگاه خدا رفتم غذارو کشیده بودن ولی من دلم نمیومد از خدا دل بکنم بوی غذا تو فضای مسجد پیچیده بود و من با نفسم میجنگیدم به خاطر خدا ( از ما فقیر بیچاره ها همین کارا هم بزور بر میاد) سرتونو بدرد نیارم اون شب چندان تو حال و هوای سینه زنی نبودم و دلیلش رو نمیدونستم روز سوم اومد ، روز همه ی اتفاقات اعتکافم از ظهر شروع کردیم به انجام دادن دعای ام داوود ، آقا مجتبی میگفت هرکی این اعمال رو انجام بده مثل کسیه که تازه از مادر متولد شده احساس میکردم دست و پای شیطون بستست و نمیتونه بیاد تو مسجد شروع کردیم به خوندن دعای ام داوود سوره ها رو یکی یکی میخوندیم و جلو میرفتیم اون روز حاج آقای مسجد بین قرآن اومد و کلی مارو گریوند و بهمون حال داد با بچه ها یه گوشه ی مسجد نشسته بودیم و داشتیم قرآن رو تند تر از بقیه میخوندیم تا بتونیم سروقت تمومش کنیم (تمام و کمال ) تموم شد ! چند دقیقه ای به اذان مونده بود ، که دعامون تموم شد و یکی از بچه ها گفت بریم یه زیارت عاشورا بخونیم ولی چون وقت نبود نشد !!! رفتیم و یه گوشه از مسجد نشستیم ، احساس کردم زندگیم داره به پایانش میرسه بله ،اونجا تو این چند روز تازه فهمیدم که زندگی یعنی چی ، با خدا بودن چه حالی به آدم میده بچه ها نشسته بودن داشتن با اعتکاف وداع میکردن دلم نمیومد برم ؛ آقا مجتبی هی میگفت "کاری باهاااااات ندااااارم ؛؛؛ چرا بیرووووونم میکنیییییی" این حرفش بدجور به دلم نشسته بود ؛ احساس میکردم خدا برای خداحافظی بغلم کرده .... لحظه ها داشتن مثل لحظه های مردنم میگذشتن یاد اون دعاها ، نماز شبا ، اون حال و هوا داشت دیوونم میکرد هی میگفتم کاش کی اذان نده ، خدایا چی میشه اذان آخر رو نگی خدایا جونمو بگیر ، نمیخوام دوباره برم تو شهر گناه ، نمیخوام ازت دور شم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا که یهو متوجه اذان شدم و مثل یه بمب ترکیدم و شروع کردم به ریختن اشک هی با خودم میگفتم : " خدایا اذان جدایی رو زدی ، چطور دلت اومد ، چطور تونستی من بدبخت و بیچاره رو از خونت بیرون کنی " یهو دلم چیزی گفت که انگار منتظر همین جمله بودم " منتظرم باش سال بعد دوباره میارمت " دلم آروم گرفت ، آروم آروم بیشتر بچه ها رفته بودن ، اما چند نفر بودن که مثل ابر بهاری گریه میکردن و دلشون نمیومد برن بالاخره ، به زور بلند شدیم و رفتیم برای نماز اصلا حال و حوصله نداشتم بیرون یه نفر گفت ، آخیششششش آزاد شدیم دوباره بغض دلم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ، با خودم گفتم "کاش از این زندون هیچ وقت آزاد نمیشدم ، کاش همیشه زندونیت بودم خدایا" خودم زود جمع و جور کردم و رفتم تا به نماز برسم وتمام شد !! چند روز بعد از اعتکاف گناه میکردم و از خودم متنفر بودم ولی حالا آروم تر شدم و دارم سعی میکنم کم کم آدم بشم التماس دعا |
|||
|
|
۲۲:۰۳, ۲۵/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/خرداد/۹۱ ۲۲:۰۴ توسط فانوس *7*.)
شماره ارسال: #204
|
|||
|
|||
|
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است... |
|||
|
|
۱۹:۳۹, ۲۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #205
|
|||
|
|||
|
خدایا ....
کودکان گلفروش را می بینی !؟ مردان خانه به دوش ... دخترکان تن فروش ، مادران سیاه پوش...پدران کلیه فروش کاسبان دین فروش .... محراب های فرش پوش.... زبان های عشق فروش ، انسان های آدم فروش ، همه را می بینی ...!؟ می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد !! |
|||
|
|
۱۶:۴۴, ۲۹/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #206
|
|||
|
|||
|
هر چه می خواهی وسوسه کن!
