بسم الله الرحمن الرحیم
((( الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق )))
(_آیا وقت آن به مومنین نرسیده است که قلبشان با یاد خدا و آنچه که نازل کرد خاشع گردد
و مانند کسانی که پیش از این برایشان کتاب آسمانی تورات آمد نباشد که دوره ی طولانی بر آنها گذشت و دلهایشان زنگ قساوت گرفت و بسیاری از آنها نابکار شدند
_) حدید 16
آیا وقت آن نرسیده
که به سوی خدا برگردیم
آیا وقت آن نرسیده
که به راه راست برگردیم
آیا وقت آن نرسیده
که غیر خدا را از زندگی خود حذف کنیم.
آیا وقت آن نرسیده
که دلهایمان برای خدا خاشع شود
آیا وقت آن نرسیده به عهد روز ازل خود مبنی بر عدم تبعیت از شیطان برگردیم.
الم اعهد الیکم یا بنی ادم ان لا تعبد الشیطان..... سوره یس
آیا وقت آن نرسیده به دعوت حق لبیک بگوییم
البته آیه به اندازه کافی شفاف است
و اما شرحی بر آن آیه از لینک
http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/M...8&id=49654
--پیشهاش راهزنی بود و اموال کاروانیان میربودو آن شب،آهنگ گناه و تجاوز به حریمی دیگر را داشت.آتش عشق به محبوب در سینه ناپاکش زبانه میکشید و چشمانش را بر روی عاقبت گناه میبست.
لحظهها خود را آرام آرام جلو میکشیدند و دقایق به یکدیگر جای میسپردند. مرد همچنان از بالای دیوار،خانه را میپایید.سوسوی ضعیف و بیرمق نوری از پنجره یکی از خانههای مجاور به بیرون میریخت.گویا در دل شب که همه مردمان،سوار بر بالهای رؤیا،به این سو و آن سو میرفتند،مؤمنی بیدار دل به شب زندهداری مشغول بود.مرد همین که آهنگ پریدن به درون خانه محبوب کرد،ناگهان آهنگی روح نواز و پرفسون،او را همچون ستونی سنگی بر جای خود،بیحرکت کرد.نغمهای زیبا با مضمونی بلند و آسمانی،نوایی دلنشین و بلیغ با موسیقیای اعجاز آمیز.آن نغمه دلنواز،آیهای از قرآن بود که مؤمن بیدار دل با لحنی زیبا این گونه تلاوت میکرد:
«ألم یأن للّذین أمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحقّ…؛آیا برای کسانی که ایمان آوردهاند هنگام آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و آن حقیقتی که نازل شده نرم [و فروتن] گردد…».(سوره حدید،آیه 16)
نسیم شبانگاهی،نوای آسمانی قرآن را از خانه آن مؤمن،تا خانه زنگار گرفته دل «فضیل»1 به ارمغان آورد.
آیه قرآن بسان گوهری درخشان بر ساحل وجودش نشست و راهزن دل آن «راهزن» شد.قرآن همچون نجوا و زمزمه جادویی چشمهساران بود،که صحرای خشک وجود او را شکوفا کرد.مانند عطر گل در وجودش وزید و بسان نسیمی خنک روحش را نوازش داد.
فضیل ناگهان خود را دانهای دید که میبالد تا سر از خاک در آورد.آیه قرآن زنگارها و قساوتهای دلش را زدود و در دشتِ خشکیده سینهاش،بذرهای ایمان و بندگی را کاشت.بذرهایی که برگ و بارش،خوشههای نور و هدایت و زهد بود.با شنیدن آیه قرآن و تأمل در معنای آینه گون آن،قلب و روحش در تسخیر قرار گرفت و پردههای غفلت و گناه یکی پس از دیگری فرو افتاد.
فصاحت بینظیر آیه به همراه موسیقی درونی و فخامت و شکوه آن، بسان «ارغنون آسمانی» فضیل را مسحور خویش ساخت.او در آن لحظههای پر جذبه و کشش گناه،لمحهای در آستان پر عظمت قرآن،به تدبّر و اندیشه روی آورد.با شنیدن قرآن،شهبالهای خوف و رجا بر قلبش فرو میکوبید و آوای عشق به خدا و قرآن،به جای عشق مجازی در دل شب زدهاش نواخته میشد.لبانش به آه سرد افسوس از هم گشوده شد.با یادآوری گذشته سیاه و پر گناهش،صدای ناله او بلند بود.گویی قلبش از سینه بیرون میجهید.
انقلابی در درونش برپا بود.با خود میگفت:این نغمه چه روح افزا و دگرگونگر است!به چه کسی پیام میدهد؟ای فضیل آیا مخاطب آیه تو نیستی؟!آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوی و از راه خطا و گناه دست برداری؟!آیا زمان هجران به سر نیامده؟و لحظه وصال یار حقیقی نرسیده؟
فضیل همچنان در تدبّر و کشمکش درونی بود.دیری نپایید.ناگاه صدایش در دل شب طنین افکند و آرام آرام بر زبان جاری ساخت که:بلی و الله قد آن!بلی و الله قد آن!به خدا وقتش رسیده است! او تصمیم خود را گرفته بود.چهرهاش همچون گلهایی که بهار به دیدارشان آمده است،شکفته شد و چشمانش همچون دو ستاره رخشان در تاریکی درخشید.از برق چشمانش پیدا بود که آنچه شنیده،راز بزرگی را در دلش به ارمغان آورده است.
فضیل همان لحظه از دیوار بام فرود آمد و از این راه بازگشت و از میان کوچهها که به او و چشمه جوشان چشمانش مینگریستند،گذشت و راهی خرابهای شد تا تنها و دلخسته،راز دل با خدای بازگوید و در خلوت شب اشک ندامت بریزد.از قضا جماعتی از کاروانیان در خرابه بودند و با یکدیگر گفتگو میکردند.
فضیل صدای آنان را شنید که با هم میگفتند:«مراقب باشید که فضیل و دار و دستهاش در راهند،اگر حرکت کنیم و بیرون رویم، راه را بر ما میبندند و دارایی ما را به غارت می برند».
فضیل همین که این سخن را شنید،همچون مرغکان بر خود لرزید و با خود نجوا کرد:این چه شقاوتی است که به من روی کرده است؟در دل شب به قصد گناه و هوسرانی از خانه بیرون آمدهام و قومی مسلمان از بیم من به کنج این خرابه گریختهاند.آن گاه رو به سوی آسمان بلند کرد و گفت:الهی از بد کرداری خود به دردم و ازنا کسی خود به فغان! درد مرا درمان ساز ای درمان ساز همه دردمندان!ای پاک صفت از عیب،من را که اسیر بند هوای خویشم،از این بند برهان و رهایی بخش!خدایا از گذشته سیاه خویش توبه میکنم و توبه خود را آن قرار میدهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم.
فضیل توبه کرد و پس از آن شب،از شورهزار جهل و وادی ظلمت و گناه برون شد،دل به طلب نور سپرد و به سپیده روشن هدایت،درون شد.--