مكالمه نوح با شيطان
صدوق ره در حديثي از امام باقر روايت كرده كه فرمود : پس از اينكه حضرت نوح نفرين كرد و قوم او غرق شدند ،شيطان نزد او آمد و گفت اي نوح تو حقي بر من داري كه مي خواهم جبران كنم ،نوح فرمود : چقدر براي من ناراحت كننده است كه حقي بر گردن تو دارم اكنون بگو حقت چيست ؟ شيطان گفت : آري تو نفرين كردي و خدا اين قوم را غرق كرد و كسي به جاي نماند كه من او را اغوا كنم و از راه راست بيرون ببرم . و اينك تا آمدن قرن ديگر و نسل اينده من آسوده هستم . نوح گفت : اكنون چگونه مي خواهي جبران كني ؟ شيطان برا ي تلافي اين حقي كه به قول خودش به گردن نوح داشت چند جمله به نوح گفت و اظهار كرد: در سه جا به ياد من باش كه در اين سه جا از هر جاي ديگر به آدمي نزديكترم : اول در جايي كه خشم مي كني دوم در وقتي كه ميان دو نفر قضاوت مي كني سوم هنگامي كه با زن بيگانه اي خلوتا مي كني و كس ديگري با شما نيست .
خصال ، ج 1 ص 65
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ مَن اَحسَنُ دیناً مِمّن اَسلَمَ وَجهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحسِن 1. خداوند در این آیت مخلصان را می ستاید و اخلاص در اعمال را می پسندد.
گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند. عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصّب در دین، تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را بِبُرد.
ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟ گفت: برای بریدن فلان درخت. ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش تو را چه کار به این کار؟ عابد سخت بر او آویخت و بر زمین زد و بر سینه او بنشست.
ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سختی نیکو گویم. دست از وی بداشت. ابلیس گفت: این کار کار پیغمبران است نه تو. عابد گفت: من از این کار باز نگردم. دو بار با ابلیس در آویخت و او را به زمین زد. بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی و مَؤُنتِ تو با مردمان است. این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی.
عابد پیش خود گفت: یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم. دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و بر گرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین ندید.
تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد! این کار کار تو نیست، و با هم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست. عابد پرسید: چه شد که آن دو بار من تو را زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت: آن دو بار بهر خدا در آویختی و این بار بهر دینار!
اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت؛ اکنون بهرِ طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی که از مصطفی (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پرسیدند اخلاص چیست؟ گفت: این که گویی: پروردگار من خدای یگانه است؛ پس از آن در آنچه مأمور شدی،استوار باشی.
1. سوره نساء، آیه 125.
برگرفته از تفسیر ادبی ـ عرفانی کشف الاسرار،تلخیص و نگارش از حبیب الله آموزگار، ص 222.
روزی امروز ماست که بدانیم
نیاز ماست که نیاز ماست
وکیست از ما داراتر وناسپاس تر؟!!
(نداشتن)داریم وقدرش را نداریم
دل به دادوندادخلق نباید داد
اوکه هیچ ندارد،چه تواندداد...
خلق اگرنداد،غنیمت دان!
که جز خالق برایت نخواهد ماند
ناقلان اخبار و راوايان آثار و طوطیان شکرشکن شیرینگفتار ، در میان افسانهها، این چنین آوردهاند که:
روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و چون برای سفر به ینگهدنیا با کمبود نقدینگی مواجه است قصد دارد وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
این خبر بسرعت دهان به دهان، موبایل به موبایل، اساماس به اساماس، خبرگزاری به خبرگزاری و وبلاگ به وبلاگ منتشر شد و تیتر اول روزنامهها را به خود اختصاص داد.
بالاخره در حالی که طاقت مجموعهبازان و کلکسیونداران و عتیقهفروشان طاق شده بود، روز حراج فرا رسید و ابلیس ابزارهاي خود را با زرق و برق فراوان و به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت.
اين وسايل شامل "خودپرستي"، "دروغ"، "شهوت"، "نفرت"، "تهمت"، "غیبت"، "خشم"، "آز"، "حسادت"، "قدرتطلبي" و ديگر شرارتها بود.
حراج شروع شد و چوب حراج به هر یک از وسایل که خورد به قیمت خوبی فروش رفت!
اما در ميان آنها، يك وسیله كه بسیار كهنه و قدیمی بود، قیمت بالایی داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. چک و چونه هم فایدهای نداشت.
بالاخره یکی از شرکتکنندگان در حراج از او پرسيد: «چرا این وسیله اينقدر گرانقیمت است»؟
شيطان پاسخ داد: «چون مؤثرترین وسیله من است».
مجری حراج در حالی که از تعجب چکش حراج را میجوید پرسید: «یعنی از دروغ و خیانت هم مؤثرتر است»؟
یکی از شرکتکنندگان با بیصبری پرسید: «نام اين وسيله چيست»؟
ابلیس بادی به غبغب انداخت و گفت:
«نام آن نااميدي و افسردگي است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم به او هر چه ميخواهم دستور بدهم، و او بلافاصله و بیچون چرا انجام بدهد. ».
آن مرد با حيرت گفت: «چرا اینقدر کهنه است»؟
شيطان با لبخندی مرموز پاسخ داد: «من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام و در بسیاری مواقع نتیجه گرفتهام؛ به همين دليل اين قدر كهنه است. بله، این وسیله کهنه است ولی ناکارآمد نیست».