هر چه می خواهی برای خودت سپاه سیاه و دل چرکین جمع کن! هر چه می خواهی هرم با چشم شیطان بساز! هر چه می خواهی هالیوود را به ساز خودت برقصان! هر چه می خواهی زنان برهنه بیار و مردان بی غیرت! هر چه می خواهی از نظم نوین جهانی بگو! هر چه می خواهی اسرائیل بسازی، بساز! هر چه می خواهی کودک یتیم بر جای بگذار! هر چه می خواهی در فتنه های تازه، غوغا کن! هر چه می خواهی چنگ به دامن جادوگری بزن! هر چه می خواهی عرفانهای دروغین بنویس! هر چه می خواهی با موسیقی متال، گوش فلک را پر کن، و با هوی و راک! هر چه می خواهی جنگ جهانی راه بینداز، یک، دو، سه! هر چه می خواهی بفریب و ناامید کن! هرچه می خواهی دروغ بگو! دیگر چیزی به پایان مهلتت نمانده ابلیس! برای باقی ماندنت بجنگ! خدا، -همان که تو را از درگاهش راند!- سرنوشت ما را در دستان کسی قرار داده است؛ کسی که نامش، دل را به یاد خدا می اندازد. کسی که مویش، یاد سیاهی را از دل می برد. کسی که بویش، هاله های نور و امید می آورد. کسی که عدالتش، اساس حکومت حق می شود. کسی که نوید آمدنش، شیاطینی چون تو را، هر کجا که باشند به سوراخی برای پنهان شدن می کشاند! کسی که دعایش، مومنین را نجات می دهد! کسی که سخنش، بوی شیرین صداقت و موسیقی مهر می دهد! کسی که دستش، می کشاند به سمت خدا! کسی که پایش بوسه گاه منتظران می شود... کسی که همین روزها، در راه آمدن است! آقای ماست! پیروز میدان! و سرنوشت تو را نیز، خدا سپرده به او! بترس ابلیس! موعود ما آمدنی است! صلوات... |
|||
|
|
۱۹:۰۷, ۳۱/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/خرداد/۹۱ ۱۹:۲۱ توسط vahrakan.)
شماره ارسال: #207
|
|||
|
|||
|
دکتـــــــــــــــر شـــــریعتــــــــــــــــی
در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه "زمین حرام "بود و چهار ماه رجب ،ذی القعده،ذی الحجه و محرم "زمان حرام".یعنی که در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند.اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگ هستند و این آرامش از سازش نیست و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله ،پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان ،دشمنان و مردم بدانند که "جنگ پایان نیافته است". آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است.اما بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزار است...... بگذار این «سالهای حرام» بگذرد! ![]() |
|||
|
|
۱۳:۴۲, ۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #208
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحم الرحیم
(این مطلب را به خودتان نچسبانید در مورد بعضی ایرانیهاست) ماشالله ایرانیان در همه چیز در جهان سرآمدند گاهی اوقات شکست میخورند ولی گاهی اوقات هر چقدر شکست میخورند عبرت نمیگیرند بلکه دوباره همان کا را انجام میدهند.غرور ممدوح یا تکبر: با ورزش شروع میکنم یادتان است تیم فوتسال باخت یکی از دلایلش تکبر بچه های تیم فوتسال بود چرا در بازی های آسیایی والیبال ایران پس از چندین برد 0-3 از تیم های دیگر با آن قدرتی که داشت بازی را به ژاپن واگذار کرد و چرا هایی دیگر در بازی های انتخابی هم که دیدید که 3-1 از استرالیا باختیم. چرا وقتی تیم های ورزشی ایران چندین بار این اتفاق برایشان می افتد از این اتفاق عبرت نمی گیرند؟ ولی مثلا تیم بسکتبال بدلیل داشتن مربی خوب که اینها را گوشزد میکند بسیار کم برایش این اتفاق رخ میدهد. ایرانیها سریع مغرور میشوند پس از گذشتن از چند چیز سخت فکر میکنند دیگه انیشتین شدن ! فکر میکنند شدن ابن سینا فکر میکنند که دیگه خیلی بزرگ اند دیگه یک چیزی شدند . حالا اگر پس از یک بار گذشتن از چیزهای سخت احساس غرور آفرینی بهشان دست دهد و غرور خوب بگیرند دیگر در ادامه شکست نمیخورند....(اسم این جا خالی را هر چه میخواهید بگذارید):طبق چیزهایی من به دست آوردم حدود40٪ مردم ساده اند 50٪ میانه رو اند10٪ از ساده بودن مردم سوء استفاده میکنند و آنان را کلک میزنند مثلا شرکت سایپا فکر میکنید سایپا 141 sl با سایپا 141 sx چه تفاوتی دارد؟ سایپا چندین نوع بدین صورت ماشین دارد. یا مثلاپژو 206 با 206 ملی رانا چه تفاوتی دارد: یک ذره بدنه را تغییر دادند و یک ذره داخلش را کار خاصی نکردند فقط از فرمایشات رهبر معظم انقلاب اسلامی سوء استفاده بردند. فکر کنم ادامه دارد...
