تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اطلاع رسانی اعضایی که عازم سفر زیارتی هستند
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
(۶/تیر/۹۱ ۱۵:۲۷)یا صاحب الزمان نوشته است: [ -> ]سلام دوستان .
بنده توو این مدت خیلی از دست خودم ناراحت بودم . توو یه قرعه کشی توو دانشگاه قرار بود ما رو ببرن مشهد ولی انقدر از اعمال بدم خجالت می کشم که روم نمیشه برم پیش امام رضا (علیه السلام) . احساس می کنم بوی گناه گرفتم . به خاطر همین از رفتن انصراف دادم .
دوستان برای من خیلی دعا کنید .
تنهایی طی مسیر کردن بدون استاد به خدا خیلی خیلی سخته . همش می خورم زمین .
خواهش می کنم برام خیلی دعا کنید . خیلی .

سلام...
قصد دخالت ندارم اما فکر میکنم کار خوبی نکردید که دعوت امام رضا(علیه السلام) رو رد کردید!!!
مطمئن باشید که ایشون از حالتون بی خبر نیستند...پس وقتی دعوتتون کردن که برید پیششون حتما میخواستن از اینی که خودتون میگید حالتون بدتر نشه!!!
به نظر من باید میرفتید...انشالله که خدا به هممون کمک کنه تا راهنمای اصلی تشریف بیارن و همه رو از خیر و برکت وجودشون بهره مند کنند....Blush
البته راستش از حضرت هم یک مقدار ناراحت هم هستم . دلم شکسته .
بهمن ماه مشهد بودم . آن سفر هم خیلی عجیب برایم فراهم شد . از 5 , 6 سالگی به بعد توفیق پیدا نکرده بودم به مشهد برم . تصمیم گرفته بودم خیلی مراقب اعمالم باشم . خیلی مراقب بودم . خیلی به خودم به خاطر آقا سخت گرفتم . گفتم زشت هست آدم با بوی گناه به دیدار ایشان برود . حاجتی داشتم . شنیده بودم کسی اگر حاجتی داشته باشد به مشهد , پابوس امام رضا (علیه السلام) که برود حتماً حاجت روا می شود . با هزاران هزار امید رفتم . ولی ... ولی ایشان امید ما را ناامید کرد . حاجت همه را داد غیر من . دلم خیلی شکسته .
آن دفعه که با کلی ریاضت رفتم حاجت روا نشدم .حتی به من نیم نگاهی هم نشد , این دفعه دیگر جای خود را دارد که اصلاً از آن ریاضت هم خبری نیست . با چه رویی اصلاً می توانم بروم . حاجتم هیچ . راستش خیلی خجالت می کشم . خیلی .
(۶/تیر/۹۱ ۱۶:۳۲)یا صاحب الزمان نوشته است: [ -> ]البته راستش از حضرت هم یک مقدار ناراحت هم هستم . دلم شکسته .
بهمن ماه مشهد بودم . آن سفر هم خیلی عجیب برایم فراهم شد . از 5 , 6 سالگی به بعد توفیق پیدا نکرده بودم به مشهد برم . تصمیم گرفته بودم خیلی مراقب اعمالم باشم . خیلی مراقب بودم . خیلی به خودم به خاطر آقا سخت گرفتم . گفتم زشت هست آدم با بوی گناه به دیدار ایشان برود . حاجتی داشتم . شنیده بودم کسی اگر حاجتی داشته باشد به مشهد , پابوس امام رضا (علیه السلام) که برود حتماً حاجت روا می شود . با هزاران هزار امید رفتم . ولی ... ولی ایشان امید ما را ناامید کرد . حاجت همه را داد غیر من . دلم خیلی شکسته .
آن دفعه که با کلی ریاضت رفتم حاجت روا نشدم .حتی به من نیم نگاهی هم نشد , این دفعه دیگر جای خود را دارد که اصلاً از آن ریاضت هم خبری نیست . با چه رویی اصلاً می توانم بروم . حاجتم هیچ . راستش خیلی خجالت می کشم . خیلی .

