تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حکایتها و سخنان پندآموز
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد
[B]می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟[/B] شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: [B] هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از
یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید:هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه[/B] اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.
چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. [B] فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.
بسم الله الرحمن الرحیم

از خطبه های پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم):
ای مردم! خود را به زیور فرمانبرداری از خدا بیارائید و لباس قناعت و خوف از پروردگار بر اندام خویش بپوشانید و آخرت را برای خویش مسلم سازید! و برای قرارگاه جاودانی خود بکوشید! و بدانید! که به زودی کوچ خواهید کرد و به سوی خدا می روید. و در آن جهان جز کار نیکو، که از پیش فرستاده اید، یا پاداش پسندیده ای که پیش از آن آماده کرده اید بهره دیگری نخواهید داشت. بهره شما از کردار نیکی ست که پیش از خود فرستاده اید و پاداش شما، شایسته اعمالی ست که به جا آورده اید.
هان! که زیورهای دنیا، شما را نفریبد و از مراتب بهشت باز ندارد! و آن روز که پرده های تردید برداشته شود، هر انسانی به جایگاه خویش می رسد و آرامگاه خویش را می بیند.


**************************************

امام زین العابدین(علیه السلام) می فرمایند:
چون به بلائی دچار شدی، بر آن صبر کن! صبری همچون صبر دوراندیشانه بزرگواران، از گرفتاری های خود به مردم شکایت مبر! چه، شکایت پروردگار مهربان خود به مردم نامهربان برده ای.


روزی توی یه دانشگاه، دانشجویی به استادش گفت :
استاد، اگر شما خدا را به من نشان بدهید، عبادتش می کنم .
تا وقتی خدا را نبینم، او را عبادت نمی کنم .
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :
آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد، وقتی پشت من به شما باشد، مسلما شما را نمی بینم .
استاد کنار او رفت.نگاهی به او کرد و گفت :
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی، او را نخواهی دید ...!
چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن… حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

*زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند… *

- حاج مرشد!

-جانم آقا سید؟

- آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

- استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

-حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

[تصویر: HajGhavam.jpg]حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله…

سید مکثی می‌کند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند!

حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد. حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

- دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود! ... پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(علیه السلام) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

- زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا امیر المؤمنین (علیه السلام)

داستانى از جاهليت‏

«ابو مالك فزارى» كه يكى از بزرگان و رهبران قبايل عرب بود، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله مشتاق زيارت آن حضرت شد، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد، چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد، عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود، حضرت با لحنى متغير به ابومالك فرمود: چرا بدون اجازه وارد شدى؟ ابو مالك گفت: براى بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانه‏اى اجازه نگرفته و نمى‏گيرم! حضرت فرمود: اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است، حكم اسلام غير از اين حكم است؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» .

«اى اهل ايمان! به خانه‏هايى غير از خانه‏هاى خودتان وارد نشويد تا آنكه‏ اجازه بگيريد، و بر اهل آنها سلام كنيد، [رعايت‏] اين [امور اخلاقى‏] براى شما بهتر است، باشد كه متذكّر شويد»
.


ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمى‏كرد، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد؟ آيا به خاطر آن بانويى بود كه نزديك شما نشسته بود؟ اگر مى‏خواهيد به نفع شما از زيباترين زنان (كنايه از زن خودش بود) پياده شده تو نيز پياده شوى (يعنى همسران خود را با يك ديگر عوض كنيم) حضرت فرمود: اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است و در اسلام ممنوع و حرام مى‏باشد، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد: اين مرد كه بود؟ فرمود: اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومش بود .

وقتی به سیره تمامی پیامبران مینگریم ، به وضوح رنج و زحمت فراوان حضرت ختمی مرتبت ، برای فراگیر شدن رسالتش را میبینیم که از تمامی انبیاء بیشتر بوده است .
میبینیم که با چه جاهلان و حمقایی ایشان سر و کار داشتند و چگونه آنان را آداب یاد دادند تا بلکه از حیوانیت به سوی آدمیت آیند .
ایکاش قدر این همه رنج و مشقت را بدانیم .


