چرا رزق حرام؟
قنبر غلام مولا علی میگوید: روزی مولایم علی، با دزدی روبه رو شد که قصد سرقت اموال آن حضرت را داشت. دزدی از اموال امیر المومنین!
من هم ندیده بودم تا روزی که بر در مسجد کوفه قاطر حضرت را بدون افسار و نگهبان دیدم در حالی که امیرالمومنین در مسجد مشغول نماز بود.
کنار قاطر ایستادم و مواظب آن بودم تا حضرت بیرون آمد و هنگامی که قاطر را بدون افسار و نگهبان دید با تعجب فرمود:
سبحان الله! من دو درهم آماده کرده بودم تا به او هدیه بدهم.
مولایم هنگام ورود به مسجد، قاطر را به مردی سپرده بود تا در ازای مواظبت از آن مبلغی به وی بدهد، اما او برای اینکه سود بیشتری ببرد افسار را از دهان حیوان گشوده و سرقت کرده بود.
آنگاه امیر مومنان
همان دو درهمی که برای آن شخص آماده کرده بود به من داد تا به بازار بروم و افساری بخرم. در بازار مردی را دیدم که افساری در دست دارد و آن را به دو درهم می فروشد.
آن را خریدم و نزد حضرت بازگشتم. امیرالمومنین افسار را نگریست و
دانست که همان افسار به سرقت رفته است! لذا به افرادی که حاضر بودند فرمود:
هرگز به حرام نزدیک نشوید و مال مردم را غصب نکنید که
رزق آن روزتان را که برایتان مقدر شده حرام میکنید. هر کس که قادر باشد اموال شخص دیگری را از راه حرام از او بگیرد و این کار را نکند،
خداوند به همان اندازه روزی حلال نصیب وی خواهد نمود.
سلام
آیه ی « أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا ... »« سوره حدید آیه 16 » از آیات تكان دهنده قرآن مجید است كه قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار مىدهد، پردههاى غفلت را مىدرد و فریاد مىزند آیا موقع آن نرسیده است كه قلبهاى با ایمان در برابر ذكر خدا و از آنچه از حق نازل شده خاشع گردد؟ و همانند كسانى نباشند كه قبل از آنها آیات كتاب آسمانى را دریافت داشتند اما بر اثر طول زمان قلبهاى آنها به قساوت گرائید؟
لذا در طول تاریخ افراد بسیار آلودهاى را مىبینیم كه با شنیدن این آیه چنان تكان خوردند كه در یك لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند، و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند، از جمله سرگذشت معروف فضیل بن عیاض است.
" فضیل" كه در كتب رجال به عنوان یكى از راویان موثق از امام صادق ع و از زهاد معروف معرفى شده و در پایان عمر در جوار كعبه مىزیست و همانجا در روز عاشورا بدرود حیات گفت در آغاز كار راهزن خطرناكى بود كه همه مردم از او وحشت داشتند.
از نزدیكى یك آبادى مىگذشت دختركى را دید و نسبت به او علاقهمند شد عشق سوزان دخترك فضیل را وادار كرد كه شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى كه شده به وصال او نائل گردد، در این هنگام بود كه در یكى از خانههاى اطراف شخص بیداردلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ... این آیه همچون تیرى بر قلب آلوده فضیل نشست، درد و سوزى در درون دل احساس كرد، تكان عجیبى خورد، اندكى در فكر رفت این كیست كه سخن مىگوید؟ و به چه كسى این پیام را مىدهد؟ به من مىگوید: اى فضیل!" آیا وقت آن نرسیده است كه بیدار شوى، از این راه خطا برگردى، از این آلودگى خود را بشویى، و دست به دامن توبه زنى؟! ناگهان صداى فضیل بلند شد و پیوسته مىگفت: بلى و اللَّه قد آن، بلى و اللَّه قد آن!: به خدا سوگند وقت آن رسیده است، به خدا سوگند وقت آن رسیده است"! او تصمیم نهایى خودش را گرفته بود، و با یك جهش برقآسا از صف اشقیا بیرون پرید، و در صفوف سعدا جاى گرفت، به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد، و به خرابهاى وارد شد كه جمعى از كاروانیان آنجا بودند، و براى حركت به سوى مقصدى با یكدیگر مشورت مىكردند، مىگفتند فضیل و دارودسته او در راهند، اگر برویم راه را بر ما مىبندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضیل تكانى خورد و خود را سخت ملامت كرد، و گفت چه بد مردى هستم! این چه شقاوت است كه به من رو آورده؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمدهام، و قومى مسلمان از بیم من به كنج این خرابه گریختهاند! روى به سوى آسمان كرد و با دلى توبهكار این سخنان را بر زبان جارى ساخت:
اللهم انى تبت الیك و جعلت توبتى الیك جوار بیتك الحرام!:" خداوندا من به سوى تو بازگشتم، و توبه خود را این قرار مىدهم كه پیوسته در جوار خانه تو باشم، خدایا از بدكارى خود در رنجم، و از ناكسى در فغانم، درد مرا درمان كن، اى درمان كننده همه دردها! و اى پاك و منزه از همه عیبها! اى بىنیاز از خدمت من! و اى بىنقصان از خیانت من! مرا به رحمتت ببخشاى، و مرا كه اسیر بند هواى خویشم از این بند رهایى بخش"! خداوند دعاى او را مستجاب كرد، و به او عنایتها فرمود، و از آنجا بازگشت و به سوى" مكه" آمد، سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولیا گشت. «
تفسیر نمونه، ج23، ص: 345 و 346 »
بسم الله
نقل است که امام صادق (ع ) روزی با موالی خود نشسته بود... ایشان را گفت بیایید بیعت کنیم و عهد بندیم که هرکه از مطان ما در روز قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند.
