ابوجعفر خثعمی گفت:امام صادق(علیه السلام) کیسه ای زر به من داد و فرمود:این را به فلان مرد هاشمی(نامشان را فراموش کرده ام) بده و نگو چه کسی داده است.
آن کیسه را بردم و به آن مرد دادم.او گفت:خدا به کسی که این مال را برای من فرستاده است،جزای خیر دهد که همیشه برای من میفرستد و من با آن زندگی می کنم.اما جعفر صادق ع با آن که مال بسیار دارد،حتا یک درهم هم برای من نمیفرستد.
و لا یحسبنّ الذین یبخلون بما آتاهم الله من فضله هو خیرا لهم بل هو شرّ لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامه.
التماس دعا.
بنام ستار معاصی عاصیان
آرزوی بزرگ
همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.
وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم!
سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.
یا علی (علیه السلام) مدد است.
بسم الله
شبی ، مقدّس اردبیلی (رحمةالله علیه) برای نماز شب بیدار شد و دید به غسل نیاز دارد، لذا بر سر چاه رفت تا برای غسل آب بكشد وقتی سطل را بالا كشید دید درون سطل پر از طلا و جواهر است، آنها را در چاه ریخت و گفت: خدایا مقدّس، از تو آب میخواهد تا به نماز شب برسد، نه طلا...
**مردان خدا این چنین هستند...**
یا حق.
بنام ستار معاصی عاصیان
آب بكش و وضو بساز
دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نومید بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیك تر شد و گفت : تاكنون به راه خطا مى رفتم . یك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اكرام كرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . كیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .
یا علی(علیه السلام) مدد است.
ندایی آسمانی :بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است .
بنده : خدایا !خسته ام !نمی توانم .
- بنده ی من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
- خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم .
- بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان!
- خدایا !امروز خیلی خسته ام !آیا راه دیگری ندارد ؟
- بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یاالله.
- من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد !
- در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم...
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد !
ندای آسمانی : ملائکه ! ببینید من آنقدر ساده گرفتم اما او خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده است ،او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است ...
ملائکه : خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید.
خدا:ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست .
ملائکه : پروردگارا بازهم بیدارنمی شود.
ندای آسمانی: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.
ملائکه : خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی ؟
خدا: او جز من کسی را ندارد ....شاید توبه کرد.... بنده ی عزیزم ...تو،
هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.
بنام ستار معاصی عاصیان
پندی حکیمانه براتون هدیه میزارم انشالله که حواسمون بیشتر به کارهامون باشه،انشالله
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگانرا دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها راتوسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:...شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان باعجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمینمی فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. باتعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیقجواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمیجواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواببفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایاشکر
بنام ستار معاصی عاصیان
روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشهای نشسته و به درس او گوش میداد. ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار کرد که امام جعفرصادق(علیه السلام) سه مطلب را اظهار میکند که مورد تصدیق من نیست. آن سه مطلب بدین نحو است:
اول آنکه میگوید که شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب کند و جنس از جنس متأذی (اذیت) نمیشود.
دوم آنکه میگوید خدا را نتوان دید و حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود، پس خدا را با چشم میتوان دید.
سوم میگوید: مکلف، فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا میآورد و حال آنکه تصور و شواهد برخلاف این است، یعنی عملی که از بنده سر میزند، از جانب خداست و به بنده ربطی ندارد.
چون ابوحنیفه این مطلب را گفت، بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف او پرتاب کرد. از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد، او را سخت ناراحت کرد و سپس بهلول فرار کرد. شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده، او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت، او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.
بهلول جواب داد: او را حاضر نمایند تا جواب او را بدهم.
چون ابوحنیفه حاضر شد، بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده؟
ابوحنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زدهای و پیشانی و سر من درد گرفت.
بهلول گفت: درد را میتوانی به من نشان دهی؟
ابوحنیفه گفت: مگر میشود درد را نشان داد؟
بهلول جواب داد: تو خود میگفتی موجود را که وجود دارد باید دید و بر امام جعفر صادق(علیه السلام) اعتراض میکردی و میگفتی چه معنی دارد که خدای تعالی موجود باشد، ولی او را نتوان دید.
دیگر آنکه تو در ادعای خود، کاذب و دروغگویی که میگوئی کلوخ سر تو را درد آورد، زیرا کلوخ از جنس خاک است و تو هم از خاک آفریده شدی، پس چگونه از جنس خود متأذی (اذیت) میشوی؟
مطلب سوم، خود گفتی که افعال بندگان از خداوند است، پس چگونه میتوانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آوردهای و از من شکایت داری و ادعای قصاص مینمائی؟
ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید، شرمنده و خجل شده از مجلس بیرون آمد.
یا علی(علیه السلام) مدد است.
عارفي را پرسيدند: اگر پس از مرگ از تو پرسيدند چه آوردي چه پاسخي ميدهي ؟ گفت مي گويم گدايي كه به درگاه پادشاهي رود به وي نگويند چه آوردي ؟ گويند چه مي خواهي ؟؟
بنام ستار معاصی عاصیان
حکایت زیر چند وجهیه،یه تیره و چند نشون...دقت کنید!!!
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
[highlight=#008080]
[/highlight]
پوستر اول ...
مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»
یادمان باشد قبل از انجام کارها راجع به جوانب آن مطالعه و تحقیق داشته باشیم
یا علی (علیه السلام) مدد است.