السلام علیکِ یا زینب کبری (سلام الله علیها)
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
فرشته از شیطان پرسید: قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟

شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».

.
.
.

شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟

فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».
به نام خدا

حضرت امام حسن(علیه السلام) دوستی داشت بسیار شوخ طبع بود، چند روزی بود که محضر آن حضرت نیامده بود، روزی او نزد امام حسن(علیه السلام) آمد، آن حضرت به او فرمود:
حالت چطور است؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) حالی دارم که نه خود می پسندم، نه خدا و نه شیطان.
آن حضرت خندید و فرمود: چطور؟
عرض کرد: خداوند تبارک و تعالی دوست دارد که او را اطاعت کنم و در مقابل او نافرمانی نکنم، و من اینگونه نیستم! و شیطان دوست دارد که نافرمانی خدا کنم و و من اینگونه هم نیستم! و خودم دوست دارم که نمیرم، ولی اینگونه هم نیست!
پس شخص دیگری برخواست و گفت:
ای فرزند رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چه سری است که ما مرگ را نمی پسندیم و دوست نداریم؟
حضرت فرمود:
چون شما آخرت خود را ویران و دنیای خود را آباد کرده اید، از این رو انتقال از آبادانی به ویرانه را ناگوار می دانید.
(معانی الاخبار/ص389)
بسم الله الرحمن الرحیم



حضرت باقر علیه السلام فرمود: مردى از پیروان حضرت رسول صلى الله علیه و آله بنام سعد بسیار مستمند بود و حزء اصحاب صفه محسوب مى شد (كسانیكه بواسطه نداشتن مسجد زندگى مى كردند) تمام نمازهاى شبانه روزى را پشت سر پیغمبر مى گذارد، آن جناب از تنگدستى سعد متاءثر بود، روزى به او وعده داد كه اگر مالى بدستم بیاید ترا بى نیاز مى كنم . مدتى گذشت اتفاقا چیزى بدست ایشان نیامد.


افسردگى پیغمبر بر وضع سعد و نداشتن وجهى كه او را تاءمین كند بیشتر شد. در این هنگام جبرئیل نازل گردید و دو درهم با خود آورد عرض كرد خداوند مى فرماید ما از اندوه تو بواسطه تنگدستى سعد آگاهیم اگر مى خواهى از این حال خارج شود دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش كند حضرت رسول صلى الله علیه و آله دو درهم را گرفت . وقتى براى نماز ظهر از منزل خارج شد سعد را مشاهده فرمود: به انتظار ایشان بر در یكى از حجرات مقدسه ایستاده .




فرمود: مى توانى تجارت كنى ؟ عرض كرد سوگند به خدا كه سرمایه ندارم ، دو درهم را به او داده فرمود: با همین سرمایه خرید و فروش كن .





سعد پول را گرفت و براى انجام فریضه در خدمت حضرت به مسجد رفت نماز ظهر و عصر را به جا آورد پس از پایان نماز عصر رسول اكرم صلى الله علیه و آله فرمود:





حركت كن در طلب روزى جستجو نما. سعد بیرون شد و شروع به معامله كرد، خداوند بركتى به او داد كه هر چه را به یك درهم مى خرید دو درهم مى فروخت خلاصه معاملات او همیشه سودش برابرى با اصل سرمایه داشت كم كم وضع مالى او رو به افزایش گذاشت به طوریكه بر در مسجد دكانى گرفت و اموال و كالاى خود را در آنجا جمع كرده مى فروخت رفته رفته اشتغالات تجارتى اش زیاد گردید تا به جائى رسید كه وقتى بلال اذان مى گفت : و حضرت براى نماز بیرون مى آمد سعد را مشاهده مى فرمود: هنوز خود را آماده ى نماز نكرده و وضو نگرفته با این كه قبل از این جریان پیش از اذان مهیاى نماز بود.



پیغمبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: سعد دنیا ترا مشغول كرده و از نماز باز داشته عرض مى كرد چه كنم اموال خود را بگذارم ضایع شود؟ به این شخص جنسى فروخته ام مى خواهم قیمت را دریافت كنم و از این دیگرى كالائى خریده ام بایستى جنسش را تحویل گرفته قیمت آن را بپردازم .