ایشان گفتند یابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جدّ تو شفیع جمله خلایق است...
صادق (علیه السلام) گفت: من بدین افعال خود شرم دارم که به قیامت در روی جدّ خود نگرم....!
تذکره الاولیا
نقل است که زر از یکی برده بودند. آنکس در صادق (علیه السلام) آویخت که تو بردی، و او را نشناخت...
صادق(ع ) گفت : چند بود؟
گفت: هزار دینار.
اورا به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق (علیه السلام) باز برد و گفت : غلط کرده بودم...
صادق (علیه السلام) گفت ما هرچه دادیم باز پس نگیریم.
پس از آن مرد از یکی پرسید: او کیست؟ گفت : صادق علیه السلام... آن مرد خجل شد و برفت...
تذکره الاولیا
یا الله
پيشاپيش از دوستاني كه احتمالا قبلا اين مطلب رو آورده اند عذر خواهي مي كنم، در ضمن سرنوشت انسانهاييكه زندگيشان باعث اندرزگرفتن ميشود ، دوبار گفتن يا بيشتر ملالي نمياورد./
آیا براى کسانى که ایمان آورده اند هنگام آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و آن حقیقتى که نازل شده نرم[ و فروتن ]گردد و مانند کسانى نباشند که از پیش بدانها کتاب داده شد و [ عمر و ]انتظار بر آنان به درازا کشید، و دلهایشان سخت گردید و بسیارى از آنها فاسق شدند؟
فضیل عیاض
مردی است به نام فضیل بن عیاض، معاصر با امام صادق علیه السلام. او از معاریف است. یکی از مردانی است که دورانی از عمر خودش را به گناه و فسق و فجور و دزدی و سرقت و این حرفها به سر برده است، بعد یک انقلاب روحی عجیبی پیدا می کند و تتمه عمر خودش را (نیمی از عمر خودش را) در تقوا و زهد و عبادت و در معرفت و حقیقت خواهی به سر می برد. داستان معروفی دارد.
او یک دزد معروفی بود سر گردنه گیر و خودش داستان خودش را این طور نقل می کند، می گوید شبی خانه ای را در نظر گرفته بودم که آن شب آن خانه را بزنم. دیوار بلندی داشت. از نیمه شب گذشته بود. از دیوار بالا رفتم. به آن بالای دیوار که رسیدم و می خواستم پایین بیایم، در یکی از خانه های همسایه (یا در بالاخانه) مرد عابد و زاهد و باتقوایی، از آن مردمی که شبهای خودشان را زنده نگه می دارند، اتفاقا مشغول خواندن قرآن بود، با یک آهنگ خوش و لحن بسیار زیبایی. از قضا تا رسید بالای دیوار، مرد قاری قرآن و عابد به این آیه رسیده بود: «الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق ...»
عرب بود و معنا را می دانست. معنی آیه این است: آیا نرسیده است آن وقتی که دل مردم باایمان، دل مردمی که ادعای ایمان می کنند نرم بشود برای پذیرش یاد خدا؟ قساوت قلب تا کی؟ غفلت و بی خبری تا کی؟ خوابیدن تا کی؟ حرام خواری تا کی؟ دروغگویی و غیبت کردن تا کی؟ شرابخواری و قماربازی تا کی؟ معصیت تا کی؟ این صدای خداست، مخاطبش هم ما مردم هستیم، خدا دارد به ما می گوید: ای بنده من، ای مسلمان! آن وقتی که این دل تو می خواهد نرم بشود برای یاد خدا، خاضع و خاشع بشود برای یاد خدا، کی می خواهد برسد؟
آنچنان این مرد عابد این آیه را خواند که فضیل که بالای دیوار بود برایش چنین تجسم پیدا کرد: این خداست که این بنده اش فضیل را مخاطب ساخته است، می گوید: فضیل! دزدی و غارتگری و چپاول تا کی؟ تا آیه را شنید، تکانی خورد. یک وقت گفت خدایا همین الآن وقتش است و همان جا از دیوار پایین آمد، توبه ای کرد توبه نصوح، توبه ای که این مرد را در ردیف عباد درجه اول قرار داد. کارش به جایی رسید که تمام مردم در مقابل او خاضع بودند. او مردی نبود که به دربار هارون الرشید برود. هارون الرشید خیلی آرزو داشت فضیل بن عیاض را ببیند ولی گفتند فضیل که هرگز به دربار هارونی نمی آید. هارون گفت: فضیل اگر نمی آید ما می رویم. یک وقت رفت به سراغ فضیل. هارون است، خلیفه مقتدری است که در دنیا کم پادشاهی آمده است که سعه ملکش به اندازه او باشد. یکی از مقتدرترین سلاطین دنیاست. مردی است فاسق و فاجر. مردی است که شبها را تا صبح به شرابخواری و به زدن و رقصیدن و این حرفها به سر برده است. آمد در حضور فضیل، همین فضیل با چند جمله صحبت کردن (او را منقلب کرد) تمام کسانی که آنجا حاضر بودند گفتند دیدیم هارون در حضور فضیل کوچک و کوچک شد و اشکهای او مثل باران جاری شد. نصیحت و موعظه اش می کرد. گناهانش را یک یک برای او شمرد.
