سلام.
حدیث قدسی:
به عزت و جلالم سوگند، هيچ بنده اى خواسته مرا بر خواسته خودش ترجيح ندهد، مگر اينكه فرشتگان ، او را از همه بلايا و مصيبات محافظت كنند، و آسمانها و زمينها متكفل روزى او شوند.
اهل بهشت پنج خصلت دارند: 1 خلق نيكو 2 انصاف 3 نوازش يتيم . 4يارى ضعيف 5 تواضع به خدا.
التماس دعا.
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من وقت ندارم.
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاالله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتني ام و اونا انگار نه سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و قبول ميکنه؟ گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟ گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!! يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟ گفت: بيمار نيستم! هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
با عرض ادب و احترام.
این حکایت را از زبان یکی از بستگان تعریف می نمایم.حکایت از این قرار است:
روزی با تمام فرهنگیان شهر تصمیم به سفر به مشد برای زیارت امام رضا علیه السلام گرفتیم.چون مسیرمان از قم می گذشت گفتیم در محضر علامه طباطبایی هم حاضر شویم.هنگامی که به قم رسیدیم به منزل علامه وارد شدیم یک جوان طلبه به ما گفت که در اتاقی که بسیار از نظر ظاهری و امکانات ساده بود وارد شده و بنشینیم و صبر کنیم تا علامه تشریف بیاورند.هنگامی که علامه وارد شدند سلامی عرض کردند و در کنار در نشستند و شروع کردن به ذکر گفتن.ما که متعجب شده بودیم مدت 15 دقیقه صبر کردیم و دیدیدیم علامه همچنان ساکت هستند به بزرگمان گفتیم شما بحث را شروع کنید.ایشان به علامه گفتند ما فرهنگیان فلان شهر هستیم و عازم مشهد هستیم.علامه بعد از مدتی فرمودند:شما از کجا می آیید.گفتیم از فلان شهر.گفتند:به کدام شهر می روید؟گفتیم عازم مشهد هستیم.ما که خیلی احساس غرور می کردیم که الآن علامه ما را تشویق می کنند،ناگهان علامه گفتند:نمی شد امام رضا را در همان جا زیارت کنید؟ما که خیلی غرور داشتیم،غرورمان خوابید و خیلی به فکر فرو رفتیم.بعد از گفتن این جمله علامع دیگر چیزی نگفتند.
بنام ستار ...
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ..بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن خانم ! برو دنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن جوانی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستت درد نکنه ننه….. من مستحق نیستم!
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!
نمک خدا را خورده ای !؟ - مرحوم ملا محمدتقی مجلسی
**************************************
زمانی كه مرحوم ملا محمد تقی مجلسی به شهرت نرسیده بود ، یكی از ارادتمندان او به نزدش شكایت آورد كه از آزار همسایه به تنگ آمده ام.
شب ها دوستان نا اهل خود را جمع می كند و تا صبح به شرابخواری و لهو و لعب مشغولند و آسایش ما را از بین برده اند. ایشان فرمودند:]امشب آنها را میهمان كن، من هم می آیم، شاید خدای تعالی او را هدایت كند. او همسایه اش را كه رئیس اشرار بود، به همراه دوستانش دعوت كرد و ملا محمد تقی مجلسی هم زودتر به منزل او رفت و در گوشه ای نشست.
وقتی رئیس اوباش و دوستانش وارد شدند و چشمشان به آن عالم دینی افتاد، ناراحت شدند؛ زیرا با وجود او، عیش آنها به هم می خورد، ولی در هر صورت نشستند.
رئیس آنها به ملامحمد تقی گفت: چه شد كه تو هم به جرگه ما وارد شدی؟ در پاسخ گفت: فعلاً كه چنین پیش آمده است.
او سپس برای آنكه ملا محمدتقی را از مجلس بیرون كند و آزاد شوند، سر سخن را بازكرد و گفت: راهی كه شما در پیش گرفته اید بهتر است یا شیوه ای كه ما داریم؟ پاسخ داد: باید آثار و خواص كار خود را بیان كنیم تا معلوم گردد كدام بهتر است.
رئیس اوباش گفت: این حرف منصفانه است و ادامه داد: یكی از اوصاف ما این است كه اگر نمك كسی را خوردیم، نمكدان نمیشكنیم. ملا محمدتقی فرمود: این طور نیست و قبول ندارم كه شما این گونه باشید.
او پاسخ داد: انكار شما بیمورد است؛ زیرا این از امور مسلّم ما جوانمردان است.
ملا محمد تقی فرمود: اگر چنین است می پرسم آیا شما هرگز نمك خدا را خورده ای؟ او سر به زیر انداخت و پس از اندكی، از مجلس برخاست و رفت و همراهان او هم رفتند. صاحب منزل گفت: بدتر شد، قهر كردند و رفتند.
ملامحمد تقی فرمود: تا ببینیم چه می شود! صبح روز بعد رئیس اوباش به در منزل ملا محمد تقی آمد و با شرمساری تمام عرض كرد: سخن دیشب شما سخت در دل من اثر كرد و خواب را از چشمم ربود.
برگرفته از : کتاب قطره زلال امر به معروف و نهی از منكر، نوشته محمدرضا اکبری
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر باتمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعدزن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
*** امام سجاد علیه السلام در خانه نشسته بودند كه كنیز حضرت عرض كرد: مولای من! عده ای در خانه آمده-اند و می گویند كه از شیعیان شما هستند و اجازه ورود می خواهند. امام با شنیدن این سخن بسیار خوشحال شد و سراسیمه به سوی در حركت كرد؛ به گونه ای كه نزدیك بود با صورت بر زمین افتد. پس از سلام و احوال پرسی در چهره های آنان خوب نگریست و بدون آنكه چیزی بگوید داخل خانه برگشت و فرمود: اینان شیعیان ما نیستند. شیعه ما از آثار عبادت و بندگی در سیمایش شناخته می شود. در پیشانی اش اثر سجده پیداست و از كثرت نمازهای نیمه شب، چهره اش زرد است و هنگامی كه همگان در خواب به سر می برند او غرق در راز و نیاز با معبود خود است، اما اینان چنین نیستند.»
ضیات نور، ص 199: به نقل از بلاغه علی بن الحسین علیهما السلام، ص 54
منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 71
کلینی در کافی به سند معتبر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است :
چون پدرم را وقت وفات رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود:
ای فرزند گرامی تو را وصیت می کنم به آنچه مرا وصیت نموده پدرم در هنگام شهادت خود و فرموده :
زنهار ستم نکنید بر کسی که یاوری به غیر از خدا نداشته باشد .