پیغمبر از مشاهده اشتغال سعد به ازدیاد ثروت باز ماندنش از عبادت و بندگى افسرده گشت بیشتر از مقدارى كه در موقع تنگدستى اش متاءثر بود روزى جبرئیل نازل شده عرض كرد خداوند مى فرماید، از افسردگى تو اطلاع یافتیم اینك كدام حال را براى سعد مى پسندى وضع پیشین را یا گرفتارى و اشتغال كنونى او را به دنیا و افزایش ثروت فرمود: همان تنگدستى سابقش را بهتر مى خواهم زیرا دنیاى فعلى او آخرتش را بر باد داده جبرئیل گفت :





آرى علاقه به دنیا و ثروت انسان را از یاد آخرت غافل مى كند اگر بازگشت حال گذشته او را مى خواهى دو درهمى كه به او داده اى پس بگیر آن جناب از منزل خارج شد، پیش سعد آمده فرمود: دو درهمى كه به تو داده ام بر نمى گردانى ؟ عرض كرد چنانكه دویست درهم خواسته باشید مى دهم فرمود: نه همان دو درهمیكه گرفتى بده . سعد پول را تقدیم كرد. چیزى نگذشت كه دنیا بر او مخالف و به حال اولیه خود برگشت
به نام خدا
ظهر یکی از روزها، حارث همدانی نزد امیرمومنان(علیه السلام) رفت.
حضرت پرسید: چه چیز تو را به اینجا کشاند؟
عرض کرد: به خدا سوگند محبت شما.
حضرت فرمود: اگر راست بگوئی بی گمان مرا در سه جا خواهی دید:
آنجا که جانت به گلویت برسد، در هنگام گذشتن از صراط و در کنار حوض کوثر.
(بحارالانوار/ج6/ص195)

ای که گفتی: فَمَن یَمُت یَرَنی
جان فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه من
مُردَمی، تا بدیدمی رویت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)

داستان جنيد بغدادى و مسكين‏

جنيد مى‏گويد: وارد مسجدى شدم، فردى را ديدم كه به مردم مى‏گفت: اگر امكان حل مشكل من براى شما فراهم است مشكلم را حل كنيد. در دلم گذشت كه اين بدبخت مفت خور و سربار مردم چهارچوب بدنش سالم است چرا از پى‏ كارى نمى‏رود؟

فرداى آن روز كنار دجله آمدم، ديدم آن مرد سائل خرده سبزى‏هايى كه مردم بالاتر از آن محل به آب مى‏دهند از آب مى‏گيرد و مى‏خورد. تا چشمش به من افتاد گفت: ديروز بدون دليل و علت در باطنت از من غيبت كردى و مرا هدف سوء ظن قرار دادى، به خاطر اين كه باطنت را آلوده نمودى و خود را از رحمت خدا محروم كردى توبه كن، من گرچه چهارچوب بدنم سالم است ولى او خواسته كه در چهارچوب تنگ مادى گرفتار باشم و اين مطلب ربطى به تو ندارد كه نسبت به آن قضاوت بى جا كنى من در عين تنگدستى و تهيدستى از پروردگارم راضى و خشنودم و كم‏ترين گله و شكايتى از او ندارم!

آرى، در ميان تهيدستان كسانى هستند كه آنچه بر دل انسان مى‏گذرد مى‏خوانند، سپس آدمى را به حضرت حق و توبه از گناه راهنمايى مى‏كنند.

پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) :
مِن سَعادَةِ ابنِ آدَمَ اسْتِخارَةُ اللّهِ و رِضاهُ بِما قَضَى اللّهُ و مِن شِقْوَةِ ابن آدَمَ تَركُهُ اسْتِخارَةَ اللّهِ و سَخَطُهُ بِما قَضَى اللّهُ

از خوشبختى انسان درخواست خير از خداوند و خشنودى به خواست اوست و از بدبختى انسان است كه از خدا درخواست خير نكند و به خواست او ناخشنود باشد.

تحف العقول، ص 55


السلام علیکَ یا مولانا یا موسی بن جعفر الکاظم (علیه السلام)
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
آدرس های مرجع