نکته ی اول
اشتباه کردید که فکر کردید ریاضت شما اثر دارد
اصلاً کی به شما توفیق داده که ریاضت بکشید ، توفیق خدا نباشد که آدم روزی هزار گند بالا می آورد در عرصه ی بندگی
کاملاً تابلو است که شما روی ریاضت خود و اثر آن کلی حساب باز کرید که همین محل اشکال اساسی است
ما به فضل خدا تکیه داریم
نه اعمال خودمان
ثانیاً خدا و اهل بیت بهتر میدانند که چه چیز برای ما مفید است و چه چیز نیست!
جوری سخن نگویید که نعوذاً بالله برداشت شود که گویی خدا و اهل بیت بخل میورزند یا احیاناً ظلم میکنند پناه بر خدا
(۸/تیر/۹۱ ۲۱:۴۵)علی 110 نوشته است: [ -> ]نکته ی اول
اشتباه کردید که فکر کردید ریاضت شما اثر دارد
اصلاً کی به شما توفیق داده که ریاضت بکشید ، توفیق خدا نباشد که آدم روزی هزار گند بالا می آورد در عرصه ی بندگی
کاملاً تابلو است که شما روی ریاضت خود و اثر آن کلی حساب باز کرید که همین محل اشکال اساسی است
ما به فضل خدا تکیه داریم
نه اعمال خودمان
ثانیاً خدا و اهل بیت بهتر میدانند که چه چیز برای ما مفید است و چه چیز نیست!
جوری سخن نگویید که نعوذاً بالله برداشت شود که گویی خدا و اهل بیت بخل میورزند یا احیاناً ظلم میکنند پناه بر خدا


پناه بر خدا اگه خواسته باشم حضرت (علیه السلام) را بخیل بدانم . اگه از طرز نوشتنم اینگونه برداشت کردید , از حضرت عذر می خواهم .
خدا توفیق ریاضت را به انسان عطا می کند و اوست که توفیق ادامه اش را هم عطا می کند و من که باشم که بخواهم خودم را کسی بدانم و کارم را چیزی بدانم .
از وقتی از مشهد برگشتم اسم حضرت (علیه السلام) رو هر جا می بینم اشک در چشمانم جمع می شود . الان هم که در حال نوشتن هستم به شدت دارم میگریم و می نویسم .
حدیث عنوان بصری را که می خواندم , وقتی به اینجا رسیدم که حضرت (علیه السلام) به عنوان بصری فرموده بودند :

من تحت نظر دستگاه حکومتم وانگهی , در تمام ساعات روز و شب , اوراد و اذکاری دارم که باید به جای آورم , مرا از کارم باز مدار و آن چه از علم می خواهی از مالک استفاده و نزد او رفت و آمد کن , چنان که قبل از این نزد وی رفت و آمد داشتی .
از شنیدن این سخن بسیار اندوهگین شدم و از خدمتش بیرون آمدم و پیش خود گفتم : اگر حضرت خیری در من می دید , مر از رفت و آمد به محضرش و فراگیری از علوم خود بی بهره نمی کرد . پس از آن به مسجد پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رفتم و بر آن حضرت سلام دادم ( و بیرون آمدم ) . سپس فردای آن روز به روضه ی شریفه رفتم و دو رکعت نماز گزاردم و از خداوند خواستم : دل جعفر بم محمد الصادق را بر من مهربان کن و از دانشش روزی من نما تا به سوی راه مستقیم تو هدایت یابم
با حالت اندوه به خانه ام بازگشتم و به دیدار مالک بن انس نیز نرفتم , چون قلبم از محبت جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) سیراب بود , و جز برای ادای نماز , از خانه بیرون نمی شدم .