یک نکته ی بسیار ظریف و لطیف در باب توبه فضیل ایاز وجود داره
میدونید چرا خدا به فضیل که شاهدزد بود توفیق توبه رو میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببینید دوستان فضیل به قول استاد ما تمام پل های پشت سرش رو خراب نکرده بود
او از همان اولین باری که میخواسته دزدی کنه یه دفتری داشته و از هر کسی هر چی می دزدیده توی دفترش ثبت میکرده که شاید روزی روزگاری بخواد توبه کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این بسیار نکته مهمی هست که آدم حتی در حین ارتکاب به گناه هم به خدا بگه خدایا خداوندا قبول دارم دارم اشتباه میکنم من قبول دارم کارم خطاست
اینکه آدم در زندگی تمام پل های پشت سرش رو خراب نکنه برای اینکه توفیق توبه حقیقی شامل حالش بشه بسیار مهم هست
مانند حر که زمانی که امام حسین علیه السلام بهش میگن مادرت به عزات بشینه
میگه به خدا قسم در تمام عرب کسی جرأت نداره اسم مادر من رو به زبان بیاره و هر کسی جز شما بود من جوابش رو میدادم اما چه کنم که مادر شما خانوم فاطمه زهراست
همین حرمتی که نگه داشت به گفته بزرگان باعث توفیق توبه ی حر شد
و همچنین اینکه بدون غرور حاضر شد قبل از رسید عمر سعد نماز جماعت رو به امامت امام حسین پشت سر حضرت بخونه و به سپاهش هم دستور داد تا به آقا اباعبدالله اقتدا کنه
با این که همین آدم رعب بسیار بر دل نوامیس رسول خدا انداخته بود و اگر ممانعت او از رفتن امام و قافله شان نبود چه بسا فاجعه ی عاشورا رخ نمیداد اما خدا به همچین کسی چون تمام پلهای پشت سرش را خراب نکرده بود توفیق توبه واقعی و رسیدن به سعادت دنیا و آخرت رو عنایت میکنه!
آره من هم اينو قبول دارم، وهميشه با خودم ميگفتم چرا فضيل توفيق توبه پيدا كرده، مثلا فضيل در راهزنيهاش به هركاروان روي بعضي از اصول خودش مي ايستاد، يك داستان از او يادم هست كه در راديو شنيدم.
روزي كارواني از مسيري ميگذشت كه معروف بود كه در اينجا بيشتر مورد دستبرد گروه فضيل قرار ميگيرد، فردي از اين كاروان كه اجناس گرانقيمتي داشت ، شبانه مهمترين و گرانقيمت ترين كالاهايش را با خود برداشته و از كاروان بيرون زد ، تا به يك خيمه اي رسيد، در اين خيمه كه سرك كشيد ديد فردي جاافتاده در آنجاست آنها را به رسم امانت به او سپرد و
گفت كه فردا براي گرفتنش خواهد آمد، اتفاقا فردا روز ، كاروان مورد حمله واقع شد و باز نزديك شب آن شخص براي گرفتن امانت به همان خيمه درآمد كه ديد همان گروه راهزن در آنجا هستند و پيش خود گفت كه با دست خود سرمايه عمر خود را به رئيس دزدان داده است،
در همين احوال بود كه او را ديدند و او را پيش رئيسشان بردند و شرح حال را شنيدند و فضيل دستور داد كه آن امانتي را برگرداندند، يكي از ياران فضيل گفت كه ما در اين كاروان كالايي به ارزش اين كالا ندزديديم چگونه آن را به او برمي گرداني،
فضيل گفت كه او امانت داده و من در امانت هيچ كس خيانت نخواهم كرد،
و الحق كه خوب امانت خدا را با وجود اشتباهاتش و توبه بعد آن دوباره پس فرستاد./
نمیدونم آوردن این متن اینجا درست بوده یا نه؟
روزی مردی خواب عجیبی دید
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند .
مرد از فرشته ای پرسید: شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت:
اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلو رفت.
باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت :
اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب فراوان از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعایشان مستجاب شده، باید جوابی بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:
مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:
بسیار ساده، فقط کافیست بگویید:
خدایا شکر