|
|||
|
|
۱۷:۰۱, ۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #209
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
10 عادت عجیب ما ایرانی ها 1.غیبت و دخالت در امور خصوصی دیگران یکی از سوژه های اصلی محاورات که به شدت بین مردم مرسوم شده است عمل زشت غیبت می باشد. این روزها زمانی که افراد همدیگر را ملاقات می کنند و یا در میهمانی ها حاضر میشوند عملاً حرفی جز غیبت کردن در مورد دیگران ندارند و با هیجان کامل به این کار مبادرت می کنند. برخی هم به خود اجازه میدهند در حریم خصوصی ترین مسائل دیگران وارد شوند و به امر و نهی و دخالتهای بی مورد بپردازند. 2. عدم رعایت حق عابرین پیاده در اکثر نقاط دنیا دیدن یک عابر پیاده در خیابان به معنای فرمان ایست و احتیاط برای راننده مقابل است در صورتیکه در ایران برخی رانندگان به محض دیدن عابر پیاده سرعت خود را بیشتر نموده و بدون لحاظ کردن مسائل ایمنی و حق تقدم با بی رحمی تمام و با ایجاد رعب و وحشت برای عابرین پیاده به مسیر خود ادامه میدهند. 3. حفظ نشانه های نو بودن کالا همسایه تان اتومبیلی نو خریداری کرده اما بعد از سپری شدن یک هفته هنوز برچسب شماره اولیه که بصورت تکه کاغذی روی شیشه جلو چسبیده است را جدا نکرده و حتی فومهایی که بصورت ضربه گیر در اطراف دربهای ماشین نصب شده است کماکان وجود دارند. دوستتان نیز بعد از گذشت یک هفته هنوز برچسب روی نمایشگر گوشی موبایل جدیدش را جدا نکرده! 4. تنبلی و از زیر کار در رفتن متوسط ساعت مفید کار در ایران کمتر از یک ساعت و سی دقیقه میباشد که دلیل آن نبودن فرهنگ کار، فقدان انگیزه، تنبلی و بی مسئولیتی افراد است. این امر باعث نارضایتی ارباب رجوع، پایین آمدن کارایی و بهره وری و در کل کاهش پیشرفت ملی خواهد شد. در اغلب شرکتها، ادارات و سازمانها اینگونه باب شده که کسی زرنگ و باذکاوت است که تا حد امکان از انجام مسئولیتهایش شانه خالی کند و کم کاری را استراتژی اصلیش بداند و در عین حال حقوق و مزایایش را بصورت تمام و کمال دریافت نماید. کارمندان هیچ تلاشی در راستای بالابردن کیفیت و راندمان شرکت انجام نداده و در عین حال انتظار بالا رفتن درآمد خود را دارند. به ارباب رجوع کمتر احترام گذارده میشود و طلبکارانه با وی برخورد میشود. 5. تجمل گرایی و مصرفی شدن امروزه شاهد آن هستیم که جامعه با سرعتی باور نکردنی به سوی مصرفی شدن در حال حرکت است. افراد بجای سرمایه گذاری پول خود در مکان مناسب و برای تولید بیشتر و اشتغال زایی ملی، ترجیح میدهند با خرید اتومبیلهای گران و کالاهای لوکس مصرفی ظاهری معقول کسب نموده و اعتبار خود را در بین اطرافیانشان بالا ببرند. چشم و هم چشمی های فراوان، گرفتار وامها و قرضهای سنگین شدن و استرس از جمله پیامدهای این مسئله است. اکثر مردم خوشبختی را در تجملات و برتری مالی می دانند و بین نیازها و خواسته هایشان تمایزی قائل نمی شوند. مسابقات و رالی خرید امری ناپسند ولی متداول در جامعه ایرانی است. 6. فقدان فرهنگ تشکر و احترام از کوچه و خیابان گرفته تا دانشگاه و محل کار و اماکن عمومی، کمتر شاهد شنیده شدن جملاتی مانند "از لطف شما ممنونم"، "خواهش