دلم به شدت برای عنوان بصری سوخت . نمی دانم چطور طاقت آورده . وقتی امام (علیه السلام) به او فرمودند :
مرا از کارم باز مدار و آن چه از علم می خواهی از مالک استفاده و نزد او رفت و آمد کن , چنان که قبل از این نزد وی رفت و آمد داشتی .
این جمله بسیار جمله ی سنگینی است , بسیار .
من نمی دانم عنوان بصری بعد از شنیدن این جمله چطور نَمُرد , من بودم حتماً از شدت اندوه هلاک می شدم .
وقتی این حدیث را خواندم یاد امام رضا (علیه السلام) افتادم . وقتی حضرت (علیه السلام) حاجت مرا ندادند . واقعاً اگر خیری در من می دید از دادن حاجت من امتناع می کردند ؟
حتماً خیری در من ندیدند که امتناع کردند . شاید اینگونه در حال تربیت من هستند . اگر اینگونه باشد واقعاً سخت است .
آخر خود آقا می دانند کسی که پیر راه ندارد چگونه طی مسیر کند ؟ چگونه از دام شیطان خود را نجات دهد ؟ اصلاً می تواند ؟ باید نجاتش بدهند , باید راه را به او نشان دهند .
بسیار سخت هست هی در این مسیر زمین بخوری و باز از اول شروع کنی . بنده اصلاً انسان ناامیدی نیستم , ولی گاهی اوقات طاقتم تمام می شود . نمی دانم هر بار که اشتباه می کنم , و باز از این راه عقب می مانم و به اصطلاح زمین می خورم و امیدم را از دست می دهم , باز اتفاق عجیبی می افتد , قوای تازه نصیبم می کند و باز قوی تر از قبل حرکت می کنم , ولی وسوسه های شیطان در این راه بسیار سخت اذیت می کند یکی از آن وسوسه ها این است :
" خسته نشدی ؟ تو نمی توانی . چرا نمی خواهی قبول کنی . رها کن این راه را . کسی هم که به فریادت نمی رسد . هی مولایت را صدا بزن , هی او جوابت را ندهد , آخر تا کی . آدم طاقتش تمام می شود . رها کن . خسته نشدی .... "
و هزاران وسوسه ی دیگر .
دوست داشتم آقا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را می دیدم . میگفتم : آقا جان به فریادم برس . کی می خواهی ظهور کنی ؟ کی ؟ آخر ما بی تو بودن را تا کی تحمل کنیم ؟
دوست ندارم آقا اعمالم را می بینند گریه شان بگیرد . طاقت شنیدنش را هم ندارم .
من فقط یه پیر طریقت می خواهم . نمی خواهم که مرداب دنیا مرا در خود دفن کند . می خواهم به خدا برسم , راهش را نمی دانم . هی اشتباه می کنم . هی اشتباه می کنم .
می خواهم جزء یاران اقا شوم . ولی راهش را نمی دانم . کلی اشکال و سوال دارم که نمی دانم برای رسیدن به آنها باید از کجا شروع کنم . از چه کسی کمک بگیرم .
امیدوارم تا دیر نشده خدا به فریادم برسد .

(۸/تیر/۹۱ ۲۳:۵۰)یا صاحب الزمان نوشته است: [ -> ]دلم به شدت برای عنوان بصری سوخت . نمی دانم چطور طاقت آورده . وقتی امام (علیه السلام) به او فرمودند :
مرا از کارم باز مدار و آن چه از علم می خواهی از مالک استفاده و نزد او رفت و آمد کن , چنان که قبل از این نزد وی رفت و آمد داشتی .
این جمله بسیار جمله ی سنگینی است , بسیار .
من نمی دانم عنوان بصری بعد از شنیدن این جمله چطور نَمُرد , من بودم حتماً از شدت اندوه هلاک می شدم .