مسعود مشکی
دقیقا به همینگونه است.
یکی از از این راه های رسیدن به شیطان دیگر خصایص اخلاقی را به دنبال خواهد داشت.
مثلا دروغ تهمت میاره دزدی میاره و ...
این یک داستان کوتاه وخیلی سادست با زبان عامیانه .شاید زیاد به استاد قمشه ای ارتباط نداشته باشه ولی جالبه:
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
.
.
.
.
.
نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان(اینم برای اینکه حال وهواتون عوض شه)
یاد روایتی افتادم که بسیار آموزنده است ، شاید شنیده باشید ولی خواندن مجددش خالی از لطف نیست :
در كتاب عيون اخبار رضا (علیه السلام) مروي است كه بزاز نيشابوري گفت:
بين من و حميدبن قحطبه (ملعون) معامله اي بود وقتي از مسافرت مراجعه نمودم مرا احضار كرد با لباسمسافرت به ديدنش رفتم، وقت ظهر ماه مبارك رمضان بود، بر او وارد شدم، طشت و ابريق آوردند و به من هم امركرد كه دستهايم را بشويم و من هم شستم و فراموش كردم كه ماه مبارك رمضان است و روزه دار هستم، چونطعام حاضر كردم متذكر شدم و عقب نشستم. حميد گفت: چرا ناهار نميخوري؟ گفتم: اي امير ماه مبارك رمضاناست و من مريض نيستم و عذر ديگري هم براي افطار ندارم و شايد امير عذري دارد. پس گريه كرد و گفت: منهم عذري ندارم و مريض نيستم، آنگاه اشكش جاري شد.
پس از فراغت از طعام سبب گريه اش را از او پرسيدم، گفت: در زماني كه هارون الرشيد در طوس بود، شبي دنبال من فرستاد، وقتي كه بر او وارد شدم، ديدم در نزد او شمعي روشن و شمشيري سبز رنگ و برهنه جلوي اوست، چون مرا ديد پرسيد: اطاعت تو از امير المؤمنين چگونه است؟ گفتم: با جان و مال پس مرا مرخص نمود و طولي نكشيد كه مرا احضار نمود و همان سؤال را تكرار نمود، گفتم: با جان و مال و اهل اولاد، پس مرا مرخص نمود و براي سومين مرتبه احضارم نمود و همان سؤال را تكرار كرد، گفتم: با جان و مال واهل و اولاد و دين . پس خنديد و گفت: اين شمشير را بردار و هر كس را كه اين خادم به تو نشان داد بايد بكشي!
شمشير را برداشته و همراه خادم بيرون شدم، مرا به خانه اي كه در آن قفل بود آورد و پس از باز كردن قفل وارد شديم ديدم وسط آن چاهي است و در آن خانه سه حجره و هر سه قفل است، پس يكي را باز نمودم و ديدم بيست نفر پير و جوان همه از اولاد علي و زهرا در زنجيرند! خادم گفت: بايد اينها راببري و گردن بزني، او يكي يكي جلو مي آورد و من گردن مي زدم و بدن و سر آنها را در چاه مي انداختم تا بيست نفر كشته شدند. آنگاه در حجره دوم را باز نمود و در آن هم بيست علوي در زنجير بودند همه را به اشاره خادم رشيد كشتم و در چاه انداختم. سپس در حجره سومي را باز نمودم و در آن هم بيست نفر علوي بودند، مانند آن دو دسته آنها را هم كشتم نفر آخري پير مردي بود، به من گفت: واي بر تو! فرداي قيامت چه عذري داري؟ وقتي كه تو را به حضور جد ما رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) حاضر كنند و حال آنكه تو شصت نفر از اولاد او را بدون گناهي كشته اي!، پس بدنم لرزيد و خادم از روي غضب نظري به من نمود و مرا ترسانيد، آن پير مرد را هم كشتم و در ان چاه افكندم. پس كسي كه شصت نفر از اولاد رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را كشته باشد، روزه و نماز او را چه نفعي است؟ و من يقين دارم كه در آتش مخلد هستم و لذا ماه رمضان را روزه نمي گيرم.
روايت شده كه پس از ورود حضرت علي بن موسي الرضا(علیه السلام) به خراسان، عبدالله نيشابوري داستان آن ملعون و يأس او را از رحمت پروردگار عالم براي حضرت نقل نمود، فرمود: "واي بر او، آن يأسي كه حميد از رحمت الهي داشت، گناهش از قتل آن شصت نفر علوي بيشتر است."
بلي اگر آن ملعون، پس از قتل اين سادات بي گناه و پس از ارتكاب اين گناه بزرگ به كلي از خدا خود بريده نشده بود و راستي از كرده خود پشيمان شده و از روي اخلاص توبه نموده و از در عجز و زاري به رحمت الهي ملتجي شده بود، خداي كريم، توبه او را قبول مي فرمود چنانچه توبه قاتل حضرت حمزه سيدالشهدا، عموي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را پذيرفت با اينكه دل رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را فوق العاده به درد آورده بود، با آن حركت وحشيانه كه با جنازه آن بزرگوار مرتكب شده بود، مع الوصف، پيغمبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) توبه اش را پذيرفت.
بزرگی وصیت کرد که برای سلامتی عقلتان هویج بخورید؛
همه خندیدند و کسی ندانست... که عقل همه
در چشمشان است!........