میکنم"، "اختیار دارید"، "تمنا می کنم"، "بفرمایید"، "بزرگوارید"، … هستیم. بجای آن فضای زیرآب زنی، استفاده از الفاظ ناشایست، بی حرمتی به افراد مسن، به سخره گرفتن افراد، بالا بردن تن صدا،… امری متداول شده است. مردم باید بیاموزند احترام به دیگران، احترام به هویت ملی یک کشور محسوب میشود. اگر افراد یک مملکت به یکدیگر احترام نگذارند چگونه میتوانند انتظار کسب احترام از ملتهای دیگر را داشته باشند؟! 7. عدم رعایت نظافت شخصی و شهری احتیاج به توضیح ندارد که متاسفانه نظافت شخصی و اجتماعی از طرف برخی افراد جامعه رعایت نمیگردد. از طرز لباس پوشیدن تا بوی بدن و دهان و آرایش موها گرفته تا ریختن زباله در محیطهای شهری و تفریحی اهم موارد عدم رعایت نظافت است. 8. درگیری در صف و نوبت صف ها هرکجا و به هر علتی که تشکیل شوند معمولاً تبدیل به جولانگاه بی نظمی، درگیری، فحاشی و هتاکی عده ای از افراد به اصطلاح "زرنگ" خواهند شد. حفظ نظم و ترتیب در صف نشان دهنده بالا بودن رتبه اجتماعی و فرهنگ کسانی است که در صف حضور دارند. متاسفانه شاهد آن هستیم که در برخی امور مذهبی و خیریه مانند سرو غذای نذری نیز چنین بی نظمی ها و زد و خوردهایی بوجود می آیند. احتمالاً باید برخورد کرده باشید در مجالس عروسی گاهی زمان سرو شام جمعیت با چه سرعتی به سمت میز سلف سرویس هجوم می آورند! 9. پرورش اندام برای رعب و ترس شاید دیده باشید پسرانی که با اندامهای پرورش یافته و عضلانی درحالی که بازو و سینه های خود را در معرض نمایش گذاشته اند با چهره ای مهاجم و آماده درگیری در همه جا پرسه می زنند! آنها با نگاه خود اطرافیانشان را به مبارزه می طلبند! چه نکوهیده است زمانی که برخی افراد انگیزه های اصلی ورزش و تناسب را فراموش کرده و صرفاً برای عرض اندام، قلدری و جلب توجه در سطح جامعه اقدام به حجیم کردن عضلات خود می کنند. 10. اسراف، اسراف، اسراف! اسراف یعنی زیاده روی در مصرف، بیهوده مصرف کردن، بیش از نیاز مصرف کردن، مصرف کنترل نشده، دور ریختن چیزی که میتوان از آن استفاده کرد. کافیست با محاسباتی ابتدایی متوجه شوید که میزان اسرافی که در کشور به عناوین مختلف همه روز در حال انجام است اگر جلوگیری می شد، چه میزان در صرفه جویی خانوادگی و ملی اثر می گذاشت و مشکلات چه تعداد از مردم حل می شد. منبع: عصرایران |
|||
|
|
۲۰:۲۳, ۲/تیر/۹۱
شماره ارسال: #210
|
|||
|
|||
|
"نیایش، اگر بصورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت می رسد."
آنگاه که "تقدیر" نیست و از "تدبیر" نیز کاری ساخته نیست، "خواستن" اگر با تمام وجود، با بسیج همۀ اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در "صمیمیت" هست، تجلی کند، اگر همۀ هستیمان را یک "خواستن" کنیم، یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان "بخواهیم" پاسخ خویش را خواهیم گرفت. "وقتی عشق فرمان می دهد، "محال" سر تسلیم فرود می آورد." کویر/دکتر شریعتی
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |












![[تصویر: 112637_629.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/9/6/112637_629.jpg)