بسم الله
.
.
خوب ماها باید نگاه کنیم ببینیم چرا عنوان رو نپذیرفت حضرت......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون یه رنگ نبود..........
چون یه طرف نبود.........
چون هم میرفت پیش مالک هم میخواست برای تنوع بره پیش امام صادق (ع )........
این طوری نمیشه.....
نمیشه دو طرف بود........
من نمیدونم چرا نفس من این رو نمیفهمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
و چطور شد که حضرت او رو پذیرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفت نفسش رو شکست......
گریه زاری کرد...............
داغون شد..............
گفت دیگه پیش مالک نمی رم.................
بعد از خدا خواست............
دیگه کارد به استخوانش رسید...............
از همه جا ناامید ........... اومد در خونه حضرت...........
وقتی خدمتکار حضرت بهش گفت حضرت داره نماز می خونه.....پا نشد بره...................
همونجا دم در نشست..................
خودش رو درست کرده بود..............
و سر آخر امامش هم راهش داد...........و چه علمی هم بهش داد.........
.
.
حالا من چی ..............
من بازی بازی میکنم................هم دوس دارم تو جبهه حق باشم هم تو جبهه باطل.........
نمیشه آقا............نمیشه هم اینور بود ، هم اونور.......نمیشه......بفهم میلاد
حاضر نیستم از هیچ چیم بزنم............موقعی که آدم میشم (تو یه مدت کوتاه) فکر میکنم باید هر چی می خوام بهم بدن......
باید بشینیم ببینیم چند چندیم........که خیلی عقبیم...........
باید تصمیم بگیریم................
که البته این راه خطر ها دارد...........
سلام .
می خواستم بحث رو ادامه بدم , ولی یه مطلبی خوندم که مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد , خاطره ی شیخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی ) , از زبان فرزند ایشان :

سالها پیش پدرم فرموده بودند:
« وقتی مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، لیکن در آن هنگام که در یکی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضتی سرگرم بودم، در حال ذکر و مراقبه، دیدم که درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد که حضرت رضا سلام الله علیه اراده فرموده اند که از زوار خویش سان ببینند. پس از آن، در محلی جنب ایوان عباسی، در همین نقطه که اکنون مدفن پدرم می باشد، کرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقی و غربی صحن عتیق گشوده شد، تا زوّار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند. در آن زمان دیدم که پهنه صحن مالا مال از گروهی شد که برخی به صورت حیوانات مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می گذشتند و امام علیه السلام دست ولایت و نوازش بر سر همه آن زوار حتی آنها که به صور غیر انسانی بودند، می کشیدند و اظهار مرحمت می فرمودند. پس از آن سیر و شهود معنوی و مشاهده آن رأفت عام از امام علیه السلام، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزینم و چشم امید به الطاف و عنایات آن حضرت بدوزم. » پدرم، پس از ذکر این واقعه، محل استقرار کرسی امام علیه السلام را برای مدفن خود، پیش بینی و وصیت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.


(شرح حال و كرامات و مقالات و طريقه سير و سلوك عرفانى عارف ربانى مرحوم شيخ حسنعلى اصفهانى )

من حضرت (علیه السلام) رو خیلی دوست دارم به خدا . ولی فکر کنم زیاد قشنگ حرف نزدم . Sad
امیدوارم حضرت (علیه السلام) من رو عفو کنن .
سلام دوستان
انشاالله فردا (پنج شنبه) عازم سفر راهیان غرب هستم برای اولین بار...BlushSmile
دعا گوی اعضای تالار خواهم بود.Smile
و همه ی تلاشم رو میکنم که بتونم توی گردان حسن بن علی (علیه السلام) هم عضو بشم با توکل بر خدا....
اگر توفیق و لیاقت باشه که میشه اگر هم نباشه که.....
دوستان حلالم کنید اگر پست بی جایی زدم .........فکر می کردم پست خوبیه ...
اگر به کسی پیام خصوصی دادم و سوال پرسیدم اگر حوصله نداشتید جواب بدید یا سوال من بیجا بود حلالم کنید...Sad
در پناه خدا باشید و التماس دعا
هوالحق
بازم لطف امام رضا شامل حالم شد و منو طلبیدن... اگه خدا بخواد جمعه عازم هستم...
دعا گوی شما
حلالم کنید
سلام
إن شاء الله اگر عمری باشد و توفیقی شنبه میروم برای پابوس امام رضا علیه السلام
دعا گوی همه ی منتظران تالار بیداری اندیشه ،اعضای گردانها و سایر رفقا و کسانی که التماس دعا گفتند هم هستم إن شاء الله
خدا نگهدار و هادی همه ی ما
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
سلام دوستان
انشاءالله سسیزدهم عازم مشهد الرضا هستم والبته دعا گوی شما
حلالم کنید
یا علی !

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
آدرس های مرجع